eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
دستش هنوز تو دستم بود.. خواستن از من جداش کنن و روي برانکارد بذارنش.. خواستم دستمو از دستش جدا کنم که محکم گرفتش.. نگاهش کردم.. چشماش بی جون بود.. بی روح بود.. نگاهش گُم بود اما دستمو محکم گرفته بود و ول نمیکرد.. آروم لب زد: بیا.. همونطوري که آروم دستمو از دستش جدا میکردم گفتم: میام رسول جان میام باهات.. میام.. گذاشتنش روي برانکارد و بعد پشتِ آمبولانس.. همراهش سوار شدم.. آمبولانس با سرعت شروع به حرکت کرد و آژیرِ بلندش رو ذهن و قلبِ من خط میکشید.. دست چپم که رسول روش افتاده بود پر از خون بود.. سرخِ سرخ.. پرستار ماسکی روي صورتش گذاشت و دارویی بهش تزریق کرد.. کنارش نشستم و دستشو دوباره تو دستم گرفتم.. چشماي بسته‌شو نیمه باز کرد و نگاهم کرد.. آروم پلک میزد.. بی جون پلک میزد.. هر پلکی که میزد، با مکث چشماشو باز میکرد.. همه ي امیدِ من باز موندنِ این چشما بودن.. کاش خدا امیدمو نمیگرفت... قفسه ي سینه‌ش غیرِ عادي بالا و پایین میشد.. دستشو به زور بالا آورد و رو ماسکش گذاشت و آوردش پایین.. رسول.. تو چرا داري دلِ محمدو اینجوري میسوزونی؟؟ چی میخواستی بهم ثابت کنی پسر..؟ خواستی بگی چقدر مردي..؟ من که قبول کردم.. من که بهت گفتم مردتر ازت سراغ ندارم.. من که بهت گفتم همیشه رو تو حساب میکنم.. حالا با این قلبی که ازم شاکیه چیکار کنم...؟ چی جوابشو بدم..؟ من پیشِ خودم عهد کرده بودم مراقبت باشم.. الان کجام..؟ نگاهم کرد.. آروم گفت: د... داداش.. جوابشو نگاهِ اشکی و چشمِ به خون نشسته‌م دادن..دستشو آورد بالا و روي صورتم کشید تا اشکمو پاك کنه.. تو چشمام نگاه میکرد.. بریده گفت: بِ..بِنماند هیچ... هیچَش الّا.. هَوَ..سِ قمارِ دیگ..ر.... دستشو با دوتا دستم از روي صورتم گرفتم و روي پیشونیم گذاشتم و چشمامو بستم.. فقط قسم میدادم.... خدا رو توي ذهنم به هر چیز و هر کسی میتونستم قسم میدادم رسولو ازم نگیره.. رسول میرفت، همه توانِ محمد میرفت.. همه ي امید محمد میرفت.. برادر محمد میرفت.. همون که محمد جرأت داشت بهش تکیه کنه، میرفت.. نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدیم بیمارستان.. رسول دیگه از هوش رفته بود.. به سرعت جا به جاش کردن و بردنش به سمت اتاق عمل.. پاهاي بی جونم به سرعتِ پرستارا نرسید و ازشون عقب موندم.. کِشون کِشون خودمو داخل بردم و روي نزدیک ترین صندلی به اتاق عمل افتادم.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
|هم‌وطن|
اینو پلی کنید، بعد پارت رو بخونید :)❤️‍🩹🫂
بچه‌ها من یه مقدار در تنگنام در رابطه با تایمِ نگاه کردن به گوشی، چشمام اذیت می‌شه🥲 شاید فعلا نتونم پیام ناشناس ها رو بذارم تو کانال.. یا حداقل خیلی گزیده، فقط یه شات از خودت پیام ها بدون جواب میزارم آخر شب.. خلاصه عذرخواهم از این بابت.. ولی خب شما نظراتتون رو بفرستید آخرشب خودم بخونم🥺🦋
