eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت چهل و هفتم] قرار بود سرهنگ در رابطه با آزمایشگاه بررسی کند و اطلاع دهد اما، ذهن من به چیز دیگری مشغول بود؛ جای زخم روی پهلوی پیمان. به این فکر میکردم که امکان ندارد، یک باند به این قدرت، با یکی از اعضای خودش همچین کاری بکند و او هنوز در باند بماند. بحث ها و حرف های غیر مستقیم با پیمان اثری نداشت. تصمیم گرفته بودم بی پرده از زخمش بپرسم. آن شب هم، زیر همان پل هوایی منتظرش ماندم تا به پنج‌دری برویم. توی اتاق نشسته بودیم. هودی مشکی‌اش را در اورد و خم شد توی صندوق. بدون مکث گفتم: عه!؟ تو هم خط خطی ای که! سرش را برگرداند سمتم. گفتم: زیپِ رو تنتو میگم! و با دست به پهلوی راستم زدم. اخم هایش را کشید تو هم و نگاهش را از من گرفت. تیشرتی را از صندوق برداشت و کشید سرش و تنش کرد. رفت روی تخت نشست. گفتم: چرا برزخ میشی! عب نداره که، رد چاقو نداشته باشیم که باید بریم قاطی بچه مدرسه ایا پشت نیمکت بشینیم! بعد یقه‌ی بولیزم را کشیدم پایین و جای بخیه‌ای که از یک درگیری روی کتفم مانده بود را نشان دادم. گفتم: اینا! اینم برا من! نیم نگاهی انداخت و دوباره رویش را کرد به سمت در. نمیخواست درباره‌اش حرف بزند. جعبه سیگارش را از روی تخت چنگ زد و رفت بیرون. روی پله ی جلوی در نشست و سیگار روشن کرد. از پشت میدیدمش. یک سیگار را تمام کرد. جعبه را برداشت تا سیگار دیگری بردارد. انگار خالی بود که زیر لب گفت: اه! و جعبه را پرت کرد. از توی جیب ساکم یک بسته سیگار برداشتم. رفتم کنارش. روی پله نشستم. از دهان و بینیمان بخار می‌آمد بیرون. سیگار را گرفتم سمتش. اخم کرده بود و فکش از فشار منقبض شده بود. گفتم: بردار. دست جلو آورد و برداشت و روشنش کرد. یکی هم خودم برداشتم. صبر کردم تا زبان باز کند. سیگارش به نصفه رسیده بود. با صدایی که از ته گلویش در می آمد گفت: ج‌جای چاقو نیست.. بعد از مکث ادامه داد: ززخمِ عمله.. با آرنج زدم به پهلویش و گفتم: خب حالا! یه جوری بُق کردی فک کردم چیه.. نگاهم کرد. چشم های سبز خمار و خسته اش از اشک نم داشت. آب دهانش را پایین برد و گفت: کلیه مو ف فروختم.. با اینکه منتطرِ این جواب بودم اما باز هم انگار دلم ریخت! با ابروهای بالا رفته، بیخیال گفتم: چرا!؟ پول؟! پوزخند زد. سر تکان داد. گفت: پ پولی که هیچ.. هیچوقت نرسیدم بهش. پُک عمیقی به سیگارش زد. رو به رویش را نگاه کرد. ادامه داد: ش‌ شیرین نیاز به عمل داشت.. پول نبود.. بابام داشت.. و ولی نداد.. گفتم: شیرین کیه؟! صدایش لرزید. نگاهش کردم. اشک روی صورتش افتاد. سیگار را گذاشت بین لب هایش و انگار غریقی به تمنای هوا پُک زد. به جای جواب به سوالم گفت: هیچی ننن نمیفهمیدم دیگه.. وقتی پول عمل نی نیاز داشت و نداشتم.. ر رفتم سراغ این کار.. سیگار لای انگشت هایم دود میکرد. فشارش دادم و روی پله خاموشش کردم و منتظر نگاهش کردم. گفت: رفتم برای عمل.. گ گفتن پولشو بعد عمل میدن.. بعد عمل بی بیدار شدم و دیدم تو یه بیمارستانم.. گ گفتن از زیر یه .. یه پل پیدام کردن! نگاهم کرد. یک قطره اشک از چشمش چکید. بی مقدمه گفت: شی شی.. شیرین مُ .. مُ .. مُرد.. مُرد.. دستم را گذاشتم روی زانویش و گفتم: هیشش.. خیله خب.. آروم باش.. با پشت دست کشید روی چشم هایش. سیگارش تمام شده بود. یک سیگار برداشتم و روشن کردم و لای لب هایش گذاشتم. حریصانه دم میگرفت و دود میکرد. اخم کرده بودم. سیگار سومش را هم که تمام کرد و روی زمین له کرد، کمی ارام تر شده بود، گفت: و ولی من پیداش میکنم! گیج شده بودم بین حرف هایش.. گفتم: کیو؟! جواب داد: همونی که ای این کارو کرد! که پو پولمو نداد. که که شیرینو ازم گرفت! نگاهم کرد. گفت: خودم نتونستم ولی مهردادخان گفته پیداش میکنه! گفته گیرش می میاره! دستی به صورتم کشیدم. سر در نمی آوردم. برای آنکه به یک نقطه برسم گفتم: مهرداد خان که پول داره.. خیلی بیشتر از این حرفا.. چرا از اون کمک نخواستی.. از اون پول نگرفتی..؟! جواب داد: نمیشناختمش.. ندیده بو بودمش.. دنبال اونا که.. که بودم باهاش آشنا شدم.. اخمی که بین ابروهایم گره شده بود باز شد. پیمان نمیدانست مهرداد و باندش چه‌کاره اند! اما سوال این بود که مهرداد چراپیمان را کشیده سمت خودش! میخواستم بدانم کی و کجا با مهرداد آشنا شده اما جای پرسیدن نبود. گذاشتم برای یک فرصت دیگر. دل رحم بودنِ کاوه، خیلی با دل رحم بودنِ شاهین متفاوت بود. شاهین همین نخِ سیگاری که تعارف کرده بود کافی بود. سخت بود اما باید میرفتم توی جلد شاهین! دست روی شانه اش زدم. گفتم: می‌ارزید؟! این عشق و عاشقی و این جنگولک بازیا؟! واسه عشق و عاشقی بوده دیگه آره؟! زدی ناقص و ناکار کردی خودتو!
لبخند زد. از روی پله بلند شد و پایین رفت. صدای زنجره از لا به لای درخت ها توی حیاط میپیچید. نفس عمیقی کشید. آسمان را نگاه کرد. زیر لب، آرام و با طمانینه، بدون هیچ لکنتی خواند: بِگُفتا گَر کُنَد چَشمِ تو را ريش!؟ بِگُفت اين چشمِ ديگر دارمش پيش.. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: سی‌سیگارتو بده. میگیرم برات ف فردا.. با تعجب از شعری که خوانده بود نگاهش میکردم. پاکت سیگار و فندک را گذاشتم کف دستش. رفت سمت باغچه. عکس ماه افتاده بود توی حوض. از لا به لای درخت ها، نورِ نارنجی سیگارش به نورِ ماه و نورِ چراغ برقی که از کوچه می افتاد توی حیاط اضافه شد. ___ پ ن : [خسرو به فرهاد] گفت: اگر چشم تو را زخمی و نابینا کند چه؟! [فرهاد] گفت: چشم دیگرم را پیش کشش میکنم [تا کاری که می‌خواهد بکند]. ‌ 📖خسرو و شیرین. نظامی گنجوی. مناظره خسرو با فرهاد
بفرمایید پارت چهل و هفت🌱
[پارت چهل و هشتم] سرهنگ آزمایشگاه را زیر نظر گرفته بود. از این طرف هم من، میخواستم بیشتر از کار پیمان سر در بیاورم. در نبود پیمان اتاق را اجمالی وارسی کرده بودم و اثری از دوربین نبود. اما نمیشد اطمینان کرد. ظهر بود. به بهانه‌ی سردرد و سرماخوردگی صبح با پیمان نرفتم و ماندم پنح‌دری. با سرهنگ هماهنگ کردم تا کسی را برای قطع کردن برق خانه بفرستد و دوربین های احتمالی از کار بیفتند. به جز من، چند نفر دیگر هم توی خانه مانده بودند. در های اتاق کلید نداشتند. حتی در چوبی رو به حیاط هم پنجره های شیشه ای داشت و از بیرون داخل معلوم میشد. نمیشد چیزی روی آن بیاندازم. اگر کسی شک نکرده بود هم او را به شک می‌انداخت! مجبور بودم همانطور کارم را انجام بدهم. برق که قطع شد، بی فوت وقت شروع کردم. ملحفه‌ی روی تخت را زدم بالا و کارتن موز را کشیدم بیرون. یک چمدان کوچک هم زیر تخت بود. کارتن پر از وسیله بود. پر از کتاب. کتاب ها را دانه دانه برداشتم. اولی را نگاه کردم. یک کتاب شعر بود. بعدی ها را بیرون آوردم. کتاب هایی مربوط به ادبیات فارسی. صفحه‌ی اول همه‌شان نوشته شده بود "پیمان پاکنژاد". کتاب ها را گذاشتم کنار. در زیر آنها یک قاب عکس خانوادگی بود. تصویر یک زوج جوان و یک پسر بچه خندان کنار ساحل. قاب را هم سر سری نگاه کردم و گذاشتم کنار. کیف کوچک چرمی را از توی کارتن برداشتم و باز کردم. کارت ها و مدارک شناسایی اش بود. کارت ملی، گواهینامه، و کارت دانشجویی. دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. بعد هم چراغ مطالعه و یک سری وسیله‌ی تحریر دیگر. گذاشتمشان بیرون و رسیدم به ته کارتن. یک پوشه مدارک بود و یک دستمال گُلدار قرمز که دور یک چیز مستطیلی شکل مثل کتاب پیچیده شده بود. برش داشتم. بین آن همه وسیله‌ی خاک گرفته بوی گل رز میداد. گره دستمال را باز کردم. داخلش یک کتاب صحافی شده بود. با خط طلایی رویش چاپ شده بود "خسرو و شیرین". بازش کردم. صفحه اول با دست خط ظریفی نوشته شده بود : من شبیهِ شیرینِ این قصه نیستم. اما تو فرهادِ همین قصه ای! تولدت مبارک پیمان! کتاب را بستم و گذاشتم لای همان دستمال و گره زدم. پاکت کاغذی را برداشتم و بازش کردم. پر بود از مدارک پزشکی، گواهی سلامت، گواهی گروه خونی و چیز هایی شبیه این. به تاریخ یک سال قبل. شماره پرونده و تاریخ همه‌ی آزمایش ها و اسم بیمارستان را توی گوشی ام ذخیره کردم. باقی آدرس ها و اطلاعات را هم توی ذهن سپردم یا یادداشت کردم. برگه ها را داخل پوشه گذاشتم و همه چیز را همانطور که بود جمع کردم. چمدان را هم کشیدم بیرون و نگاه کردم. جز چند تکه لباس چیز دیگری داخلش نبود. وقتی همه چیز را به حالت اول برگرداندم، به سرهنگ زنگ زدم تا برق وصل شود. نشستم روی تخت. با وجود بازرسی وسایل پیمان دلیل حضورش کنار مهرداد را نمی‌فهمیدم. پیمانی که خودش قربانی کاری بود که باندِ مهرداد با بقیه انجام میداد. چاره‌ی کار این بود که بفهمم آیا پیمان از کاری که مهرداد و پرویز انجام میدهند خبر دارد یا نه. و این حرف کشیدن از زیر زبان پیمان، با وجود وفاداری نسبی که از او نسبت به مهرداد دیده بودم و هنوز دلیلش را نمیدادم خیلی سخت بود.
پارت چهل و هشتم🌱👆🏻
[پارت چهل و نهم] دو روز بعد سرهنگ توانست اطلاعاتی راجع به آزمایشگاه در اختیارم بگذارد من در آن دو روز مشغول صحبت با پیمان بودم. اما هنوز ماجرا مبهم بود. پیمان برای به دست آوردن پول، کلیه خود را به طور غیر قانونی و در یک مرکز زیر زمینی میفروشد. قصدش از این کار گرفتن پول بیشتر و سریعتر برای درمان دختری بود که به او علاقه داشت. نکته‌ی مبهمی که وجود داشت، حضور ناگهانی مهرداد در زندگی پیمان بود. حضوری که پیمان از ان، به عنوانِ نیروی کمکی برای پیدا کردن آن گروه زیرزمینی یاد میکرد. و من هنوز دلیلِ این کارِ مهرداد را نمی‌دانستم. سرهنگ خبر داده بود که در آن دو شب، پرویز به آزمایشگاه سر زده. احتمال این بود که از مکان ها و افراد دیگر، نمونه برای آزمایش می‌برده. و در هر دوی آن ها، یکی از کارکنان آزمایشگاه که دختر جوانی بود، دیر وقت از آزمایشگاه بیرون رفته. عکس و آدرس دختر برایم ارسال شد. دیده شدن من، بی خطر نبود اما گزینه‌ای که بتواند این کار را خوب انجام بدهد وجود نداشت. همان ظاهری که آن روز موقع رفتن به آزمایشگاه داشتم را روی خودم پیاده کردم. شلوار و کُت جین همرنگش را هم پوشیدم و به سمت آزمایشگاه رفتم. سرهنگ گفته بود این دختر، ظهر با مابقی تکنسین به خانه میرود اما شب برمیگردد. پشت سرش راه افتادم. ماشین ۲۰۶ سفیدی داشت و سمت محله های پایین ترِ شهر می‌رفت. در مسیر ایستاد و رفت به یک فروشگاه. موتور را پارک کردم. قفلش کردم و رفتم اطراف ماشین. وقتی برگشت و قفل ماشین را باز کرد، با یک حرکت در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم. قبل از هرچیز بوی عطرِ شیرین و تندی پیچید توی بینی ام. هینِ بلندی کشید و دستش را گذاشت روی سینه اش. گفت: تو کی هستی؟! کلاه لبه دارم را از سرم برداشتم و گفتم: را بیفت تو راه میگم. با دست هُلم داد و گفت: گم شو پایین بابا! گمشو! نگاهش کردم و گفتم: آروم بشین جوجه قناری الان راه نیفتی پیاده میشم میرم تو مزدا تریه آقای موسوی میشینما! موسوی رئیسِ آزمایشگاه بود. تمام هدفم این بود ببینم آیا این دختر به تنهایی برای پرویز کار می‌کند یا کل مجموعه خبر دارند. همین اولِ کار رفته بودم سراغِ اصلِ مطلب! دستش را که چنگ کرده بود روی لباسم و هُلم میداد آرام برداشت. اخمِ تصنعی کرد و گفت: موسوی کیه؟! بلند خندیدم! گنگ نگاهم میکرد! همانطور که میخندیدم سر تکان دادم و گفتم: خیلی احمقی! باهوش تر از تو نبود تو اون آزمایشگاه با تو کار میکنن؟! بلدم نیستی گردن نگیری! روشن کن برو. روشن کن! ماشین را روشن کرد و آرام شروع کرد به حرکت کردن. بریده گفت: تو..کی هستی؟ برگشتم سمت صندلی عقب. دست دراز کردم و از وسایلی که خریده بود یک چیپس برداشتم و باز کردم. تعارف کردم سمتش و گفتم: میخوری؟! با حرص دنده را عوض کرد. یک چیپس گذاشتم توی دهانم و گفتم: بهتره بپرسی شما کی هستین!؟ چون ما تنها نیستیم! نگاهم کرد. چیزی نگفت. جدی گفتم: اومدم ببینم فرق ما با توی دست و پا چلفتی چیه که کارو میارن برا تو! تکیه دادم به صندلی و گفتم: اول اومدم آزمایشگاه‌تون سر و گوش آب دادم! گفتم شاید کاوِرش بیشتره! راحت تره! بعد دیدم نه! اصن آقای موسوی مهربون و متشخص خبر نداره خانوم کوچولو دارن چیکار میکنن! و منتظر برای نتیجه ی یک دستی زدنم، از گوشه ی چشم نگاهش کردم. ساکت بود. دست راستش روی فرمان بود و دست چپش نبود. صاف نشستم. دست چپش روی پایش هم نبود. داد کشیدم: بزن بغل. هول شد. گفت: چی..چیشده؟ بلند تر گفتم: بزن بغل گفتم. راهنما زد و بین بوق ماشین ها، کشید سمتِ راست و ایستاد. گفتم: به من گوشیتو. گفت: گوشی برا چ.. داد زدم: بده من. گوشی را گذاشت توی دستم. صفحه روشن بود و اماده‌ی تماس گرفتن با یک شماره بود. سیو شده بود "آقای رحیمی سفارشی" . در یکی دو ثانیه شماره را حفظ کردم و رو به دختر گفتم: میخواست چغولی کنی؟! گوشی را گرفتم دستش و گفتم: بیا! چغولی کن ببینم! بغض کرد. گفت: بخدا خودش اومد این صفحه.. بلند گفتم: خفه شو! و گزینه‌ی تماس را زدم. دختر گفت: چیکار می‌کنی.. توروخدا.. یه لحظه.. انگشتم را گذاشتم روی بینی ام و با پچ پچ گفتم: هیششش.. یه چیزی ازش بپرس و قطع کن! تماس وصل شد و صدای پرویز توی ماشین پیچید: بله! حدس میزدم پشت خط باید خودش باشد. دختر من را نگاه کرد. با سر اشاره کردم حرف بزند. پرویز دوباره گفت: الو!؟ خانم دکتر؟! دختر آب دهانش را فرو برد و گفت: سلام آقا.. پرویز گفت: سلام عروسک! ساعتِ غیر کاری زنگ زدی! با خودم کار داری؟! بگو با سر خدمت برسیم! دختر جواب داد: نه.. یه سوال داشتم درباره نمونه های دیشب.. یه سریشون بدون اسمن.. فقط شماره دارن.. چیکار کنم اونا رو؟
و من را نگاه کرد. با سر تایید کردم که درست پیش میرود. پرویز گفت: ای بابا! گفتم بخت نگا کرده به ما! نگو خانم کار اداری دارن! هیچی همونطور با شماره بزن نتایجشو، شب میام میگیرم. دختر گفت: چشم..چشم ممنون خدافظ! پرویز جواب داد: خدافظ خانم دکتر! دکمه‌ی قطع تماس را زدم. نگاهم کرد. چشم هایش پر از اشک بود. گفت: چی میخوای از جون من؟ گوشی را پرت کردم روی پایش. محله‌ای که سمتش می‌رفتیم به آیفون آخرین مدلش و ماشین و لباس هایش نمی‌خورد. کار پرویز پول خوبی برایش داشت. گفتم: این کار برا ما بوده. الانم برا ماست! نمیدونم توی زیگیل و از کجا پیدا کرده! ریز ریز بکش کنار، شنیدی؟! چیزی نگفت! به گوشی و کابین ماشینش اشاره کدم و گفتن: کم نکندی! بسه! نوبت ماس! باز هم چیزی نگفت و اشک هایش را پاک کرد. کافی بود. من فقط برای اینکه بفهمم رئیس آزمایشگاه دستی در این کار دارد یا نه وارد این قضیه شده بودم و حالا که فهمیده بودم همه چیز را این دختر تنهایی انجام میدهد، باید میرفتم. این دختر بن بست بود. احتمالا تنها رابطش با باند هم همان پرویز بود. بسته چیپس باز شده را دادم دستش و گفتم: شنیدی خانم دکتر!؟ کم کم جمع کن بار و بندیلتو. انگشت اشاره ام را اوردم بالا و ادامه دادم: اگه بفهمم چیزی به کسی گفتی، منم مثل خودت دهن لق میشم میرم پیش موسوی جون! اون موقع باید بری تو زیر زمین خونتون آزمایشاتو انجام بدی انیشتین! و از ماشین پیاده شدم. بعید میدانستم با همین یک تهدید جا بزند و کنار بکشد. تمام این حرف ها را زده بودم، تا سناریویی غیر از رقیب توی ذهنش نقش نبندد. مهم ترین مهره ای که ما باید رویش سوار میشدیم، پرویز بود و باید ارتباطات بیشتری را از او کشف می‌کردیم.
پارت چهل و نهم🌱👆🏻
سلام و ظهر بخیر
کم کم آماده بشیم که پارت پنجاه رو بخونیم😋
[پارت پنجاهم] سمت خانه‌ی امن رفتم و تا شب آنجا ماندم و بعد رفتم پنج‌دری. تازگی ها بعضی شب ها که پیمان دیر تر می‌آمد یا اصلا نمی‌آمد تا با هم برویم خانه، من تنها میرفتم آنجا. تازه رسیده بودم پنج‌دری. از حیاط رفتم سمت اتاق. خم شدم بند کتانی هایم را باز کنم که گوشی ام زنگ خورد. ایستادم. کیمیا بود! قرارمان این بود که خودم در شرایط مناسب با آن‌ها تماس بگیرم و طی این مدت همین کار را کرده بودیم. این، اولین باری بود که خودش زنگ می‌زد. اخم ریزی کردم. پله‌ها را پایین رفتم و تماس را جواب دادم: الو؟! صدایش توی گوشی پیچید:سلام داداش. خوبی!؟ صدایش میلرزید و میپیچید. پرسیدم: خوبم. تو خوبی؟ کجایی؟ جواب داد: خوبم خداروشکر. هیچی بیرونم. مشکوک بود! پرسیدم: خوبی کیمیا؟ طوری شده؟ کجایی که صدات میپیچه؟ مکث کرد. احساس کردم بینی‌اش را بالا میکشد. مطمئن شدم اتفاقی افتاده. گفتم: کیمیا با تو ام! چی شده؟؟ یکی از ایوان صدا زد: چه خبرته؟ برو تو اتاق حرف بزن.. سر تکان دادم و رفتم گوشه حیاط و توی تاریکی ایستادم‌. دستم را گرفتم جلوی دهانم و گوشی. آرامتر گفتم: کیمیا؟؟ بغضش ترکید و با گریه گفت: بابا.. کاوه بابا.. و گریه اش شدید تر شد. گفتم: یا خدا.. بابا چی کیمیا؟ کیمیا بابا چی؟؟ بریده گفت: سکته کرده ظهر.. منم الان فهمیدم. حامد و مامان نگفته بودن بهم. و بعد هق هقش توی گوشی پیچید. دستم را گذاشتم روی سرم. با گریه گفت: کجایی کاوه؟ بیا تهران.. چشم هایم را بستم. گفتم: چطوره حالش کیمیا؟ از آن طرف خط صدای حامد را شنیدم: زنگ زدی بهش کیمیا؟ عزیزم گفتم اجازه بده خودم میگم بهش. الان اونم سکته میدی خب.. و بین گریه‌های کیمیا گوشی را گرفت: الو کاوه؟ گفتم: سلام حامد. چی میگیه کیمیا.. بابا چطوره؟ کجایین؟ کدوم بیمارستانین؟ حامد جواب داد: چیزی نیست کاوه جان.. راستش.. حاج آقا دیشب یه مقدار سکته کرده.. الان بستریه.. ان شاءالله خوب میشه کاوه، آروم باش.. چیزی نشده. چیز مهمی نیست. تو الان کجایی؟ تهران نیستی؟ دستم را گذاشتم روی دهانم. آرام و قرار نداشتم. چند قدم برداشتم و دوباره برگشتم. گفتم: چرا می‌پرسی کجام؟ سکته قلبی یا مغزی؟ چرا کیمیا گفت بیام تهران؟؟ اگه چیزی نیست چرا میگی کجام حامد؟ یا خدا.‌. یاخدا.. حامد جواب داد: آروم باش کاوه جان. به خدا میگم بابا بستریه.. خوب میشه به امید خدا.. سکته مغزی.. ولی خوب میشه..چیزی نیست.. من دروغ نمی‌گم که به تو. گفتم: کدوم بیمارستانین؟ جواب داد: میلاد.. بی جان گفتم: حامد زنگ میزنم بیمارستان خودم میپرسم حال بابا رو اگه نگی.. به هوشه؟ خوبه؟ جان گلار راست بگو.. چند ثانیه مکث کرد. آرام گفت: یکم هوشیاریش کم هست.. ولی دکترش گفته بهتر میشه.. چشمم را محکم بستم. پلک هایم را روی هم فشار دادم.. گفتم: بابا تو کماست..؟ سکوت کرد. چیزی نگفتم. حامد هم چیزی نمیگفت. بعد از چند ثانیه گوشی را نگاه کردم. هنوز تماس را قطع نکرده بود. چشم بستم و سرم را تکیه دادم به دیوار. گوشی را گرفتم جلوی دهانم و گفتم: مراقب کیمیا باش حامد. و دکمه قرمز را فشار دادم.
سلام و درود از طرف کسی که یه ماه و دو روزه غیبش زده🤭😶