eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
با چشماي بسته گفت: نمیدونم داوود.. نمیدونم.. شاید جایی که میخواستم برم جاي خوبی بوده اما.. هر جایی که بود، اینو میدونم اگه میرفتم دلم خیلی براي شما تنگ میشد.. خیلی..! دست چپش سمتِ من بود.. همون بازوش که تیر خورده بود.. زیر لب گفتم: درد داري.. مگه نه..؟ سري تکون داد و گفت: دارم.. ولی بهش فکر نمیکنم.. اگه بخوام به درداي تنم فکر کنم بی قرار میشم.. واسه همین بهشون فکر نمیکنم.. بی اختیار گفتم: بمیرم.. اخم ریزي کرد و گفت: من گفتم شاید جاي خوبی برم، ولی براي تو از این خبرا نیستا.. بشین سر جات.. تو بخواي بري چون بار گناهات زیاده اون طرف حسابتو میرسن.. خندیدم... دلم براش تنگ بود.. این دو روز، دلم به اندازه ي یه عمر براش تنگ شده بود.. بغض کردم... بی پروا.. یه بغضِ کودکانه..! صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم: اگه تنهام میذاشتی چیکار میکردم..؟! میخواست جوو عوض کنه.. گفت: حالا که تنهات نذاشتم.. چیکار میکنی؟! لبخندي زدم و گفتم: تو جون بخواه.. جواب داد: جون نمیخوام.. ولی چشماتم اشکی نمیخوام.. صداتم گرفته نمیخوام.. دستاتو اینطوري لرزون نمیخوام.. سري تکون دادم و گفتم: جاي ما نیستی بدونی ترسِ از دست دادنت چیکار کرده باهامون رسول.. نیستی جاي ما.. نفس عمیقی کشید.. دست دیگه‌ش که درد نداشتو جلو آورد.. دستشو گرفتم.. محکم... زیر لب گفت: اینجام.. پیشتم.. خندید و ادامه داد: بويِ سیب و گلاب پر کرده این اتاقو..؟! مگه برا من نیاورده بودیشون..؟! به زور لبخندي زدم و گفتم: چرا.. رسول خانواده‌م بود.. برادرم بود.. رفیقم بود..بهش گفتم: به زخمات بگو زود خوب شن.. میخوام محکم بغلت کنم.. پلک رو هم گذاشت و گفت: چشم.. بابام همیشه وقتی نهج البلاغه میخوند، بعضی عبارت ها رو بلند تکرار میکرد... یادمه یه بار میگفت امام علی یه جمله دارن که میگن: «خدایا کاري کن که از چیزهاي ارزشمندِ زندگی ام، جانم اولین چیزي باشد که از من میگیري...» چیزهاي باارزش زندگی من همین آدمایی بودن که خدا بهم داده بود.. کاش کاري میکرد تا زنده‌م، کنارم باشن. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
عزیزان به دلایلی احتمالا رمان رو تموم کنم امروز براتون🌱 دعا نویستون کی بوده؟😒😂 راستشو بگید
پارت نود و هفتم: [فرشید] چهار روز از بستري بودن رسول میگذشت.. حالش بهتر بود. اما هنوز وقتِ مرخص شدنش نبود.. برنامه هامونو یه طوري تنظیم کرده بودیم که هر چی بیشتر بتونیم پیشش باشیم.. رسول آدمِ تنها موندن.. تنها یه جا نشستن نبود.. نباید میذاشتیم تنها تو اون اتاق کلافه بشه.. به خواستِ خودش به خانوادهش چیزي نگفته بودیم.. میگفت قلبِ مادرش ناراحته و نمیخواد استرس بهش بده.. به خانواده‌ش گفته بود مأموریته.. دیشب پیشش بودم.. همونجا تو اتاقش تو بیمارستان خوابیده بودم و حالا داشتم میرفتم سایت.. بازجویی ها هنوز در جریان بود.. خیلی اطلاعات به دست آورده بودیم.. پرونده ي سایه کم کم داشت به نتیجه میرسید.. تقریبا تمام مهره هاي این پرونده جمع بودن، به غیر از یکی از مهره هاي اصلی که چون روابط خانوادگی با افراد پر نفوذ داشت، هنوز دُم به تله نداده بود.. ولی دیر یا زود با اعترافاتی که جمع شده بود حکم دستگیري اونو هم میگرفتیم.. به سایت رسیدم.. طبق معمول این چند روز بچه ها داشتن فشرده کار میکردن تا پرونده رو هر چی زودتر جمع کنیم.. سمت اتاق محمد رفتم.. این چند روز هر کدوممون که پیشِ رسول میموندیم، وقتِ برگشتن به سایت قبل از هر کاري پیش محمد میرفتیم تا از حال رسول براش بگیم.. در اتاقشو زدم و وارد شدم..آروم گفتم: با اجازه آقا.. سري تکون داد و گفت: بیا داخل فرشید جان.. و بعد بدون مکث پرسید: چطور بود امروز..؟! لبخندي زدم و گفتم: خیلی بهتره آقا.. فقط یکم بی قراره.. نگران گفت: چیزي شده؟ درد داره..؟ جواب دادم: نه.. نه! فقط تنهایی اذیتش میکنه.. میشناسیدش که.. دلش میخواد بالا سر کار باشه.. امروز ازم خواست براش لپ تاپشو ببرم تا بتونه کدنویسی کنه.... ولی خب آقا هنوز اونقدري خوب نشده که بتونه! سري تکون داد.. گفت: نمیتونه.. این بچه الان بدنش داغه.. متوجه نیست.. باید استراحت کنه! حتی همون تمرکزي که براي کار کردن لازمه الان مثل سم میمونه براش.. سعی میکنم بیشتر بهش زنگ بزنم این بی قراریاش کمتر بشه.. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: ممنون فرشید جان.. خودتم خسته نباشی.. کاش میرفتی خونه یکم استراحت میکردي.. مستقیم از بیمارستان اومدي اینجا.. کارتم فشرده‌ست.. لبخندي زدم و گفتم: آقا استراحت کردم اونجا.. وقتی پیش رسولیم خستگی حس نمیکنیم.. همین که میبینیم حالش خوب شده برامون یه دنیا می ارزه.. لبخندِ محوي رو لبش نقش بست.. نمیدونم، شاید داشت تو ذهنش حرفمو تایید میکرد..! تو همین حال بودیم که در اتاق زده شد و علی و داوود و سعید بدون مکث اومدن تو اتاق! قیافه هاشون پر از هیجان بود! محمد با شک گفت: چیزي شده بچه ها..؟ سعید در حالیکه نفس نفس میزد گفت: آقا.. فهمیدیم..! محمد گفت: چیو فهمیدین!؟ علی جلو اومد و لپ تاپشو رو میز محمد گذاشت و کنارش ایستاد و گفت: آقا اینجا رو ببینید؟! این دوربین هاي چهارراه بالاي خیابون شماست.. دقیقا بعد از اون ساعتی که اون حمله اتفاق افتاد.. آقا ما این موتورو دیده بودیم اینجا، ولی چون پلاکش دستکاري شده بود نتونسته بودیم پیداش کنیم.. محمد سري تکون داد و گفت: خب..؟ علی ادامه داد: آقا همین الان تصاویر اسناد، مدارك و وسایل نقلیه اي که توي ویلاي مقدم بوده و توقیف شده به دستمون رسیده.. فایلو عوض کرد و عکس هاي دیگه اي رو آورد و گفت: آقا این موتورها رو نگاه کنین.. محمد نگاهی به تصاویر کرد و گفت: خب.. اینا هیچکدوم مشکی نیستن علی.. موتوري که اونجا بود مشکی بود! علی عکس موتوري که تو چهارراه گرفته شده بود رو زوم کرد و گفت: آقا پلاك این موتور رو ببینید.. و بعد عکس یکی از موتورهاي قرمز رنگی که از ویلا ثبت و ضبط شده بودو زوم کرد و گفت: آقا این دوتا پلاك شباهت زیادي به هم دارن.. درواقع به نظر من، اون موتور مشکی همین موتور قرمز رنگ بوده که پلاکش رو دستکاري کردن.. محمد نگاهی بهمون کرد و گفت: ولی علی فکر نمیکنم بشه با استناد به شباهت دوتا پلاك به این نتیجه رسید.. با حدس و گمان.. ما دلیل قانع کننده تري احتیاج داریم..! داوود میزو دور زد و کنار ما اومد.. از توي گوشیش یه عکس آورد و نشون محمد داد و گفت: آقا اینو نگاه کنین.. عکسِ باكِ بنزینِ یه موتور بود.. فکر کنم.. همون موتورِ قرمز رنگ بود.. عکسو جلو آورد و گفت: آقا من بعد از اینکه علی به این نتیجه رسید رفتم پارکینگِ توقیفات.. این موتور همون موتوریه که علی میگه.. اینجا رو ببینین آقا.. اثرات رنگِ مشکیه.. لا به لاي شیارهاي قطعات باقی مونده..
محمد نگاهی به علی و داوود انداخت و گفت: یعنی..؟ علی حرفشو کامل کرد و گفت: آقا یعنی این موتور همون موتوره.. فقط با اسپري، یا رنگ.. یا هر چیزِ دیگه رنگ شده بوده.. و مهم تر از همه اینکه اون دو نفر الان بین همین آدمایی هستن که ما گرفتیمشون..! محمد نگاهِ پر افتخاري بهشون انداخت. علی رو نگاه کرد و گفت: کار همه‌تون.. عالی بود! درجه یک! و بعد رو به داوود ادامه داد: داوود جان سریع گزارش اینو ببر براي آقاي عبدي.. داوود سري تکون داد و خوشحال اتاقو ترك کرد..محمد از روي صندلیش بلند شد و گفت: من میرم سمت اتاق بازجویی پیش آقاي شهیدي.. باید راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم.. و رفت.. سعیدو نگاه کردم.. لبخند زدم.. چه خوب بود.. چه خوب بود که تمام قطعات این پازل داشت کنار هم چیده میشد.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت نود و هشتم: [محمد] براي ناهار خونه ي پدرِ عطیه بودم.. کمتر از یک ماه تا به دنیا اومدنِ دخترمون مونده بود.. دختري که قرار بود اسمش نرگس باشه..! دختري که وقتی میومد، میتونست بخش بزرگی از خستگی هاي باباشو با خودش ببره.. دختري که اگه به عطیه میرفت، میتونست قشنگیايِ دنیايِ منو تکمیل کنه.. عزیز از ورامین برگشته بود.. عطیه میخواست برگرده خونه که عزیز تنها نباشه، اما عزیز بهش گفته بود که اگه پیشِ مادر خودش بمونه خیالش راحت تره.. عزیز میگفت هر دختري تو این شرایط دلش میخواد کنار مادرش باشه و مادر خودش ازش مراقبت کنه.. عطیه هم قبول کرده بود.. من بابت کارهاي فشرده ي این پرونده این روزا خیلی کم به خونه سر میزدم.. بخاطر همین از این تصمیمشون استقبال کردم.. بعد از ناهار از خونه بیرون زدم.. سایت خیلی کار داشتم اما قبلش میخواستم یه سر برم بیمارستان، پیش رسول.. امروز تا شب داوود پیشش بود اما خودم هم از پریروز ندیده بودمش.. سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.. رسول خیلی بهتر شده بود.. با ملاحظه میتونست بشینه و آروم راه بره.. دکترش گفته بود اگر آزمایش ها و چکاپش خوب باشه میتونه تا یکی دو روز دیگه مرخص بشه... تو این چند وقت رسول هیچی به خانواده‌ش نگفته بود.. از ما هم خواسته بود چیزي نگیم.. خودش تو وضعیت خوبی نبود اما تمام فکر و ذکرش پیش خانواده و مادرش بود... به داوود گفته بودم چیزي نخورن تا براشون غذا بگیرم.. بین راه وایسادم و خرید کردم.. به بیمارستان رسیدم و سمت اتاق رسول حرکت کردم.. در اتاقو باز کردم و گفتم: آقایون دهقانانِ فداکار.. تشریف دارین منزل؟! رسول در حالیکه روي تختش چهارزانو نشسته بود با تُخسی گفت: من پِتروسشونم! خندیدم و وارد شدم.. لپ تاپش جلوش بود و احتمالا داشت کارهاي عقب موندهشو انجام میداد.. رسول اهلِ وقت تلف کردن نبود! داوود از روي صندلی بلند شد و باهام دست داد و گفت: سلام آقا، خسته نباشین.. ممنونی گفتم و ظرف هاي غذا رو روي میز گذاشتم و گفتم: ببخشید دیر شد بچه ها.. خونه خودمون نبودم.. هر دوشون تشکر کردن.. داوود گفت: آقا من برم دستامو بشورم بیام.. سري تکون دادم و از اتاق بیرون رفت.. ظرف غذاي رسولو براش باز کردم و دادم دستش.. نگاهی به یه دونه ظرفِ باقیمونده رويِ میز انداخت و گفت: پس شما چی آقا؟ نگاهش کردم و گفتم: من خوردم رسول جان.. نوشِ جان.. سري تکون داد و تشکر کرد.. اما باز هم شروع به غذا خوردن نکرد.. با شک نگاهش کردم و گفتم: چرا نمیخوري..؟ دوست نداري..؟! لبخندِ خجلی زد و گفت: چرا آقا.. دستتون درد نکنه... خیلی دوست دارم.. و با مکث ادامه داد: منتظرم داوود بیاد.. مهربون نگاهش کردم و پلک رو هم گذاشتم..یک دقیقه بیشتر نگذشت که داوود اومد و باهم مشغولِ خوردن ناهارشون شدن.. تلفنم زنگ خورد.. رو دکمه اتصال زدم و در همون حال از اتاق بیرون رفتم.. تو راهرو با تلفن صحبت کردم.. تماسم چند دقیقه اي طول کشید.. وقتی که تموم شد خواستم برگردم تو اتاق که دیدم داوود بیرونه..! با تعجب گفتم: اینجایی چرا؟! با صدایی که سعی داشت آروم باشه گفت: آقا میشه صحبت کنم باهاتون..؟! گفتم: چیزي شده داوود..؟! همونطوري که از اتاق رسول چند قدمی دور میشد و منو مجبور به همراهی خودش میکرد گفت: نه آقا.. یعنی.. یعنی.. چطور بگم.. سوالی نگاهش کردم که ادامه داد: آقا خب.. میدونید که رسول یکی دو روز دیگه مرخص میشه.. گفتم: خب..؟! ادامه داد: آقا هنوزم اصرار داره خانواده‌ش چیزي ندونن.. میگه میخوام بهتر بشم، راه رفتنم بهتر بشه بعد بهشون بگم.. با تعجب گفتم: خب مگه نمیخواد بره خونه..؟! سري تکون داد و گفت: آقا مشکل همینجاست.. به من که چیزي نگفته.. ولی از صحبت هاي تلفنیش وقتی من خواب بودم فهمیدم چی تو سرشه.. آقا انگار میخواد بره خونه ي یکی از آشناهاشون که نیستن.. یعنی مسافرتن فکر کنم..! میخواد تنها بره اونجا.. تا بهتر بشه بعد بره خونه خودشون!! با ابروهاي بالا رفته گفتم: تنها؟! همینطوریش تو بیمارستان نمیتونه تنها از پس خودش بربیاد.. بعد میخواد تنها بمونه تو این وضعیتش..؟ با ناراحتی گفت: بله آقا.. نمیدونه من جریانو میدونم.. آقا تا وقتی من هستم چرا بخواد بره جایی تنها بمونه..؟ خودم نتونستم بهش بگم چون میدونم انقدر غده که قبول نمیکنه..! گفتم به شما بگم.. از شما حرف شنوي داره آقا.. اخم کرده بودم.. این بچه درست شدنی نبود!! خودش همه کسِ همه بود اما، کارهاي خودشو تنها انجام میداد..
