eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاام🌸
بریم پارت جامونده‌ی دیشب رو بخونیم؟!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت دوازدهم [رسول] محمد با داوود خداحافظي کرد و تماسو قطع کرد.. هدفونو دورِ گردنش گذاشت و با چهره‌اي که نميشد فهميد خوشحاله يا ناراحت، به نقطه‌ي نامعلومي نگاه ميکرد.. بهش گفتم: چي گفت آقا؟! جوابي نداد.. دستش رو روي صورتش کشيد و متفکر روي چونش متوقفش کرد.. فکر کردم شايد نشنيده.. دوباره بلندتر گفتم: آقا محمد داوود چي گفت؟؟ با اخمِ ريزي نگاهم کرد..! زير لب گفتم: ببخشيد آقا.. بعد انگار که هنوز توي فکر باشه از روي صندليش بلند شد و همونطور که از ميز من دور ميشد گفت: رسول بچه‌ها رو جمع کن سريع بيايد اتاق من.. و رفت! شونه‌اي بالا انداختم و گفتم: نگفت! همونطور که روي صندلي چرخدارم نشسته بودم، با پنجه‌ي پا به پشت سرم چرخيدم.. فرشيد و شهاب سر ميزاشون بودن.. شهاب که سنگينی نگاهمو حس کرد سرشو بالا آورد و با اشاره‌ي چشم ازم پرسيد چيکارش دارم.. همونطوري که سعي داشتم با زبان اشاره بهش بفهمونم با فرشيد بيان بالا، دستي روي شونم قرار گرفت..نگاه کردم..علي بود! گفت: شغلِ جديدته آقا رسول؟ با اخم گفتم: چي؟ گفت: آموزش زبان اشاره! جلوي خندمو گرفتم و چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: بامزه شدين علي آقا.. دست به سينه وايساد و گفت: ديگه سعيد نيست گفتم به جاش نمکِ سايتو تامين کنم..! علي شوخي کرد، اما من.. يه جايي حواليِ بطن هاي قلبم خالي شد.. يه صداي محو، تشویش ذهنمو تو خودش حل ميکرد و هي تکرار ميکرد: سعيد هست، برميگرده! تو همين حال بوديم که صداي شهاب منو از افکارم بيرون کشيد؛ گفت: جانم رسول..؟ کاري داشتي متوجه نشدم.. نگاهش کردم و گفتم: اين علي حواسمو پرت کرد ديگه.. داشتم ميگفتم با فرشيد بيايد بريم بالا.. شهاب با ابروهاي بالا رفته نگاهم کرد و گفت: بيشتر انگار در حال غرق شدن بودي داشتي غريق نجاتو صدا ميکردي.. و بعد رد نگاهش به پشت سر من، جايي که علي ايستاده بود منتهي شد و خنديد.. چشمامو بستم و نفسِ عميقي کشيدم.. معلوم نبود علي پشت سرم چه اداهايي درمياورد! همونطوري که از روي صندليم بلند ميشدم گفتم: باشه آقا شهاب.. باشه.. روز اول بهت گفتم تو سايت ميگردي حواست باشه رفقاي ناباب پيدا نکني گوش نکردي.. باشه..! خنديد! رو به علي گفتم: ما داريم ميريم اتاق آقا محمد، کارِتو بگو دباغ جان. علي انگار که تازه يادش افتاده باشه براي چي اومده پايين، فلشي رو نشونم داد و گفت: آقا محمد يه فلش شکسته داده بودن اطلاعاتش بازيابي بشه، انجام نشد.. اطلاعاتش رو منتقل کردم به اين فلش.. گفته بود بدمش به تو فايل هاي منتقل شدهشو رديابي کني.. فلشو ازش گرفتم و داخل کشو گذاشتم و بهش گفتم: زحمتي ديگه.. زحمتي.. خنديد.. دستي رو شونم زد و ازمون دور شد.. رو به شهاب گفتم: تو برو بالا، من به فرشيد بگم و بيايم.. سري تکون داد و به سمت راه پله رفت.. بعد از گفتن به فرشيد باهم به سمت اتاق آقا محمد رفتيم.. در زديم و داخل شديم و روي صندلي هاي جلوي ميزش نشستيم.. هنوز نميدونستم داوود چي به آقا محمد گفته و جراتِ دوباره پرسيدن هم نداشتم!محمد گفت: خب.. بچه‌ها اوضاع کاراتون چطوره..؟ خوب پيش ميره..؟ فرشيد گفت: آقا تقريبا اصلا پيش نميره که بخواد خوب باشه يا بد.. به هيچي نميرسيم.. هر چيزيو که پيگيري ميکنيم، ميرسيم به نقطه‌ي اولمون... محمد سرشو بالا و پايين کرد و گفت: شايد امروز بتونيم يه چيزايي پيدا کنيم.. و بعد لپ تاپش رو به سمت ما چرخوند.. عکس يه مر ِد حدودا ۴۰ ساله رو صفحه بود.. آقا محمد گفت: "محسن زرافشان".. همون کسي که امانتي هاي نوري رو تحويل گرفته.. و بعد تصوير رو عوض کرد.. يه ساختمون بزرگ.. ادامه داد: يه ساختمون تجاري، اولين مقصد محسن زرافشان! پرسيدم: آقا اونجا چيکار داشته؟ محمد جواب داد: ت.ميمش گفته رفته طبقهي چهارم و بعد از يه مکثِ ۵ دقيقه‌اي برگشته.. طبقه‌ي چهارم ۲ تا واحد هست.. يکي دفتر اسناد رسمي و دومي يه شرکت واردات.. ميخوام الان بريد اونجا.. با پوشش، يه بررسي کنيد ببينيد به چيزي ميرسيد يا نه.. همه چيز بايد خيلي تميز باشه.. نگاهمون کرد و ادامه داد: متوجهيد که؟ گفتم: بله آقا.. لپ تاپش رو به سمت خودش چرخوند و گفت:بريد، خدا به همراهتون.. هر اتفاقي پيش اومد سريع بهم اطلاع بديد.. از روي صندلي بلند شديم و به سمت در خروجي رفتيم.. فرشيد که جلوتر از هممون بود، يهو وايساد و برگشت به سمت آقا محمد، گفت: راستي آقا..خبري از داوود نشد؟ محمد سرشو به نشونه‌ي تاييد تکون داد و گفت:چرا..تماس گرفته بود..
فرشيد، مشتاق يه قدم به سمت اتاق برگشت و گفت: خب آقا.. چيشد؟؟ تونستن شنودو رو خونه سوار کنن؟ محمد گفت: نه، اما روي خط تلفن خونه سوار شدن.. تو فکر رفتم.. شنود رو خط تلفن؟! چه فايده‌اي داشت..؟! فکرِ من رو شهاب بلند پرسيد.. محمد جواب داد: يکي از گزينه هايي که داشتيم ورود به خونه بود، اما بخاطر ملاحظاتي که داشتيم نميشد وارد شيم.. بچه ها تو ارمنستان گفتن احتمالش هست بشه از تماس هاي تلفن خونگي به اطلاعاتي رسيد که کمکشون کنه بتونن تحت پوشش وارد بشن.. سوال کردم: يني آقا منظورتون اينه که بچه ها واردِ خونه بشن، اما يه جورايي به دعوتِ خوِد اهاليِ خونه..؟ مثل مايکل که خودش خدمه‌ي هتل رو صدا کرد..؟ تاييد کرد و ادامه داد: البته، توي قضيه‌ي مايکل ما باعث شديم اون آژير به صدا دربياد.. اما الان همه چيز به طور طبيعي پيش ميره.. اما اينا فقط يه احتماله.. ممکنه هيچوقت اين اتفاق رخ نده..اما اگر اتفاق بيفته، ميتونه خيلي ما رو کمک کنه.. سري تکون دادم. اينکه بچه‌ها بتونن به اون خونه نفوذ کنن، بدون اينکه شکي روشون بياد،کمک بزرگي بهمون ميکنه. آقا محمد درست ميگفت. کاش سريعتر ميشد وارد اون خونه بشن. _____________ پ‌ن: متوجه منظور وارتان و داوود شدید؟! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
ایشالا تا شب میایم ناشناسا رو هم جواب میدیم😌🌱 ‌
