eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت نود و سوم: [فرشید] با سعید همراهِ بچه هاي عملیات رفته بودیم براي دستگیري مقدم وهمراهاش.. نگهبان هاي ویلاش اول مقاومت میکردن اما بچه ها وارد خونه شدن و مجبور به تسلیمشون کردن.. من نقاب داشتم.. نمیخواستم فعلا کسی منو ببینه.. اینجا آشنا بودم و اگر قبل از دستگیريِ کامل دیده میشدم ممکن بود مشکل ساز بشه.. شهاب با بچه ها داخل خونه بودن.. حتما مقدم و سیامک از دیدن شهاب حسابی شوکه میشدن..! با سعید داخل رفتیم.. ون بیرون آماده بود.. اهالیِ ویلا یکی یکی منتقل میشدن.. شهاب وسط محوطه ایستاده بود و هماهنگی ها رو انجام میداد.. رفتم کنارش و گفتم: دیدنت شهاب؟! اونم از صبح بهم ریخته بود.. نگران رسول بود.. سري تکون داد و گفت: نمیدونم.. نرفتم سمتشون.. بچه ها رفتن داخل.. بهش گفتم: نمیخواي بري ببیننت؟! همونطور که اسلحه‌شو پشت کمرش مخفی میکرد گفت: مهم نیست.. من براي خصومت شخصیم اینجا نیستم.. من واسه وظیفمه که اینجام.. اطرافو نگاه کردم.. ماسکمو از صورتم بالا زدم و گفتم: ولی من دقیقا براي خصومت شخصیم اینجام.. واسه کاري که با تو کردن.. با محمد کردن.. با رسول کردن.. واسه اینکه قلبم داره پاره میشه.. واسه آروم کردنِ دل خودمه که اینجام.. اگه واسه وظیفم بود اینطوري دندون رو هم نمیسابیدم که گردن دونه دونه‌شونو خورد کنم..! و بعد بدون اینکه صبر کنم تا جوابی بده سمت داخل راه افتادم.. شهاب آروم بود.. همیشه آروم بود.. ولی من نبودم.. بخاطر کارایی که این پست فطرت ها با بقیه میکردن..! داخل ویلا رفتم.. خوب بلد بودم مسیرو..!وقتی راه میرفتم سنگینی نگاه آدما رو حس میکردم.. سنگینی نگاهِ نگهبان هایی که بهشون دستبند زده شده بودو حس میکردم.. داخل شدم.. جلو رفتم.. دقیقا جایی که مقدم و سیامک، دستبند زده، منتظرِ انتقال بودن.. میخواستم ببینتم! میخواستم همون ترس و همون تعجب و همون شوکه شدنی که من وقتی شهابو تو اون اتاق دیدمو تو چشماشون ببینم.. میخواستم قدرتِ ما رو ببینن.. قدرتِ بچه هاي ما.. جلو رفتم و جدي به صادق که مراقبشون بود گفتم: ون آمادهست من منتقلشون میکنم.. و به سمتشون برگشتم و گفتم: راه بیفتین..! مقدم با تعجب و گنگ نگاهم میکرد.. سیامک اما، اول تعجب کرد.. بعد اخم کرد و بعد یه نفرت تو چشماش شکل گرفت..!! نفرتی که میدونستم شدیدترش رو تو چشماي من داره میبینه..! راه نمیرفتن.. هنوز با تعجب نگاه میکردن.. بلند گفتم: نشنیدید چی گفتم؟ راه بیفتین.. و به سمت در هدایتشون کردم.. شهاب هنوز تو محوطه بود.. وقتی داشتم شاهین مقدم و سیامک رو از کنارش رد میکردم یهو سیامک نگاهش به شهاب افتاد.. مکث کرد.. به دنبالش مقدم هم وایساد و دنباله ي نگاه سیامکو گرفت و به شهاب رسید.. سیامک با حرص زیر لب گفت: کثافتا.. بازوشو گرفتم و به سمت در هُلش دادم و گفتم: چیزاي جذاب تري هم داریم برات که قطعا از دیدنشون از این بیشتر شگفت زده میشی! راه بیفت.. مقدم ترسیده بود اما سیامک، نه! کثیف تر از چیزي بود که فکر میکردم.. هیچ پشیمونیاي تو چشماش دیده نمیشد.. همه ي کارهاي انتقال انجام شد و بچه هاي پاکسازي هم اومدن ویلا.. حالا که عملیات دستگیري تموم شده بود، نمیتونستم دور از بیمارستان بمونم.. شهاب با اینکه نگران رسول بود اما، فرمانده‌ی عملیات دستگیري به عهده‌ش بود و باید میرفت سایت.. دست تنها بود.. قرار شد سعید همراهش بره و وقتی کارشون تموم شد بیان بیمارستان..من اما، بدون هیچ وقفه اي به سمت بیمارستان حرکت کردم.. ماشینو پارك کردم و داخل رفتم.. تو طولِ عملیات اصلا وقت نکرده بودم حتی یه زنگ به محمد بزنم..! ترس داشتم.. با قدماي کوتاه وارد بیمارستان شدم.. هوا سوزِ خشکی داشت.. پوستِ رويِ دستم از سرما میسوخت.. وارد بیمارستان شدم.. نمیدونستم کجا باید برم.. قطعا عملش تموم شده بود.. میترسیدم به محمد و داوود زنگ بزنم.. گوشیمو بیرون آوردم و شماره ي داوودو گرفتم.. بعد از چندتا بوق صداي گرفته‌ش تو گوشم پیچید: جانم فرشید.. آب دهنمو قورت دادم و گفتم: سلام..... کجایین داوود؟ من بیمارستانم.. جواب داد: بیا بالا... رسول ریکاوریه.. از پله ها بیا بالا، من میام سمتت.. باشه اي گفتم و قطع کردم.. ریکاوري..! یعنی عملش خوب بوده...؟! با قدم هاي سریع از پله ها بالا رفتم.. داوود تو پاگرد پله منتظرم بود.. تا رسیدم بهش گفتم: داوود.. رسول..؟ پلک رو هم گذاشت و گفت: خوبه... خدا رو شکر خوبه.. گفتن به خیر گذشته... نفس راحتی کشیدم و راه افتادیم..