سري تکون دادم و گفتم: نگران نباش داوود... درست میشه... به سمت اتاق رسول رفتم.. داوود صدام کرد و گفت: آقا.. من نمیام.. شما بهش بگین.. بعد میام.. میفهمه من به شما گفتم.. نمیخوام باشم..! سري تکون دادم و وارد اتاقش شدم.. رسول تا منو دید گفت: ممنون آقا بابت ناهار.. نگاه گذرایی بهش انداختم و سرد گفتم: خواهش میکنم..! جا خورد.. نمیخواستم اینطوري باشم، اما.. ناراحت بودم از دستش.. از این خود رأي بودنش..! روي صندلی کنار تختش نشستم و گفتم: ان شاءالله یکی دو روز دیگه مرخصی دیگه..! درسته..؟ لبخندي زد و گفت: بله دیگه آقا.. خدا بخواد.. بیخیال، انگار که از جایی خبر ندارم گفتم: به خونواده گفتی..؟! من من کرد.. گفت: نه.. راستش نگفتم هنوز.. جواب دادم: هنوز..؟! دیگه وقتی نیست که.. بگو امشب.. و منتظر نگاهش کردم.. نگاهشو ازم میدزدید.. جوابی نداد.. دوباره گفتم: آقا رسول، با شمام.. آروم گفت: آقا نمیخوام اینطوري برم خونه.. ابروهامو بالا بردم و گفتم: خب پس یعنی میخواي بیمارستان بمونی..؟ بریده گفت: نه.... ولی.. خونه هم نمیرم..! سوالی نگاهش کردم.. ادامه داد: آقا میرم خونه ي پسرعموم.. یه ماهی براي کار رفته مسافرت.. نیست.. میرم اونجا تا بهتر بشم، بعد برم خونه ي خودمون... خیلی از زخمامو نمیخوام خانواده‌م بفهمن.. دست به سینه شدم و به صندلیم تکیه دادم و نگاهش کردم.. هیچی نگفتم! دوباره گفت: آقا صحبت کردم باهاش.. مشکلی نداشت..! سرمو به نشونه ي تاسف تکون دادم..! گفتم: میخواي اونجا بري؟ کی قراره پیشت باشه..؟ آروم جواب داد: هیشکی آقا.. تنها.. سریع گفتم: بعد تو با این وضعیتت چطوري میخواي تنها زندگی کنی یک ماه؟!؟ لبخندِ غم داري زد و گفت: از پسِ خودم برمیام آقا.. حرفش هنوز تموم نشده بود که جدي و با اخم گفتم: مگه من مُردم که بخواي تنها اینطوري از پسِ خودت بربیاي؟ اومد بگه: دور از ج.. بین کلامش پریدم و ادامه دادم: هیچی نگو رسول! هیچی نگو! بعضی وقتا انقدر بچه میشی که شک میکنم این رسول همون رسوله؟؟ تا پايِ من و بچه ها وسطه از سر تا پاتو مایه میذاري.. جونتو میذاري وسط.. اما وقتی پاي خودت در میون باشه مثل یه بچه بیخیالِ همه چی میشی! من کی‌ام برات؟؟ داوود کیه برات..؟ اون سعید و فرشیدي که چشماشون از خستگی باز نمیشه ولی اصرار میکنن شب پیشت بمونن کی هستن برات؟؟ تو فکر میکنی با این کارت داري بار از رو دوشمون برمیداري؟ نه! اتفاقا برعکس!! نگرانمون میکنی.. حالِ داوودو دیدي؟؟ الان اون بیرون استرس تصمیمِ خودسرانه ي تو رو داره!! نگرانه نکنه بلایی سرت بیاد! عصبانی بودم.. نگاهمو ازش گرفتم و به گوشه ي اتاق خیره شدم.. آروم گفت: آقا.. ولی آخه من دلم نمیخواد کسی چیزي بدونه.. جواب دادم: ندونه! مگه من گفتم بدونه..؟! بیا به من بگو محمد، من نمیخوام خانواده‌م چیزي بدونن.. تو مگه داداش من نیستی؟ باهام مشورت کن.. با داوود مشورت کن.. بذار کمکت کنیم.. چرا همه چیو میخواي تنها حل کنی..؟ سرشو پایین انداخت و گفت: آقا آخه نمیخوام بهتون زحمت بدم.. نگاهش کردم.. از رو صندلیم بلند شدم و کنار تختش نشستم.. دستمو رو دستش گذاشتم و با لحنی که سعی میکردم آروم تر باشه گفتم: آخرین باري که نخواستی بهم زحمت بدیو که یادته..؟ اون یه هفته ي وحشتناکو که یادته..؟ خونِ دلی که خوردیمو که یادته..؟آروم گفت: بله آقا.. بهش گفتم: یه بار ازم پرسیدي که آقا شما برادرِ منی، ولی آیا منم برادرِ شمام..؟ الان سوالم ازت همینه رسول.. تو داداشِ منی.. ولی آیا منم برادرِت هستم؟ انقدر هستم که روم حساب کنی..؟ که ازم خجالت نکشی..؟ زیرِ لب گفت: آقا شما برادرم نیستین.. شما خانوادمین.. جواب دادم: پس براي همین پسرعموتو به برادرت ترجیح دادي..؟ مظلوم نگاهم کرد.. ادامه دادم: تا هر وقت که نخواستی بري خونه‌ت، قدمت رو چشماي خودم.. میاي پیشِ خودم میمونی.. هر چند روز که خواستی.. بعد هم میري خونه ي خودت.. سریع گفت: نه آقا.. نه.. من.... من.. یعنی.. دستشو فشار دادم و گفتم: خانوم خونه نیست.. خونه ي مادرشه.. عزیز هم که طبقه پایینه.. تا دخترم بیاد، جا براي عمو رسولش داریم.. با چشمایی که برقِ اشکِ خوشحالی داشتن نگاهم کرد.. اومد حرفی بزنه که گفتم: خوشم نمیاد یه حرفو دو بار به نیروم بگم! چشم نشنیدم آقا رسول! و بعد از یه مکث ادامه دادم: اینبار، بارِ آخري بود که خواستی تنهایی کوه جا به جا کنی رسول.. متوجهی که؟ آب دهنشو قورت داد و گفت: بله داداش محمد.. سري تکون دادم و گفتم: من که میدونم الکی میگی، پس فردا دوباره میام میبینم آستین بالا زدي تنهایی داري مشکل حل میکنی.. ولی همینم خوبه! خندید..! نگاهش کردم.. به این چشم ها، هیچی به جز خنده انقدر نمیومد.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
پارت نود و نهم: [رسول] وسیله هامو داوود جمع کرده بود و تو ماشین گذاشته بود.. با کمک فرشید لباس هامو عوض کرده بودم و وقتِ رفتن بود.. میخواستم برم خونه ي محمد.. براي موندن..! شاید یه هفته.. دو هفته.. نمیدونم! حسی که داشتم حسِ خجالت بود.. حس شرمندگی بود.. اما ابدا حسِ راحت نبودن نبود! حس معذب بودن نبود..! حس میکردم جایی که میخوام برم هیچ فرقی با خونه ي خودم نداره.. چه بَسا حسِ یه مسافرتِ شیرینو داشتم..! محمد که دیشب قضیه رو براي بچه ها گفت و هیجان و خوشحالیشونو از این قضیه دید بهشون گفت امشب همه‌شون براي شام بیان خونهش.. اول بچه ها قبول نکردن ولی بعد که دیدن محمد از تهِ دل میگه و فقط یه تعارفِ خشک و خالی نیست قبول کردن.. اصرار کردن محمد قبول کنه شامو از بیرون بگیرن اما محمد گفت که مادرش ناراحت میشه اینطوري.. سعید اداره بود.. قرار بود ما چهارتا بریم و فرشید برگرده اداره و بعد، شب با سعید بیاد.. کارم که تموم شد همراه فرشید به سمتِ حیاط بیمارستان راه افتادیم.. حالم بهتر بود... خیلی بهتر... اما آروم راه میرفتم.. بازوي فرشیدو گرفته بودم و بهش تکیه کرده بودم.. سمت ماشین محمد رفتیم.. فرشید درو باز کرد و عقب، پیشِ داوود نشستم.. محمد روي صندلی راننده نشسته بود.. برگشت عقب و گفت: خوبی رسول..؟ راحتی..؟ درد که نداري..؟ یکم درد داشتم.. گفتم: نه آقا.. خوبم.. نگاهشو با مکث ازم گرفت، استارت زد و شروع به حرکت کرد.. بین راه بودیم که کنار یه مغازه بزرگ ایستاد و گفت: چیزي لازم ندارین براي شب؟ از آینه منو نگاه کرد و گفت: تو چیزي نمیخواي رسول..؟ تشکر کردیم و گفتیم چیزي لازم نیست.. محمد که پیاده شد داوود وا رفته گفت: چرا اصرار نکرد؟ خندیدم و گفتم: یعنی چی چرا اصرار نکرد..؟ جواب داد: خب من شوخی کردم گفتم چیزي نمیخوام.. شکلات تلخ میخواستم.. شب با چایی میخوردیم! فرشید برگشت و گفت: واقعا میخواستی بگی آقا شکلات تلخ بگیر شب با چایی بخوریم؟! پیک نیک میري مگه؟! شامو خوردي باید زحمتو کم کنی.. دیگه به چایی نمیرسه.. داوود شونه اي بالا انداخت و گفت: حالا میبینی کار به چایی میرسه یا نمیرسه.. و درو باز کرد و رفت پایین.. فرشید متعجب گفت: جدي جدي رفت بهش بگه؟؟ با خنده گفتم: بعید نیست ازش!! بعد از چند دقیقه محمد و داوود برگشتن.. دستشون چندتا پلاستیک وسیله بود و یه جعبه شکلات هم دستِ محمد بود.. وسیله ها رو صندوق گذاشتن و سوار شدن.. جعبه ي شکلات هنوز دستِ محمد بود.. تعجب کردم! محمد شکلات ها رو روي پاي فرشید گذاشت و همونطور که استارت میزد گفت: بفرمایین آقا فرشید، دیگه هم از این تعارفا نداشته باش لطفا! فرشید طوري برگشت عقبو نگاه کرد که فکر کنم رگ گردنش پاره شد! داوود هندزفري سفیدشو تو گوشش گذاشته بود و بیخیال داشت بیرونو نگاه میکرد و طوري که میخواست وانمود کنه حواسش به چیزي نیست زیرِ لب آهنگی رو زمزمه میکرد..! فرشید دوباره محمدو نگاه کرد و در حالیکه به خونِ داوود تشنه بود گفت: بله آقا.. چشم.. ممنون! داوود به سمتِ من برگشت و یواشکی چشمکی زد! محمد که انگار پشتِ سرش هم چشم داشت گفت: آقا داوود من گفتم باهات همکاري میکنم ولی دیگه تو یه طوري وانمود نکن که انگار منم گول زدي! قیافه ي داوود وا رفت و با فرشید زدیم زیرِ خنده! داوود گفت: آقا حداقل میذاشتین نیم ساعت دلم خوش باشه.. فرشید جواب داد: خداتو شکر کن آقا محمد گفت..! وگرنه میرسیدیم اونجا قبل از اینکه بتونی از گندمِ رِي بخوري(و اشاره اي به جعبه ي شکلات ها کرد) خونِتو میریختم! داوود سرشو کامل پشتِ صندلی محمد برد تا از آینه دید نداشته باشه و براي فرشید دهن کجی کرد! نفس عمیقی کشیدم.. من جونمو براي تک تک این آدما میدادم.. چه خوب که آروم بودن... خوب بودن.. بهتر بودن.. بعد از ده دقیقه به خونه ي محمد رسیدیم.. باز هم با کمک فرشید از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردیم.. محمد و داوود هم وسایل و خریدها رو آوردن.. محمد اول در زد اما بعد کلید انداخت و یا الله گویان وارد شدیم.. مادرش با چادر رنگی تو حیاط بود و اومده بود خوش آمد گویی.. ازش یکم خجالت میکشیدم.. از محمد مطمئن بودم.. اما دلم نمیخواست مزاحم مادرش هم باشم.. قدم هامو آروم کردم.. فکر کنم خجالتمو حس کرد که سریع جلو اومد و مهربون گفت: خوش اومدي آقا رسول... اینجا مثلِ خونه ي خودته.. محمد که برادرته، منم مثل مادر خودت بدون.. سر به زیر گفتم: ممنون حاج خانوم.. چشم.. جواب داد: چشمت بی بلا پسرم... سرتم بیار بالا.. خونه ي غریبه نرفتی که اینطوري خجلی..! خونه ي خودته..
و بعد با بقیه ي بچه ها سلام احوال پرسی کرد و رو به محمد گفت: من پایینم محمد جان، شام که حاضر شد صدات میزنم.. محمد تشکري کرد و باهم به سمت پله ها و خونه ي محمد رفتیم.. فرشید کمک کرد تا بالا رفتم و بعد خداحافظی کرد و رفت تا شب با سعید برگردن.. تو این یکی دو ساعت محمد سر کارهاش بود و من و داوود حسابی فرصت داشتیم حرف بزنیم.. درد دل کنیم.. گله کنیم.. رفعِ دلتنگی کنیم..! مثلِ همیشه حرف زدن باهاش حالمو بهتر میکرد.. داوود زلال بود.. ناب بود.. رفیق بود.. بعد از یکی دو ساعت بچه ها اومدن.. باهم کمک کردن و سفره انداختن و شامو از پایین گرفتن و آوردن بالا.. عزیز قرمه سبزي درست کرده بود..! تو تمامِ طولِ شام خوردن به این فکر میکردم که من چقدر خوشبختم..! که اینجام.. بین این آدما.. که خوشحالیم براشون مهمه.. سلامتیم مهمه.. بی منت مهربونی میکنن و با نگاه و حضور گرمشون کنارمن.. اون شب، بعد از چند ماهِ سخت و طاقت فرسا، یکی از آرومترین شب هاي زندگی من بود.. بعد از شام و چاي خوردن، شوخی ها و خنده هامون، بچه ها کم کم عزمِ رفتن کردن... دونه دونه‌شون باهم حرف زدن و خداحافظی کردن و راجع به ملاقاتِ بعدي کلی حرف زدن.. وقتی خواستن برن، میخواستم بلند شم تا منم باهاشون تا حیاط برم اما اجازه ندادن.. محمد اما، همراهشون رفت.. صداي صحبت کردنشون از حیاط هم میومد.. امشب همه‌شون شاد بودن..! خوشحال بودم.. خیلی..! به پشتی تکیه داده بودم و چشمامو بسته بودم.. صداي در حیاط نشون از رفتنشون میداد اما محمد هنوز نیومده بود داخل.. با خودم گفتم شاید رفته پیشِ مادرش.. به سختی بلند شدم و آروم کنارِ پنجره رفتم.. نه.. پیشِ مادرش نبود.. تو حیاط، روي پله هاي ایوون نشسته بود و آرنج هاشو به زانوش تکیه داده بود و سرشو پایین انداخته بود.. هوا سرد بود.. این سرما رو میشد از سوزي که از درزِ پنجره وارد میشد حس کرد..! محمد لباسِ مناسب تنش نبود.. سمتِ چوب لباسی رفتم... کاپشنِ خودمو تنم کردم و کاپشنِ محمد رو هم برداشتم و به سمت در رفتم.. با صداي باز شدنِ در، سرشو بالا آورد و نگاهم کرد.. بی حرف نزدیکش رفتم و کاپشنو روي شونه‌ش انداختم.. خواستم کنارش بشینم.. سختم بود.. کاش یه نرده یا میله بود تا دستمو بهش میگرفتم و مینشستم..! محمد انگار فهمید.. سریع نیم خیز شد و دستشو جلو آورد تا بگیرم و بشینم.. تو همون حال گفت: براي چی اومدي بیرون رسول؟؟ هوا یخه.. رو پله نشستم و گفتم: هوا براي شما هم یخه آقا.. کاپشن هنوز روي دوشش بود.. لبه هاشو گرفت و به هم نزدیک کرد و گفت: ولی من وضعیتم با تو فرق داره.. شونه اي بالا انداختم و گفتم: انقدر سردتونه که محکم لبه هاي کاپشنتونو چسبیدین .. به چی داشتین فکر میکردین که با یه پیرهن، سرما رو حس نکرده بودین!؟لبخندي زد. از تو چشماش حرفشو خوندم.. گفتم: میخواین ببینین از کِی انقدر مثلِ شما نکته سنج شدم، نه!؟ نفس عمیقی کشید و گفت: تو نکته سنج بودي.. از همیشه! بیخیال گفتم: ولی این باعث نمیشه سوالمو یادم بره.. با اخمِ ریزي نگاهم کرد و گفت: میخواي بدونی به چی فکر میکردم؟ مصمم سر تکون دادم که از جا بلند شد و گفت: بشین الان برمیگردم.. __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
و پارت صَدُم🙂🌱👇🏻
پارت صدم(آخر) [رسول] چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که با یه پلاستیک تو دستش برگشت و کنارم نشست.. کاپشنشو کامل تنش کرده بود.. نمیدونم توي اون پاکتِ رنگی چی بود ولی هر چی بود، انگار وسیله ي مقدسی بود.. چون محمد داشت آروم و با احترام گره‌شو باز میکرد..! پلاستیکو باز کرد.. این.. لباسِ من بود.. کاپشنِ من بود تو این پاکت..! بیرون آوردش.. خونی بود.. آروم گفتم: فکر میکردم تو بیمارستان انداختنش دور.. لبخندِ غم داري زد و گفت: بندازنش دور..؟ تو تمام لحظه هایی که تو اون تو بودي این رو سینه ي من فشرده میشد.. بندازنش دور..؟ مگه میشه..؟! لبخند زدم.. یه لبخندِ پر از خجالت.. ادامه داد: هیچکس، حتی کسایی که از خودم بزرگتر بودن، تو اون سایت منو "داداش" صدا نکردن تا حالا.. حتی کسایی که عزیزن برام.. عزیزم براشون..! شاید بهتره اینطوري بگم.. کسی جرأت نداشت اون حریم سردو بشکنه..! بچه هاي گروه خودمم، در نهایتِ صمیمی بودن بهم میگفتن "محمد"..اما یه نفر.. یه پسرِ دل پاكِ مهربون براي اولین بار منو "داداش محمد" صدا کرد.. منو "داداش محمد" صدا کرد و کاري کرد تا آخر عمرم شیرینیِ اون صدا زدن تو ذهنم بمونه..! و شد برادرم! شد یه تیکه از من! یه پسري که با وجود اینکه داداش محمدش شده بودم، اما هنوز "آقا محمد" صدام میزنه.. که هنوز احتراممو داره.. که هنوز وقتی باهام حرف میزنه چشماش به احترام محجوبن.. که بزرگ و کوچیکی میدونه.. رسول.. شاید کسی اینو ندونه.. شاید تو هم ندونی حتی..! اما تو، کسی هستی که باعث شدي من بعد از این همه سال بتونم یه دیوار داشته باشم..! یه عصا داشته باشم.. کسیو داشته باشم که بتونم بهش تکیه کنم.. تو اون روز، وقتی داوود تیر خورده بود، تو بیمارستان.. بهم نشون دادي تنها نیستم.. نشون دادي وقتی بارِ دنیا رو دوشمه، هرچقدر هم خودت غم داشته باشی، درد داشته باشی، باز زیرِ درداي منم وایمیسی..! نشون دادي گاهی محمدِ خسته میتونه کسی رو داشته باشه که بهش تکیه کنه.. بهت میگم کوچیک..! اما تو خیلی بزرگی.. انقدر بزرگی که گاهی برادرِ بزرگت فکر میکنه یه انسانِ بزرگِ کاملِ بالغی که چند سال از خودش فهمیده تره کنارشه..! خواستم چیزي بگم که گفت: نه رسول.. نه.. چیزي نگو! بذار حرفامو بزنم.. حرفایی که این چند وقت همه رو ریختم تو خودم و نگفتم! اما الان، تو جایی قرار داري که باید بشنوي.. باید بدونی.. باید بفهمی چقدر مهمی برام! ادامه داد: اون روز، جلوي درِ خونه‌م.. نفسِ عمیقی کشید و صورتشو با دست پوشوند.. انگار از به یاد آوردنش هم درد میکشید.. تکرار کرد: اون روز وقتی صدايِ تیر اومد و تو رويِ زمین افتادي، وقتی رو دستايِ من بودي رسول.. من روضه ي کربلا رو حس کردم! خدا ببخشه منو..! مقایسه نمیکنم.. من کی باشم و اونا کی باشن..؟! ولی شنیدي میگن تا چیزیو به چشم نبینی دردشو حس نمیکنی..؟ من از این به بعد هر وقت تو روضه بشنوم بگن وقتی عباس زمین افتاد، و حسینکنارش رفت گفت:«أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِي وَ قَلَّت حِیلَتِی...»،بیشتر درد میکشم.. بیشتر آه میکشم براي حالش.. (معنی جمله ي عربی: «اکنون کمرم شکست و راهِ چاره بر من بسته شد...») چشمام پُر شده بود.. پُرِ پُرِ پُر... دیگه حتی میخواستمم نمیتونستم حرف بزنم..محمد سرشو رو به آسمون بلند کرد و گفت: من فکر میکردم من بزرگترِ شمام.. فرمانده ي شمام.. ولی نه.. اینطوري نیست.. انقدر تو این چند وقت از همه‌تون یاد گرفتم.. از داوود.. از سعید و فرشید.. از تو رسول.. یاد گرفتم ازت بزرگ بودنو.. رها بودنو.. که وقتی پرِ دردي.. پُرِ خونی.. برمیگردي بهم میگی "هوسِ قمارِ دیگر.." که بهم بگی "محمد نکنه فکر کنی ناراحت و پشیمونم از کاري که کردم".. نفسِ عمیقی کشید و ادامه داد: خدا تو رو بهم برگردوند رسول.. برات عاقبت بخیري میخوام از خدا.. شاید خودخواهی بود که نخواستم بري.. که نخواستم شهید شی.. ولی از خدا میخوام شهید زندگی کنی... تا وقتش برسه.. تا بزرگ بشی.. تا دنیا سیر شه ازت.. پُر شه ازت.. تا ما بزرگ شدنتو ببینیم و لذت ببریم.. دنیا ببینه و لذت ببره.. لبخندي به روم زد و سرشو بالا گرفت و به ماه خیره شد.. بغض گلومو اذیت میکرد.. قلبِ من گنجایشِ این همه حرفِ قشنگو نداشت.. جايِ این همه عرفان رو نداشت.. هیچی نمیتونستم بگم.. انگار فهمید.. انگار مثلِ همیشه ذهنمو خوند که نگاهم کرد و گفت: نیازي نیست چیزي بگی رسول.. تو حرفاتو قبلا زدي.. کاراتو کردي.. این من بودم که باید میگفتم.. باید سبک میشدم.. تو سبکِ سبکی.. رهاي رها..
و بعد با یه مکث ادامه داد: داداشِ محمد.. خندیدم.. چه مضاف و مضافٌ الیه قشنگی..! بغضمو سخت قورت دادم و سر به زیر گفتم: شما همیشه بزرگتر من بودین.. آقاي من بودین.. چشمايِ من بودین آقا.. صدام از بغضی که نزدیکِ شکستنش بود میلرزید.. ادامه دادم: خوشحالیِ الانم براي تعریفاتون ازم نیستا.. هرچند اونا شیرین ترین جمله هایی بودن که میتونستم بشنوم.. ولی خوشحالیِ من از اینه که رسول تونسته کاري کنه که شما بتونین روش حساب کنین.. که از خدا بخواین کنارتون بمونه... که براي عاقبت بخیریش دعا کنین... اومدنِ اولین قطره ي اشکم دیگه اجازه ي حرف زدن بهم نداد.. محمد دستشو روي زانوم گذاشت.. و من رويِ شونه‌شو بوسیدم.. (چند هفته بعد_کماکان رسول) ساعتِ گوشیم زنگ خورد.. با چشمايِ بسته دستمو رو عسلیِ کنار تختم کشیدم و گوشیمو پیدا کردم و صداشو قطع کردم.. دستمو حائل بدنم کردم و آروم نشستم.. چند روزي میشد که برگشته بودم خونه.. مامان اینا چیز کاملی از قضیه نفهمیده بودن.. فقط فکر میکردن تو عملیات آسیب دیدم.. اما نه انقدر جدي.. سعی میکردم زیاد جلوي چشمشون نباشم.. تا وقتی کامل خوب نشدم..! رو تخت نشستم و دستی به چشمام کشیدم.. محمد دیروز گفته بود فردا نرگسش به دنیا میاد..! میخواستم برم بیمارستان.. محمد برادر نداشت.. میخواستم کنارش باشم..! عمويِ دخترش بودم.. نبودم..؟! آروم آماده شدم و یه پیراهنِ رنگِ روشن تنم کردم و از خونه بیرون رفتم.. سر راه یه جعبه شیرینی خریدم و به سمتِ بیمارستان رفتم... با پرس و جو بخشی که میخواستمو پیدا کردم و از پله ها بالا رفتم.. محمد نبود اما، عزیزو از دور دیدم که کنار چند نفر دیگه روي صندلی نشسته بود.. خجالت کشیدم.. همونجا، دور ازشون رويِ صندلی نشستم.. نمیدونم چند دقیقه گذشت که محمد از یه اتاق بیرون اومد.. مادرش و چند نفر دیگه دورهش کردن و باهاش حرف زدن... خوشحال بودن.. داشت باهاشون حرف میزد که نگاهش افتاد به من.. بین حرف زدنش با اونا، سري برام تکون داد.. و بعد از چند دقیقه اومد سمتم.. بلند شدم و سر پایین انداختم.. حس کردم مزاحمم اینجا.. با خوش رویی گفت: سلام رسول..! حالت چطوره؟! آروم جواب دادم: سلام آقا... خوبم.. خوبین شما..؟ همه چی.. همه چی خوبه؟ خندید و گفت: همه چی خوبه... خدا رو شکر... چرا اینجایی؟ بیا اون طرف.. جواب دادم: نه آقا.. اونجا جمع خانوادگیه.. روم نمیشه بیام.. شاید راحت نباشن.. همینجا خوبه.. بعد از یه مکث ادامه دادم: آقا.. نرگستون..؟ هنوز نیومده اسمش رو زبونا بود این دردونه ي محمد.. لبخندي زد و گفت: اومده.. نیم ساعتی هست اومده، اما هنوز ندیدیمش.. پیشِ مادرش بودم الان.. گفتن چند دقیقه دیگه میارنش.. شیرینیو از رويِ صندلی برداشتم و دستش دادم و گفتم: قدمش پر از خیر باشه براتون آقا.. لبخندي زد و با خنده گفت: ممنون عمو رسولش! تهِ سالن همهمه شد.. محمد برگشت اون سمت.. یه پرستار در حالیکه یه نوزاد تو دستش بود از اتاق بیرون اومده بود.. همه دوره‌ش کرده بودن.. محمد نگاهی به من کرد و بعد ازم دور شد و به اون سمت رفت.. بابا شدن چقدر به آقا محمد میومد.. نمیدونم چند دقیقه با ذوق نگاهشون کردم.. اما وقتی همه‌شون دخترِ تازه متولد شده‌شونو بغل کردن و بوسیدن و بوئیدن، محمد دوباره بغل گرفتش.. منو نگاه کرد.. آروم به سمتشون رفتم.. دوباره گفتم: مبارکه آقا.. و بعد به نرگس کوچولو نگاه کردم.. لُپ هاي سفیدش گُل انداخته بودن.. دستاي کوچیکش کنار بدنش بودن.. دستمو رويِ صورتِ نازش کشیدم و آروم گفتم: خوش اومدي نرگسِ عمو.. خوش اومدي..! __ نظراتتون رو اینجا بگید🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم💫 @hamvatanunknown
خب، اینم از پارت پایانی هموطن یک.🥲🤏 هموطنی که میشه گفت یکی از اولین تجربیات نوشتن من بوده و با تمااام کم و کاستی هایی که داره نسبت به نوشته‌های جدید ترم، ولی یه حس خاصی بهش دارم.🦋 ممنون از اینکه کنارش بودید و پا به پاش اومدید. حس متفاوت و قشنگی بود خوندن دوباره‌ش اینجا، کنار شما.✨🍊🥺 امیدوارم که دوستش داشتید.🪴 من تا مدتی اینجا فعالیت ندارم‌. البته من به شخصه فعالیت ندارم، ادمین هست و براتون پست های متفرقه میگذاره. بارگذاری هموطن فصل ۲ بمونه برای وقتی که خودم برگشتم. نظراتتون رو برام‌ بنویسید. خوشحال می‌شم بخونمشون. ناشناس ها رو تا آخر امشب خودم چک میکنم و جواب میدم اما از فردا دیگه خودم چکشون‌ نمی‌کنم. اگر تو این مدت "کار مهمی" بود به پی‌ویم پیام بدید. بازم ممنون ازتون. هموطن دوستتون داره!❤️🦋🌱🫂