پارت نود و یکم: [فرشید] نمیدونستیم چی شده.. آقا محمد به سعید گفته بود آمبولانس بفرسته خونه‌شون اما دیگه حرفی نزده بود.. همراه سعید و داوود به سمت بیمارستانی که میدونستیم رفتن، راه افتادیم.. میدونستم.. میدونستم بالاخره کار خودشونو کردن و محمدو زدن.. میدونستم اون بی همه چیزا بالاخره به خونه ي محمد رسیدن.. سعید باهاش حرف زده بود.. اینکه میدونستیم نفس میکشه قوتِ قدمامون بود.. امیدوار بودم آسیبِ زیادي برنداشته باشه.. وارد بیمارستان شدیم.. سعید جلوتر از همه‌مون بود و من و داوود نگران پشتش میرفتیم.. نمیدونستیم کجاست.. تو چه بخشی هست.. سردرگم بودیم.. خواستیم سمتِ ایستگاهِ پرستاري بریم که یهو چشمم خورد به آخرِ راهرو..بُهت زده سعیدو صدا زدم... نگاه سعید و داوودم به انتهاي راهرو ختم شد.. جایی که محمد، رويِ زمین نشسته بود.. زانوهاشو جمع کرده بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود.. داوود جلوتر از ما به خودش اومد و به سمت محمد دوید.. کنارش نشست و نگران گفت: محمد؟؟ محمد خوبی؟؟! اون همه خونی که روي دستا و صورت و لباس محمد بود همه‌مونو ترسونده بود..! داوود بدن محمدو با چشماش وارسی میکرد.. دست پر از خونِ محمدو گرفت و گفت: چی شدي محمد؟ محمد با چشماي سرخ داوودو نگاه میکرد و هیچی نمیگفت.. من و سعید هم کنارشون روي پنجه ي پاهامون نشستیم.. نگران بودم.. محمد زخمی بود؟؟ اگه نه پس این همه خون براي چی..؟ اگه زخم داشت چرا اینجا نشسته بود..؟ داوود دست محمدو بالا آورده بود و نگاه میکرد.. انگار دنبالِ جايِ زخم میگشت... تو همون حال گفت: محمد دستت چی شده..؟ تو رو خدا یه چیزي بگو.. چرا پانسمان نکردنش برات..؟؟ چرا اینجا نشستی آخه آقا..؟ محمد هنوز بی صدا داوود رو نگاه میکرد.. داوود دوباره گفت: سعید برو یه دکتر خبر کن.. به رسول پیام دادم گفتم این بیمارستانیم.. بیاد محمدو اینطوري ببینه حالش بد میشه.. برو سعید.. سعید سري تکون داد و بلند شد تا بره که محمد بالاخره به حرف اومد و گفت: خوبم داوود... سعید مکث کرد.. صداي محمد.. پر بود از بغض. پر از گرفتگی.. قلبم گرفت.. تنگ شد! تا حالا محمدو اینطوري ندیده بودم.. سعید آروم نشست.. گفت: آقا.. چشمايِ سرخِ محمد حالا تو حلقه اي از اشک گیر افتاده بودن! باورم نمیشد.. این.. اینی که این حالو داشت محمد بود..؟نمیفهمیدم.. نمیفهمیدم چی شده..! همه‌مون گیج بودیم! محمد چرا حرف نمیزد..؟ همون موقع درِ اتاقی که همونجا، انتهايِ راهرو بود و روش بزرگ نوشته شده بود "اتاق عمل"، باز شد و یه پرستار با عجله ازش بیرون اومد.. اطرافو نگاه کرد.. محمدو که دید اومد سمتش و گفت: گروه خونیش رو میدونید؟ خیلی سریع احتیاج به خون داره.. محمد همونطور که نگاهش به سرامیک هاي کفِ سالن بود آروم لب زد: آ مُثبت.. پرستار گفت: نشنیدم آقا.. سعید رو به پرستار تکرار کرد: آ مثبت.. سري تکون داد و سریع دور شد.. عرق سردي رو روي کمرم حس میکردم.. آ مُثبت.. آ مُثبت..! نه.. نه امکان نداشت.. این همه آدم تو دنیا گروه خونیشون آ مثبته.. داوود که تا الان رويِ کفشاش نشسته بود، کامل روي زمین نشست.. آب دهانشو قورت داد و محمدو نگاه کرد.. دستشو لرزون سمتِ دستِ خونی محمد برد و روش گذاشت.. انگار میخواست خون هايِ روي دست محمدو لمس کنه.. نه خودِ دستشو... همه‌مون از چیزي که تو ذهنمامون بود میترسیدیم... از فکر کردن بهش میترسیدیم.. داوود همونطور که خیره به دستِ محمد بود بلند شد.. نگاهش کردم.. دست توي جیبش کرد و گوشیشو بیرون آورد و شماره اي رو گرفت و گوشی رو کنار گوشش گذاشت.. چیکار داشت میکرد..؟! چند ثانیه بعد بود که صدايِ زنگِ گوشیِ رسول از جیبِ محمد شنیده شد..! داوود گوشیو از کنار گوشش پایین آورد و ناباورانه سر تکون داد.. قطره اشکِ مزاحمی دیدم رو تار کرد..! باورم نمیشد.. یعنی.. یعنی رسول..؟ یعنی کسی که تو اون اتاق عمل بود رسول بود..؟ چی شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود..؟مگه چش شده بود که تمامِ وجودِ محمد از خونش رنگ شده بود؟؟ داوود جلو اومد و روي زمین دو زانو نشست.. محمد سرشو پایین انداخته بود.. داوود با صداي لرزونش گفت: رسول محمد..؟ آره..؟ محمد جوابی نداد.. داوود گوشه ي کاپشنِ محمدو تو دست گرفت.. بغض تو صداش بیداد میکرد.. ملتمسانه گفت: محمد.. رسول..؟ دستِ تو.... این.. این همه خونیه.. محمد.. رسول.. خونِ رسول..؟ دیشب سایت بود.. رفت خونه.. اشکاش میریخت.. ادامه داد: محمد بهش نگفتیم تو قراره برگردي که بهم نریزه..
محمد گفتیم فردا بیاد سایت ببینتت خوشحال میشه.. چی شده رسول..؟ محمد با درد داوودو نگاه کرد.. با شرمندگی نگاهش کرد.. نمیدونم.. اما حس میکردم سفیديِ موهاي محمد از همیشه بیشترن.. حس میکردم چروك هايِ پیشونیش از همیشه عمیق ترن.. با صدايِ شکسته جواب داد: وقتی داشتیم شهابو از ویلا میاوردیم یادته..؟ عقب تر از همه اومدي..؟ جلوي ما وایسادي تا تیر به شهاب و ما نخوره..؟ یادته داوود..؟ مکث کوتاهی کرد.. گفت: رسول امروز همین کارو کرد داوود.. جلوي من وایساد.. تا تیر به من نخوره.. تا من چیزیم نشه.. لبخندِ پر از دردي زد و ادامه داد: نمیدونم داوود.. نمیدونم تو از اون فداکاري کردنو یاد گرفتی، یا اون از تو.. قلبم نزد.. مطمئنم یک ثانیه نزد..! علم قبول نمیکنه؟! خب نکنه.. اما من خودم حس کردم یه لحظه همه ي دنیا برام وایساد.. سعیدو نگاه کردم.. داوودو نگاه کردم.. محمد.. محمدِ شکسته رو نگاه کردم..! رسول چیکار کرده بود..؟ انقدر پیگیرِ محمد شد تا آخر نجاتش داد آره..؟ انقدر دور و برش بود تا آخر حافظِ جونش شد آره..؟ انقدر جنگید براي حفظِ محمد که آخر موفق شد.. آخ رسول.. چه خوشحالی الان..! داوود هنوز خیره به محمد بود.. خودش رو روي زمین کشید کنار دیوار.. کنارِ محمد.. سرشو رو شونه ي محمد گذاشت و تو بغلش گم شد.. صدايِ گریه نمیومد اما، شونه هاي داوود میلرزیدن.. حالِ داوود خوب نبود.. محمد اما، با چشماي قرمز خیره به انتهاي راهرو بود.. حال داوود خوب نبود.. حالِ محمد بدتر.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
یکی از بچه ها یه آهنگی فرستاده که برای این‌ پارت بزارم.. و چقددددد میاد به این پارت🥲🦋
من دارم میرم برقا رو خاموش کنم شمام میاید؟😭❤️‍🩹
|هم‌وطن|
با خدا همدستی و دستاشو میگیری دو دستی، چی ازش دیدی که قانونای دنیارو شکستی، که با لذت جونتو میدی سر عهدی که بستی.. :)))) ‌
یه پارت دیگه براتون میفرستم چونکه خیلی فضا دارک شده و دلم نمی‌خواد تا فردا اینطوری بمونه🥲🫂 ولی به شرطی که بعدا که میرم ناشناسا رو بخونم نظراتون و احساساتتون رو درباره‌ش بخونمااا
پارت نود و دوم: [محمد] گزارش حمله ي صبح رو داده بودم اداره.. با توجه به گرفتن راد و اتفاقی که افتاده بود، حکم دستگیري و تفتیش خونه ي مقدم داده شده بود و تیم عملیات عازم شده بودن.. سعید و فرشید دلشون اینجا بود ولی از کینه اي که تو دلشون بود نتونستن بگذرن و خودشون رفتن بالا سر بچه هاي عملیات.. داوود اما.. مثلِ یه بچه کبوترِ زخمی بود.. مثل یه گنجشکِ بال شکسته.. هر جایی من میرفتم میومد.. از روي زمین بلند میشدم.. بلند میشد.. مینشستم، مینشست. انگار تنهایی نمیتونست این دردو تحمل کنه.. رسول تو اتاقِ عمل بود.. یه عمل طولانی.. یه عملی که الان دو ساعت ازش گذشته بود اما هنوز بیرون نیومده بود.. پلاستیکِ وسایلِ رسولو داده بودن دستم.. و من، محمدي بودم که دیگه فرمانده نبود.. دیگه مافوق نبود.. فقط برادر بود.. یه برادري که اگر برادرش تنهاش میذاشت میمُرد.. یه برادري که اگه تا شب صداي برادرش رو نمیشنید، چشمايِ بازِشو نمیدید، قطعا میمُرد.. کی گفته نظامی ها افراد سنگدلین؟! کی گفته نظامی ها روحیشون سخته..؟ بخدا که دلِ من مثلِ یه گل لاله پرپر شده بود.. تمام قلب و ذهن و روحم جا مونده بود رو ساعت هفت و ده دقیقه ي صبحِ پنجشنبه.. جا مونده بود همونجا کنارِ درِ خونه‌م.. رسول تو چیکار کردي با من.؟ اگه اونا میدونستن من با تیر خوردنِ تو انقدر فرو میریزم.. انقدر میشکنم هیچوقت سراغِ خودم نمیومدن.. من نبردمش اصفهان.. نبردمش و به خیالِ خودم مراقبش بودم.. اون انقدر رو خواسته‌ش وایساد که آخر بهش رسید.. من کجاي این قضیه بودم..؟ رسول از من جلوتر بود.. تو رها بودن از من جلوتر بود.. نبود..؟ بخاطر داوود از روي زمین بلند شده بودم و روي صندلی نشسته بودم تا اونم بلند شه.. حتی دیگه اشک نمیریخت..! مات بود.. انگار اصلا تو این دنیا نبود.. قبل از اینکه بفهمه رسول بخاطر من تیر خورده شکایت کرد، سراغشو گرفت.. اخم کرد.. اما.. اما تا فهمید رسول براي حفظِ جونِ محمد این کارو کرده، دیگه عقب کشید.. دیگه سر پایین انداخت.. دیگه نگفت چرا..! من فکر میکردم این بچه ها رو میشناسم، ولی نمیشناختم.. اونقدري که تک تکشون مرد بودن، نمیشناختم.. پلاستیکِ وسیله هاي رسول روي پام بود.. دلم میخواست کاپشنِ غرقِ خونشو بیارم بیرون و نگاهش کنم.. کاش داوود اینجا نبود.. تحمل نداشت.. تحمل نداشت ببینه.. زمان کُند میگذشت و هنوز ما تو بی خبري بودیم.. نمیدونم ساعت چند بود، نمیدونم چقدر از عمل رسول میگذشت که یهو رفت و آمد دکترها به اتاق عمل زیاد شد.. آدماي بیشتري وارد اتاق میشدن.. عجله داشتن.. داوود که کنارم نشسته بود دستمو محکم گرفت.. انقدر محکم که ناخن هاش داخل پوستم فرو میرفت.. نمیدونستم چی شده.. قلبم خودشو به سینه‌م میکوبید.. رسول نباید جایی میرفت.. رسول اگه میرفت محمدم میبرد.. داوودم میبرد.. نه.. رسول فقط رسول نبود.. فقط خودش نبود که هر کاري میخواد بکنه..! رسول هزار نفر بود.. یکی برادرِ کوچیک من بود.. یکی داداش بزرگ و حامی داوود بود.. یکی رفیقِ سعید و فرشید بود.. یکی.. یکی نورِ چشممن بود.. یکی توانِ من بود.. امید من بود.. یکی قوتِ قلبی بود که الان بی روح میتپید.. از همه مهم تر.. رسول.. رسولِ مادرش بود.. آره.. رسول فقط یه نفر نبود.. از روي صندلی بلند شدم و پشت در اتاق عمل رفتم.. رسول اون تو نبود.. یه تیکه از جونِ ما اون تو بود.. کاش میتونستم.. کاش میتونستم برم بالاي سرش و بهش بگم.. بهش بگم فرمانده‌شم.. بهش بگم که باید بلند شه.. باید چشماشو باز کنه.. بگم این یه دستوره رسول.. دستوره..! دستام کاملا واضح میلرزید.. محمد، محمدي که همیشه محکم بود.. محمدي که همیشه استوار بود، الان داشت از پا درمیومد.. ترسِ نبودِ رسول داشت از پا درش میاورد..! عقبگرد کردم و با نیرویی که نمیدونم از کجا به پاهام رسیده بود سمت پله ها رفتم.. باید حرف میزدم. باید با خدا حرف میزدم.. تنها کَسَم خدا بود.. تنها امیدم.. آنها راهِ چاره‌م خدا بود.. شاید داوود حس کرد که به این تنهایی نیاز دارم که دیگه همراهم نیومد.. به سمت نمازخونه بیمارستان رفتم... شلوغ نبود.. اما افراد دیگه اي هم بودن.. با قدم هاي آروم یه گوشه رفتم و نشستم.. دو زانو.. با سرِ پایین.. با چشمايِ پر از اشک.. من جلوي خدا نشکنم... جلويِ خدا التماس نکنم... جلويِ خدا اشک نریزم و ازش رسولو نخوام، چیکار کنم...؟ مگه کسی غیر از خدا میتونه برش گردونه برام...؟ مگه کسی غیر از خدا میتونه به دنیا ببخشدش دوباره...؟ سرمو به دیوار تکیه داده بودم و اشک میریختم... وسیله هاي رسول تو بغلم بودن.. تو حصارِ دستام، به سینه‌م فشرده میشدن.. بويِ خون مشاممو پر کرده بود.. با دستايِ لرزون پاکتو باز کردم و کاپشنِ رسولو بیرون آوردم..