یه پارت دیگه براتون میفرستم چونکه خیلی فضا دارک شده و دلم نمیخواد تا فردا اینطوری بمونه🥲🫂
ولی به شرطی که بعدا که میرم ناشناسا رو بخونم نظراتون و احساساتتون رو دربارهش بخونمااا
پارت نود و دوم:
[محمد]
گزارش حمله ي صبح رو داده بودم اداره.. با توجه به گرفتن راد و اتفاقی که افتاده بود، حکم دستگیري و تفتیش خونه ي مقدم داده شده بود و تیم عملیات عازم شده بودن..
سعید و فرشید دلشون اینجا بود ولی از کینه اي که تو دلشون بود نتونستن بگذرن و خودشون رفتن بالا سر بچه هاي عملیات..
داوود اما.. مثلِ یه بچه کبوترِ زخمی بود.. مثل یه گنجشکِ بال شکسته.. هر جایی من میرفتم میومد..
از روي زمین بلند میشدم.. بلند میشد.. مینشستم، مینشست.
انگار تنهایی نمیتونست این دردو تحمل کنه..
رسول تو اتاقِ عمل بود.. یه عمل طولانی.. یه عملی که الان دو ساعت ازش گذشته بود اما هنوز بیرون نیومده بود..
پلاستیکِ وسایلِ رسولو داده بودن دستم.. و من، محمدي بودم که دیگه فرمانده نبود.. دیگه مافوق نبود.. فقط برادر بود.. یه برادري که اگر برادرش تنهاش میذاشت میمُرد..
یه برادري که اگه تا شب صداي برادرش رو نمیشنید، چشمايِ بازِشو نمیدید، قطعا میمُرد..
کی گفته نظامی ها افراد سنگدلین؟! کی گفته نظامی ها روحیشون سخته..؟
بخدا که دلِ من مثلِ یه گل لاله پرپر شده بود.. تمام قلب و ذهن و روحم جا مونده بود رو ساعت هفت و ده دقیقه ي صبحِ پنجشنبه.. جا مونده بود همونجا کنارِ درِ خونهم..
رسول تو چیکار کردي با من.؟ اگه اونا میدونستن من با تیر خوردنِ تو انقدر فرو میریزم.. انقدر میشکنم هیچوقت سراغِ خودم نمیومدن..
من نبردمش اصفهان.. نبردمش و به خیالِ خودم مراقبش بودم.. اون انقدر رو خواستهش وایساد که آخر بهش رسید.. من کجاي این قضیه بودم..؟ رسول از من جلوتر بود.. تو رها بودن از من جلوتر بود.. نبود..؟
بخاطر داوود از روي زمین بلند شده بودم و روي صندلی نشسته بودم تا اونم بلند شه..
حتی دیگه اشک نمیریخت..! مات بود.. انگار اصلا تو این دنیا نبود.. قبل از اینکه بفهمه رسول بخاطر من تیر خورده شکایت کرد، سراغشو گرفت.. اخم کرد.. اما.. اما تا فهمید رسول براي حفظِ جونِ محمد این کارو کرده، دیگه عقب کشید.. دیگه سر پایین انداخت.. دیگه نگفت چرا..!
من فکر میکردم این بچه ها رو میشناسم، ولی نمیشناختم.. اونقدري که تک تکشون مرد بودن، نمیشناختم..
پلاستیکِ وسیله هاي رسول روي پام بود.. دلم میخواست کاپشنِ غرقِ خونشو بیارم بیرون و نگاهش کنم..
کاش داوود اینجا نبود.. تحمل نداشت.. تحمل نداشت ببینه..
زمان کُند میگذشت و هنوز ما تو بی خبري بودیم..
نمیدونم ساعت چند بود، نمیدونم چقدر از عمل رسول میگذشت که یهو رفت و آمد دکترها به اتاق عمل زیاد شد.. آدماي بیشتري وارد اتاق میشدن.. عجله داشتن.. داوود که کنارم نشسته بود دستمو محکم گرفت.. انقدر محکم که ناخن هاش داخل پوستم فرو میرفت..
نمیدونستم چی شده.. قلبم خودشو به سینهم میکوبید.. رسول نباید جایی میرفت.. رسول اگه میرفت محمدم میبرد.. داوودم میبرد..
نه.. رسول فقط رسول نبود.. فقط خودش نبود که هر کاري میخواد بکنه..! رسول هزار نفر بود.. یکی برادرِ کوچیک من بود.. یکی داداش بزرگ و حامی داوود بود.. یکی رفیقِ سعید و فرشید بود.. یکی.. یکی نورِ چشممن بود.. یکی توانِ من بود.. امید من بود.. یکی قوتِ قلبی بود که الان بی روح میتپید.. از همه مهم تر..
رسول.. رسولِ مادرش بود.. آره.. رسول فقط یه نفر نبود..
از روي صندلی بلند شدم و پشت در اتاق عمل رفتم.. رسول اون تو نبود.. یه تیکه از جونِ ما اون تو بود..
کاش میتونستم.. کاش میتونستم برم بالاي سرش و بهش بگم.. بهش بگم فرماندهشم.. بهش بگم که باید بلند شه.. باید چشماشو باز کنه.. بگم این یه دستوره رسول.. دستوره..!
دستام کاملا واضح میلرزید.. محمد، محمدي که همیشه محکم بود.. محمدي که همیشه استوار بود، الان داشت از پا درمیومد.. ترسِ نبودِ رسول داشت از پا درش میاورد..!
عقبگرد کردم و با نیرویی که نمیدونم از کجا به پاهام رسیده بود سمت پله ها رفتم.. باید حرف میزدم.
باید با خدا حرف میزدم.. تنها کَسَم خدا بود.. تنها امیدم.. آنها راهِ چارهم خدا بود..
شاید داوود حس کرد که به این تنهایی نیاز دارم که دیگه همراهم نیومد.. به سمت نمازخونه بیمارستان رفتم... شلوغ نبود.. اما افراد دیگه اي هم بودن..
با قدم هاي آروم یه گوشه رفتم و نشستم.. دو زانو.. با سرِ پایین.. با چشمايِ پر از اشک..
من جلوي خدا نشکنم... جلويِ خدا التماس نکنم... جلويِ خدا اشک نریزم و ازش رسولو نخوام، چیکار کنم...؟
مگه کسی غیر از خدا میتونه برش گردونه برام...؟
مگه کسی غیر از خدا میتونه به دنیا ببخشدش دوباره...؟
سرمو به دیوار تکیه داده بودم و اشک میریختم... وسیله هاي رسول تو بغلم بودن.. تو حصارِ دستام، به سینهم فشرده میشدن.. بويِ خون مشاممو پر کرده بود.. با دستايِ لرزون پاکتو باز کردم و کاپشنِ رسولو بیرون آوردم..
میترسیدم.. میترسیدم دنبالِ جايِ گلوله ها بگردم..
لباسو برگردوندم.. بازويِ چپش پر از خون بود و جاي سوراخ تیر دیده میشد..
و دوتا، پشتِ لباسش..
هر کدومو که نگاه میکردم انگار تازه میشدن و مستقیم توي قلب من فرو میرفتن..
رسول.. تو یه هفته نبودي.. یه هفته رفتی، من همه ي عالم و آدمو رسول صدا میکردم.. غریبه و آشنا برام میشدن تو..! چطور دلت میاد یه عمر تو غریبه ها دنبالت بگردم....؟!
باید بلند میشد.. باید بیدار میشد.. انقدر بی رحم نبود که ما رو اینجوري ول کنه بره..
نمیدونم چقدر گذشته بود.. چقدر دعا کردم.. چقدر تمامِ زندگیمو نذرِ بودنش کردم.. نمیدونم چقدر گذشت تا بالاخره یکم آروم شدم و بلند شدم..
میترسیدم برم پایین.. میترسیدم برم سمت اتاق عمل..!
کفش هامو پوشیدم.. داشتم از پله ها پایین میرفتم که دیدم داوود با عجله داشت میومد بالا.. نفس نفس
میزد.. از کجا فهمیده بود اینجام..؟
تو چهرهش دنبالِ احساساتش میگشتم.. ناراحت نبود.. نه! ناراحت نبود..
دستشو روي سینهش گذاشته بود تا نفسش طبیعی شه.. بریده گفت: آقا.. ت..تموم شد.. عملش تموم شد..
دکتر.. دکتر گفت خطر رفع شده ازش...
میله ها رو گرفتم تا سقوط نکنم.. چشمامو بستم.. زانوهام خالی شد و روي پله ها نشستم..!
_
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
بچهها،
احتماالا یه چند وقت نباشم، بخاطر همین میخوام زودتر فصل یک رو تموم کنم بعد برم که تو خُماریش نمونید..
برای همین این پارت های آخر رو احتمالا دو سه روزه جمعش کنیم🙋♀️🤝🏻
پارت نود و سوم:
[فرشید]
با سعید همراهِ بچه هاي عملیات رفته بودیم براي دستگیري مقدم وهمراهاش..
نگهبان هاي ویلاش اول مقاومت میکردن اما بچه ها وارد خونه شدن و مجبور به تسلیمشون کردن.. من نقاب داشتم.. نمیخواستم فعلا کسی منو ببینه.. اینجا آشنا بودم و اگر قبل از دستگیريِ کامل دیده میشدم ممکن بود مشکل ساز بشه..
شهاب با بچه ها داخل خونه بودن..
حتما مقدم و سیامک از دیدن شهاب حسابی شوکه میشدن..!
با سعید داخل رفتیم.. ون بیرون آماده بود.. اهالیِ ویلا یکی یکی منتقل میشدن.. شهاب وسط محوطه ایستاده بود و هماهنگی ها رو انجام میداد..
رفتم کنارش و گفتم: دیدنت شهاب؟!
اونم از صبح بهم ریخته بود.. نگران رسول بود.. سري تکون داد و گفت: نمیدونم.. نرفتم سمتشون.. بچه ها
رفتن داخل..
بهش گفتم: نمیخواي بري ببیننت؟!
همونطور که اسلحهشو پشت کمرش مخفی میکرد گفت: مهم نیست.. من براي خصومت شخصیم اینجا نیستم.. من واسه وظیفمه که اینجام..
اطرافو نگاه کردم.. ماسکمو از صورتم بالا زدم و گفتم: ولی من دقیقا براي خصومت شخصیم اینجام.. واسه کاري که با تو کردن.. با محمد کردن.. با رسول کردن.. واسه اینکه قلبم داره پاره میشه.. واسه آروم کردنِ دل خودمه که اینجام.. اگه واسه وظیفم بود اینطوري دندون رو هم نمیسابیدم که گردن دونه دونهشونو
خورد کنم..!
و بعد بدون اینکه صبر کنم تا جوابی بده سمت داخل راه افتادم..
شهاب آروم بود.. همیشه آروم بود.. ولی من نبودم.. بخاطر کارایی که این پست فطرت ها با بقیه میکردن..!
داخل ویلا رفتم.. خوب بلد بودم مسیرو..!وقتی راه میرفتم سنگینی نگاه آدما رو حس میکردم.. سنگینی نگاهِ نگهبان هایی که بهشون دستبند زده شده بودو حس میکردم..
داخل شدم.. جلو رفتم.. دقیقا جایی که مقدم و سیامک، دستبند زده، منتظرِ انتقال بودن.. میخواستم ببینتم! میخواستم همون ترس و همون تعجب و همون شوکه شدنی که من وقتی شهابو تو اون اتاق دیدمو تو چشماشون ببینم..
میخواستم قدرتِ ما رو ببینن.. قدرتِ بچه هاي ما.. جلو رفتم و جدي به صادق که مراقبشون بود گفتم: ون آمادهست من منتقلشون میکنم..
و به سمتشون برگشتم و گفتم: راه بیفتین..!
مقدم با تعجب و گنگ نگاهم میکرد.. سیامک اما، اول تعجب کرد.. بعد اخم کرد و بعد یه نفرت تو چشماش
شکل گرفت..!! نفرتی که میدونستم شدیدترش رو تو چشماي من داره میبینه..!
راه نمیرفتن.. هنوز با تعجب نگاه میکردن..
بلند گفتم: نشنیدید چی گفتم؟ راه بیفتین..
و به سمت در هدایتشون کردم..
شهاب هنوز تو محوطه بود..
وقتی داشتم شاهین مقدم و سیامک رو از کنارش رد میکردم یهو سیامک نگاهش به شهاب افتاد.. مکث کرد.. به دنبالش مقدم هم وایساد و دنباله ي نگاه سیامکو گرفت و به شهاب رسید..
سیامک با حرص زیر لب گفت: کثافتا..
بازوشو گرفتم و به سمت در هُلش دادم و گفتم: چیزاي جذاب تري هم داریم برات که قطعا از دیدنشون از این بیشتر شگفت زده میشی! راه بیفت..
مقدم ترسیده بود اما سیامک، نه! کثیف تر از چیزي بود که فکر میکردم.. هیچ پشیمونیاي تو چشماش دیده نمیشد..
همه ي کارهاي انتقال انجام شد و بچه هاي پاکسازي هم اومدن ویلا..
حالا که عملیات دستگیري تموم شده بود، نمیتونستم دور از بیمارستان بمونم..
شهاب با اینکه نگران رسول بود اما، فرماندهی عملیات دستگیري به عهدهش بود و باید میرفت سایت.. دست تنها بود.. قرار شد سعید همراهش بره و وقتی کارشون تموم شد بیان بیمارستان..من اما، بدون هیچ وقفه اي به سمت بیمارستان حرکت کردم..
ماشینو پارك کردم و داخل رفتم.. تو طولِ عملیات اصلا وقت نکرده بودم حتی یه زنگ به محمد بزنم..!
ترس داشتم..
با قدماي کوتاه وارد بیمارستان شدم.. هوا سوزِ خشکی داشت.. پوستِ رويِ دستم از سرما میسوخت..
وارد بیمارستان شدم.. نمیدونستم کجا باید برم.. قطعا عملش تموم شده بود..
میترسیدم به محمد و داوود زنگ بزنم.. گوشیمو بیرون آوردم و شماره ي داوودو گرفتم.. بعد از چندتا بوق صداي گرفتهش تو گوشم پیچید: جانم فرشید..
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: سلام..... کجایین داوود؟ من بیمارستانم..
جواب داد: بیا بالا... رسول ریکاوریه.. از پله ها بیا بالا، من میام سمتت..
باشه اي گفتم و قطع کردم.. ریکاوري..! یعنی عملش خوب بوده...؟!
با قدم هاي سریع از پله ها بالا رفتم.. داوود تو پاگرد پله منتظرم بود.. تا رسیدم بهش گفتم: داوود.. رسول..؟
پلک رو هم گذاشت و گفت: خوبه... خدا رو شکر خوبه.. گفتن به خیر گذشته...
نفس راحتی کشیدم و راه افتادیم..
محمد روي صندلی تو راهرو نشسته بود.. سر و صورت خونیش رو شسته بود.. اما هنوز لباسش خونی بود..
حتی نمیتونست براي مدت کوتاهی از اینجا دل بکنه و بره لباسشو عوض کنه... باید به سعید میگفتم وقتی میخوان بیان براش لباس بیارن..
همونطور که نشسته بود سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود..
رو به داوود آروم گفتم: خوابیده آقا محمد..؟
جواب داد: از صبح تازه ده دقیقهست آروم شده.. رسولو که آوردن ریکاوري خیالش راحت تر شد بالاخره چشماشو بست..
سري تکون دادم که محمد با چشمایی که هنوز بسته بودن گفت: بیدارم فرشید.. عملیات چی شد..؟
نگاهش کردم.. بیدار بود.. بعید بود محمد، الان.. تو این موقعیت بتونه از آشوبِ این دنیا دل بکنه و تو آرامشِ خواب فرو بره..!
کنارش نشستم و گفتم: همه چی خوب بود آقا. بی نقص انجام شد.. شهاب از پسش بر اومد..سرشو از دیوار جدا کرد و نگاهم کرد و گفت: خسته نباشی...
لبخندي به صورت خستهش زدم..
گفتم: آقا رسول خوبه.. نه؟
سري به نشونه ي تایید تکون داد و گفت: خدا رو شکر..
دوباره گفتم: آقا ندیدیدشون..؟
فهمید منظورمو.. اخم کرد.. انگار حتی از به یاد آوردنشم درد میکشید.. با اخم گفت: نه.. دو نفر بودن اما کلاه داشتن..
سر تکون دادم.. خیالم راحت تر شده بود.. باید به سعید و شهاب خبر میدادم تا از نگرانی دربیان..
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود.. چند دقیقه گذشته بود که رفت و آمد به اتاقِ ریکاوري زیاد شد.. عجله زیاد شد.. همهمه زیاد شد..
ترسیدم..
داوود هم ترسید.. پشتِ شیشه ي اتاق رفت.. نمیدونم.. نمیدونم چی دید که به سمتِ در اتاق دوید و داخل رفت.. بلند حرف میزد.. داد میزد.. رسولو صدا میکرد.. دوتا پرستار بازوهاشو گرفته بودن و به زور از اتاق بیرونش آوردن.. محمد سمت شیشه ي اتاق دویده بود و دستشو روي شیشه گذاشته بود و با بهت داخلو
نگاه میکرد.. من به صندلیم چسبیده بودم..
داوود هنوز رسولو صدا میزد..
دنیا دورِ سرم میچرخید..
بلند شدم.. کنارِ محمد رفتم..
دورِ تختِ رسول شلوغ بود.. خط هایی که ضربانِ قلبِ رسولو نشون میدادن صاف بودن..
صدايِ بوقِ ممتدي بین فریادهاي داوود شنیده میشد..
دورِ تختِ رسول هنوز شلوغ بود..
نگاهِ خیره ي محمد هنوز به داخل بود..
قلبم تیر میکشید..
یکی از پرستارها به سمت شیشه اومد و پرده رو کشید..داوود هنوز تقلا میکرد بره داخل..
هنوز رسولو صدا میزد..
با درد صداش میکرد..
با هِق هِق صداش میکرد..
و محمد هنوز به پنجره اي که پرده ي ضخیمِ سبز رنگ مسیرشو سد کرده بود خیره شده بود..
___
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown
پارت نود و چهارم:
[محمد]
صداي دستگاها میومد.. صداي بوقِ ممتد.. صداي همهمه ي دکترا.. صداي داوود..
دلم میخواست داد بکشم.. بلند سرِ همهشون داد بکشم و بگم ساکت شن.. هیچی نگن.. هیچی نگن تا صداي من به رسول برسه.. صداي خواهشم بهش برسه.. صدايِ التماس کردنم بهش برسه..
رسول بشنوه صداي منو، بشنوه که دارم اسمشو میگم محاله جواب نده.. محاله نگه "جانم آقا محمد"..!
مگه تا حالا شده من صداش کنم.. چیزي ازش بخوام جواب نده..؟ با سَر انجام نده..؟
پرده رو کشیده بودن.. حتی دیگه نمیتونستم بدنِ بی جونشو ببینم..
دکترا اون تو داشتن تقلا میکردن.. این یعنی هنوز امید بود.. مگه نه..؟ هنوز امید به برگشتِ رسول بود..
همونجا کنارِ دیوارِ اتاقِ رسول رو زمین نشستم.. باید صداش میکردم.. باید از تهِ دلم صداش میکردم.. باید بهش میگفتم اگه برنگرده نمیتونم! اگه برنگرده محمدِ قوي دیگه نمیتونه.. بینِ این روزاي سخت، بدونِ رفیق.. بدونِ برادر نمیتونه..!
اگه میرفت، نمیمُردم.. ولی زندگی هم نمیکردم..
چشمامو بستم و صداش کردم.. مثلِ همیشه.. مثلِ همیشه که کارش داشتم.. مثلِ همیشه که منتظرش میموندم تا بیاد توي اتاقم..
الانم همین بود.. فرق نداشت.. من منتظرش بودم..
منتظر بودم برگرده.. به این دنیا..صدايِ باز شدنِ در اتاق اومد..
میترسیدم چشمامو باز کنم و بهم بگن رسول دیگه چشماشو باز نمیکنه..
دیگه فقط دستام نه.. قلبم میلرزید..!
چشمام هنوز بسته بود.. اما گریه ي داوود به هِق هِق ریزي تبدیل شده بود..
چشمامو باز کردم و سرمو به سمتش چرخوندم.. کنار دیوار ایستاده، کز کرده بود و دو سه نفر دورش بودن و
داشتن باهم حرف میزدن.. نگاهم کرد.. دکتر و پرستارها رد نگاهشو گرفتن و به من رسیدن..
پزشکِ رسول نگاهم کرد و چشماشو رو هم گذاشت و اومد سمتم..
نمیدونم حالم چطور بود.. نمیدونم چی توي چشمام دید که جلوم رو پاش نشست.. دست روي شونهم
گذاشت و گفت: هست.. اینجاست..!
گنگ نگاهش کردم.. ادامه داد: خون زیادي ازش رفته.. حتی واحدهاي خونی که حین عمل بهش تزریق شده جوابگو نبودن.. اما الان، خدا رو شکر برگشته.. جوونِ قويایه.. زندگیشو دوست داره.. خدا هم دوستش داره.. تا الان که خوب دووم آورده براش دعا کن..
و رفت..
صداي رسول تو گوشم میپیچید.. صداش که میگفت "جانم آقا محمد"..! انگار همینجا بود.. انگار کنارم بود..
انگار از روي همون تخت دوباره بهم گفته بود "جانم آقا محمد" و برگشته بود کنارم..
هنوز جونِ رو پا وایسادنو نداشتم..
فرشید سمت داوود رفت و بردش روي صندلی نشوندش و بعد اومد سمتِ من.. دستشو جلوم دراز نکرد تا بگیرم.. اومد کنارم و از بازوم بلندم کرد..
روي صندلی نشستم.. صحنه هایی که چند دقیقه پیش دیدم از جلوي چشمم کنار نمیرفتن..
داوود هنوز ریز هق هق میکرد.. فرشید سعی داشت یکم آب بهش بده.. اما نمیخورد..
کم چیزي ندیده بود.. رسولش.. روي اون تختِ سرد داشت جون میداد..
نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودیم که شهاب و سعید رسیدن.. آروم سلام کردن..
سعید کنارم نشست و پلاستیکی رو روي پاهام گذاشت و گفت: آقا.. لباساتونو عوض نمیکنید..؟
پاکتو ازش گرفتم و سري به نشونه ي تشکر تکون دادم.. بلند شدم.. اذان گفته بودن.. مجبور بودم لباسامو عوض کنم تا بتونم نماز بخونم..
وگرنه دلم نمیخواست لباسام عوض شن.. تا رسول چشماشو باز نمیکرد، دلم نمیخواست عوضشون کنم..!
لباسام کثیف نبودن.. اونا فقط خونِ رسول بودن.. خونِ رسول که کثیف نبود..
لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و وضو گرفتم...
نماز ظهر و عصر... نه.. من باید به جز اینا هزار رکعت نمازِ شکر میخوندم... واسه نفس کشیدنِ رسول... واسه تپیدنِ قلبش... واسه کج و معوج شدنِ اون خط صافی که روي مانیتورش نقش بسته بود...
اون روز به همین ترتیب با چشمايِ بسته ي رسول شب شد.. منتظرِ بهوش اومدنش بودیم.. نگرانِ چشمايِ
بستهش بودیم.. اما گفتن بخاطر عمل سخت و وضعیتِ ریهش طبیعیه..
شب شده بود و هیچکس قبول نمیکرد بره خونه..
داوود انقدر بی حال شده بود که کارش به سرم زدن کشیده بود..
به زور بعد از تموم شدن سرمش با فرشید فرستادمش خونه..
سعید و شهاب اما قبول نکردن برن و کنارم موندن..
با اصرار من تو نمازخونه استراحت میکردن.
من اما.. تا صبح پشتِ درِ اتاقش نشسته بودم و دعا میخوندم.. قرآن میخوندم..
براي نمازِ صبح که رفتم نمازخونه، چشمام دیگه طاقت نیاورد و همونجا کنارِ جانمازم، خوابم برد..
_
نظراتتون رو اینجا بگید🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم💫
@hamvatanunknown