محمد روي صندلی تو راهرو نشسته بود.. سر و صورت خونیش رو شسته بود.. اما هنوز لباسش خونی بود.. حتی نمیتونست براي مدت کوتاهی از اینجا دل بکنه و بره لباسشو عوض کنه... باید به سعید میگفتم وقتی میخوان بیان براش لباس بیارن.. همونطور که نشسته بود سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود.. رو به داوود آروم گفتم: خوابیده آقا محمد..؟ جواب داد: از صبح تازه ده دقیقه‌ست آروم شده.. رسولو که آوردن ریکاوري خیالش راحت تر شد بالاخره چشماشو بست.. سري تکون دادم که محمد با چشمایی که هنوز بسته بودن گفت: بیدارم فرشید.. عملیات چی شد..؟ نگاهش کردم.. بیدار بود.. بعید بود محمد، الان.. تو این موقعیت بتونه از آشوبِ این دنیا دل بکنه و تو آرامشِ خواب فرو بره..! کنارش نشستم و گفتم: همه چی خوب بود آقا. بی نقص انجام شد.. شهاب از پسش بر اومد..سرشو از دیوار جدا کرد و نگاهم کرد و گفت: خسته نباشی... لبخندي به صورت خسته‌ش زدم.. گفتم: آقا رسول خوبه.. نه؟ سري به نشونه ي تایید تکون داد و گفت: خدا رو شکر.. دوباره گفتم: آقا ندیدیدشون..؟ فهمید منظورمو.. اخم کرد.. انگار حتی از به یاد آوردنشم درد میکشید.. با اخم گفت: نه.. دو نفر بودن اما کلاه داشتن.. سر تکون دادم.. خیالم راحت تر شده بود.. باید به سعید و شهاب خبر میدادم تا از نگرانی دربیان.. نمیدونم چند دقیقه گذشته بود.. چند دقیقه گذشته بود که رفت و آمد به اتاقِ ریکاوري زیاد شد.. عجله زیاد شد.. همهمه زیاد شد.. ترسیدم.. داوود هم ترسید.. پشتِ شیشه ي اتاق رفت.. نمیدونم.. نمیدونم چی دید که به سمتِ در اتاق دوید و داخل رفت.. بلند حرف میزد.. داد میزد.. رسولو صدا میکرد.. دوتا پرستار بازوهاشو گرفته بودن و به زور از اتاق بیرونش آوردن.. محمد سمت شیشه ي اتاق دویده بود و دستشو روي شیشه گذاشته بود و با بهت داخلو نگاه میکرد.. من به صندلیم چسبیده بودم.. داوود هنوز رسولو صدا میزد.. دنیا دورِ سرم میچرخید.. بلند شدم.. کنارِ محمد رفتم.. دورِ تختِ رسول شلوغ بود.. خط هایی که ضربانِ قلبِ رسولو نشون میدادن صاف بودن.. صدايِ بوقِ ممتدي بین فریادهاي داوود شنیده میشد.. دورِ تختِ رسول هنوز شلوغ بود.. نگاهِ خیره ي محمد هنوز به داخل بود.. قلبم تیر میکشید.. یکی از پرستارها به سمت شیشه اومد و پرده رو کشید..داوود هنوز تقلا میکرد بره داخل.. هنوز رسولو صدا میزد.. با درد صداش میکرد.. با هِق هِق صداش میکرد.. و محمد هنوز به پنجره اي که پرده ي ضخیمِ سبز رنگ مسیرشو سد کرده بود خیره شده بود.. ___ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت نود و چهارم: [محمد] صداي دستگاها میومد.. صداي بوقِ ممتد.. صداي همهمه ي دکترا.. صداي داوود.. دلم میخواست داد بکشم.. بلند سرِ همه‌شون داد بکشم و بگم ساکت شن.. هیچی نگن.. هیچی نگن تا صداي من به رسول برسه.. صداي خواهشم بهش برسه.. صدايِ التماس کردنم بهش برسه.. رسول بشنوه صداي منو، بشنوه که دارم اسمشو میگم محاله جواب نده.. محاله نگه "جانم آقا محمد"..! مگه تا حالا شده من صداش کنم.. چیزي ازش بخوام جواب نده..؟ با سَر انجام نده..؟ پرده رو کشیده بودن.. حتی دیگه نمیتونستم بدنِ بی جونشو ببینم.. دکترا اون تو داشتن تقلا میکردن.. این یعنی هنوز امید بود.. مگه نه..؟ هنوز امید به برگشتِ رسول بود.. همونجا کنارِ دیوارِ اتاقِ رسول رو زمین نشستم.. باید صداش میکردم.. باید از تهِ دلم صداش میکردم.. باید بهش میگفتم اگه برنگرده نمیتونم! اگه برنگرده محمدِ قوي دیگه نمیتونه.. بینِ این روزاي سخت، بدونِ رفیق.. بدونِ برادر نمیتونه..! اگه میرفت، نمیمُردم.. ولی زندگی هم نمیکردم.. چشمامو بستم و صداش کردم.. مثلِ همیشه.. مثلِ همیشه که کارش داشتم.. مثلِ همیشه که منتظرش میموندم تا بیاد توي اتاقم.. الانم همین بود.. فرق نداشت.. من منتظرش بودم.. منتظر بودم برگرده.. به این دنیا..صدايِ باز شدنِ در اتاق اومد.. میترسیدم چشمامو باز کنم و بهم بگن رسول دیگه چشماشو باز نمیکنه.. دیگه فقط دستام نه.. قلبم میلرزید..! چشمام هنوز بسته بود.. اما گریه ي داوود به هِق هِق ریزي تبدیل شده بود.. چشمامو باز کردم و سرمو به سمتش چرخوندم.. کنار دیوار ایستاده، کز کرده بود و دو سه نفر دورش بودن و داشتن باهم حرف میزدن.. نگاهم کرد.. دکتر و پرستارها رد نگاهشو گرفتن و به من رسیدن.. پزشکِ رسول نگاهم کرد و چشماشو رو هم گذاشت و اومد سمتم.. نمیدونم حالم چطور بود.. نمیدونم چی توي چشمام دید که جلوم رو پاش نشست.. دست روي شونه‌م گذاشت و گفت: هست.. اینجاست..! گنگ نگاهش کردم.. ادامه داد: خون زیادي ازش رفته.. حتی واحدهاي خونی که حین عمل بهش تزریق شده جوابگو نبودن.. اما الان، خدا رو شکر برگشته.. جوونِ قوي‌ایه.. زندگیشو دوست داره.. خدا هم دوستش داره.. تا الان که خوب دووم آورده براش دعا کن.. و رفت.. صداي رسول تو گوشم میپیچید.. صداش که میگفت "جانم آقا محمد"..! انگار همینجا بود.. انگار کنارم بود.. انگار از روي همون تخت دوباره بهم گفته بود "جانم آقا محمد" و برگشته بود کنارم.. هنوز جونِ رو پا وایسادنو نداشتم.. فرشید سمت داوود رفت و بردش روي صندلی نشوندش و بعد اومد سمتِ من.. دستشو جلوم دراز نکرد تا بگیرم.. اومد کنارم و از بازوم بلندم کرد.. روي صندلی نشستم.. صحنه هایی که چند دقیقه پیش دیدم از جلوي چشمم کنار نمیرفتن.. داوود هنوز ریز هق هق میکرد.. فرشید سعی داشت یکم آب بهش بده.. اما نمیخورد.. کم چیزي ندیده بود.. رسولش.. روي اون تختِ سرد داشت جون میداد.. نمیدونم چقدر اونجا نشسته بودیم که شهاب و سعید رسیدن.. آروم سلام کردن.. سعید کنارم نشست و پلاستیکی رو روي پاهام گذاشت و گفت: آقا.. لباساتونو عوض نمیکنید..؟ پاکتو ازش گرفتم و سري به نشونه ي تشکر تکون دادم.. بلند شدم.. اذان گفته بودن.. مجبور بودم لباسامو عوض کنم تا بتونم نماز بخونم.. وگرنه دلم نمیخواست لباسام عوض شن.. تا رسول چشماشو باز نمیکرد، دلم نمیخواست عوضشون کنم..! لباسام کثیف نبودن.. اونا فقط خونِ رسول بودن.. خونِ رسول که کثیف نبود.. لباسامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و وضو گرفتم... نماز ظهر و عصر... نه.. من باید به جز اینا هزار رکعت نمازِ شکر میخوندم... واسه نفس کشیدنِ رسول... واسه تپیدنِ قلبش... واسه کج و معوج شدنِ اون خط صافی که روي مانیتورش نقش بسته بود... اون روز به همین ترتیب با چشمايِ بسته ي رسول شب شد.. منتظرِ بهوش اومدنش بودیم.. نگرانِ چشمايِ بسته‌ش بودیم.. اما گفتن بخاطر عمل سخت و وضعیتِ ریه‌ش طبیعیه.. شب شده بود و هیچکس قبول نمیکرد بره خونه.. داوود انقدر بی حال شده بود که کارش به سرم زدن کشیده بود.. به زور بعد از تموم شدن سرمش با فرشید فرستادمش خونه.. سعید و شهاب اما قبول نکردن برن و کنارم موندن.. با اصرار من تو نمازخونه استراحت میکردن. من اما.. تا صبح پشتِ درِ اتاقش نشسته بودم و دعا میخوندم.. قرآن میخوندم.. براي نمازِ صبح که رفتم نمازخونه، چشمام دیگه طاقت نیاورد و همونجا کنارِ جانمازم، خوابم برد.. _ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
ما عینک بلوکنترل بزنیم بریم ناشناس جواب بدیم یکم🤏🦋 شما نمیاین؟! ‌
بریم پارت جدید؟!🌱
پارت نود و پنجم: [رسول] سرم به شدت سنگین بود و درد میکرد.. چشمام بسته بود اما با همون چشماي بسته سرگیجه ي بدي رو حس میکردم.. گلوم خشک بود و درد میکرد. دلم میخواست چشمامو باز کنم و اطرافمو ببینم اما یه خستگیِ غیرِطبیعی تو تمامِ بدنم حس میکردم. درد از همه ي قسمت ها توي تنم میپیچید..نمیدونستم کجام.. نمیدونستم چی شده.. به زور چشمامو باز کردم.. روبروم یه سقفِ سفید بود و یه سرم از پایه آویز شده بود.. من.. من تو بیمارستان بودم. ماسکی روي صورتم بود اما هنوز با هر نفس کشیدنم درد رو تو قفسه ي سینه‌م حس میکردم. دستِ چپم درد میکرد.. خیلی درد میکرد..! تشنه‌م بود.. گنگ بودم.. من اینجا چیکار میکردم..؟! تو همین لحظه ها بود که یه پرستار سمت تخت من اومد.. چشماي بازم رو که دید لبخندي زد و رو به پشت سرش گفت: آقاي دکتر، بیمارِ تخت دو به هوش اومد بالاخره. و بعد، جوونِ سفید پوشی که دکتر خطاب شده بود سمت من اومد و حالم رو چک کرد. من هنوز گیج بودم.. هنوز سردرد داشتم.. گفت: خوب خوابیدي ها پسر جون.. اگه بدونی داداشت چقدر نگرانته.. البته نمیدونم کدومشون داداشت بود، ولی خب خیلی چشم انتظار داري اون بیرون..! حالت چطوره..؟ تو نفس کشیدن که مشکلی نداري..؟ دکتر حرف میزد و از حالم میپرسید اما من کم کم داشت همه چی یادم میومد. داشت یادم میومد چرا اینجام. یادم میومد که صبح پنجشنبه بود.. دم خونه ي محمد.. اون موتور سوارا.. من نذاشتم تیر به محمد بخوره.. محمد منو آورد بیمارستان.. آره.. آره یادم اومد.. اما.. اما الان محمد کجاست..؟ اونا ولش نمیکردن.. اونا فهمیدن محمدو نزدن.. من چند ساعت بود بیمارستان بودم؟ چند ساعت بود بیهوش بودم..!؟ یعنی الان محمد کجا بود..؟ تند تند نفس میکشیدم.. بی قرار بودم.. من.. من باید محمدو میدیدم.. باید بچه ها رو میدیدم.. باید بهشون میگفتم باید مراقب محمد باشن.. نکنه.. نکنه تا الان اتفاقی براش افتاده باشه.... دکتر هنوز بالاي سرم بود. خواستم حرف بزنم اما زبونم سنگین بود.. نمیتونستم..! لعنتی.. نمیشد! تمام وجودمو جمع کردم و از زیر ماسک به زور گفتم: م..ممم..مُمم مُح....نشد.. نمیشُد..! دکتر رو بهم گفت: آروم باش.. باید استراحت کنی.. همه چی مرتبه.. فقط اصلا به خودت فشار نیار تا بهتر بشی.. و خواست بره.. نه.. نباید میرفتن.. من باید محمدو میدیدم.. باید ازش خبر میگرفتم.. باید به بچه ها میگفتم..! دست راستمو به سختی بالا آوردم و روي ماسکم گذاشتم و کمی جا به جاش کردم.. دوباره سعی کردم صداش کنم.. گفتم: مُمم..مُم حَ..مد.. دکتر سمتم برگشت و گفت: ماسکتو چرا آوردي پایین..؟ میدونی وضع ریه‌ت چطوریه؟ و جلو اومد و ماسکو روي صورتم تنظیم کرد.. ادامه داد: آروم بگیر تا خوب بشی پسر.. لب مرز بودي که اینتوبه بشی..(گذاشتنِ لوله اي از طریقِ دهان درونِ نايِ فردي که نمیتونه به حالت عادي تنفس کنه) نمیفهمید.. این دکتر نمیفهمید من چی میگم! خواستم توي تخت جا به جا بشم که یهو حس کردم تمامِ دردهاي دنیا جمع شدن و ریختن دقیقا وسطِ سینه ي من.. نفسم حبس شد.. داغ شد.. و من مردم و زنده شدم..! از درد به خودم میپیچیدم.. دکتر به پرستار گفت بهم آرامبخش و مسکن تزریق کنه.. ولی من اینا رو نمیخواستم.. آرامبخش منو میخوابوند.. من نمیخواستم بخوابم.. من باید محمدو میدیدم.. باید میدیدمش.. اگه.. اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی..؟ دوباره تقلا کردم.. باید بهشون میفهموندم باید یکیو ببینم.. دوباره به سختی اسمشو صدا کردم.. صداش کردم.. چندین بار صداش کردم.. و بعد بین تمام تقلاهام حس کردم تمامِ انرژیم ته کشید و به یه خوابِ بی اراده فرو رفتم..! با حسِ یه سنگینی رويِ سرم چشمامو نیمه باز کردم.. سردردم بهتر شده بود اما هنوز پلکام سنگین بودن.. دوتا چشمِ نگرانِ پر از غم جلوم بودن..! چشمايِ بازمو که دید، با صداي گرفته‌ش گفت: تو که منو کشتی تا بیدار بشی رسول..! نگاهم بین چشماش جا به جا میشد.. محمد.. محمد بود.. حالش خوب بود. کنارم بود.! اما.. اما مگه من چقدر خواب بودم...؟ مگه چند روز بیهوش بودم..؟ اون روز صبح محمد اینطوري نبود.. اینقدر شکسته نبود.. دستشو روی سرم گذاشته بود. بغض از وسطِ قلبم شکل گرفته بود و داشت به چشمام نزدیک میشد.. اینکه میدیدم خوبه.. اینکه میدیدم اینجاست.. این براي من همه چی بود.. هر چی این بغض به گلوي من نزدیکتر میشد، نفسم تنگ تر میشد.. اما مهم نبود..!
دستشو روي موهام کشید.. گفت: اومدن گفتن بیمارتون داره محمدو صدا میکنه.. صدام کردي.. آره؟ چشمام پُر شده بود.. به نشونه ي تایید پلک رو هم گذاشتم که یه قطره اشک از گوشه ي چشمم ریخت.. محمد دستشو زیرِ چشمم کشید و گفت: گریه چرا..؟ درد داري..؟ نگاهش کردم.. فقط نگاهش کردم.. رسول واسه درد تنش گریه نمیکرد. بی مقدمه گفت: خواستی محمدو نجات بدي.. آره؟ تو داشتی محمدو میکشتی رسول.. دستشو روي قلبش گذاشت و گفت: از دیروز صبح ده بار خواسته از سینه بزنه بیرون و نتونسته..! چیکار کردي تو رسول..؟ فکر دلِ منو نکردي..؟ فکرِ دل محمدو نکردي..؟ بغض نکرده بود.. صداش نمیلرزید.. اما بدونِ بغض، با صدايِ محکمش حرف میزد و اشک میریخت.. اشکايِ زلالش از چشماش پایین میریخت، بینِ ریش هايِ مشکی و سفیدش گم میشد و تا گلوش میرسید..! دستش هنوز روي سرم بود.. ناباورانه سرشو تکون داد.. بین گریه هاش خندید و گفت: تو آمبولانس براي من شعرِ عرفانی میخونی..؟ آره..؟ تو کی انقدر بزرگ شدي رسول..؟ بی جون خندیدم.. از زیرِ اون همه ماسک و دم و دستگاهم خندهمو حس میکرد..! نگاهش رنگِ درد بود.. رنگِ خستگی. ادامه داد: سَبو بشکنه، خمّ مِی میشکنه.. جامِ باده میشکنه.. دل میشکنه.. رسول تو نمیدونی ولی اگه سبو بشکنه.. حتی کوه هم میشکنه..! لبخندي زد و ادامه داد: خدا تو رو بهم برگردوند. دلش نیومد وقتی بعد از این همه مدت بهم برادر داده، زود ازم بگیرتش.. اشکاش بند اومده بودن.. دستی به صورت و چشماش کشید.. دستِ دیگه‌ش هنوز روي سرِ من بود.. نگاهم میکرد.. تو نگاهش همه چی بود.. افتخار بود.. شرمندگی بود.. برادري بود.. عشق بود.. خُدا بود. تو نگاهش همه چی بود.. دردي که تو تنم داشتم اجازه نمیداد حتی حرف بزنم.. هر تکون خوردنی.. هر تقلایی تمامِ جونِ تنمو میگرفت.. هر چی حرف داشتم ریخته بود تو چشمام و داشتم با نگاهم بهش میگفتم.. میدونستم خوب بلده بخونه.. از روي صندلیش بلند شد و پیشونیمو آروم بوسید.. درد..؟ دیگه معنی نداشت..! من برايِ موندنِ این آدم تیر خورده بودم.. براي نفس کشیدنش.. براي سر پا بودنش.. الان سالم بود... خوب بود.. جلوي چشمم بود.. مگه میشد به دردام فکر کنم..؟ به زخمام فکر کنم..؟ گفت: میرم بیرون... چون نمیذارن بیشتر از این کنارت باشم.. ولی بدون خیلی حرف دارم باهات.. ترسیدم.. یادِ نگرانیم افتادم.. یادِ اون اتفاق.. یاد تکرار دوباره‌ش.. اگه.. اگه تا وقتی من اینجام بیان سمتش.. اگه نباشم کنارش..؟ سینه‌م تیر میکشید..؟ مهم نبود.. سختم بود.. ولی صداش زدم: مُمم محمد.. بی مکث جواب داد: جانم داداش.. هوایی که داخل ماسک منتشر میشد حرف زدنمو سخت میکرد.. کشیدمش پایین و آروم، طوري که به گلوم فشار نیاد گفتم: محمد.. (دم.. بازدم..) به.. داوود..(دم.. بازدم..) فرشید.. بگو..(دم.. بازدم..) بگو..(دم.. بازدم..).. چشماش لبخند میزدن.. غم دار..! جلو اومد و ماسکو روي صورتم گذاشت و قبل از اینکه من حرفمو کامل کنم گفت: به داوود و فرشید و سعید میگم که رسول گفت مراقب محمد باشین تا خودش دوباره بیاد و یه تنه جلوي همه وایسه.. دیگه چی؟! من گفتم حرفامو از چشمام میخونه.. از همون زیرِ ماسک گفتم: من.. به خدا میسپارم.. تو رو.. همیشه... غمِ لبخندش رفت... حالا لبخندِش شیرین بود.. خم شد و روي قلبمو بوسید.. نزدیکِ همونجایی که از وقتی بیدار شده بودم دردش بیچارهم کرده بود.. یه بطري از رويِ میز کنار تختم برداشت و یکم آب توي یه لیوان ریخت.... تشنه‌م بود.. خیلی تشنه‌م بود.. اما بهش نگفته بودم آب میخوام..! کمکم کرد یکمی بلند شم و از آب بخورم.. سرمو روي بالش گذاشتم.. همونطوري که بطریو سر جاش میذاشت زیرِ لب گفت: "به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد؛ خود از کدام خم است این که در سبو داري..؟!" پلک روي هم گذاشت و آروم از اتاق بیرون رفت.. قلبم.. سرم.. نفسم.. درد میکردن.... یه دردِ عجیب.. دردي که میتونستم شیرینیشو حس کنم..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارتِ نود و ششم: [داوود] محمد صبح رفته بود پیشِ رسول.. میگفت حالش خوبه.. بهتره.. اما من تا خودم باهاش حرف نمیزدم آروم نمیگرفتم.. بخاطر وضعیت حساسش و فشار بالایی که روي بدنش بود نمیشد خیلی بریم پیشش.. باید استراحت میکرد تا یکم حالش رو به راه تر میشد.. به زور از دکترش اجازه گرفته بودم یکی دو ساعت دیگه برم پیشش.. گفته بودن میتونیم براش کمپوت یا آبمیوه ببریم.. نمیتونست غذاي سنگین بخوره.. به مامانم گفته بودم و براي رسول کمپوت سیب درست کرده بود.. میخواستم طبیعی باشه..! تو این یکی دو ساعت که تا وقتِ دیدن رسول زمان مونده بود خونه رفتم و کمپوتو از مامان گرفتم و سمت بیمارستان برگشتم.. محمد رفته بود اداره.. میدیدم چقدر سختشه از اینجا دور باشه اما، باید به کارها رسیدگی میکرد.. گفته بود شب برمیگرده.. سعید هم بیمارستان بود، منتظر مونده بود من برسم، بعد اونم رفت اداره..روي صندلی تو راهرو نشسته بودم و هر چند دقیقه یه بار به ساعتم نگاه میکردم... نمیدونم چقدر گذشته بود که یه پرستار صدام کرد و گفت: همراه آقاي کریمی شما هستین..؟! دستپاچه بلند شدم و گفتم: بله.. اتفاقی افتاده..؟! لبخندي زد و گفت: نه، آقاي دکتر گفتن بیمارتون بیدار شدن.. میتونید ببینیدشون.. سري تکون دادم و بلند شدم.. آروم داخل اتاق رفتم.. دکتر بالاي سرش بود و داشت باهاش صحبت میکرد.. قیافه‌ش.. مثلِ پسربچه هاي کوچیک شده بود.. با اون موهايِ فرفري، تو اون لباس گشاد.. چشماي مظلومش.. رسول جاش تو بیمارستان نبود.. جلو که رفتم دکتر گفت: بفرما این آقاي رسول کریمی تحویل شما.. بعد رو به رسول ادامه داد: نبودي ببینی این آقا چجوري بیمارستانو گذاشته بود رو سرش.. و بعد پرونده ي رسولو از رو میزِ تخت برداشت و همونطور که از کنارم رد میشد گفت: فقط کوتاه.. باید استراحت کنه.. و رفت..! رسول با یه لبخندِ پهن که از زیرِ ماسکش دیده میشد نگاهم میکرد.. کاش درد نداشت.. کاش میتونستم محکم بغلش کنم.. قبل از اینکه بیام داخل اتاق لحظه شماري میکردم تا بیام اینجا و فقط نگاهش کنم.. بغلش کنم.. ببوسمش.. اما الان.. الان که اینجا بودم دلم میخواست قهر کنم باهاش! دعوا کنم باهاش.. داد بزنم سرش که چرا میخواست بره.. رو صندلی کنارش نشستم.. با چشماش تمام حرکاتمو دنبال میکرد.. هیچی نمیتونستم بگم.. بغضی که تو گلوم بود داشت خفه‌م میکرد.. یاد دیروز میفتادم.. یاد اون لحظه هایی که مرز بود بین بودن و نبودنش.. بی حرف اهرم تختشو چرخوندم و پشتشو آروم بالاتر آوردم.. نگاهمو از چشماش میدزدیدم.. وقتِ گله نبود.. دکتر گفته بود هیجان براش خوب نیست.. دستمو جلو بردم و ماسکشو پایین کشیدم.. هنوز لبخند داشت.. آب دهنمو قورت دادم و در ظرف کمپوتو باز کردم.. با قاشق یکم از آب کمپوت برداشتم و سمت دهانش بردم.. هنوز چشماشو نگاه نمیکردم.. دهنشو باز نمیکرد.. بی مقدمه، با یه لحنِ مهربون گفت: از چی فرار میکنی داوود..؟! قاشقو کنار کشیدم و توي ظرف گذاشتم.. سرم داشت منفجر میشد.. یاد دیروز دیوونم میکرد.. نگاهش کردم.. اگه میرفت من چیکار میکردم..؟ با صدایی که از بغض میلرزید گفتم: چند ماه پیش بود.. وقتی رفته بودم هتل، تو اتاقِ الکس.. وقتی نتونستم برگردم.. یادته..؟ پلک رو هم گذاشت.. ادامه دادم: فرداش وقتی برگشتم انقدر نگرانم بودي که زدي تو گوشم.. خندید.. گفت: میخواي بزنی تو گوشم..؟ لبخند پر دردي زدم و گفتم: آدما وقتی عمرشون تموم میشه نمیمیرن رسول.. آدما وقتی دلخوشیاشون تموم شه میمیرن.. داشتی منو میکشتی.. دستی دستی داشتی میکشتی منو رسول..! میدونی چه حالی شدیم تا برگشتی..؟ میدونی چه دردیو کشیدیم تابرگشتی..؟ دیدي محمدو رسول..؟ خم شده..! شکسته.. رسول هیچوقت ندیده بودمش اینطوري.. تو چیکار کردي با همه ي ما..؟ قرار نبود نصفه جونمون کنی تا چشماتو باز کنی.. بغض اجازه نداد حرفامو ادامه بدم.. رسول لبخند روي لبش داشت.. گفت: آخرین بار پریشب حرف زدیم باهم.. چقدر از اون موقع تا حالا دلت پر شده ازم..؟! با پشتِ دست چشمِ خیسمو پاك کردم.. گفتم: دلم وقتی ازت پر شد که محمد پشتِ در این اتاق با زانو رو زمین افتاد.. دلم وقتی ازت پر شد که وقتی میخواست دستگیره ي اتاقو باز کنه، دستاش میلرزیدن.. دلم وقتی ازت پر شد که هنوز پیامی که بهت دادمو ندیدي که جواب بدي.. رسول! دلم وقتی ازت پر شد که میخواستی رفیقِ نیمه راه شی.. تنها بذاریمون..نفس عمیقی کشید و چشماشو بست..
با چشماي بسته گفت: نمیدونم داوود.. نمیدونم.. شاید جایی که میخواستم برم جاي خوبی بوده اما.. هر جایی که بود، اینو میدونم اگه میرفتم دلم خیلی براي شما تنگ میشد.. خیلی..! دست چپش سمتِ من بود.. همون بازوش که تیر خورده بود.. زیر لب گفتم: درد داري.. مگه نه..؟ سري تکون داد و گفت: دارم.. ولی بهش فکر نمیکنم.. اگه بخوام به درداي تنم فکر کنم بی قرار میشم.. واسه همین بهشون فکر نمیکنم.. بی اختیار گفتم: بمیرم.. اخم ریزي کرد و گفت: من گفتم شاید جاي خوبی برم، ولی براي تو از این خبرا نیستا.. بشین سر جات.. تو بخواي بري چون بار گناهات زیاده اون طرف حسابتو میرسن.. خندیدم... دلم براش تنگ بود.. این دو روز، دلم به اندازه ي یه عمر براش تنگ شده بود.. بغض کردم... بی پروا.. یه بغضِ کودکانه..! صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم: اگه تنهام میذاشتی چیکار میکردم..؟! میخواست جوو عوض کنه.. گفت: حالا که تنهات نذاشتم.. چیکار میکنی؟! لبخندي زدم و گفتم: تو جون بخواه.. جواب داد: جون نمیخوام.. ولی چشماتم اشکی نمیخوام.. صداتم گرفته نمیخوام.. دستاتو اینطوري لرزون نمیخوام.. سري تکون دادم و گفتم: جاي ما نیستی بدونی ترسِ از دست دادنت چیکار کرده باهامون رسول.. نیستی جاي ما.. نفس عمیقی کشید.. دست دیگه‌ش که درد نداشتو جلو آورد.. دستشو گرفتم.. محکم... زیر لب گفت: اینجام.. پیشتم.. خندید و ادامه داد: بويِ سیب و گلاب پر کرده این اتاقو..؟! مگه برا من نیاورده بودیشون..؟! به زور لبخندي زدم و گفتم: چرا.. رسول خانواده‌م بود.. برادرم بود.. رفیقم بود..بهش گفتم: به زخمات بگو زود خوب شن.. میخوام محکم بغلت کنم.. پلک رو هم گذاشت و گفت: چشم.. بابام همیشه وقتی نهج البلاغه میخوند، بعضی عبارت ها رو بلند تکرار میکرد... یادمه یه بار میگفت امام علی یه جمله دارن که میگن: «خدایا کاري کن که از چیزهاي ارزشمندِ زندگی ام، جانم اولین چیزي باشد که از من میگیري...» چیزهاي باارزش زندگی من همین آدمایی بودن که خدا بهم داده بود.. کاش کاري میکرد تا زنده‌م، کنارم باشن. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
عزیزان به دلایلی احتمالا رمان رو تموم کنم امروز براتون🌱 دعا نویستون کی بوده؟😒😂 راستشو بگید
پارت نود و هفتم: [فرشید] چهار روز از بستري بودن رسول میگذشت.. حالش بهتر بود. اما هنوز وقتِ مرخص شدنش نبود.. برنامه هامونو یه طوري تنظیم کرده بودیم که هر چی بیشتر بتونیم پیشش باشیم.. رسول آدمِ تنها موندن.. تنها یه جا نشستن نبود.. نباید میذاشتیم تنها تو اون اتاق کلافه بشه.. به خواستِ خودش به خانوادهش چیزي نگفته بودیم.. میگفت قلبِ مادرش ناراحته و نمیخواد استرس بهش بده.. به خانواده‌ش گفته بود مأموریته.. دیشب پیشش بودم.. همونجا تو اتاقش تو بیمارستان خوابیده بودم و حالا داشتم میرفتم سایت.. بازجویی ها هنوز در جریان بود.. خیلی اطلاعات به دست آورده بودیم.. پرونده ي سایه کم کم داشت به نتیجه میرسید.. تقریبا تمام مهره هاي این پرونده جمع بودن، به غیر از یکی از مهره هاي اصلی که چون روابط خانوادگی با افراد پر نفوذ داشت، هنوز دُم به تله نداده بود.. ولی دیر یا زود با اعترافاتی که جمع شده بود حکم دستگیري اونو هم میگرفتیم.. به سایت رسیدم.. طبق معمول این چند روز بچه ها داشتن فشرده کار میکردن تا پرونده رو هر چی زودتر جمع کنیم.. سمت اتاق محمد رفتم.. این چند روز هر کدوممون که پیشِ رسول میموندیم، وقتِ برگشتن به سایت قبل از هر کاري پیش محمد میرفتیم تا از حال رسول براش بگیم.. در اتاقشو زدم و وارد شدم..آروم گفتم: با اجازه آقا.. سري تکون داد و گفت: بیا داخل فرشید جان.. و بعد بدون مکث پرسید: چطور بود امروز..؟! لبخندي زدم و گفتم: خیلی بهتره آقا.. فقط یکم بی قراره.. نگران گفت: چیزي شده؟ درد داره..؟ جواب دادم: نه.. نه! فقط تنهایی اذیتش میکنه.. میشناسیدش که.. دلش میخواد بالا سر کار باشه.. امروز ازم خواست براش لپ تاپشو ببرم تا بتونه کدنویسی کنه.... ولی خب آقا هنوز اونقدري خوب نشده که بتونه! سري تکون داد.. گفت: نمیتونه.. این بچه الان بدنش داغه.. متوجه نیست.. باید استراحت کنه! حتی همون تمرکزي که براي کار کردن لازمه الان مثل سم میمونه براش.. سعی میکنم بیشتر بهش زنگ بزنم این بی قراریاش کمتر بشه.. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: ممنون فرشید جان.. خودتم خسته نباشی.. کاش میرفتی خونه یکم استراحت میکردي.. مستقیم از بیمارستان اومدي اینجا.. کارتم فشرده‌ست.. لبخندي زدم و گفتم: آقا استراحت کردم اونجا.. وقتی پیش رسولیم خستگی حس نمیکنیم.. همین که میبینیم حالش خوب شده برامون یه دنیا می ارزه.. لبخندِ محوي رو لبش نقش بست.. نمیدونم، شاید داشت تو ذهنش حرفمو تایید میکرد..! تو همین حال بودیم که در اتاق زده شد و علی و داوود و سعید بدون مکث اومدن تو اتاق! قیافه هاشون پر از هیجان بود! محمد با شک گفت: چیزي شده بچه ها..؟ سعید در حالیکه نفس نفس میزد گفت: آقا.. فهمیدیم..! محمد گفت: چیو فهمیدین!؟ علی جلو اومد و لپ تاپشو رو میز محمد گذاشت و کنارش ایستاد و گفت: آقا اینجا رو ببینید؟! این دوربین هاي چهارراه بالاي خیابون شماست.. دقیقا بعد از اون ساعتی که اون حمله اتفاق افتاد.. آقا ما این موتورو دیده بودیم اینجا، ولی چون پلاکش دستکاري شده بود نتونسته بودیم پیداش کنیم.. محمد سري تکون داد و گفت: خب..؟ علی ادامه داد: آقا همین الان تصاویر اسناد، مدارك و وسایل نقلیه اي که توي ویلاي مقدم بوده و توقیف شده به دستمون رسیده.. فایلو عوض کرد و عکس هاي دیگه اي رو آورد و گفت: آقا این موتورها رو نگاه کنین.. محمد نگاهی به تصاویر کرد و گفت: خب.. اینا هیچکدوم مشکی نیستن علی.. موتوري که اونجا بود مشکی بود! علی عکس موتوري که تو چهارراه گرفته شده بود رو زوم کرد و گفت: آقا پلاك این موتور رو ببینید.. و بعد عکس یکی از موتورهاي قرمز رنگی که از ویلا ثبت و ضبط شده بودو زوم کرد و گفت: آقا این دوتا پلاك شباهت زیادي به هم دارن.. درواقع به نظر من، اون موتور مشکی همین موتور قرمز رنگ بوده که پلاکش رو دستکاري کردن.. محمد نگاهی بهمون کرد و گفت: ولی علی فکر نمیکنم بشه با استناد به شباهت دوتا پلاك به این نتیجه رسید.. با حدس و گمان.. ما دلیل قانع کننده تري احتیاج داریم..! داوود میزو دور زد و کنار ما اومد.. از توي گوشیش یه عکس آورد و نشون محمد داد و گفت: آقا اینو نگاه کنین.. عکسِ باكِ بنزینِ یه موتور بود.. فکر کنم.. همون موتورِ قرمز رنگ بود.. عکسو جلو آورد و گفت: آقا من بعد از اینکه علی به این نتیجه رسید رفتم پارکینگِ توقیفات.. این موتور همون موتوریه که علی میگه.. اینجا رو ببینین آقا.. اثرات رنگِ مشکیه.. لا به لاي شیارهاي قطعات باقی مونده..
محمد نگاهی به علی و داوود انداخت و گفت: یعنی..؟ علی حرفشو کامل کرد و گفت: آقا یعنی این موتور همون موتوره.. فقط با اسپري، یا رنگ.. یا هر چیزِ دیگه رنگ شده بوده.. و مهم تر از همه اینکه اون دو نفر الان بین همین آدمایی هستن که ما گرفتیمشون..! محمد نگاهِ پر افتخاري بهشون انداخت. علی رو نگاه کرد و گفت: کار همه‌تون.. عالی بود! درجه یک! و بعد رو به داوود ادامه داد: داوود جان سریع گزارش اینو ببر براي آقاي عبدي.. داوود سري تکون داد و خوشحال اتاقو ترك کرد..محمد از روي صندلیش بلند شد و گفت: من میرم سمت اتاق بازجویی پیش آقاي شهیدي.. باید راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم.. و رفت.. سعیدو نگاه کردم.. لبخند زدم.. چه خوب بود.. چه خوب بود که تمام قطعات این پازل داشت کنار هم چیده میشد.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown