eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت چهل و پنجم] روز های پیش رو را، به انتظار پنجشنبه گذرانده بودم. تنها وقتی که توی خانه‌ی پنج‌دری بودیم، شب ها برای خواب بود. فرصت نمی‌شد بیشتر از چند جمله با پیمان صحبت کنم. نفهمیده بودم دقیقا برای مهرداد چه کاری انجام می‌دهد. اما هر شب سرش به بالش نرسیده از خستگی خوابش می‌برد. با اهالی پنج‌دری اصلا نمیجوشید. فهمیده بودم خیلی هم از آنها خوشش نمی‌آید. جز دو سه نفر، ساکنان آنجا را هم درست ندیده بودم. پیمان می‌گفت پرویز به هر کدامشان فقط یک ماه جا می‌دهد و بعد باید از خانه بروند. پنجشنبه رسیده بود. روزِ آمدنِ پرویز. پیمان گفته بود حوالی ساعت ۱۰ شب می‌آید. قبل از آمدنش، با سرهنگ تماس گرفته بودم و اطلاعات و خصوصیات چهره‌اش را داده بودم. قرار بود یک نفر را بفرستد برای تعقیب و مراقبت از او تا وقت برگشت، محل زندگی اش را پیدا کنیم. قبل از برگشتن به پنج‌دری، رفته بودم عطاری و کمی پودر توتون خریده بودم. رفتم توی اتاق آخر و در را بستم. پیمان هنوز نیامده بود. پودر را ریختم کف دستم و بردم نزدیک بینی‌ام. صاحب عطاری گفته بود برای عطسه کردن و باز کردن راه های هوایی‌است، اما من هدفم، چیز دیگری بود. آرام کمی از پودر را بو کردم. انتهای بینی‌ام سوخت. بازدمم را با دهان دادم بیرون و دوباره عمیق تر بو کردم. گَردِ توتون کشیده شد توی بینی ام. احساس کردم مستقیم رفت توی مغزم! چین به بینی انداختم. دهانم نیمه باز مانده بود و هی میخواستم عطسه کنم و نمی‌شد! دم عمیقی گرفتم و عطسه کردم. چند بار و پی در پی. حالتِ زکام پیدا کرده بودم. آب ریزش بینی ام راه افتاد؛ درست همانطور که می‌خواستم. پلاستیک کوچک محتوی توتون را انداختم توی زیپ ساکم و درش را بستم. دستی توی‌موهایم کشیدم و به سمت حیاط رفتم. یکی از چراغ ها روشن بود و همه دورِ هم نشسته بودند. پوستِ گوسفندی که بالای جمع پهن شده بود و جای پرویز بود هنوز خالی بود. به سمتشان رفتم. چهارپایه کوتاهی را از کنار باغچه برداشتم و نزدیکشان نشستم. همه توی حال خودشان بودند و حضور یا غیبت هیچکس، مابقی را به تکاپو نمی‌انداخت. چند دقیقه گذشت که پیمان، همراه پرویز پیدا شد. توی دست پیمان پلاستیک هایِ پر از ظرف یکبار مصرف غذا بود و پرویز، با دست خالی جلو جلو می‌آمد. دو سه نفری به پایش بلند شدند. من هم ایستادم. نگاهش که به من افتاد، سر تکان دادم و گفتم: سلام! چشم هایش برق زد. لبخند کجی زد و سر تکان داد. نگاه همه به پلاستیک های توی دست پیمان بود. پرویز کیف بزرگِ دوشی اش را از گردنش درآورد و نشست روی زمین و به پیمان گفت: تُخس کن بینشون! پیمان پلاستیک ها را گذاشت زمین و غذا ها را بینشان، که دور هم نشسته بودند پخش کرد. چهارپایه را کشیدم جلو و نزدیک تر نشستم که پرویز صدایم کرد: آق معلم، بیا اینجا! و بعد به کسی که کنارش نشسته بود گفت: پاشو برو اونور بشین. مرد که تند تند داشت غذایش را میخورد سر تکان داد و خودش را روی زمین کشید عقب. نشستم کنارش و گفتم: چاکریم! و بینی‌ام را کشیدم بالا‌. خندید و تنِ سنگینش را جا به جا کرد. ساعد دستش را تکیه داد به زانویش و گفت: نه! رو اومدی! اونشب هَمچی زرد کرده بودی گفتم به صبح نمیکشی! تک خنده ای کردم. سرم را نزدیک گوشش کردم و آرام گفتم: ساقی خودش باید پاک باشه که اگه گیر افتاد حاشا کنه! و سرم را بردم عقب. سر تکان داد و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد گفت: هوم.. پس یه چیزایی بلدی که مهرداد ازت میگه. تا چند گرم زیر بار میری که آزاد کنی!؟ آبریزش بینی کلافه ام کرده بود! گفتم: بسته به آدمش داره. اختیار بهم بده اگه مامور دیدم جنسشو بخار کنم بدم هوا، یا آب کنم بفرستم زمین! زد زیر خنده. دست به شانه ان زد و گفت: نچایی! اونوَخ اگه شازده دلش خواست جنس ما رو به بهونه‌ی مامور آب کنه بزاره جیب خودش تکلیف چیه؟! شانه بالا انداختم. گفتم: تیغ که نذاشتم زیر گلوی کسی که جنسشو من آزاد کنم! و رو به رو را نگاه کردم. پیمان آخرین غذا را هم داد. صدایش کردم: پیمان! نگاه کرد. انگشت اشاره و بغلی اش را چسباندم به هم و حالت سیگار را نشان دادم. پاکت سیگارش را از جیبش درآورد و از همانجا پرت کرد برایم. یک سیگار آوردم بیرون و گذاشتم گوشه‌ی لبم. سنگینی نگاه پرویز را حس می‌کردم. از جیب شلوارم فندک را بیرون آوردم و سیگار را روشن کردم. دیگر چیزی نگفت. مردی که سر جایش نشسته بودم از پشت سر، با لحنی کش‌دار گفت: آقا پرویز برام آوردی اونی که قول دادی رو؟ پرویز نگاهش کرد. سر تکان داد و گفت: معلومه که آوردم! تکون به خودت بدی بیای اینجا زدم تو رگت حال کنی!
بعد رو به من گفت: معامله‌مون که جوش نخورد، برگرد سر جات یه حالی به خلق الله بدیم! بی حرف بلند شدم. پیمان لبه‌ی حوض نشسته بود و دوتا ظرف غذا گرفته بود دستش. با سر اشاره کرد بروم سمتش. کنارش نشستم. ظرف را داد دستم. گفت: قبول کردی؟ نگاهش کردم. ادامه داد: قبول نن‌ نکن! مُفت بَ بَره! مثل مهردادخان نیست که پ پول درست حسابی بده! یه بامبولی در میاره دَ دَبه کنه! گفتم: شکاری ازش!؟ نکنه به تو هم خوش‌آمدِ تحمیلی گفته که ازش بدت میاد؟! در ظرف غذایش را باز کرد و لیمو را برداشت و چِکاند روی برنج. جواب داد: اینجا اَ اَز همه بدم میاد! نگاهش کردم. خیلی دلم میخواست از حرف ها و کنایه های مخفی و واضح حرف هایش سر در بیاورم اما، تا آن موقع ممکن نبود. نگاهم را از پیمان گرفتم و دوختم به مرد ها و پرویز. به جز من و پیمان، هفت نفر دیگر بودند. پیر و جوان. پرویز از توی کیفش وسایلش را آورد بیرون. به دونفر تزریق کرد. یک سرنگ دیگر هم آورد بیرون و رو به آن‌ها گفت که آخری‌ست و امید‌ بقیه‌شان را نا امید کرد. در مقابل التماس های همه، به مرد جوانی اشاره کرد تا برود جلو. برایم جالب و عجیب بود که چرا این‌کار را می‌کند! درپوش سرنگ را برداشت. پیمان با آرنج زد به دستم و گفت: سرد میشه! سر تکان دادم. اخم کرده بودم و زُل زده بودم به پرویز. محتوی سرنگ را خالی کرد توی دستِ مرد. مرد که نیم رُخش به من بود، سرش را رها کرده بود به گردنش و بالا را نگاه میکرد. سرنگ خالی که شد، پرویز توی یک حرکت پیستون سرنگ را کمی کشید بالا و بعد از یک ثانیه از دستش کشید بیرون. سریع درپوشش را گذاشت رویش و داد دست دیگرش. آرام سُرش داد توی کیفش و زد روی دست مرد و گفت: برو بیفت یه گوشه عشق کن! نگاهم را از او گرفتم و سریع در ظرف غذایم را باز کردم و شروع کردن بازی کردن با غذایم. هر از چند گاهی با گوشه ی چشم پرویز را نگاه میکردم. کیف را گذاشته بود جلویش و نامحسوس دستش را داخلش میکرد. یک چیز هایی حدس زده بودم اما باید تا تعقیب پرویز صبر میکردم..
بفرمایید پارت چهل و پنجم🌱❤
[پارت چهل و ششم] چند دقیقه بیشتر نگذشت که پرویز بلند شد و قصدِ رفتن کرد. نگاهم به کیفِ روی دوشش بود. پیمان ظرف خالی غذایش را گذاشت لبه‌ی حوض و رفت کنار پرویز. حوض را نگاه کردم. بر خلافِ تمام قسمت های خانه که زنگار گرفته و آلوده به هر چیزی بودند، صاف و زلال بود. چند تا ماهی قرمز در آن تکان تکان میخوردند. به ماهی ها نگاه می‌کردم که صدای پرویز را شنیدم: باب میل نبود؟! بگم شیشلیک سلطانی بیارن براتون! اول به ظرف پر غذا و بعد به پرویز نگاه کردم. با پوزخند ادامه داد: چِغری! چِغر نبودی جا بهتر از اینجام بود بهت بدم! بلند شدم و رو به رویش ایستادم. گفت: به اینا نمیخوری تو! و با سر به جمعی که دور هم نشسته بودند اشاره کرد. دست به سینه شدم. گفتم: همینجوریش توو نَخِ اینی از ما کار بِکشی! چه برسه به اینکه جای بهتر و شیشلیک بدی بهمون! دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: نمیترسی پرتت کنم بیرون عمویی!؟ نفس عمیقی کشیدم و دست هایم را گذاشتم توی جیبم. نوک انگشت هایم از سرما یخ کرده بود. گفتم: تازه منو پیدا کردی! بندازیم بیرون!؟ فقط الان بودجه‌ت نمیرسه بِخَریم! زد زیر خنده، گفت: خوشم میاد ازت. دست و بالم باز شه یه جوری اسکناس میچینم که خودت بیای موس موس کنی! یک وری خندیدم و گفتم: بزک نمیر بهار میاد! دستش را از روی شانه ام برداشت. برگشت و پیمان را نگاه کرد که داشت ظرف های خالی را از روی زمین جمع میکرد. بعضی ها به اتاق هایشان رفته بودند و چند نفری روی برگ ها نشئه کرده بودند. گفت: حواست به این بُزمجه هم باشه. مالیخولیا داره. توهم میزنه اینا انگلن، خودش شاهزاده دبی! بعد زیر لب ادامه داد: یه نگا به ریخت خودش تو آینه نمیندازه بی پدر، بعد به بقیه اَخ و تُف میکنه! بسترش پهن شده بود و آماده‌ی بذر پاشیدن بود. پس پرسیدم: چیکاره حَسَنه اصن؟! جواب داد: ور دستِ مهرداده. هرچیم بهش میگم این وبالِ گردن و بفرست بره، به خرجش نمیره! ساعت مچی طلایی اش را نگاه کرد. بعد ادامه داد: اوه! دیرم شد! برسم خونه زنم ساطوریم میکنه واسه پنجشنبه کباب میزنه! فعلا! و بدون آنکه منتظر چیزی بماند به سمت در رفت‌. همان دری که به خانه‌ی پشتی وصل می‌شد. همانطور که دستم توی جیبم بود، انگشتم را گزاشتم روی دکمه‌ی تماسِ سریع و یک تک زنگ به سرهنگ زدم. قرار بود هر وقت پرویز از خانه بیرون رفت اطلاع بدهم تا تعقیب شود. پیمان که ظرف‌های خالی را جمع کرد، آمد کنار حوض. ظرف خالی خودش را برداشت و انداخت توی پلاستیک زباله. ظرف من را نشان داد و گفت: ب برا چی نخوردی؟ سر بالا انداختم و گفتم: میل ندارم.. پلاستیک توی دستش را گذاشت زمین. ظرف غذای من را برداشت و رفت سمت باغچه. برنج ها را خالی کرد کنار باغچه. تکه های کباب را هم انداخت بالای دیوار. یک چرخی توی حیاط زد و بعد رفت اتاق. یک ربعی بود که نشسته بودم همانجا کنار حوض. حیاط تقریبا خلوت شده بود و همه رفته بودند توی اتاق ها یا روی ایوان. منتظر تماسِ سرهنگ بودم. خیلی نگذشت که گوشی توی جیبم لرزید. به جای تماس پیامک فرستاده بود. بازش کردم. نوشته بود "مقصد اول ستارخان، آزمایشگاه بوعلی، بعد از پنج دقیقه مقصد دوم و احتمالا نهایی" و آدرس یک خانه را نوشته بود. چشم هایم خیره مانده بود به آزمایشگاه. زیر لب گفتم: آزمایشگاه.. همینه! لبخند زدم. گره‌ی کارِ پرویز برایم باز شد. آدرس خانه‌اش را حفظ کردم و پیامک را پاک کردم. بلند شدم. انگار تازه سوز راه برای ورود به تنم پیدا کرده بود. خودم را بغل کردم و به سمت اتاق رفتم. روز بعد، صبح زود که از پنج‌دری زدم بیرون، رفتم خانه و لباس عوض کردم. موهایم را که حالا به کِش میرسید، پشت سرم بستم. سبیل خرمایی همرنگ با موهایم را چسباندم پشت لبم. لنز سبز را هم گذاشتم توی چشم هایم و آخر سر کلاه لبه دار را گذاشتم روی سر و رفتم بیرون. اول رفتم سمت پارکینگ عمومی نزدیک خانه و سوئیچ موتوری که از سرهنگ خواسته بودم را از مسئول پارکینگ گرفتم. سوار وسپایِ مشکی شدم و به سمت آزمایشگاه رفتم. پله‌ها را بالا رفتم و وارد شدم. سالن انتظار کوچک و شلوغی بود. سمت باجه‌ی پذیرش رفتم. چند نفری دور پیشخوان ایستاده بودند. به دختر جوانی پشت سیستم نشسته بود گفتم: ببخشید یه سوال داشتم. نیم نگاهی انداخت و گفت: از دستگاه نوبت بگیرید صداتون میکنم! گفتم: من فقط سوال دارم! چشم هایش را چرخواند و گفت: اینا همه سوال دارن، نوبت بگیرید آقا! سر تکان دادم و سمت دستگاه نوبت رفتم و نوبت گرفتم. نشستم روی صندلی. از استند کنار دستم، یک مجله کشیدم بیرون و بازش کردم و مشغول خواندن شدم و در عین حال، سعی کردم فضای آزمایشگاه را زیر نظر بگیرم. به خاطر وجود دوربین، آزادی عمل نداشتم اما تا جایی که ممکن بود، همه جا را ظاهری بررسی کردم.
چند دقیقه گذشت که بلند گو شماره‌ام را خواند: شماره‌ی چهل و هفت به باجه‌ی یک! جلو رفتم. گفتم: خانوم شما که فقط یه باجه ای! این بنده خدا چرا زحمت میده به خودش. تای ابرویش را داد بالا و گفت: بفرمایید!؟ خندیدم. گفتم: میخواستم ببینم شما خون گیری در منزلم دارید؟! جواب داد: بیمارتون چند سالشه؟! گفتم: خیلی سالش نیست! خونه پُرِش هفتاد و پنج! عینکِ بدونِ فریمش را روی بینی جا به جا کرد و گفت: بله این امکان برای بیماران فراهمه، اما بسته به محل حضور بیمار هزینه‌ش فرق میکنه. کلاهم را دادم بالاتر و گفتم: نه هزینه‌ش که مسئله نداره. شما کِی میتونین نمونه گیر بفرستین؟! جواب داد: از ساعت ۱۰ صبح تا ۱ ظهر احتمال حضورشون هست بسته به محلی که قبل از شما رفتن، ولی بازم یک ربع الی نیم ساعت قبل از رسیدن با شما هماهنگ میکنن. لب هایم را دادم پایین و گفتم: بعد از ظهرا چی؟! نمیان؟! گفت: نه آقا، نمونه گیری اینجا فقط تا ظهر هست. امکانش نیست بعد از ظهرا. کوتاه نیامدم. پرسیدم: مگه اینجا تا بعد از ظهر باز نیست؟! جواب داد: آقای محترم، تا ساعت ۵ عصر باز هست برای دادن جواب آزمایش، کادر نمونه گیری و تکنسین آزمایشگاهمون نیستن. ظهر میرن. چند ثانیه نگاهش کردم. گفتم: نه.. نه من واسه بعد از ظهر میخواستم. باید خودم خونه باشم. در کل مرسی. و عقب گرد کردم و رفتم سمت در خروجی. از ساختمان آزمایشگاه که رفتم بیرون، به سرهنگ زنگ زدم. بعد از چند بوق جواب داد. سلام و احوال‌پرسی کوتاهی کردیم. در آن مدت کم پیش آمده بود تماس بگیرم. گفت:چه خبر ستوده؟! گفتم: آقا یه حدسی داشتم دارم بهش مطمئن میشم! گفت: چی!؟ رفتم سمت موتور و تکیه‌ام را دادم به آن. گفتم: آقا، پرویز که خدمتتون عرض کردم پنجشنبه ها میاد. همراه خودش یه سری مواد مخدر میاره و خودش تزریق میکنه به اهالی. منطقشم اینه که مثلا میخواد بزرگی کرده باشه و صِله بده! من دیشب که تو کارش دقیق شدم، متوجه شدم سرنگ ها رو بعد از استفاده دور نمیندازه و میگذاره توی کیفش. مطمئن نیستم، چون ازش دور بودم. اما حدس میزنم بعد از اینکه مواد رو داخل وریدی تزریق کرد، نامحسوس یه مقدار از خونشون رو هم میکشه توی سرنگ! و این برای اینه که.. جمله ام را گرفت و ادامه داد: برای اینه که ببره آزمایشگاه و احتمالا گروه خونی‌شون رو متوجه شه. گفتم: دقیقا قربان. هم گروه خونی هم حالا شاید اطلاعات فردی دیگه.. مردد بودم چیزی که توی ذهنم هست را بگویم یا نه. اما گفتم: آقا.. کاری که با من هم روز اول انجام داد. چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: سر زدی به آزمایشگاه؟! گفتم: سر زدم آقا. حدسم اینه که کل آزمایشگاه درگیر نیست و تمام کادر اطلاع ندارن از این موضوع. دو حالت داره؛ یا مدیر مجموعه خبر داره و یکی رو برای این کار مامور کرد، که آخر شب نمونه ها رو از پرویز بگیره. یا هم اینکه یکی از کادر اینجا بی خبر و چراغ خاموش داره این کارو انجام میده..! صدای نفس عمیقش توی گوشی پیچید. یک دکه‌ی کوچک بغل خیابان بود. همانطور که گوشی دستم بود به سمتش رفتم. سرهنگ گفت: ستوده! باید دوربین های آزمایشگاه چک بشه. رفت و آمد ساکنین تو روز های پنجشنبه باید کنترل بشه. اون فردی که میمونه آزمایشگاه باید شناسایی بشه. بعد احتمالا میشه فهمید خودش به تنهایی اون کار رو انجام میده یا مدیر مجموعه هم خبر داره. رسیدم کنار دکه. به سرهنگ گفتم: خب .. الان من چه کاری باید انجام بدم؟ جواب داد: صبر کن. من باید یکی رو پیدا کنم برای قضیه دوربینا. خبرش رو بهت میدم. فعلا مراقب باش. مراقب خودت باش. گفتم: چشم قربان. ممنون. پس من منتطر خبرتون هستم. خداحافظی کردیم و تماس را قطع کردیم. گرسنه بودم. دیشب شام نخورده بودم و صبحانه را با در یک شکلات خلاصه کرده بودم. یک کیک برداشتم و رو به فروشنده گفتم: یه چایی لطفا.
[پارت چهل و هفتم] قرار بود سرهنگ در رابطه با آزمایشگاه بررسی کند و اطلاع دهد اما، ذهن من به چیز دیگری مشغول بود؛ جای زخم روی پهلوی پیمان. به این فکر میکردم که امکان ندارد، یک باند به این قدرت، با یکی از اعضای خودش همچین کاری بکند و او هنوز در باند بماند. بحث ها و حرف های غیر مستقیم با پیمان اثری نداشت. تصمیم گرفته بودم بی پرده از زخمش بپرسم. آن شب هم، زیر همان پل هوایی منتظرش ماندم تا به پنج‌دری برویم. توی اتاق نشسته بودیم. هودی مشکی‌اش را در اورد و خم شد توی صندوق. بدون مکث گفتم: عه!؟ تو هم خط خطی ای که! سرش را برگرداند سمتم. گفتم: زیپِ رو تنتو میگم! و با دست به پهلوی راستم زدم. اخم هایش را کشید تو هم و نگاهش را از من گرفت. تیشرتی را از صندوق برداشت و کشید سرش و تنش کرد. رفت روی تخت نشست. گفتم: چرا برزخ میشی! عب نداره که، رد چاقو نداشته باشیم که باید بریم قاطی بچه مدرسه ایا پشت نیمکت بشینیم! بعد یقه‌ی بولیزم را کشیدم پایین و جای بخیه‌ای که از یک درگیری روی کتفم مانده بود را نشان دادم. گفتم: اینا! اینم برا من! نیم نگاهی انداخت و دوباره رویش را کرد به سمت در. نمیخواست درباره‌اش حرف بزند. جعبه سیگارش را از روی تخت چنگ زد و رفت بیرون. روی پله ی جلوی در نشست و سیگار روشن کرد. از پشت میدیدمش. یک سیگار را تمام کرد. جعبه را برداشت تا سیگار دیگری بردارد. انگار خالی بود که زیر لب گفت: اه! و جعبه را پرت کرد. از توی جیب ساکم یک بسته سیگار برداشتم. رفتم کنارش. روی پله نشستم. از دهان و بینیمان بخار می‌آمد بیرون. سیگار را گرفتم سمتش. اخم کرده بود و فکش از فشار منقبض شده بود. گفتم: بردار. دست جلو آورد و برداشت و روشنش کرد. یکی هم خودم برداشتم. صبر کردم تا زبان باز کند. سیگارش به نصفه رسیده بود. با صدایی که از ته گلویش در می آمد گفت: ج‌جای چاقو نیست.. بعد از مکث ادامه داد: ززخمِ عمله.. با آرنج زدم به پهلویش و گفتم: خب حالا! یه جوری بُق کردی فک کردم چیه.. نگاهم کرد. چشم های سبز خمار و خسته اش از اشک نم داشت. آب دهانش را پایین برد و گفت: کلیه مو ف فروختم.. با اینکه منتطرِ این جواب بودم اما باز هم انگار دلم ریخت! با ابروهای بالا رفته، بیخیال گفتم: چرا!؟ پول؟! پوزخند زد. سر تکان داد. گفت: پ پولی که هیچ.. هیچوقت نرسیدم بهش. پُک عمیقی به سیگارش زد. رو به رویش را نگاه کرد. ادامه داد: ش‌ شیرین نیاز به عمل داشت.. پول نبود.. بابام داشت.. و ولی نداد.. گفتم: شیرین کیه؟! صدایش لرزید. نگاهش کردم. اشک روی صورتش افتاد. سیگار را گذاشت بین لب هایش و انگار غریقی به تمنای هوا پُک زد. به جای جواب به سوالم گفت: هیچی ننن نمیفهمیدم دیگه.. وقتی پول عمل نی نیاز داشت و نداشتم.. ر رفتم سراغ این کار.. سیگار لای انگشت هایم دود میکرد. فشارش دادم و روی پله خاموشش کردم و منتظر نگاهش کردم. گفت: رفتم برای عمل.. گ گفتن پولشو بعد عمل میدن.. بعد عمل بی بیدار شدم و دیدم تو یه بیمارستانم.. گ گفتن از زیر یه .. یه پل پیدام کردن! نگاهم کرد. یک قطره اشک از چشمش چکید. بی مقدمه گفت: شی شی.. شیرین مُ .. مُ .. مُرد.. مُرد.. دستم را گذاشتم روی زانویش و گفتم: هیشش.. خیله خب.. آروم باش.. با پشت دست کشید روی چشم هایش. سیگارش تمام شده بود. یک سیگار برداشتم و روشن کردم و لای لب هایش گذاشتم. حریصانه دم میگرفت و دود میکرد. اخم کرده بودم. سیگار سومش را هم که تمام کرد و روی زمین له کرد، کمی ارام تر شده بود، گفت: و ولی من پیداش میکنم! گیج شده بودم بین حرف هایش.. گفتم: کیو؟! جواب داد: همونی که ای این کارو کرد! که پو پولمو نداد. که که شیرینو ازم گرفت! نگاهم کرد. گفت: خودم نتونستم ولی مهردادخان گفته پیداش میکنه! گفته گیرش می میاره! دستی به صورتم کشیدم. سر در نمی آوردم. برای آنکه به یک نقطه برسم گفتم: مهرداد خان که پول داره.. خیلی بیشتر از این حرفا.. چرا از اون کمک نخواستی.. از اون پول نگرفتی..؟! جواب داد: نمیشناختمش.. ندیده بو بودمش.. دنبال اونا که.. که بودم باهاش آشنا شدم.. اخمی که بین ابروهایم گره شده بود باز شد. پیمان نمیدانست مهرداد و باندش چه‌کاره اند! اما سوال این بود که مهرداد چراپیمان را کشیده سمت خودش! میخواستم بدانم کی و کجا با مهرداد آشنا شده اما جای پرسیدن نبود. گذاشتم برای یک فرصت دیگر. دل رحم بودنِ کاوه، خیلی با دل رحم بودنِ شاهین متفاوت بود. شاهین همین نخِ سیگاری که تعارف کرده بود کافی بود. سخت بود اما باید میرفتم توی جلد شاهین! دست روی شانه اش زدم. گفتم: می‌ارزید؟! این عشق و عاشقی و این جنگولک بازیا؟! واسه عشق و عاشقی بوده دیگه آره؟! زدی ناقص و ناکار کردی خودتو!
لبخند زد. از روی پله بلند شد و پایین رفت. صدای زنجره از لا به لای درخت ها توی حیاط میپیچید. نفس عمیقی کشید. آسمان را نگاه کرد. زیر لب، آرام و با طمانینه، بدون هیچ لکنتی خواند: بِگُفتا گَر کُنَد چَشمِ تو را ريش!؟ بِگُفت اين چشمِ ديگر دارمش پيش.. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: سی‌سیگارتو بده. میگیرم برات ف فردا.. با تعجب از شعری که خوانده بود نگاهش میکردم. پاکت سیگار و فندک را گذاشتم کف دستش. رفت سمت باغچه. عکس ماه افتاده بود توی حوض. از لا به لای درخت ها، نورِ نارنجی سیگارش به نورِ ماه و نورِ چراغ برقی که از کوچه می افتاد توی حیاط اضافه شد. ___ پ ن : [خسرو به فرهاد] گفت: اگر چشم تو را زخمی و نابینا کند چه؟! [فرهاد] گفت: چشم دیگرم را پیش کشش میکنم [تا کاری که می‌خواهد بکند]. ‌ 📖خسرو و شیرین. نظامی گنجوی. مناظره خسرو با فرهاد
بفرمایید پارت چهل و هفت🌱
[پارت چهل و هشتم] سرهنگ آزمایشگاه را زیر نظر گرفته بود. از این طرف هم من، میخواستم بیشتر از کار پیمان سر در بیاورم. در نبود پیمان اتاق را اجمالی وارسی کرده بودم و اثری از دوربین نبود. اما نمیشد اطمینان کرد. ظهر بود. به بهانه‌ی سردرد و سرماخوردگی صبح با پیمان نرفتم و ماندم پنح‌دری. با سرهنگ هماهنگ کردم تا کسی را برای قطع کردن برق خانه بفرستد و دوربین های احتمالی از کار بیفتند. به جز من، چند نفر دیگر هم توی خانه مانده بودند. در های اتاق کلید نداشتند. حتی در چوبی رو به حیاط هم پنجره های شیشه ای داشت و از بیرون داخل معلوم میشد. نمیشد چیزی روی آن بیاندازم. اگر کسی شک نکرده بود هم او را به شک می‌انداخت! مجبور بودم همانطور کارم را انجام بدهم. برق که قطع شد، بی فوت وقت شروع کردم. ملحفه‌ی روی تخت را زدم بالا و کارتن موز را کشیدم بیرون. یک چمدان کوچک هم زیر تخت بود. کارتن پر از وسیله بود. پر از کتاب. کتاب ها را دانه دانه برداشتم. اولی را نگاه کردم. یک کتاب شعر بود. بعدی ها را بیرون آوردم. کتاب هایی مربوط به ادبیات فارسی. صفحه‌ی اول همه‌شان نوشته شده بود "پیمان پاکنژاد". کتاب ها را گذاشتم کنار. در زیر آنها یک قاب عکس خانوادگی بود. تصویر یک زوج جوان و یک پسر بچه خندان کنار ساحل. قاب را هم سر سری نگاه کردم و گذاشتم کنار. کیف کوچک چرمی را از توی کارتن برداشتم و باز کردم. کارت ها و مدارک شناسایی اش بود. کارت ملی، گواهینامه، و کارت دانشجویی. دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. بعد هم چراغ مطالعه و یک سری وسیله‌ی تحریر دیگر. گذاشتمشان بیرون و رسیدم به ته کارتن. یک پوشه مدارک بود و یک دستمال گُلدار قرمز که دور یک چیز مستطیلی شکل مثل کتاب پیچیده شده بود. برش داشتم. بین آن همه وسیله‌ی خاک گرفته بوی گل رز میداد. گره دستمال را باز کردم. داخلش یک کتاب صحافی شده بود. با خط طلایی رویش چاپ شده بود "خسرو و شیرین". بازش کردم. صفحه اول با دست خط ظریفی نوشته شده بود : من شبیهِ شیرینِ این قصه نیستم. اما تو فرهادِ همین قصه ای! تولدت مبارک پیمان! کتاب را بستم و گذاشتم لای همان دستمال و گره زدم. پاکت کاغذی را برداشتم و بازش کردم. پر بود از مدارک پزشکی، گواهی سلامت، گواهی گروه خونی و چیز هایی شبیه این. به تاریخ یک سال قبل. شماره پرونده و تاریخ همه‌ی آزمایش ها و اسم بیمارستان را توی گوشی ام ذخیره کردم. باقی آدرس ها و اطلاعات را هم توی ذهن سپردم یا یادداشت کردم. برگه ها را داخل پوشه گذاشتم و همه چیز را همانطور که بود جمع کردم. چمدان را هم کشیدم بیرون و نگاه کردم. جز چند تکه لباس چیز دیگری داخلش نبود. وقتی همه چیز را به حالت اول برگرداندم، به سرهنگ زنگ زدم تا برق وصل شود. نشستم روی تخت. با وجود بازرسی وسایل پیمان دلیل حضورش کنار مهرداد را نمی‌فهمیدم. پیمانی که خودش قربانی کاری بود که باندِ مهرداد با بقیه انجام میداد. چاره‌ی کار این بود که بفهمم آیا پیمان از کاری که مهرداد و پرویز انجام میدهند خبر دارد یا نه. و این حرف کشیدن از زیر زبان پیمان، با وجود وفاداری نسبی که از او نسبت به مهرداد دیده بودم و هنوز دلیلش را نمیدادم خیلی سخت بود.
پارت چهل و هشتم🌱👆🏻
[پارت چهل و نهم] دو روز بعد سرهنگ توانست اطلاعاتی راجع به آزمایشگاه در اختیارم بگذارد من در آن دو روز مشغول صحبت با پیمان بودم. اما هنوز ماجرا مبهم بود. پیمان برای به دست آوردن پول، کلیه خود را به طور غیر قانونی و در یک مرکز زیر زمینی میفروشد. قصدش از این کار گرفتن پول بیشتر و سریعتر برای درمان دختری بود که به او علاقه داشت. نکته‌ی مبهمی که وجود داشت، حضور ناگهانی مهرداد در زندگی پیمان بود. حضوری که پیمان از ان، به عنوانِ نیروی کمکی برای پیدا کردن آن گروه زیرزمینی یاد میکرد. و من هنوز دلیلِ این کارِ مهرداد را نمی‌دانستم. سرهنگ خبر داده بود که در آن دو شب، پرویز به آزمایشگاه سر زده. احتمال این بود که از مکان ها و افراد دیگر، نمونه برای آزمایش می‌برده. و در هر دوی آن ها، یکی از کارکنان آزمایشگاه که دختر جوانی بود، دیر وقت از آزمایشگاه بیرون رفته. عکس و آدرس دختر برایم ارسال شد. دیده شدن من، بی خطر نبود اما گزینه‌ای که بتواند این کار را خوب انجام بدهد وجود نداشت. همان ظاهری که آن روز موقع رفتن به آزمایشگاه داشتم را روی خودم پیاده کردم. شلوار و کُت جین همرنگش را هم پوشیدم و به سمت آزمایشگاه رفتم. سرهنگ گفته بود این دختر، ظهر با مابقی تکنسین به خانه میرود اما شب برمیگردد. پشت سرش راه افتادم. ماشین ۲۰۶ سفیدی داشت و سمت محله های پایین ترِ شهر می‌رفت. در مسیر ایستاد و رفت به یک فروشگاه. موتور را پارک کردم. قفلش کردم و رفتم اطراف ماشین. وقتی برگشت و قفل ماشین را باز کرد، با یک حرکت در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم. قبل از هرچیز بوی عطرِ شیرین و تندی پیچید توی بینی ام. هینِ بلندی کشید و دستش را گذاشت روی سینه اش. گفت: تو کی هستی؟! کلاه لبه دارم را از سرم برداشتم و گفتم: را بیفت تو راه میگم. با دست هُلم داد و گفت: گم شو پایین بابا! گمشو! نگاهش کردم و گفتم: آروم بشین جوجه قناری الان راه نیفتی پیاده میشم میرم تو مزدا تریه آقای موسوی میشینما! موسوی رئیسِ آزمایشگاه بود. تمام هدفم این بود ببینم آیا این دختر به تنهایی برای پرویز کار می‌کند یا کل مجموعه خبر دارند. همین اولِ کار رفته بودم سراغِ اصلِ مطلب! دستش را که چنگ کرده بود روی لباسم و هُلم میداد آرام برداشت. اخمِ تصنعی کرد و گفت: موسوی کیه؟! بلند خندیدم! گنگ نگاهم میکرد! همانطور که میخندیدم سر تکان دادم و گفتم: خیلی احمقی! باهوش تر از تو نبود تو اون آزمایشگاه با تو کار میکنن؟! بلدم نیستی گردن نگیری! روشن کن برو. روشن کن! ماشین را روشن کرد و آرام شروع کرد به حرکت کردن. بریده گفت: تو..کی هستی؟ برگشتم سمت صندلی عقب. دست دراز کردم و از وسایلی که خریده بود یک چیپس برداشتم و باز کردم. تعارف کردم سمتش و گفتم: میخوری؟! با حرص دنده را عوض کرد. یک چیپس گذاشتم توی دهانم و گفتم: بهتره بپرسی شما کی هستین!؟ چون ما تنها نیستیم! نگاهم کرد. چیزی نگفت. جدی گفتم: اومدم ببینم فرق ما با توی دست و پا چلفتی چیه که کارو میارن برا تو! تکیه دادم به صندلی و گفتم: اول اومدم آزمایشگاه‌تون سر و گوش آب دادم! گفتم شاید کاوِرش بیشتره! راحت تره! بعد دیدم نه! اصن آقای موسوی مهربون و متشخص خبر نداره خانوم کوچولو دارن چیکار میکنن! و منتظر برای نتیجه ی یک دستی زدنم، از گوشه ی چشم نگاهش کردم. ساکت بود. دست راستش روی فرمان بود و دست چپش نبود. صاف نشستم. دست چپش روی پایش هم نبود. داد کشیدم: بزن بغل. هول شد. گفت: چی..چیشده؟ بلند تر گفتم: بزن بغل گفتم. راهنما زد و بین بوق ماشین ها، کشید سمتِ راست و ایستاد. گفتم: به من گوشیتو. گفت: گوشی برا چ.. داد زدم: بده من. گوشی را گذاشت توی دستم. صفحه روشن بود و اماده‌ی تماس گرفتن با یک شماره بود. سیو شده بود "آقای رحیمی سفارشی" . در یکی دو ثانیه شماره را حفظ کردم و رو به دختر گفتم: میخواست چغولی کنی؟! گوشی را گرفتم دستش و گفتم: بیا! چغولی کن ببینم! بغض کرد. گفت: بخدا خودش اومد این صفحه.. بلند گفتم: خفه شو! و گزینه‌ی تماس را زدم. دختر گفت: چیکار می‌کنی.. توروخدا.. یه لحظه.. انگشتم را گذاشتم روی بینی ام و با پچ پچ گفتم: هیششش.. یه چیزی ازش بپرس و قطع کن! تماس وصل شد و صدای پرویز توی ماشین پیچید: بله! حدس میزدم پشت خط باید خودش باشد. دختر من را نگاه کرد. با سر اشاره کردم حرف بزند. پرویز دوباره گفت: الو!؟ خانم دکتر؟! دختر آب دهانش را فرو برد و گفت: سلام آقا.. پرویز گفت: سلام عروسک! ساعتِ غیر کاری زنگ زدی! با خودم کار داری؟! بگو با سر خدمت برسیم! دختر جواب داد: نه.. یه سوال داشتم درباره نمونه های دیشب.. یه سریشون بدون اسمن.. فقط شماره دارن.. چیکار کنم اونا رو؟
و من را نگاه کرد. با سر تایید کردم که درست پیش میرود. پرویز گفت: ای بابا! گفتم بخت نگا کرده به ما! نگو خانم کار اداری دارن! هیچی همونطور با شماره بزن نتایجشو، شب میام میگیرم. دختر گفت: چشم..چشم ممنون خدافظ! پرویز جواب داد: خدافظ خانم دکتر! دکمه‌ی قطع تماس را زدم. نگاهم کرد. چشم هایش پر از اشک بود. گفت: چی میخوای از جون من؟ گوشی را پرت کردم روی پایش. محله‌ای که سمتش می‌رفتیم به آیفون آخرین مدلش و ماشین و لباس هایش نمی‌خورد. کار پرویز پول خوبی برایش داشت. گفتم: این کار برا ما بوده. الانم برا ماست! نمیدونم توی زیگیل و از کجا پیدا کرده! ریز ریز بکش کنار، شنیدی؟! چیزی نگفت! به گوشی و کابین ماشینش اشاره کدم و گفتن: کم نکندی! بسه! نوبت ماس! باز هم چیزی نگفت و اشک هایش را پاک کرد. کافی بود. من فقط برای اینکه بفهمم رئیس آزمایشگاه دستی در این کار دارد یا نه وارد این قضیه شده بودم و حالا که فهمیده بودم همه چیز را این دختر تنهایی انجام میدهد، باید میرفتم. این دختر بن بست بود. احتمالا تنها رابطش با باند هم همان پرویز بود. بسته چیپس باز شده را دادم دستش و گفتم: شنیدی خانم دکتر!؟ کم کم جمع کن بار و بندیلتو. انگشت اشاره ام را اوردم بالا و ادامه دادم: اگه بفهمم چیزی به کسی گفتی، منم مثل خودت دهن لق میشم میرم پیش موسوی جون! اون موقع باید بری تو زیر زمین خونتون آزمایشاتو انجام بدی انیشتین! و از ماشین پیاده شدم. بعید میدانستم با همین یک تهدید جا بزند و کنار بکشد. تمام این حرف ها را زده بودم، تا سناریویی غیر از رقیب توی ذهنش نقش نبندد. مهم ترین مهره ای که ما باید رویش سوار میشدیم، پرویز بود و باید ارتباطات بیشتری را از او کشف می‌کردیم.