#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و ششم
[محمد]
هدفون روي گوشم بود. تماسي که با داوود گرفته بوديم هنوز وصل بود.
شنيده بودم بسته و مدارکش رو داده به فرشيد.. شنيده بودم چيکار کرده.
علي و رسول هم شنيده بودن..
رسول.. روزه ي سکوتش رو فقط صدايِ دکمه هاي کيبوردش ميشکست..
علي اومده بود پايين سر ميز مرکزي و همهي تلاشش رو ميکرد تا بتونه روي سيستم هدايتي اون بمب سوار بشه.. و رسول، مثل يه شاگرد چشمش به دهانِ علي بود.. کنار دستش نشسته بود و هر کاري ميگفت انجام ميداد.. هر کُدي ميگفت ميزد.
و تو اين ِبين.. هروقت زمان پيدا ميکرد، نگاِه تنها و بي پناهش رو ميچرخوند سمت من. انگار با چشماش ازم خواهش ميکرد. با چشماش التماس ميکرد تا داوودو برگردونم.
و من بعد از نگراني برايِ بمبي که هر لحظه ممکن بود کنارِ داوود منفجر بشه، نگران ترکش هايي بودم که اينجا، مستقيم وسطِ ريه هاي رسول فرود ميومدن..
نگاهي به ساعتِ بزرگ سايت انداختم..
به عقربه ي ثانيه شماري که با حداکثر توانش ميدويد.
هميشه وقتايي که بچه ها براي عمليات ها استرس داشتن، بهشون ميگفتم هر چيزي از قرآن حفظن رو بخونن.. اما حالا.. ذهنِ پريشونم هيچ چيزي رو به خاطر نمي آورد.
فقط چهار دقيقه زمان داشتيم.
روي صندلي نشستم و دست هامو روي صورتم گذاشتم. کاش کاري از دستم برميومد! حتي نميتونستم با علي حرف بزنم!
من.. محمد.. ميترسيدم با علي حرف بزنم مبادا حواسش پرت بشه..مبادا يک ثانيه رو از دست بديم.
چشمام رو بستم و زير لب گفتم:" قالَ لا تَخافا اَّنني مَعکما اَسمَعُ َو اَرى..."
و چند بار تکرارش کردم..
نميدونم چقدر چشمام بسته بود و چقدر از اين دنيا جدا بودم که صداي علي بلند شد: شد.. شد آقا شد.. پيدا کردم مختصاتشو..
بي اختيار از روي صندليم بلند شدم. ميکروفون هاي هدفونهامونو بسته بوديم تا داوود چيزي نشنوه.
کنارش رفتم.. گفت: مختصات خطي که بمبو کنترل ميکنه پيدا شده آقا.. اما امنيتش خيلي بالاست خيلي..
و بعد رو به رسول گفت: رسول رو کانا ِل سه کار کن.. از مسيرِ هفت صفر برو جلو..
و رسول، هنوز تو سکوتِ مطلق انگشتاش رو روي کيبورد حرکت ميداد.
زي ِر لب گفتم: بجنب علي.. بجنب.
حالا که روي خط کنترلش سوار بوديم اطلاعات مسير روي نمايشگرمون بود.. و ثانيه شمارِ الکترونيکي بمب رو ميديديم!
رسول سرش رو بالا نمياورد.
بالا و پايين رفتنِ سنگين قفسهي سينهش به خوبي حس ميشد و من مطمئن بودم اگر اين هياهو تو سايت نبود خِس خِس
نفس هاش به وضوح شنيدني بود.
دو دقيقه و بيست و چهار ثانيه..
از کنارشون فاصله گرفتم و ميکرفونم رو وصل کردم. من باور داشتم هيچکس.. هيچکس توي اين دنيا الان تنهاتر و بي اميدتر از داوود نبود..
آروم صداش زدم: داوود جان..
چيزي نگفت.
دوباره گفتم: داوود ميشنوي صدامو..؟
صدايِ کمرنگي از پشتِ تلفن به گوشم رسيد: ميشنوم آقا محمد.
گفتم: داره درست ميشه همه چي داوود.. صبر داشته باش... داره درست ميشه..
جوابي نداد. هيچي نگفت..! شايد اينبار انقدر به حقيقت نزديک بود که هيچ حرفي رو باور نکنه.
ثانيه ها ميگذشتن.
لرزشِ زانوهام رو به وضوح حس ميکردم.
با چشم هام داشتم ميديدم و با گوش هام داشتم ميشنيدم اما.. هيچ کاري نميتونستم براي داوود انجام بدم.
قطره هايِ عرق از شقيقه هاي علي پايين ميومدن و بين ريشهاي مشکيش ُگم ميشدن.
اون لحظه، هيچکس انگار تويِ سايت حتي نفس نميکشيد. انگار همه علي شده بودن.. همه رسول شده بودن و مث ِل نور از سر انگشت هاي اين دو نفر روي دکمه ها فرود ميومدن و راه باز ميکردن.
و اين بين، محمد بود که َوراي اين سالن، توي يه اتاقِ کوچيک.. کناِر داوود لحظه هاي آخر زندگيش رو سپري ميکرد.
اون ثانيه ها، ثانيه هاي آخرِ داوود نبودن.. ثانيه هايِ تموم شدنِ محمد بودن که ايستاده بود و نگاه ميکرد که چطور مرگ، با ردايِ بلندش، خرامان به سمتِ داوود ميره تا روحش رو براي هميشه با خودش ببره..
کاش ميشد بيدار شد از اين کابوس!
صدايِ بوق هايِ کوتاِه ثانيه شمار که به گوش رسيد، به همه نشون داد که زمان به کمتر از يک دقيقه رسيده..
صدام..؟ نه.. بالا نميومد..! درست مثلِ وقتي که يه خوابِ بد ميبيني و ميخواي فرياد بزني، تمام توانتو جمع ميکني تا چيزي بگي اما نميتوني.
تو تمام اون لحظه ها آرزو ميکردم که اي کاش سايبري ميخوندم..! کاش امنيت بلد بودم و ميتونستم خودم کاري کنم.. که
اينطور نايستم و نگاه نکنم به پر پر شدنش.
هدفون رو از گوشم برنداشتم.. َکندَم.. و روي زمين انداختم..
ثانيه که به سي رسيد، رسول که تا اون لحظه سکوت کرده بود با دو دستش سه بار محکم رويِ ميز کوبيد و فرياد زد: خدا، خدا، خدا..
و بعد هر دو دستش رو روي دهانش گذاشت.
علي هنوز مشغول بود. بي وقفه کار ميکرد.. بي وقفه کد ميزد.
رسول انگار ديگه توي اين دنيا نبود.. انگار روي پاي خودش بند نبود.. از روي صندليش بلند شد.. بي هدف قدمي به سمت علي برداشت.. ايستاد.. منو نگاه کرد.. يه قدم سمتِ من اومد...مستأصل بود.
همون وسط، مثلِ يه بچه ي گمشده تو بازار دست هاش رو رويِ گوش هاش گذاشت و فشار داد و روي زانوهاش نشست.
زمان برايِ من ايستاده بود اما، برايِ اون ثانيه هايِ بي رحم چشمک زن نه.
فقط چند ثانيه به تموم شدنِ همه چيز باقي مونده بود که سايت تو سکوتِ مطلق فرو رفت.
ديگه حتي.. حتي صدايِ ثانيه شمار هم نميومد.. حتي علي ديگه کُدي نميزد.
علي.. برگشت و من رو نگاه کرد..
بعد آروم دستش رو رويِ دکمهيِ لمسيِ ميکروفونِ هدفونش لغزوند و بعد از مکث با ترس گفت: داوود...؟
به گمانم.. به گمانم صدايي از پشتِ خط شنيد و نفسش رو که انگار چندين سال توي سينهش حبس کرده بود سنگين بيرون داد..
صداش حالا ميلرزيد.
گفت: داوود.. درو باز کن..
مکث کوتاهي کرد و گفت: آره داوود.. باز کن درو..
و بعد چشم هاش رو روي هم محکم فشار داد..
رسول همونجا روي زانوهاش با صورتِ افتاده علي رو نگاه ميکرد.
شايد حس ميکرد داره از خوابِ بدي که ديده بيدار ميشه..
نميدونم علي از پشت خط چي شنيد اما، با صدايي که انگار باقيمانده ي تمام توانش بود، آروم و بي جون گفت:
برو حياط داوود.. برس به فرشيد بهم بگو رسيدي..
باورم نميشد...به سمت ميز رسول رفتم و هدفونش رو برداشتم و روي گوش هام گذاشتم..
و بعد صدايِ داوود توي گوشم پيچيد که گفت: کنار فرشيدم علي..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
امروز صبح یکی ازم پرسید فردا میری راهپیمایی روز قدس؟!
شونه بالا انداختمو گفتم نه بابا! روزهام. گشنه، تشنه.. نمیتونم برم!
تا همین غروب هم نظرم همین بود.. تا این دوتا ویدئو رو دیدم!
به شخصه خجالت کشیدم از اینکه سرِ یه گشنگی و تشنگی نمیخوام کوچیکترین کاری که از دستم بر میاد رو براشون انجام بدم..
بین همهی وسایلی که داشتم برای مسافرت برمیداشتم، چفیه عربیم رو هم گذاشتم توی چمدون و آوردمش.
کمترین کاری که از دستمون برمیاد همین رفتن به روز قدسِ فرداست..
امیدوارم فردا عصر، خیالمون پیش وجدانمون راحت باشه که کمترین کاری که از دستمون بر میومد رو انجام دادیم🙂🌱🫂
《ضربِ دستِ راستتو چشيدم.. اگه با دست چپم بتوني همونطوري بزني ميتونم بذارمت جزو بازيکناي "دو دست" ثابت تو زمين باشي..! 》
آنچه خواهید خواند🌱🖌
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و هفتم
[داوود]
توي هواپيما کناِر پنجره نشسته بودم.
پروازمون تازه بلند شده بود. اما من، هنوز نتونسته بودم خودم رو از اون اتاق بيرون بکشم.
تمام ذهنم.. فکرم.. وجودم اونجا جا مونده بود.
ترس..؟ نميدونم.. شايد يه حسي مثلِ تنهايي سفر رفتن! يه حسي مثلِ نديدن کسايي که دوستشون داري.
حالي که داشتم توصيف کردني نيست اما همون حال توصيف ناشدني،از ديروز همه جا همراهم ميومد.
مني که دلم ميخواست سعيد رو ببينم تا باهاش حرف بزنم، غربتشو ازش بگيرم، دردهاشو ازش بگيرم، حالا بعد از دو روز
نميتونستم زياد باهاش حرف بزنم.
و حالا سعيد و فرشيد تمام تلاششون رو ميکردن تا منو از اين حال بيرون بيارن.
سعيد کنارم نشسته بود.. من باور داشتم کوِه صبره. با آرنج بهم زد و گفت: من فکر ميکردم فقط رسول بمب ببينه کپ
ميکنه.. نگو شما دوتا کلا اينطورياين.. بمب ميبينيد زبونتون از کار ميفته!
و بعد منتظر نگاهم کرد تا ببينه حرفاش ترغيبم ميکنه به حرف زدن يا نه..!
سکوت و لبخندِ محومو که ديد، نقاب بيخياليش ناخودآگاه کنار رفت.. لبخندِ زورکيش جمع شد و اون هم، شد همون سعيد خسته اي که ميدونستم.
دستشو روي دستم گذاشت و بعد از مکث چند ثانيه اي گفت: نميدونم چي کشيدي اونجا.. نميدونم چه حالي داشتي.. ولي هر چي که بود، اميدوارم هيچوقت تو دنيا حالِ ما رو درک نکني.. اينکه عزيزت تو خطره و تو هيچ کاري.. هيچ کاري نميتوني بکني داوود!
نگاهي بهش انداختم و بعد از پنجرهي هواپيما بيرونو نگاه کردم.. جايي که فقط ابر ديده ميشد.
زير لب گفتم: ميدوني سعيد.. حس ميکنم ديگه هيچ تعلقي ندارم.
جوابي نداد.. شايد متوجه منظورم نشد. نگاهش کردم و گفتم: اون چند دقيقه که تو اون اتاق بودم، ديدم هيچي ندارم سعيد. هيچ چيزي که با خودم ببرم. هيچ کسي که تنها نباشم! همه چيزم اينجا بود.. اينهمه چيزي که اينجا دارم.. هيچکدوم بردني نبود سعيد.
نفس عميقي کشيد و گفت: اين چيزيه که يه عمره ميدونيم داوود... فقط تو الان حسش کردي.
سر تکون دادم.
فرشيد که متوجهِ جو سنگينِ بينمون بود، با دست سعيد رو مجبور به تکيه دادن کرد تا بتونه منو هم ببينه و بعد رو بهمون گفت: شما دوتا چي پچ پچ ميکنين باهم؟سعيد نگاهش کرد و گفت: هيچي، داشتيم ميگفتيم شلوارِ زانو پاره چقد به بعضيا مياد!
فرشيد چپ چپ نگاهش کرد و گفت: نه به اندازهي کروات به بعضيايِ ديگه
و بعد چشمکي زد!!
نگاهشون کردم.. فرشيد خسته بود و سعيد خسته ترين.
اما با اين حال سعي داشتن منو از اين حال و هوا بيرون بکشن.. کاش منم ميتونستم خودمو ازش بيرون بکشم اما.. شدني نبود..!
تا تهران ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد.. شايد اونا هم ميدونستن که من، به اين سکوت احتياج دارم.
فرودگاه که رسيديم، حسين آقا اومده بود دنبالمون. يه تيم از ايران رفته بود ارمنستان و اشتياق و نوري و بقيه ي متعلقاتشون رو با يه پرواز،جلوتر از ما برگردونده بودن.
قرار بود حسين آقا سمت درب خروجي منتظر بمونه و داخل نياد.
از در که بيرون رفتيم، کناِر ماشينش ايستاده بود و منتظر بود. وقتي ما رو ديد، بي مکث به سمتمون اومد.. نگاهي به هر سهمون انداخت و بعد، به سمت من اومد و محکم بغلم کرد و گفت: تو که نصفه جون کردي همه رو پسر!
هنوز زبونم براي صحبت کردن ياريم نميکرد.. لبخند محوي زدم و سرمو زير انداختم.
و بعد سمت سعيد رفت و رفعِ دلتنگي کرد.
حسِ خجالت داشتم.. از سعيد، خجالت ميکشيدم..! از اينکه حسين آقا، قبل از اون سمتِ من اومد.. خجالت ميکشيدم!
ميدونستم سعيد انقدر بزرگتر از اين حرف هاست که دل به اين جزئيات نده اما، دلم نميخواست هياهويِ اتفاقي که براي من افتاد، دوري و غربت و کارِ بزرگِ سعيدو کمرنگ کنه. دلم نميخواست تحملِ اين چند وقتشو کمرنگ کنه.
انگار سعيد اين حس و حالمو متوجه شد که وقتي داشتيم سوار ميشديم، فرشيدو جلو فرستاد و خودش کنار من عقب نشست و گفت: شانس آوردي من ايران نبودم.. وگرنه تاب نمياوردم سايت بمونم که.. پا ميشدم ميومدم فرودگاه ببينم ته تغاريِ بمب ديدهمون چطوره حالش!
و جواب من به تمامِ اين حرف ها فقط يه لبخند بود.
حسين آقا توي تمام طول مسير از اتفاقات اون روز حرف ميزد.. از همهمهي سايت.. از محمد.. از رسول..! از علي که چطور خودشو به آب و آتيش زده بود..! از.. از اون چند ثانيهاي که شايد، هيچوقت بعدش رو نميديدم.
به پارکينگِ سايت که رسيديم، حسين آقا گفت کاري داره و بايد تا جايي بره. و ما سه تا، باهم به سمت داخل حرکت کرديم.
از پله هاي طبقه که پايين ميرفتيم، همهمه اي بين بچه ها شکل گرفت و حواسِ محمد و رسول که کناِر ميزِ مرکزي بودن سمت ما پرت شد.
رسول محمدو نگاه کرد..! انگار منتظر يه اشاره.. يه اجازه ازش بود تا به سمت ما بياد.
شايد اگر جلوتر از فرمانده قدم برنداشتن براش حُکم نبود، تا الان ده دفعه به سمتمون اومده بود.
محمد اما، نگاهش بينِ من و سعيد جا به جا ميشد.. مثل پدري که بينِ در آغوش کشيدنِ دو پسرش مردد مونده.
عميق نگاهم کرد.. و بعد نگاهشو ازم گرفت و با قدم هاي بلند به سمتِ سعيد رفت و در آغوشش کشيد..!
نميدونم حلقه شدنِ دست ها ِي محمد دوِر تن خسته ي سعيد باهاش چيکار کرد اما، سعيد بعد از اون آغوشِ طولاني سبکتر
شده بود.. رهاتر شده بود.. اما.. نگاهش هنوز شرمنده بود.
سرش رو پايين انداخت و گفت: امانتدا ِر خوبي نبودم آقا..
محمد که حالا غم ايمان به چشمش غم نشونده بود و شوقِ ديدن سعيد به لبش لبخند، با هردو دستش شونه هاي سعيد رو تو دست گرفت و نگاهي به من انداخت و گفت: بودي سعيد.. بودي..
بعد خواست به سمتِ من بياد.. و من که انگار تازه فهميده بودم کجا ايستادم.. تازه فهميده بودم چي شده و به من چي
گذشته، فاصله ي باقيمونده ي بينمون رو با قدم هاي بلندم پر کردم و به آغوشش پناه بردم!
همونطور که با دست آروم به کمرم ميزد با صدايي که نگراني و دلخوري ازش ميباريد اسمم رو صدا زد!
کاش مرگ چيزي راحت تر از اين ها بود! کاش ميتونستي آغوش تمام کساييو که دوست داري با خودت، همراه ببري..
شايد.. شايد ما از مرگ نميترسيديم و فقط، از دلتنگي بعدش وحشت داشتيم..!
توي اين فاصله رسول به تبعيت از محمد، اول به سمتِ سعيد رفت و با اون سلام و احوال پرسي کرد و بعد آروم به سمت من اومد..
نگاهم ميکرد.. نگاهش رو روي صورتم چرخوند.
آغوشِ محمد،کارِ خودش رو کرده بود.. از دنيايِ ديروزم دورتر شده بودم.. انگار خودم رو پيدا کرده بودم!
آروم به رسول گفتم: ضربِ دستِ راستتو چشيدم.. اگه با دست چپم بتوني همونطوري بزني ميتونم بذارمت جزو بازيکناي "دو دست" ثابت تو زمين باشي..!
و بعد بي مکث جلو رفتم و بغلش کردم.
دست هايِ رها شده کناِر بدنش، کم کم جون گرفت و بالا اومد و دورِ شونه هام پيچيده شد و باقيمونده ي حالم رو ازم دور کرد..!
ازم جدا شد.. هنوز نگاهش خوشحال نبود!
دلخور گفت: بي خداحافظي رفته بودي داوود.. نميبخشيدمت اگه ديگه..
و بعد سکوت کرد..!
محمد که انگار حالِ رسولو درک ميکرد رو بهش گفت: ديدي رسول؟!
رسول سوالي محمدو نگاه کرد.
محمد ادامه داد: ديروز.. داوودو از من ميخواستي با نگاهت.. از من طلبش داشتي.. بهت دادمش!؟
رسول هنوز ُگنگ بود..
محمد گفت: من نتونستم برات کاري کنم رسول.. اما تا خودشو صدا زدي.. تا از همه امید بريدي و رفتي سمتِ خودش بهت
برش گردوند.
رسول لبخند زد.. نيم نگاهي به من انداخت و بعد رو به محمد گفت: نذاشت سنگ بخوره به شيشه... نه آقا...؟
محمد پلک هاشو به نشونهي تاييد رويِ هم گذاشت.
محمد دوباره رو به من، با لحنِ مهربوني، به شوخي گفت: مدارک تحويل ميدي براي من، آره آقا داوود؟ خودتو سفيد ميکني؟!
مگه من به شما نگفتم کاري نکن تا خبرت کنم؟ فکر کردي بمب ميترکه و ديگه من فرماندهمو نميبينم،پس از توبيخم خبري
نيست آره..؟!
لبخندِ کوتاهي زدم و گفتم: نه آقا.. نه..
سعيد بين حرفم اومد و گفت: تازه آقا.. اينکه چيزي نيست.. الان تو هواپيما بوديم يه حرفايي ميزد، من گفتم بيچاره شديم
تار ِک دنيا شديم رفت! از پوچی زندگي و اينا حرف ميزد.. الان شما و رسولو ديد نُطقش باز شد خدا رو شکر..
خنديدم.. خنديدن.
بعد از اين همه دوري.. بعد از اينهمه سختي.. اين کناِر هم بودن براي من معن ِي زندگي ميداد.
هرچند از غمِ دلامون براي ايمان خبر داشتم.. از درد سعيدي که سعي داشت حالِ همه رو خوب نگه داره و حالِ د ِل خودش خوب نبود خبر داشتم اما.. اون چند ثانيه.. اون چند لحظه ي ناب.. براي مني که قدرِ ثانيه ها رو فهميده بودم، اندازه ي دنيا مي ارزيد...!
بعد بقيه ي بچه هاي سايت يکي يکي جلو اومدن و از حالشون گفتن! از خوشحاليشون براي اينکه برگشتيم.. اما من.. چشمم دنبالِ کسي بود که هنوز نديده بودمش.
تو همهمه ي رفع دلتنگيِ بچه ها با سعيد، آروم کنار محمد رفتم.. خواستم چيزي بگم که خودش گفت: دنبال علي ميگردي؟!
جواب دادم: بله آقا..
محمد گفت: بالاست.. بخش سايبري.. از صبح خيلي کار داشت، دو باري سر زد که ببينه برگشتين يا نه، اما نيومده بودين.. برو داوود، برو پيشش.. خيلي منتظرت بود!
آروم سري تکون دادم و گفتم: چشم آقا..
و بعد به سمت پله ها رفتم.. دو قدم ازشون دور شده بودم که سنگينيِ نگاهِ رسولو رو خودم حس کردم.. نگاهش کردم! از اون فاصله بي صدا،با حرکتِ لب هام گفتم: ميرم پيش علي!