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت سيزدهم [فرشيد] يه خيابون بالاتر از اون ساختمون تجاري تو ماشين نشسته بوديم. علي خط تلفن و همچنين اينترنت طبقه‌ي چهارم رو قطع کرده بود. طبق انتظارمون از هر دو واحد تماس گرفتن و مشکل قطعي اينترنت رو اطلاع دادن. منتظر بوديم از تماسِشون چند مدتي بگذره تا بعد وارد شيم. رسول نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: برو فرشيد. باشه اي گفتم و حرکت کردم و درست روبروي ساختمون ايستادم. همراه رسول و شهاب پياده شديم. لباس هاي فُرممون به هر بيننده اي اين رو القا ميکرد که از بچه‌هاي تاسيسات هستيم..! سوار آسانسور شديم و به طبقه‌ي چهارم رسيديم. نميدونستيم مقصدِ زرافشان کجا بوده! دفتر اسناد رسمي يا شرکت واردات..! چاره‌اي نبود جز اينکه هر دو رو با دقت بررسي کنيم. آزادي عمل زيادي نداشتيم. اومدنمون امروز اينجا، فقط براي اين بود که يه کليتي از اين دوتا محل به دست بياريم. قرار بر اين شده بود که رسول وارد دفتر اسناد بشه و من و شهابم به سمت شرکت بريم. قبل از ورود به ساختمون، من و رسول خودکارهاي فيلمبرداري رو به جيب لباس هامون نصب کرده بوديم. کم بودنِ فرصتمون، اجازه‌ي اينو بهمون نميداد که همه جا رو خوب بررسي کنيم. اين فيلم ها بعدا ميتونست خيلي کمکمون کنه. در زديم و وارد شديم. شهاب که جعبه‌ي ابزار رو دستش گرفته بود، جلوتر از من داخل شد و من هم پشت سرش. و رسول هم به سمت دفتر اسناد رفت. بعد از سلام و پرسيدن مشکل از منشي شرکت که گويا از قطعي اينترنت به شدت ناراحت بود، مشغول کار شديم..! دوربين مداربسته اي که گوشه‌ي سقف، دقيقا بالاي ميزهاي اصلي وصل شده بود، اجازه‌ي نصب فلش و برداشتنِ اطلاعات کامپيوتر رو به ما نميداد. تنها کاري که ميتونستيم بکنيم اين بود که به بهانه‌ي بررسي تنظيماتِ سيستم‌ها چند دقيقه‌اي باهاشون کار کنيم. بخاطر اينکه کارمون شک برانگيز نباشه، شهاب با ابزارش کنار جعبه‌ي تقسيم نشسته بود و توي دفترچه‌ش چيزهايي رو يادداشت ميکرد و هر از گاهي از يکي از کارمندها که با کنجکاوي کنارش وايساده بود و سعي داشت مهندسي ياد بگيره، سوال هايي ميپرسيد..! بايد ميتونستم به دفتر اصلي راه پيدا کنم. به منشي گفتم: ببخشيد، کامپيوتر هاتون شبکه‌ن ديگه؟ ميتونم سيستم سر شبکه‌ي شرکت رو چک کنم؟ انگار از اينکه وقتشون داشت تلف ميشد رضايت نداشت، بازدمش رو محکم بيرون داد و گفت: دنبال من بيايد. و به سمت دِر چوبيِ انتهاي سالن رفت.. تقه اي به در زد و کمي بازش کرد و گفت: ببخشيد، گفتن ميخوان سيستم شما رو هم چک کنن براي اختلالات اينترنت. و بعد سري تکون داد و از جلوي در کنار رفت و رو به من گفت: بفرماييد.. آروم داخل رفتم و سلام کردم. رئيس شرکت مردي حدودا ۵۵ ساله، با کت شلوارِ خاکستري روشن بود که به نظر ميومد رابطه‌ي خوبي با ورزش نداره! سري تکون داد و در حاليکه از روي صندليش بلند ميشد، غرغرکنان به سمت پنجره رفت و سيگاري روشن کرد. به سرعت پشت سيستمش نشستم. حتي اين اتاق هم دوربين داشت! هيچ کاري نميتونستم بکنم.. به بهونه‌ي تنظيمات تو بخشه‌اي مختلف ميرفتم. ميخواستم به ايميل هاش سر بزنم اما صفحه‌ي مانيتور دقيقا تو مسير نگاهش بود. بعد از يکم بررسي که به نظرم نتيجه‌اي نداشت، ناچارا از پشت سيستمش بلند شدم. به رسول گفته بودم هر وقت کارش تموم شد خبر بده تا به علي بگيم خط ها رو وصل کنه. چند دقيقه اي توي واحد بوديم که صداي رسول از گوشيِ مخفي تويِ گوشم بهم رسيد. بعد از دستکاري يه سري از سيم ها، با علي هماهنگ شديم تا شبکه ي واحدها رو وصل کنه.. من هيچ چيز مشکوکي نديده بودم. خيلي دلم ميخواست سريع تر بريم بيرون تا از شهاب و رسول هم اين سوالو بپرسم. از ساختمون بيرون رفتيم و سوار ماشين شديم. کلافه کلاه لبه دارمو از سرم برداشتم و روي داشبرد پرت کردم و روي فرمون کوبيدم و گفتم: لعنت بهش! رسول که کنارم نشسته بود نگاهم کرد و گفت: تو هم چيزي پيدا نکردي..؟ بي حرف سرمو بالا انداختم و از پنجره بيرونو نگاه کردم. رسول به عقب برگشت و گفت: شهاب تو چي..؟ شهاب جواب داد: هيچي.. استارت زدم و به سمت سايت رفتيم. تو سايت پاي سيستمم نشسته بودم. چند روز بود دوِر خودمون ميچرخيديم! چند روز بود هيچ خبري از سعيد نداشتيم و نميدونستيم بايد چيکار کنيم!
داوود ارمنستان بود اما اون هم هنوز به چيزي نرسيده بود. يک ساعتي ميشد که رسول داشت فيلم هاي دوربين هاي خودکارهامونو بررسي ميکرد اما به چيزي نرسيده بود. سرم پايين بود و داشتم گزارش امروز رو مينوشتم که يهو رسول روي ميزش کوبيد و بلند گفت: ايول! ايول! نگاهش کردم.. آقا محمد که تا اون لحظه کنار صادق بود و باهاش صحبت ميکرد، به سرعت خودشو به رسول رسوند.. من و شهابم بهشون ملحق شديم. رسول در حاليکه يه لبخندِ پهن رو لبش بود به صندليش تکيه داده بود و ما رو نگاه ميکرد.. آقا محمد با اخم ريزي که روي پيشونيش بود پرسيد: چيشده رسول؟! رسول جواب داد: آقا بالاخره پيداش کردم! سرنخي که دنبالش بوديمو پيدا کردم! کنجکاو شدم.. فيلمِ اتاقِ رييس شرکت واردات بود. فيلم از وقتي بود که من پشت ميزش نشسته بودم و از ميزش و سيستمش فيلمبرداري شده بود. آقا محمد گفت: خب رسول چي پيدا کردي؟؟ رسول نشانگرِ ماوس رو روي صفحه دوراني چرخوند و با نيش باز جواب داد: آقا اينجا چي ميبينيد؟! سکوت و نگاِه جديِ محمدو که ديد خودش ادامه داد: آقا يني منظورم اينه که اينجا همه چيز عاديه ديگه.. درسته؟ محمد سري به نشونه‌ي تاييد تکون داد. رسول فيلم رو پلي کرد. گفت: آقا اينجا يکسري پنجره روي سيستم ميبينيد. که براي کارهاي شرکته. فرشيد دونه دونه اينا رو ميبنده و بعد ميره تو تنظيمات اما آقا.. اينجا رو نگاه کنيد. و بعد همون حرکت دوراني نشانگر رو تکرار کرد. صفحه‌ي گوگل ترجمه بود. محمد گفت: خب؟ رسول ادامه داد: آقا من ريز خريد و فروش اين شرکت رو درآوردم.. اين شرکت، که با نام تجاري الکتروگستر فعاليت ميکنه، با سه تا شرکت آلماني، دوتا کانادايي و يه فرانسوي همکاري داره. اما آقا اينجا رو نگاه کنيد. (و صفحه رو زوم کرد) گوگل ترنسليتش روي زبان انگليسي و روسي تنظيم شده..! و بعد با ذوق به محمد نگاه کرد! محمد اخمش عميق تر شد.. و بعد آروم آروم يه لبخند نشست گوشه‌ي لبش! دستش رو دوبار رويِ دستِ رسول که رويِ دسته‌ي صندليش گذاشته بود زد و گفت: رسول! رسول! شهاب که با افتخار به رسول نگاه ميکرد گفت: پس يني.. يني اين شرکت نه تنها به نوري ربط داره، بلکه به اشتياقم ربط داره! جمله‌شو کامل کردم و گفتم: يني الان ميشه مطمئن باشيم نوري و اشتياق باهم در ارتباطن! محمد که بعد از چند روز لبخند رو لبش نشسته بود و هنوز با خوشحالي رسولو نگاه ميکرد گفت: دقيقا.. سعيد به عنوان مشاور و مترجم روس براي اشتياق کار ميکنه.. درواقع شبکه‌ي گسترده‌ي اشتياق علاوه بر همکاري هاي مستقيمي که با انگليسي ها داره، از پوشش شرکتش که يه شعبه از يه شرکت روسي هست استفاده ميکنه. و اين يعني، تقريبا به ارتباط بين اين سه نفر اطمينان پيدا کرديم..! و بعد رو به هممون گفت: مراقبت از شرکت، و کارکنانش، خصوصا رئيس شرکت رو شروع کنين بچه ها و بعد درحاليکه ازمون دور ميشد به رسول گفت: تشويقی تو محفوظه استاد! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
یکم ناشناس بخونیم و بعد بریم سراغ پارت
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت چهاردهم [داوود] ساعت هشتِ شب از روز سومي بود که تو اون کوچه مستقر بوديم و رفت و آمد هاي خونه رو کنترل ميکرديم. وارتان که از صبح پلک روي هم نذاشته بود، پشت فرمون بود و صندليش رو خوابونده بود و چشماش رو بسته بود. زر ورق نقره اي رنگِ دورِ ساندويچم رو باز کردم.. همينطوري که تو پلاستيک داشتم دنبال سس ميگشتم صداي بوق هشدار از لپ تاپي که روي صندلي عقب بود، بلند شد. صداي هشداري که براي سيستم شنود بود و اين يعني با تلفن خونه داره تماس گرفته ميشه..! تا من به خودم بيام وارتان بي مکث از روي صندليش بلند شد و لپ تاپو برداشت و صدا رو روشن کرد. ساندويچ تو دستمو تکون نميدادم مبادا صدايِ خش خش پلاستيک نذاره صدا ها رو واضح بشنويم..! تماس از اون خونه به يک رستوران بود.. و سفارش غذا..! سريع شماره‌ي مقصد رو توي سيستم وارد کردم و اسم و آدرس رستوران رو پيدا کردم.. رو به وارتان گفتم: چقدر زمان داريم؟؟ با اخمِ ريزي که روي پيشونيش بود جواب داد: اينجا ۲۰ دقيقه فاصله هست. جواب دادم: ۱۰ دقيقه هم براي آماده کردن سفارششون.. ميشه نيم ساعت! روشن کن بريم!! وارتان ماشينو روشن کرد و به سمت رستوران راه افتاديم.. دقيقا نميدونستم ميخواستم چيکار کنم اما، اينو ميدونستم که راهي جز اين نبود! در همون حال به ايليا زنگ زده بود و گفته بود به جاي ما تو کوچه مستقر بشه.. با سرعت به سمت رستوران حرکت ميکرد.. بهش گفتم: چطوري ميخواي تعويضو انجام بديم..؟ با رستوران هماهنگ ميکني يا با خود پيک..؟ اصلا ميشه هماهنگ کرد..؟ يا بايد طور ديگه عمل کنيم..؟ جواب داد: هرچي آدم هاي بيشتري بدونن، ريسک بزرگتري است. و بعد نگاهي بهم انداخت و گفت: خودت ميخواي بري داخل؟ مصمم سرمو به نشونه‌ي تاييد تکون دادم و گفتم: آره وارتان.. خودم بايد برم.. و تا ادامه‌ي مسير ديگه حرفي رد و بدل نشد.. به رستوران که رسيديم تو بخش تاريکي از يه کوچه پارک کرد و خواست پياده بشه.. بهش گفتم: چطوري ميخواي پيداش کني وارتان؟ لبخندي زد و گفت: پيداش ميکنم. و بعد چشمکي زد و از ماشين پياده شد! ۱۵ دقيقه از زمانِ نيم ساعت‌مون گذشته بود و وارتان هنوز نيومده بود. استرس داشتم.. ميترسيدم نقشه خراب بشه.. ما وقت زيادي نداشتيم...! تو همين افکار بودم که يکي به شيشه‌ي ماشين زد. وارتان بود.. با حرکت دست بهم گفت پياده شم! درو باز کردم و به سرعت رفتم پايين. وارتان، کنار يه پسر جوون و موتور سيکلتش ايستاده بود.. به قيافه‌ش ميخورد ۲۰،۱۹ سالش باشه اما هيکلش چيزي خلاف اين رو نشون ميداد! گنگ نگاهشون ميکردم که وارتان به ارمني بهش گفت لباسهاش رو با من عوض کنه! پسره نگاهي به من کرد و کلاه و پيراهن فرم زرد و سرمه‌ايش رو بيرون آورد و به من داد. بعد وارتان بهش گفت: سوار ماشين شو.. اون پسر با ترسي که سعي داشت پشت چهره‌ي قلدرش قايمش کنه گفت: همينجا وايميسم تا برگرده.. وارتان تکرار کرد: نصف پول رو همين الان برات نریختم که بخواي اينکارو کني. سوار شو..! و بعد اون پسر با اکراه در عقب رو باز کرد و تو ماشين نشست..! سريع دکمه هاي پيراهن چهارخونه‌ي سبز و طوسيمو باز کردم و بيرونش آوردم و بعد لباس پيک رو تنم کردم. از آستين‌هاي بلندش و چهره‌ي خندون وارتان ميشد فهميد چقدر بهم بزرگه! ولي اينا اصلا مهم نبود.. تند تند دکمه‌هاش رو بستم و آستينش رو تا زدم. نگاهي به وارتان انداختم گفتم: دعا کن خراب نشه. اخمي کرد و گفت: به درست شدنش فکر کن، نه خراب شدن! و بعد روي شونم زد و گفت: مراقب خودت باش.. غذاشون داخل باکس هست، صورت حساب هم داخل پاکته.. يادت نره.. همه چي بايد طبيعي باشه.. سرمو تکون دادم و سوار موتور شدم.. وارتان با رگه‌هايي از نگراني توي صداش گفت: آقاي داوود.. اگر هر اتفاق خطرناکي براي تو افتاد زنگ بزن. باشه اي گفتم و موتور رو روشن کردم. بالاخره ميتونستم وارد اون خونه بشم..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
《دستِ مشت شده‌ام داشت تمام تلاششو ميکرد تا منو آروم نگه داره و فکِ منقبض شدم ميخواست نذاره هيچ تغييري توي صورتم ديده بشه! روي پايِ خودم بند نبودم.》 آنچه خواهیم خواند📝
هدایت شده از |هم‌وطن|
🔆اگر خواستید پی‌دی‌اف فصل دوم رو داشته باشید، امکان تهیه‌ش هست و میتونید مبلغ ۴۹ هزار تومان رو به شماره کارت زیر بفرستید و فیش واریزی رو برای من @Faariya ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.🌱
6219861945176005
شهیدی بزنید روی شماره کپی می‌شه. 🌊🌱❤️
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت پانزدهم [داوود] موتور رو حوالي دِر اون خونه نگه داشته بودم. با اينکه نقطه به نقطه‌ي اون کوچه رو حفظ بودم اما مدام به آدرس توي دستم و خونه‌ها نگاه ميکردم و تظاهر ميکردم دارم پلاک رو پيدا ميکنم. بعد از چند ثانيه جلو رفتم و زنگ در رو زدم..! ظاهر آرومم براي شرايطی که توش بودم مناسب بود اما کوبيدن قلبم به ديوارِ سينه‌مو کامل حس ميکردم..! بعد از چند ثانيه صداي مردونه اي از آيفون به گوشم رسيد که به ارمنی: بيا داخل. و بعد گوشي رو سر جاش گذاشت..! با يه مکث چند ثانيه‌اي در باز شد. به سمت موتور رفتم و از جعبه پاکتِ سفارش ها رو برداشتم و آروم به سمت خونه حرکت کردم. حيا ِط بزرگِ خونه با باغچه‌هايي که اثري از گل و گياه توشون ديده نميشد اونجا رو شبيهِ يه خونه‌ي خالي از سکنه کرده بود. دوتا ماشين تو حياط پارک بود.. وسط حياط ايستاده بودم اما هنوز خبري از کسي نبود! آروم به سمت در ورودي حرکت کردم که در باز شد. باورم نميشد! خودش بود. کسي که اينهمه مدت دنبالش بوديم! کسي که رد پاشو از همه جا پاک کرده بود و حالا، جلوي چشمم ايستاده بود! مهرداد اشتياق در حاليکه به چهارچوبِ درِ ورودي خونه تکيه داده بود، منتظر نگاهم ميکرد! جلو رفتم. سلام کردم و پاکت و رسيد رو به دستش دادم. سري تکون داد و نگاهي به رسيد انداخت و بعد صفحه‌ي گوشيش رو جلوم گرفت و گفت: اينترنتي پرداخت شد. نگاهي به صفحه اي که دقيق متوجهش نميشدم انداختم. تو فکر بودم که بايد به همين بسنده کنم يا ازش بخوام کد يا شماره اي رو بهم بده که گفت: بدي پرداخت آنلاين براي شما اينه که ديگه نميتونين انعام بخواين! و بعد بلند رو به خونه صدا زد: پژمان، کيف پول منو برام بيار. خودمو نميديدم اما گشاد شدنِ مردمکِ چشمامو از شنيدن اين اسم حس ميکردم..! پژمان..! اسم مستعاري که براي سعيد بود..! اين پا اون پا کردم تا بتونم داخل خونه رو ببينم، اما چيزي معلوم نبود..! و بعد.. در عين حال که صدايِ ضربان قلبم از گردنم رد ميشد و به گوشم ميرسيد، صداي سعيدو شنيدم که گفت: پيداش نميکنم. بيا خودت بردار..! دستِ مشت شده‌ام داشت تمام تلاششو ميکرد تا منو آروم نگه داره و فکِ منقبض شدم ميخواست نذاره هيچ تغييري توي صورتم ديده بشه! روي پايِ خودم بند نبودم. از يه طرف دلم ميخواست سعيدو ببينم و بهش بگم که اينجاييم! که پيداش کرديم! از طرف ديگه دلم ميخواست از اين خونه بزنم بيرون و بهشون بگم چه اتفاقي افتاده..! بگم چي ديدم و چي شنيدم..! توي افکار خودم بودم که اسکناسي رو جلوم گرفت و بعد از اينکه با گنگي از دستش گرفتم داخل رفت و درو بست..! سريع خودمو پيدا کردم و به سمتِ درِ خروجي عقب گرد کردم..! سمت موتور رفتم و روشنش کردم! اسکناسي که بهم داده بود تو دستم ُمشت شده بود! همونطور که سوار موتور بودم، قبل از اينکه به وارتان خبر بدم شماره‌ي محمدو گرفتم.. صداش که از هندزفريم به گوشم رسيد، با نهايتِ شوقي که يه آدم ميتونه داشته باشه، ماجرا رو براش تعريف کردم..! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown