eitaa logo
|هم‌وطن|
1.6هزار دنبال‌کننده
148 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه‌ها فعلا اینطوری داشته باشید پارت جدید رو تا بعدا ویرایشش کنم و بگذارم🌸
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت سي و ششم [داوود] ساعت هفتِ صبح بود. از ديشب اصلا خوب نخوابيده بودم.. مثلِ وقتي که حالتِ آماده باش باشم. حتي گاهي با صداي نفس هاي خودم از خواب ميپريدم. نگران بودم.. محمد و رسول مونده بودن بيمارستان.. فکر ميکردم فرشيد هم بمونه اما رسول گفت آقا محمد فرستادش سايت تا يه سري کار انجام بده.. هرچند، من فکر ميکنم محمد از عمد فرشيدو فرستاد تا تو اين شبِ پر استرس پر از انتظار سرش گرم باشه و گذر زمانو متوجه نشه. از ديشب هر وقت بيدار ميشدم يه پيامک به رسول ميدادم تا ببينم شهاب بهوش اومده يا نه. تو آخرين پيامک که بعد از نماز صبح براش فرستادم برام نوشت بود: "بخدا خوبه داوود... نگران نباش... بگير بخواب" . و من نه تونستم نگران نباشم و نه تونستم بخوابم. فقط ديگه سوالي نپرسيدم.. با سعيد و فرشيد هماهنگ کرده بوديم قبل از شروع کار يه سر بريم پيش شهاب و ببينيمش. فرشيد که ديشبو سايت بود از همونجا ميرفت.. و من هم قرار بود با سعيد برم.. از روي تخت بلند شدم و سريع آماده شدم. ميل به صبحانه نداشتم اما طبق معمول هميشه که نميتونستم ناشتا از خونه بيرون برم يه شکلات کوچيک خوردم. آماده روي تختم نشسته بودم و داشتم ساعتمو ميبستم که صداي گوشيم بلند شد.. سعيد بود که تک زنگ زده بود و اين نشون ميداد دم دره! اوايل پاييز بود.. هواي صبحش سرد بود. سوييشرتِ مشکيم رو از روي دسته ي صندليم برداشتم و تنم کردم و زيپش رو باز رها کردم. در خونه رو آروم، طوري که صداي زيادي ايجاد نشه باز کردم و بيرون رفتم. سعيد دقيقا جلوي در خونه‌مون بود. سوار شدم.. گفت: سلام آقا داوود.. صبحتون بخير! باهاش دست دادم و گفتم: سلام سعيد. صبح تو هم بخير! توي مسير سکوت کرده بودم و داشتم از پنجره بيرونو نگاه ميکردم که سعيد گفت: تو هم شدي مثل رسول؟! متعجب نگاهش کردم و گفتم: هوم؟! راهنما زد و در حاليکه توي يه خيابون ميپيچيد گفت: ميگم مثل رسول شدي؟! که وقتي از خواب بيدار ميشه تا نيم ساعت هنگه با هيشکي حرف نميزنه؟! همينطوري ايز لودينگ ميمونه! خنده ي کوتاهي کردم و گفتم: آها..! نه.. راستش.. فکرم درگيره. نگاه کوتاهي بهم کرد و گفت: درگير اتفاق ديروز.. با سر تاييد کردم. جواب داد: خدا رو شکر که بخير گذشته. زير لب تکرار کردم: خدا رو شکر... به بيمارستان که رسيديم، فرشيد جلوتر از ما اونجا بود.. از رسول طبقه و اتاق رو پرسيده بودم.. گفته بود تازه بهوش اومده و فقط چند دقيقه اجازه داريم پيشش باشيم.. وارد راهروي طبقه ي دوم شديم و به سمت اتاق شهاب رفتيم و خواستيم وارد بشيم که يکي از پرستار ها صدامون کرد و گفت: ببخشيد با کي کار داريد؟ فرشيد جدي گفت: از همراه هاي آقاي يوسفي هستيم. پرستار يه قدم جلو اومد.. به اتاق شهاب اشاره کرد و با لبخند کج گفت: هر پنج تاتون همراه آقاي يوسفي هستين؟ بعد در حاليکه دستاش رو باز کرده بود گفت: بفرمايين لطفا! بيمار تازه بهوش اومدن! همون دو نفر هم به زور اجازه داديم برن داخل! و بعد زير لب گفت: انگار اومدن وليمه ي مکه اي. فرشيد اخم کرده بود. انگار تو اين قضيه اصلا حوصله شوخي نداشت. من که ميدونستم جدي شدنِ فرشيد اصلا به نفعمون نيست و ممکنه نذاره بريم داخل جلو رفتم و گفتم: خانم لطفا.. فقط در حد يک دقيقه.. سريع تمومش ميکنيم. بخدا از ديشب خواب نداشتيم. پرستار اخم ريزي داشت.. با همون اخم نگاهي به فرشيد انداخت و من مطمئن بودم اگه ميتونست ميگفت شما دو نفر بريد ولي اين آقا نياد!! سري تکون داد و با اکراه گفت: دو دقيقه بعد هر پنج تاتون بيرون باشين! لبخندي زدم و تشکر کردم. جلو رفتم و تقه اي به در اتاق زدم و بازش کردم.. سرمو بردم داخل.. شهاب..! پيراهنِ بيمارستان تنش بود.. دو تا دکمه ي بالاي پيراهنش باز بود و باند سفيدي که دوِر قفسه ي سينه‌ش پيچيده شده بود کاملا مشخص بود. منو که ديد لبخند محوي زد. محمد روي صندليش کنار تختش نشسته بود و رسول داشت از يخچال چيزي برميداشت. گفتم: ببخشيد منزل آقايِ آسماني؟! دنبالِ اَجرامشون ميگردم! رسول که دوتا کمپوت توي دستش گرفته بود گفت: وقت دنيا رو ميگيري داوود! بيا تو. سعيد و فرشيد که پشت سر من بودن، منو کنار زدن و رفتن داخل و سلام عليک کردن..من هنوز کنار در ايستاده بودم... و به اين فکر ميکردم که فاصله ي اين شاديِ پر استرس با يه غمِ ويرون کننده ميتونست چقدر کم باشه. شهاب از دست چپش کمک گرفت تا بيشتر توي جاش بشينه. سعيد سريع جلو رفت و گفت: عه.. شهاب.. راحت باش داداش! و مجبورش کرد دوباره به صورتِ نيمه دراز کش، به تيکه گاه تختش تکيه بده...
شهاب با تعجب سعيدو نگاه ميکرد. نميدونم اما، حس ميکردم از صميميت کلام سعيد تعجب کرده. فرشيد اما، ساکت تر بود.. آروم تر بود. شايد داشت با خودش فکر ميکرد اين دومين باريه که خدا شهاب رو بهمون برگردونده. رسول در حاليکه يه کمپوتِ آناناس و يه کمپوتِ گيلاس رو توي دستش گرفته بود آرنجش رو به ميز کوچيکِ متصل به تخت شهاب تکيه داد و گفت: شهاب جان آناناس يا گيلاس؟! و روي کلمه ي "گيلاس" تاکيد کرد و با چشم و ابرو به کمپوت گيلاس اشاره کرد! همه خنديديم! شهاب لبخندي زد و گفت: من که ميل ندارم آقا رسول.. ولي شما همون گيلاسو بخور! رسول چپ چپ نگاهش کرد و گفت: چرا همه تير ميخورن تغيير خُلق ميدن؟! بعد ميزو دور زد و کنار تخت شهاب روبروي محمد ايستاد و مثلِ کسي که داره به بزرگترش شکايت ميکنه گفت: آقا اون از داوود که تند و پرخاشگر شده بود اينم از شهاب که اينطوري با بزرگترش رفتار ميکنه! شهابو نگاه کرد و گفت: آقا شهاب يه کمپوت ارزش اين کارا رو نداره! رسول خوب بلد بود چطوري جَو رو لطيف کنه.. رقيق کنه و حالو طوري عوض کنه که همه يادمون بره براي چي اينجاييم. محمد رو به رسول گفت: همون آناناسو براش باز کن براي خوب شدن زخم هاش بهتره. و بعد رو به شهاب گفت: ميل ندارم و نميخورم و اينام که ميدوني ما نداريم آقا شهاب! شهاب لبخندِ خجلي زد. رسول چشمي گفت و کمپوتو براي شهاب باز کرد. فرشيد دست دراز کرد و ظرف کمپو ِت باز شده رو از رسول گرفت و به شهاب کمک کرد تا بخوره. همون لحظه در اتاق باز شد. همون پرستار بود! از لاي در گفت: اين بود دو دقيقه‌تون؟! صداتون تا ايستگاه پرستاري مياد! مراعات بيمار خودتونو نميکنيد مراعات بقيه رو کنيد.. الانم بفرماييد بيرون! محمد مثل پدري که از شلوغي بچه هاش تو يه مهموني خجالت کشيده از روي صندلي بلند شد و گفت: من عذر ميخوام.. تا چند دقيقه ديگه تمومش ميکنيم ميفرستمشون برن. پرستار بدون جواب با اخم درو بست!رسول گفت: آقا خيلي بي ادب بودنا. ديدين درو چطوري بست!؟ محمد نگاهي به رسول کرد و گفت: رسول! نصف صدا هاي اين اتاق براي توئه ها. شهاب بي جون گفت: همه‌ش براي رسوله آقا! همه خنديديم!! رسول که انگار از اين تيکه هايِ شهاب که نشون دهنده ي خوب بودنِ حالش بود کِيف ميکرد کنارش رفت و دستش رو رويِ شونه ي چپش گذاشت.. و جدي، طوري که انگار تمام اتفاقاتِ ديروز از جلوي چشم هاش ميگذشتن گفت: دمت گرمه شهاب..بخدا ُمرديم از ديشب! شهاب آب دهانش رو قورت داد.. هنوز به رسول نگاه ميکرد.. بعد به محمد.. فرشيد.. سعيد و در آخر به من. نميدونم بخاطر مجروحيتش بود يا نه.. اما، اون روز از اون حصاِر دورِ نگاِه شهاب خبري نبود.. انگار راحت تر بود.. نگاهش گرم تر بود.. شايد متوجه نشيد چي ميگم اما انگار نگاهش به ما اطمينان داشت.. فرشيد به زور کمکش کرد تا يه مقدار از اون کمپوت رو بخوره. قرار بود فقط يه نفر پيشش بمونه.. آقا محمد اصرار داشت خودش باشه ولي سعيد گفت که محمد ديشب تا صبح بيدار بوده و بايد استراحت کنه و خودش ميمونه پيش شهاب.. آماده ي رفتن شده بوديم.. فرشيد ظرف نيمه پُر کمپوت رو روي ميز گذاشت و رو به سعيد گفت: يکي دو ساعت ديگه باز يکم بهش بده.. از سعيد و شهاب خداحافظي کرديم.. فرشيد لحظه ي آخر پيشوني شهابو کوتاه بوسيد و از اتاق خارج شديم. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
این پارت ویرایش شده خدمت شما🌱
ولی پارت های فردا به بعد رو خیلی باید با دقت بخونیدا.. چون شاید بعدا دلتون برای این روزاشون تنگ بشه :))) 🕊
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت سي و هفتم [محمد] يک هفته اي از عمليات مشترک با بچه هاي اقتصادي ميگذشت. توي اين يه هفته، تقريبا کار هاي رفتن رسول حل شده بود. صحبت با اون شرکت، بررسي ها، گرفتن بليط.. همه‌ش انجام شده بود و قرار بود رسول با پروازِ امشب بره ترکيه. نميدونم اما، از صبح دلشوره ي بدي گرفته بودم. يه نگرانی اذيت کننده! شده بودم مثل خوِد رسول. حتي.. حتي يکي دو بار از صبح که بيدار شده بودم دلم ميخواست همه چيزو فعلا تعليق کنم اما.. نميشد! من آدمِ غير منطقي رفتار کردن نبودم. موتورم از ديشب مونده بود دست بچه هاي ت.ميم و قرار شده بود رسول ساعت ۱۱ صبح بياد خونه دنبالم.. اون روز يه سري تماس و کار هاي متفرقه داشتم که بايد ديرتر ميرفتم سايت. سرم توي لپ تاپم بود و داشتم کارامو انجام ميدادم که زنگو زدن. ساعتو نگاه کردم.. ۱۱ بود. انقدر سرگرمِ اين کار ها شده بودم که زمان از دستم در رفته بود. از روي صندليم بلند شدم و رفتم آشپزخونه.. رو به عطيه گفتم: عطيه جان من هنوز آماده نيستم.. رسول بياد بالا..؟ لبخندي زد و گفت: آره عزيزم.. بگو بياد.. و بعد دستکش هاش رو از دستش بيرون آورد و به سمت اتاق رفت تا چادرش رو برداره. سريع به حياط رفتم و درو باز کردم.. کنار موتورش ايستاده بود و داشت با نوک کفشش سنگ ريزه‌هاي روي زمين رو جا به جا ميکرد. حسِ نگرانياي که از صبح توي وجودم بود با ديدنش بيشتر شد. لبخندِ زورکي‌اي به روش زدم و گفتم: سلام سرشو بالا آورد و گفت: سلام آقا... و بعد نگاهش کشيده شد رويِ لباس هايِ خونگي من.. اما چيزي نگفت. بهش گفتم: شرمنده‌م رسول جان.. من مشغول نامه نگاري‌هاي سازمان بودم.. اشکالي نداره ۱۰ دقيقه ي ديگه بريم..؟ يه مقداريشون مونده. دست هاشو از جيبش بيرون آورد و گفت: نه آقا اين چه حرفيه.. من اينجا منتظرتونم.. راحت باشيد. در رو بيشتر باز کردم و گفتم: موتورتو قفل کن بيا داخل.. اينجا براي چي وايسي؟ معذب گفت: نه آقا.. خوبه همينجا.. عجله هم نکنيد. رو بهش گفتم: بيا تو رسول! نرگس چند وقته همش سراغتو ميگيره ها! چشم هاش برقي زد و لبخند روي لب هاش نشست.. با خجالت گفت: چشم آقا.. موتورش رو قفل کرد و باهم رفتيم داخل.. توي حياط گفت: آقا آخه دست خالي‌ام هيچي براش نياوردم. دستمو پشت کمرش گذاشتم و همونطور که به سمت پله ها هدايتش ميکردم گفتم: از عمو رسولش کم اسباب بازي نگرفته تا الان! شما خودت کادويي.. برو بالا.. وارد خونه که شديم عطيه جلو اومد و به رسول خوش آمد گفت و رو به من گفت: من برم نرگسو از پيش عزيز بيارم.. و پايين رفت..!به سمت گوشه ي خونه که ميز کارم بود رفتم و گفتم: بازم ببخشيد رسول! بفرما.. بشين.. در حاليکه کنار پشتي مينشست گفت: آقا نزنين اين حرفو. لپ تاپم رو از روي ميز برداشتم و منم روي زمين کنارش نشستم... گفتم: اين ها رو انجام بدم بريم. همين موقع بود که در اتاق باز شد و عطيه در حاليکه نرگسو بغل گرفته بود وارد شد. نرگس که انگار مامانش بهش گفته بود مهمون داريم، تا وارد خونه شد با چشم هاش دنبال رسول گشت و وقتي ديدش، خودش رو بي طاقت توي بغل عطيه تکون داد تا بذارتش زمين.. و بعد به سرعت به سمت رسول دويد و خودش رو توي بغلش انداخت! رسول روي موهاشو بوسيد و گفت: سلام عمو جون! خوبي؟ نرگس که حالا با دست هاي کوچيکش آويزون گردن رسول شده بود، گفت: عمو دَتول! رسول خنده ي بلندي کرد و گفت: جانِ عمو دَتول؟! نرگس منو نگاه کرد و انگار که ميخواست رسولو نشونم بده با ذوق گفت: بابا! عمو دَتول! لبخندي زدم و گفتم: آره بابا جان.. عمو اومده پيشت..! عطيه با يه سيني چايي اومد و جلوي رسول گذاشتش.. رسول محجوب گفت: زحمت نکشيد خيلي ممنون. عطيه گفت: خواهش ميکنم آقا رسول.. بعد رو به من گفت: محمد جان من آشپزخونه‌ام اگر کاري داشتي.. و رفت. تو فاصله اي که نرگس داشت با رسول بازي ميکرد و شيطوني ميکرد تند تند کارام رو انجام دادم.. هر از گاهي، بي اختيار نگاهشون ميکردم.. ساعتو نگاه کردم.. چند ساعت تا رفتن رسول بيشتر باقي نمونده بود. و من هنوز نگران بودم. همونطوري که با لپ تاپم کار ميکردم رو به رسول گفتم: مهياي رفتن شدي ديگه آقا رسول؟! نرگس که اسم رفتن شنيد همونطوري که بغل رسول نشسته بود پاهاي کوچيکش رو روي زمين زد و با نِق گفت: نه.. نه...! عمو نره! رسول که انگار از اينکه نرگس خيلي دوسش داره ذوق کرده بود، لبخندي زد و دست نرگسو بوسيد و گفت: نميرم عزيزم!
و بعد رو به من گفت: بله آقا.. تقريبا. فقط يه سري تغييرات تو چهره‌م و يه سري وسيله که گفتن بايد همراهم باشه مونده که الان ميريم تو سايت ميگيرمشون. سرمو تکون دادم و گفتم: خوبه. بعد سکوت کردم.. نميدونم اما.. انگار که دل مشغولي و حرفي که توي دلم بودو فهميده باشه، گفت: چيزي ميخواستين بگين آقا..؟ کارم با سيستم تموم شده بود.. خاموشش کردم و بستمش.. نفس عميقي کشيدم و رو به رسول گفتم: حواست هست که آقا رسول..؟! نگاه منتظرشو که ديدم ادامه دادم: من امانت دارِ خوبي بودم..! اگه تو بخواي خوب امانتداري نکني، از رسم رفاقت به دوره ها..! گنگ نگاهم ميکرد.. اخم ريزِ روي پيشونيش اينو نشون ميداد که داره فکر ميکنه تا معني حرفمو بفهمه. که يهو، اون اخم محو شد و جاش رو به يه لبخندي داد که از شدت عميق بودن دندون هاش رو نشون مي داد. با همون لبخند جمع نشدنيش گفت: آقا ولي شما ِدق دادين تا امانتي منو برگردوندينا! گفتم: يني تو هم ميخواي منو دق بدي؟! سريع گفت: نه آقا من غلط بکنم! نرگس که نگاهش بين من و رسول جا به جا ميشد و هيچي از حرف هامون نميفهميد بعد از يه سکوتِ طولاني گفت: دق بدي! رسول دستش رو روي صورتش گذاشت و خنديد!! من هم. با صدايي که رگه هاي خنده توش مشخص بود گفتم: ميبينيش؟! دو هفته‌س با مامانش داريم تلاش ميکنيم به عمه فاطمه‌ش نگه عمه با ِطمه! بعد اينو چه سريع گفت! نرگس که خنده ي ما رو ديده بود فکر ميکرد داره حرفِ خوبي ميزنه و دوباره تکرار کرد: ِدق بدي! دِق بدي! رو به رسول گفتم: آقا رسول بد آموزيات براي سايت کفايت نميکرد، به خونه‌مم نفوذ کردي؟! با خنده سري تکون داد. نفس عميقي کشيدم. ميدونستم همه چي به دستِ خداست. ميدونستم من هميشه عزيزامو به خودش ميسپارم و از خودش کمک ميخوام اما.. اون لحظه دلم ميخواست از خودش اين حرفو داشته باشم.. اين قولو بگيرم که حواسش جمعه.. که مراقبِ خودش و اوضاع هست..! دوباره گفتم: روت حساب کنم..؟! امانت دارِ خوبي هستي مگه نه..؟ لبخندِ خجلي زد و گفت: من همه ي سعيمو ميکنم آقا! چشم هامو به نشونه ي تاييد روي هم گذاشتم و گفتم: بشين الان حاضر ميشم و برميگردم. لپ تاپو همونجا روي ميز گذاشتم و به اتاق رفتم.. بعد از آماده شدنم، سري به آشپزخونه زدم و گفتم: عطيه جان ما داريم ميريم.. کاري نداري..؟ قاشق توي دستش رو که داشت غذا رو باهاش هم ميزد توي يه بشقاب گذاشت و گفت: يکم ديگه نهاره.. نميمونيد..؟ گفتم: دستت درد نکنه.. همينطوريشم کلي دير کرديم.. چيزي خواستي، کاري داشتي زنگ بزن. چشمي گفت و چادرش رو از روي صندلي برداشت و سر کرد. به حال رفتم.. رسول ايستاده بود و نرگس توي بغلش بود. جلو رفتم و دستمو به سمت نرگس گرفتم و گفتم: بيا! نگاهي به رسول انداخت.. و بعد نگاهي به من! و بعد اومد بغلم! رو به رسول گفتم: يه ثانيه بيشتر مکث کرده بود داشت بهم برميخورد! خنديد.. از عطيه تشکر کرد و خواست بره.. روبروي من ايستاد و دست نرگسو گرفت و تکونش داد و گفت: خداحافظ نرگس خانوم! نرگس که بغلِ من بود و فکر ميکرد من خونه ميمونم و جايي نميرم، دستش رو نزديک چشم هاي رسول به حالتِ خداحافظي تکون داد و گفت: خداحافظ عمو! عطيه نرگسو از بغلم گرفت و سريع قبل از اينکه رفتنِ ما رو ببينه به اتاق بردش تا حواسش رو با عروسک هاش پرت کنه..! کفش هامو پوشيدم و بعد بيرون رفتيم.. سوار موتور رسول شديم و به سمت سايت راه افتاديم... دلشوره و نگرانيم، از بين نرفته بود.. ولي آرامشِ اون ده دقيقه، تونسته بود خيلي کمرنگش کنه. ____________________ پ‌ن: دِق بدی! •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت سي و هشتم [داوود] رسول و آقا محمد صبح اومدن سايت اما محمد رفت جلسه‌ي سازمان. وسيله هاي رسول رو تحويل گرفته بودم و منتظر اومدن آقا محمد بوديم. ساکش هم آماده بود و قرار بود شب از همينجا بره فرودگاه. پاکت وسيله هاش رو هنوز باز نکرده بودم. يني.. اجازه نداشتم بدون اجازه ي محمد بازش کنم.. روي صندليم نشسته بودم و داشتم متن يه گزارش رو تايپ ميکردم.. کار زياد داشتم اما، تمرکز براي انجام دادنشون نه.. و ترجيح داده بودم گزارش رو از روي برگه تايپ کنم.. هرچند مطمئن بودم با غلط هاي احتمالي و حواسِ پرتِ من، قطعا نياز به ويرايش داشت. نميدونم چقدر منتظر بودم که گوشيم زنگ خورد.. محمد بود. جواب دادم: جانم آقا؟ گفت: داوود من اومدم.. با رسول بياين اتاق من.. وسيله‌هاشم بيار. چشمي گفتم و تماسو قطع کردم. پاکت وسيله ها رو از روي ميزم برداشتم و کنار ميز رسول رفتم.. داشت با گوشيش کار ميکرد. صداش کردم: رسول..؟ همونطوري که سرش تو گوشي بود گفت: جانم داوود؟! گفتم: آقا محمد اومده.. گفته بريم اتاقش. نگاهشو از گوشيش گرفت و نگاهم کرد و گفت: باشه الان مير.. و وسطِ صحبتش مکث کرد..! گوشيشو پايين آورد و گفت: چرا اين شکلي‌اي تو؟! ميدونستم منظورش چيه! خودمو جمع کردم و گفتم: چه شکلي!؟ گفت: شبيهِ وزيرِ اعظم جومونگي.. لب و لوچه آويزون! چته؟! نبايد ميذاشتم رسول موقع رفتن دمَغ بشه! دستي به بازوش زدم و گفتم: چهره شناسيو ول کن ميگم محمد منتظره. پاشو! مشکوک نگاهم کرد و گفت: من که ميفهمم چته تو بالاخره! داشتيم به سمت راه پله ميرفتيم که فرشيد صدامون کرد و گفت: کجا ميرين بچه ها..؟ رسول گفت: آقا محمد اومده.. ميريم اتاقش براي رفتن آماده بشم من کم کم.. ساعتش رو نگاه کرد و گفت: هنوز که سه ساعت مونده. رسول گفت: آره.. يه سري وسيله و اينا هست بايد برام توضيح بده.. فرشيد برگشت پشت سرش، سعيدو نگاه کرد.. سعيد که تا قبل از اون داشت با سيستمش کار ميکرد، کار و زندگيشو ول کرده بود و حواسش رو جمع کرده بود ببينه اين طرف چه خبره. فرشيد با پچ پچِ بلندي گفت: سعيد! مياي بريم بالا؟! سعيد با اشاره ي دست پرسيد: چرا!؟ فرشيد گفت: رسول ميخواد بره.. بريم آماده بشه. سعيد سري تکون داد و از روي صندليش بلند شد و سمتمون اومد و در حاليکه پيراهنش رو درست ميکرد گفت: بريم! رسول گفت: نوچ! کجا بريم؟! آقا محمد ببينه گردان کميل داره ميره اتاقش شاکي ميشه ها.. بشينين سر کارتون. فرشيد هم از روي صندليش بلند شد و گفت: ديگه يه رسول که بيشتر نداريم.. بريم راهيش کنيم! چند قدم بيشتر از ميز فرشيد دور نشده بوديم که مکث کردم. شهاب امروز بعد از حدود يک هفته اولين روزي بود که برگشته بود سر کار.. البته هنوز مرخصي داشت اما امروز اومده بود يه سري از فايل ها رو ببره خونه، تا توي اين چند وقت خونه روشون کار کنه. وايسادم و به بچه ها گفتم: صبر کنين يه لحظه.. جانباز گردان کميلو جا گذاشتيم..! و بعد رو به شهاب با صدايِ بلند گفتم: آ سِد شهاب آقا! شهاب با تعجب به سمتم برگشت. رسول با آرنج به پهلوم زد و گفت: چته داوود؟ سر جاليزي مگه؟! الان آقاي عبدي ميان.. آروم تر..! بي توجه به رسول جلوتر رفتم و به شهاب گفتم: پاشو داداش داريم ميريم بدرقه. شهاب برگشت عقبو نگاه کرد.. پرسيد: مگه آقا رسول شب نميره..؟ دستي به صورتم کشيدم و گفتم: آقا رسولو نميشناسم ولي رسول چرا شب ميره.. گفت: خب پس.. الان؟! گفتم: داريم ميريم اتاق آقا محمد. همينطوري..! يني پيشوازِ بدرقه طوري! ميخواد وسيله هاشو برداره، ما هم داريم ميريم. اگه کاري نداري بيا ده دقيقه تو هم بريم و برگرديم.. ِمن من ميکرد.. گفتم: سختته بياي بالا.. آره؟ سريع گفت: نه نه! نگاهي بهش کردم و گفتم: پس چي؟! سري تکون داد و گفت: هيچي.. بريم..! و آروم از روي صندلي بلند شد.. با شهاب و بچه ها به اتاق محمد رفتيم.. در زدم و اول از همه من وارد شدم.. بعد به ترتيب رسول، فرشيد، شهاب و سعيد اومدن داخل. محمد هر لحظه متعجب تر ميشد. با ابرو هاي بالا رفته گفت: خوش اومدين.. لطفا تو طولِ هيئت تلفن همراهتونو خاموش کنين! خنديديم! دوباره گفت: يادم نمياد بغير از رسول و داوود و شهاب با بقيه‌تون کاري داشته باشم! با شهاب هم کاري نداشت.. اما چون ميدونست اون مثل ما هنوز تواناييِ حل تيکه هاشو نداره، اون رو هم جدا کرد! فرشيد و سعيد مظلوم وايساده بودن. رسول که انگار از فکرِ چيزي که ميخواد بگه خنده‌ش گرفته بود با لبخندي که تو مهار کردنش موفق نبود گفت: