《سردوشی دو ستاره توی دستم بود و خیره شده بودم به آن. زبریِ چسبش را میکشیدم به دستم. یکی از بچهها در اتاق را باز کرد و آمد تو.
آستین هایش بالا بود آب از سر و صورتش میریخت. خم شد و مسح پا کشید. نگاهش افتاد به من و سردوشی توی دستم. گفت: دل نکندی ازش؟!
تک خندهای کردم و سردوشی را آوردم بالا. گفتم: همین! کل چهار سال صبح و به شب دوختن شده همین یه تیکه پارچه!
مُهرش را از بالای یخچالِ قد کوتاه برداشت و گذاشت زمین. آستین هایش را کشید پایین و گفت: بله شده همین! ولی قبلش هیچی نبودی، الان سُتوان دومی!》
#قصهی_بینام📚
#به_زودی🔥
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و يکم
[داوود]
صدايِ زنگِ ساعت گوشيم بلند شد اما من قبل از اون بيدار بودم.. شايد بهتره بگم هنوز نخوابيده بودم.
غلتي تو جام زدم و صداي گوشيو قطع کردم..طاق باز دراز کشيدم و نگاهمو به سقف دوختم..
ذهنم پر بود از فکر.. از خيال.
يادِ حرف محمد افتادم "ماموِر خسته و خواب آلود به در ِد ما نميخوره".
نفس عميقي کشيدم و گفتم: ماموري که فکرش هزار جائه چي آقا محمد..؟! به دردتون ميخوره؟!
زير لب ادامه دادم: البته.. هزار جا نه! فقط يه جائه..!
و روي تخت نشستم..
يادم نمياد ساعت چند بود که از خواب پريدم اما ديگه خوابم نبرده بود..
بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و به سمت کمد لباسهام رفتم.. مثل تمام اين روزا.. شلوار کتون و پيراهن مشکيمو
برداشتم و پوشيدم..
نزديکِ ده روز گذشته بود اما من هر روز که از خواب بيدار ميشدم انگار برام روزِ او ِل نبودنش بود!
عادت؟! کلمه ي غريبي بود.. يه کلمه ي غريبِ اشتباه.. من قرار نبود هيچوقت به نبودنش عادت کنم!
همه چيز منو يادش مينداخت.
روبروي آينه ي اتاقم ايستاده بودم و به خودم نگاه ميکردم.. هر چقدر تظاهر ميکردم همه چيز روي رواله و زندگي جريان داره، به نتيجه اي نميرسيدم. جريان نداشت..! زندگي دقيقا بعد از اون ساعت ديگه جريان نداشت!
گاهي شبا با خودم فکر ميکردم کاش اون سال اونطوري پشت در اون اتاق از خدا نميخواستم برگشتنشو.. کاش انقد التماس نميکردم که پسش بده و بعد اينطوري.. غريب ترين و تنها ترين بره!
نميدونم.. شايد ديوونه شده بودم که اينطوري خودخواهانه تو کاراي خدا دخالت ميکردم.
محمد چطوري انقدر محکم بود..؟! چطوري ميتونست..؟! اداشو در مياورد..؟! من حتي ادايِ محکم بودن رو هم نميتونستم در بيارم..!
نه.. من محمد نبودم!
نگاهي به تصويرِ تار توي آينه انداختم..! بايد حتما يه قهوه ميخوردم و ِالا اين نگاهِ تار و چشم هاي خسته تا شب دووم
نمياوردن.
هنوز صبح بود و سردرد بهم هجوم آورده بود.. امان از وقتي که به نيمه هاي روز برسيم.. شال مشکيم چند روزي بود ديگه
توي کمدم نبود و همونجا توي نمازخونه مونده بود..! زير لب گفتم: ببين نيستي هيشکي حواسش نيستا..!
سري تکون دادم.. سوئيچِ موتورم رو از روي ميز برداشتم و به سمت بيرون رفتم..
بعد از بيست دقيقه به پارکينگ سايت رسيدم و سوار آسانسور شدم..
وارد راهرو شدم و داشتم به سمت پله ها ميرفتم که فرشيد و شهاب پله ها رو دو تا يکي بالا اومدن.. من بالاي پله ها ايستاده بودم.. منو که ديدن مکث کوتاهي کردن و بعد به سمت اتاق محمد رفتن! از چهره هاشون نميشد چيزي فهميد!
نتونستم از حسِ کنجکاوياي که همراه يه اضطرابِ پنهان بود بگذرم و پشت سرشون به سمت اتاق محمد رفتم و کنار درِ نيمه باز ايستادم..
محمد روي صندلي نشسته بود و کاپشني که روي تنش بود و چشم هايِ سرخ و خواب آلودش نشون ميداد تازه از خواب بيدار شده..
تقه اي به در زدم که با اشاره ي سر بهم گفت منم برم داخل.
شهاب و فرشيد روي صندلي ها نشسته بودن و انگار داشتن اطلاعاتي رو طبقه بندي ميکردن.
آروم گفتم: سلام آقا..سلام.. بچه ها..
محمد جواب سلامم رو داد و کاپشنش رو کنار زد..
شهاب و فرشيد اما حس ميکردم صداي منو نشنيدن!
محمد از روي صندلي بلند شد و به سمت بچه ها اومد.. من هم دو قدم جلوتر رفتم و همونجا، کنار فرشيد نشستم.
شهاب لپ تاپش رو به سمت محمد گرفت و گفت: آقا ببينيد اينجا رو.. من و فرشيد ديشب يه فرضيه داشتيم.. بر اساس اين
فيش غذا که مربوط به رستوراني بود که آخرين بار بچهها اونجا صبحانه خوردن..
آقا اينجا نوشته که براي ۱۱ نفر صبحانه سفارش داده شده اما آماري که به ما براي اون ون دادن ۱۰ نفر بوده.. بعد ما اين
احتمال رو داديم که نفر يازدهمي وجود داشته و ما الان ازش بي خبريم.
و بعد محمد رو نگاه کرد تا عکس العملش رو ببينه.. محمد جدي به لپ تاپ خيره شده بود و به شهاب گوش ميکرد.. سر که تکون داد، شهاب ادامه داد: آقا محمد.. ما پروازي که بچهها باهاش رفتن رو بررسي کرديم.. توي اون پرواز به دو نفر رسيديم که مشکوک بودن.. يني.. مشکوک به اينکه اونها هم جزو گروهي بودن که به پرونده ي مهاجر مربوط ميشه.. يکي رضا موحد و اون يکي عرفان خادمي.. آقا اولي، يني رضا موحد هنوز توي ترکيهست.. توي يه خونهي اجاره اي ساکنه.. که آخرين بار اين خونه تو رهنِ يه نفر به اسم علي موحد بوده.. يني يه طورايي بايد آشنا باشن باهم..
اما عرفان خادمي از وقتي وارد ترکيه شده، ديگه هيچ اطلاعاتي ازش نيست.. يني پاسورت و اسمش، آخرين بار توي فرودگاه آنکارا ثبت شده.. هيچ هتل يا خونه اي به اسمش گرفته نشده، سفر برون شهري نداشته و هيچ بليطي هم به اسمش خريداري نشده..
محمد بعد از مکث کوتاهي گفت: خب.. اين دليل ميشه براي مشکوک بودنش..؟ ممکنه اون هم مثل موحد توي خونه ي کسي ساکن باشه..
اين بار فرشيد گفت: نه آقا.. فکر نميکنم اينطوري باشه.. ما با موحد تماس گرفتيم.. تلفنش پاسخگو بود اما عرفان خادمي نه! آخرين بار هم از خطش يازده روز پيش تماس گرفته شده.
شهاب ادامه داد: آقا دقيقا روز قبل از اون اتفاق.. و بعدش ديگه هيچ تماسي از اون خط گرفته نشده..!
من که حالا اين فضا يه مقدار از حالي که داشتم دورم کرده بود، رو به بچه ها گفتم: يني ميخوايد بگيد يه نفر اين بين قسِر دررفته..؟! يني با خودشون بوده و چون ميدونسته اين اتفاق قراره بيفته ازشون جدا شده؟!
محمد که هنوز نگاهِ جدي و خيره به لپ تاپش نشون ميداد درگير فکر کردنه، گفت: اتفاقا برعکس!
نگاه هامون معطوفش شد.. ادامه داد: اگر اينايي که کنار هم چيدين درست باشه، اگه اون ميخواست با برنامه ي قبلي ازشون جدا بشه، خيلي محتاط تر عمل ميکرد.. کار کردن با سيمکارتي که به نامشه، اونم دقيقا تا يک روز قبل از اون اتفاق.. کارِ يه آدمِ حرفه اي نيست!
اون آدم احتمالا خيلي اتفاقي از اين قضيه جدا شده.
بعد رو به شهاب گفت: شهاب از خانوادهش چيزي داري..؟؟
شهاب تند سر تکون داد و گفت: بله آقا اونم بررسي کردم.. پدر مادرش چندين ساله از دنيا رفتن.. وقتي حدودا ۷ سالش ميشده.. فرصت کم بود نتونستم دقيق تر بررسي کنم که با کي زندگي ميکنه.. اگر بخوايد تا ظهر پيدا ميکنم..
محمد نگاه عميقي به شهاب انداخت و بعد با مکث نگاهش رو ازش گرفت و دستي به صورتش کشيد..
چشم هاش رو بست و نفس عميقي کشيد و گفت: از ديشب اينجايين..آره؟
بچه ها آروم تاييد کردن..
محمد گفت: نه.. نميخواد بررسي کني فعلا.. بريد خونه استراحت کنيد شب بيايد، بعد کامل اطلاعاتش رو به دست بياريد ببينيم به کجا ميرسيم..
شهاب گفت: آقا خسته ني..
محمد بين حرفش رفت و به تحکم گفت: استراحت کنيد.. شب بياين!
و بعد در حاليکه از روي صندلي بلند ميشد و به سمت ميزش ميرفت گفت: البته به شرطي که استراحت کردنتون مثل داوود نباشه!
تلخ لبخند زدم.. هيچوقت نفهميدم چطور حتي وقتي نگاهمون نميکنه همه چيز رو ميفهمه..
کاپشنش رو برداشت و گفت: منم شب برميگردم..
و جلوتر رفت و مقابل شهاب و فرشيد که حالا ايستاده بودن وايساد..
رو بهشون گفت: چيزي که شما از هيچ به دست آوردين، اگه بتونيم به يه نتيجه اي، به يه سرانجامي برسونيمش ميتونه گره
ي خيلي از معماها رو حل بکنه.. همين که شما با دست خالي اينهمه اطلاعات رو کنار هم چيدين يعني موفق بودين! عالي
بوده کارتون بچه ها.. خسته نباشيد!
و از اتاق بيرون رفت..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
《امید سکوتم رو که ديد گفت: يه ملاقات مهم قراره صورت بگيره.. بين يکي از شرکاي ما که از فرانسه اومده. قراره پس فردا يه ملاقات کاري خيلي مهم رو داشته باشه با يه سري از تجار کشور هاي حاشيه ي خليج..
پرسيدم: خليج فارس؟!
سر تکون داد. ادامه داد: يه قرار کاري خيلي مهمه.. نميتونم چيز زيادي ازش برات بگم فقط اينکه اين يه قرارداد اقتصاديِ ساده نيست..!》
آنچه خیلی بعد تر خواهید خواند😁
روز خلیج فارس مبارک🌱🗺
فردا بهترینتو نشون بده، اما یادت نره تو فراتر از هر آزمونی هستی. آروم باش و به خودت افتخار کن؛ همین کافیه! 🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و دوم
[رسول]
روي کاناپه جلوي تلويزيون روشن نشسته بودم.. صدايِ تلويزيون رو بسته بودم و فقط به تصوير هاش نگاه ميکردم.. به آدم ها. به قيافه هاشون. که شايد چهره ي آشنايي بينشون ديدم!
اميد از صبح که رفته بود بيرون هنوز برنگشته بود.. مثل تمام اين چند روز!
کاري جز صبر ازم برنميومد. منتظر يه نشونه از بچه ها بودم.. از پيکِ سفارشِ غذا بگير تا تلفن هايي که به خونه ميشد اما حتي صداي آشنايي برام وجود نداشت.
چند باري ميشد که وقتي اميد خواب بود به بهونه ي آب خوردن رفته بودم سر وقتِ جعبه هايِ خاليِ پيتزايي که روي ميز مونده بود و زير و روشون کرده بودم تا شايد خبري، نشونه اي، پيامي پيدا کنم اما هيچي نبود.
نگاهم رو از تلويزيون گرفتم و دفترچهمو برداشتم! دفترچهاي که از اميد خواسته بودم تا بهم بده.
ي دفترچه ي سيمي کوچيک که تو کف دست جا ميشد و يه خودکارِ آبي رنگ که وصلش ميکردم به جلدِ دفترچه.
ازم پرسيده بود براي چي ميخوام و من گفته بودم که ميخوام چهره ي آدما رو ثبت کنم..! و در حقيقت همين کار رو هم
ميکردم.
تما ِم تجهيزات من از اون همه شنود و ردياب، رسيده بود به يه دفترچه ي شصت برگ و يه خودکارِ آبي.
بازش کردم.. به اميد گفته بودم اين براي اينه که بتونم چهرهي آدما رو ثبت کنم تا وقتي ديدمشون بتونم بشناسم.. درست بود! دروغ نگفته بودم. گاهي وقتا پيش ميومد که کسايي همراه اميد ميومدن و مستقيم بي حرف به اتاق کارش ميرفتن.. و من هيچکدوم رو نميشناختم.. اما توي اون دفترچه جلوي اسم هر کدوم ويژگي هايي رو نوشته بودم که شايد کمکم ميکرد تو دفعات بعد، بتونم ازش کمک بگيرم و بشناسمشون.. که بعد، هر وقت تونستم با بچه ها ارتباط بگيرم بهشون بگم.
اميد چند باري وقتي دفترچهم روي ميز بود، در حاليکه فکر ميکرد من حواسم نيست برداشته بود و نگاهش کرده بود.. از اين بابت نگراني نداشتم.. چيزي براي مشکوک شدن وجود نداشت.
اين فقط اميرعلي بود که تلاش ميکرد خودش رو از سرِ اين وَهمي که دامن گيرش شده نجات بده.
صفحه ي اولِ دفترچه رو آوردم.. بالاي صفحه نوشته شده بود "اميد": موهاي خرمايي، قد متوسط، صورت استخواني، عموما زنجير نقره اي در گردن.
ورق زدم.. به ترتيب اسامي ديگه اي مثل "سيروس اتابکي"، "ميعاد" و "کريم" نوشته شده بودن.
شرايط جالبي شده بود.. ما، يني من و آقا محمد و بقيه ي بچه ها، تمام تلاشمون اين بود که ذره اي به دستگاه اتابکي نزديک بشيم و حالا اتفاقي که افتاده بود اين بود که من، تو دو قدمي اتابکي بودم و توي اين چند روز، دو بار ديده بودمش!
اما حالا اينجا، به جاي يه مامورِ امنيتي حواس جمع، که ميتونست از اين فرصت استفاده کنه و کار رو جمع کنه، يه آدم بودم با يه ذهنِ نيمه فلج، که تو شناختنِ خودش هم مونده. اميد ازم پرسيده بود که ميتونم کدنويسي کنم يا نه.. و من جوابم بهش "نميدونم" بود! يه چيزايي تو ذهنم بود.. شب ها قبل از خواب، وقتي افکار پريشونم اذيتم ميکردن، مثل وقتهايي که تهران بودم.. يا حتي.. حتي مثل اون روز ها که توي اون اتاق بازجويي بودم، تو ذهنم کدنويسي ميکردم. چشم هام رو ميبستم و هِي عدد و رقم و علامت ميذاشتم و برنامه مينوشتم! تا کم کم چشم هام سنگين بشه و خوابم ببره.
اين چند شب هم، اين کار رو انجام داده بودم..
کُند بودنم رو حسابي حس ميکردم.. اينکه حتي وقتي با چشم هاي بسته بهش فکر ميکردم، دونه هاي عرق روي پيشونيم
مينشست.. اما در هر حال، کند يا سريع، تا حدودي ميتونستم انجام بدم!
به اميد گفتم "نميدونم" چون نميدونستم براي چي ازم ميپرسه و چي ميخواد!
ميترسيدم ازم کاريو بخواد که نتونم.. يا نخوام که انجام بدم..
فهميدنِ اينکه هنوز ميتونم کد بنويسم، براشون مثلِ پيدا کردنِ يه رباتِ بدون رمز ميموند.. و اميرعلياي که ميشناختن، راضي کردنش براي انجام اين کار اونقدرا سخت نبود!
سر تکون دادم تا ذهن شلوغم يکم خلوت تر بشه.. فکر بدي نبود درخواستِ يه لپتاپ براي تمرين کردن.. که شايد بينِ اين کد نوشتن ها ذهنم ميتونست شماره يا آدرس ايميلي رو به خاطر بياره.
توي همين حال بودم که صدايِ چرخيدنِ کليد توي قفلِ در اومد و بعد دو نفر داخل شدن.
نگاهي بهشون انداختم.. يکيشون بايد اميد ميبود.. و اون يکي.. دفترچهمو نگاه کردم.. و دوباره اون دو نفر رو..
اوضاع برام خيلي سخت تر از اوني بود که فکر ميکردم.. من حتي نميتونستم حدس بزنم کدوم يکي اميده! نگاهشون به من بود. يکيشون.. نگاه آشنا تري داشت.. انگار منتظر بود تا ببينه ميشناسمش يا نه..! سري تکون دادم.. نگاهم رو ازشون گرفتم و مشتي روي دسته ي ُمبل زدم و زير لب گفتم: لعنتي!
کسي که حالا از صداي حرف زدنش مطمئن شده بودم اميده، گفت: راِه چند وقته رو نخواه يک شبه بري! اگه به همين راحتي بود که دکترا اينهمه تراپي و مرکز درماني نميذاشتن! ميگفتن يکي يه دونه برگه آچهار برداريد چهار خط بنويسيد، چشم چشم دو ابرو کنيد همه چي حل ميشه!
متنفر بودم! از اين بي خياليش براي دردي که خودش دچارش نبود متنفر بودم!
با اخم نگاهش کردم.. هنوز بي خيال بود. شونه اي بالا انداخت و به کسي که همراهش بود گفت: بشين ميعاد.
و بعد در حاليکه سمت آشپزخونه ميرفت گفت: من براي خودت ميگم پسر.. نشنيدي دکتر چي گفت؟! بايد با ذهن آروم براي
بهتر شدنت تلاش کني.. اين خودخوري کردنات و حرص خوردنات فقط کارتو سخت تر ميکنه..
نگاهم سمت ميعاد کشيده شد..
دفترچهمو باز کردم و جلويِ "موهايِ کمي بلند" اضافه کردم: "که گاهي با يه تل کش ِي مشکي از صورتش جمع ميکنه".
خنده ي تلخي کردم.. با خودم گفتم: کلا دو بار ديديش، بعد مينويسي گاهي اين گاهي اون؟ اما.. چاره اي نداشتم.. فعلا تنها راهم همين بود.
شايد من نميتونستم کاري کنم.. شايد اين اطلاعات به دردم نميخورد اما اگه يه روز اين دفترچه رو تحويل بچه ها بدم، قطعا ميتونن بين اين چهره ها ارتباط برقرار کنن.
ميعاد خم شد و از رويِ ميز کنترل تلويزيون رو برداشت و همونطوري که به فيلمي که داشت پخش ميشد اشاره ميکرد رو بهم گفت: اين بنده خداها رو چرا خفه کردي؟! تمرينِ لب خوني ميکني؟!
و بعد صداي تلويزيون رو زياد کرد.
حسِ خوبي ازش نميگرفتم.. احساس ميکردم از اينکه من اينجام ناراضيه.
دلم براي اميرعلي ميسوخت..! رسول انقدر بي پناه نبود اما اميرعلي بود. نميدونم! شايد از شدتِ تنهاييِ اين روزام.. شده بودم دو تا.. يکي اميرعلي که براي رسول دلسوزي ميکرد و يکي رسول، که غصه ي اميرعلي رو ميخورد.
اميد با يه سيني با سه تا فنجون برگشت.. داخل فنجون ها مشخص نبود اما از بويِ قهوه اي که داخل فضا پيچيده بود ميشد فهميد چي داخلشونه..
ميعاد کش و قوسي به بدنش داد و در حاليکه دست دراز کرده بود تا يکي از فنجون ها رو برداره گفت: آخ دستت درد نکنه که الان فقط اين ميچسبه!
اميد نگاهي به سيني انداخت و گفت: اون براي اميرعليه.. شيرين ميخوره.. اون يکيو بردار.
دستِ ميعاد بين راه خشک شد و نگاهي بهم انداخت! بدون اينکه قهوهشو برداره عقب کشيد و تکيه داد و گفت: چه حسي
داره؟!
اخمِ ريزي کردم و سوالي نگاهش کردم!
دست به سينه شد و حالتِ بامزه ي متفکري گرفت و گفت: مهره ي مار داشتنو ميگم..! چه حسي داره؟!
تک خنده اي کردم..! حوصلهم کمتر از چيزي بود که دل به دلِ کل کل کردن باهاش بذارم.. سري تکون دادم.
اميد که فنجونش رو برداشته بود و با دوتا دست گرفته بودش گفت: راستي اميرعلي.. برا همون قضيه که صحبت کرديم با هم..
لپ تاپمو از شرکت آوردم برات.. رو ميزه.. ببين ميتوني باهاش کار کني..؟! يکي دو تا نرم افزار به درد بخور داخلش هست.. اگه چيز ديگه اي هم خواستي نصب کن.. کار کن باهاش شايد تونستي.
ميعاد که ديده بود کسي اصراري براي برداشتنِ قهوه بهش نميکنه و حالا فنجونش رو برداشته بود و با يه تيکه کيک شکلاتي ميخورد، گفت: ببين اگه بتوني کار بندازي ذهنتو تو اين مدت که اينجايي نونت ميره تو روغنا!
و بعد رو به اميد گفت: آقا که ميگفت دنبال يکي ميگرده برا همون قضيه.
اميد پا روي پا انداخت و گفت: نه ميعاد! اميرعلي نميتونه! فقط در حد يادآوري بهش گفتم کار کنه..
ميعاد که انگار طعمه ي دندون گيري رو گير آورده بود، روي مبل جلوتر رفت و گفت: جدي ميگم اميد! آقا خيلي دنبال يه فرد مطمئن ميگشت! اگه اين بتونه..
اميد حرفش رو قطع کرد و بلند و قاطع گفت: گفتم نميتونه!
من و ميعاد که انگار تحت تاثير جذبه ي اميد قرار گرفته بوديم، ساکت مونديم..! اميد سعي داشت جوِ سنگين رو بهتر کنه.. به ميعاد گفت: پاشو برو اون فلش منو بيار يه فيلم ببينيم لااقل!
ميعاد که بلند حرف زدنِ اميد، اون هم جلوي من رو هنوز هضم نکرده بود، بي حرف بلند شد و دنبالِ فلش رفت.
اميد نگاهي بهم انداخت و گفت: نميخوري قهوهتو؟! مخصوص سرآشپزه ها.. با شير و شکر!
لبخندي زدم..! بي اراده ياد داوود افتادم! سر تکون دادم و گفتم: ممنون..
و دست به سمت فنجون بردم و برش داشتم.
کمي از قهوه ي گرم و خوش طعمي که شيرينيِ اندازه اي داشت خوردم.. اميد انگار که چيزي يادش افتاده باشه گفت: آهان راستي!
فنجونو پايين آوردم و نگاهش کردم..
خواست دست توي جيب شلوارش کنه اما چون نِشسته بود نتونست! نچي گفت و بلند شد..
در حاليکه سعي ميکرد از جيبِ کوچيکِ شلوار جينِ َتنگِش چيزي رو بيرون بياره گفت: اينو پرستارا بهم دادن.. از گردن تو
بيرون آورده بودن.. تنها چيزي بود که وقتي بردمت بيمارستان همراهت داشتي..
و بعد جادعايي کوچيکم رو سمتم گرفت.
نگاهم بهش افتاد و همه چيز مثل يه فيلم از جلوي چشمم رد شد.. من چطور اينو فراموش کرده بودم؟!
زير لب ناخودآگاه گفتم: واي.. اين..!
و بلند شدم و از دستش گرفتم.
خنديد و گفت: نفهميدم توش چيه..يه نوشته هاي عربي مربي بود.. قرآنه؟
لبخند زدم و گفتم: آره.. دُعاست.
سر تکون داد.. گفت: گفتم حتما بايد برات مهم باشه که همراهت بوده.
جواب دادم: آره.. خيلي مهمه.. خيلي..
و بعد..يهو ذهنم فلش بک زد.. قبل از اينکه بره عقب و برسه به اتفاقي که دنبالشه، نگاهم به سرعت رفت سمت ُمچ دست چپم.
ميعاد برگشته بود و داشت فلش رو ميداد به اميد.. اميد ديگه حواسش به من نبود.
جا دعايي توي دستم بود و نگاهم، هنوز به مچ دست چپم.. يه قدم عقب رفتم و روي مبل نشستم..
دستبندم..! دستبندم که ردياب داشت. واي.. من اونو پاک يادم رفته بود..
ذهنم حالا.. رسيده بود به اون اتفاق! قبل از اون تصادف.. درست چند دقيقه قبل از اون تصادف داده بودمش به عرفان. من.. من تا الان خيالم اين بود که تمام وسايلم توي کوله پشتيم توي ون بوده و از بين رفته.. نميدونم چرا ذهنم چيزي از اين
اتفاق به خاطر نياورده بود..
صدا هاي اطراف برام کمرنگ تر شده بودن.. ذهنم داشت اتفاق هايي که افتاده بود رو کنار هم ميچيد..
شايد با اين کار، بچه ها رو گمراه کرده بودم.. شايد الان که دستبند رو دست کس ديگه اي پيدا کرده بودن، فکر ميکردن اون به زور ازم گرفته.. يا از عمد انداختم دستش تا برن دنبالش.. کاش هر چي زودتر بهم يه خبري از خودشون ميدادن تا براشون توضيح بدم.. کاش اين بي خبريِ من ازشون، زودتر تموم ميشد.
کاش.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
30.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکرشم نمیکنی ولی، کارِ سختت تازه شروع شده!
یه جایی دیگه حتی جونِت هم نمیتونه ضامن چیزی باشه..
#قصهی_بینام 🔥
#به_زودی 🕙
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و سوم
[محمد]
از برگشت شهاب و فرشيد از ترکيه يه هفته اي ميگذشت و توي اين يه هفته، شب و روزِ بچه ها شده بود پرونده ي مهاجر.
تو اين مدت اطلاعات زيادي به دست آورده بوديم اما ربط دادنشون بهم هنوز مشکل بود.
علي رغمِ اينکه چيزاي زيادي فهميده بوديم، پيشرفتِ جدياي نداشتيم.
شهاب بالاخره محل زندگي عرفان خادمي رو پيدا کرده بود.. تو يکي از شهر هاي شمالي با مادربزرگش زندگي ميکرد و اون هيچ خبري از عرفان نداشت.. وقتي سعيد و فرشيد بهش سر زده بودن خيلي خوشحال شده بود و فکر کرده بود عرفان اون ها رو فرستاده تا از حالش با خبر بشن.
عرفان ترکيه بود.. اما نميدونستيم کجا!
نميدونستيم با کي و نميدونستيم چرا!
اگر ميتونستيم پيداش کنيم، به احتمال زياد خيلي حرف ها براي گفتن داشت. شايد ميشد زودتر اسنادمون کامل بشه براي اثبات اتهام رفيع و تحويل دادن اون اسناد به پليس بين الملل.
اما.. چيزي که وجود داشت اين بود که هر جُرمي هم ثابت ميشد و هر اتهامي به اثبات ميرسيد، هيچکدوم از اون بچهها
برنميگشتن.. رسول.. برنميگشت..!
نفس عميقي کشيدم تا اين بغض سنگين که هر دفعه با آوردنِ اسمش بزرگتر و نفس گيرتر ميشد، از بين بره.. اما موفق
نبودم.
تقه اي به در اتاقم زده شد.. آب دهانمو با درد قورت دادم و همراهش اون بغضِ وفادار رو هم پايين فرستادم.
صدامو صاف کردم و گفتم: بيا تو.
در اتاق باز شد و داوود اومد داخل..
داوود..! اون لحظه با ديدنش فقط به اين فکر کردم که آيا ممکنه من يه بار ديگه، سرحال ببينمش؟!
صدايي تويِ ذهنم گفت: خودت چي..؟! خودتو ميتوني اونطور ببيني..؟!
سري تکون دادم و رو بهش گفتم: جانم داوود؟!
با صدايي که لحنش مثلِ پيراهنِ تنش پر از رد درد بود گفت: آقا.. من اونايي که خواسته بوديدو بررسي کردم.. با حسام تماس گرفتم..
چيزايي که ميخواست بهم بگه خيلي طول نميکشيد اما نميخواستم الان بره..
همونطوري که به صندلي ها اشاره ميکردم گفتم: بشين داوود..
نيم نگاهي بهشون انداخت و گفت: نه آقا.. خوبه همينطور..
همونطوري که از پشت ميزم بلند ميشدم و به سمتش ميرفتم گفتم: بشين.. کارت دارم!
و بعد روي يکي از صندلي ها نشستم و منتظر نگاهش کردم..
روبروم نشست.
گفتم: خب.. ميگفتي..
انگار که رشته ي کلام و ذهنش پاره شده باشه، اخم ريزي کرد و چشم هاش رو روي ميز حرکت داد.. داشت به چيزي که
ميخواست بگه فکر ميکرد..
آهان آرومي گفت و ادامه داد: آقا حسام گفت خودش اين چند روز پيگير اتابکي بوده و آيهان هم ت.ميم شرکت رفيع.. گفت آيهان گفته رفيع آدم هايي رو فرستاده که مراقب اتابکي باشن. نميدونم اما، انگار هنوز از زخم زدن بهش دست برنداشته.
سر تکون دادم.. گفتم: اون وقتي دست از سرش برميداره که بتونه توي منطقه ي خودش نفر اول باشه.. با وجود اتابکي عملا رفيع توانِ جولون دادن نداره..
راستي.. از عرفان.. خبري نتونستن به دست بيارن..؟ عکسشو که بهشون دادي..؟
آروم سر تکون داد و گفت: بله آقا..همون موقع که گفتين فرستادم براشون..
سکوتِ کوتاهي توي اتاق حاکم شد.
داوود اين سکوت رو شکست و گفت: آقا کاري با من نداريد ديگه..؟!
نگاهش کردم.. از بودن اينجا فرار ميکرد.
رو بهش گفتم: عجله داري..!؟
سريع گفت: نه..نه.
دقيق نگاهش کردم و گفتم: نميخواي حرفي بزني..؟!
سرش که پايين بود رو بالا آورد و گفت: گفتم آقا همه چيو.
لبخندِ محوي زدم.. گفتم: نه از پرونده.. از خودت..!
پوزخندِ تلخي زد..! فکر نميکرد صداشو بشنوم اما شنيدم.. با آروم ترين لحنِ ممکن گفت: خودي نمونده آقا..
گفتم: اين روزا حواسم بهت هست.. کم ميري خونه.. بعضي شبا اصلا نميري و نمازخونه استراحت ميکني.. ميخواي اذيت کني خودتو، راه هاي بهتري هم هست.. چرا خانوادهتو محروم ميکني از ديدنت؟!
انگار اذيت ميشد از جواب دادن.. از حرف زدن! کلافه گفت: خانوادهمم مثل شما همش ميگن چرا چيزي نميگي.. چرا گرفته اي.. چرا سياهتو درنمياري!! اذيت ميشن.. ميمونم اينجا اذيتشون نکنم.
با ابرو هاي بالا رفته نگاهش کردم.. گفتم: من گفتم چرا گرفته اي؟!
شونه اي بالا انداخت و گفت: جمله ي بعديتون همين بود..
نفس عميقي کشيدم.. اجتماعِ درد و غم و آشوب و خشم بود داوود..!
دستم رو روي ميز جلو بردم و روي دستايي که توي هم گره کرده بودم گذاشتم..!
گفتم: حتما خانوادهت نگرانتن.. نگرانشون کردي بعد اينطوري هم حرف ميزني..؟!
دستش رو از زير دستم بيرون کشيد.. انگار ليوان صبرش پُر بود و من با اين حرفم قطره ي سر ريز شدنشو ريختم. تند گفت: من مردم که نگرانم بشن آقا؟ مُردم..؟! نه..! اين حال نگراني نداره!! اگه مرده بودم بايد نگران ميشدن! اگه زنده زنده ميسوختم بايد نگران ميشدن..! اگه کيلومترها دورتر ازشون غريب ميموندم بايد نگران ميشدن! نگراني يني اينا آقا! نه اين حال من!!
انگار تمامِ بغض هايِ فروخفته ي اين چند وقتش سر باز کرده بودن.. دست هاش لرزش محسوسي داشت.. انگار حالا که ازش خواسته بودم حرف بزنه جرات پيدا کرده بود.. در حاليکه چشم هايِ پر از اشکش فاصله اي تا سرازير شدن نداشتن با صداي گرفته اي گفت: آقا حرفاي شما چيشد آقا..؟! خدا مراقبشه، خدا از من بيشتر هواشو داره چيشد آقا..؟! چيشد حرفايي که ميزدين..؟؟ اينطوري بود؟! که جلوي چشمام ببينم داره چه اتفاقي براش ميفته و هيچ غلطي نتونم بکنم؟!
به وضوح اشک ميريخت و ديگه کنترلي روي صداش نداشت..!
ميفهميدمش.. خيلي خوب..! حتي بيشتر از خودش..
گفتم: داوود جان.. آروم باش يکم!
نگذاشت حرفم تموم بشه! گفت: آروم باشم..!؟ آقا من که آروم بودم.. من که دو هفتهس آرومم و هيچي نميگم.. شما گفتين حرف بزن.. نگفتين..؟! نگفتين بگو..؟؟ خب الان دارم ميگم.. دارم ميگم که چيشد يهو؟؟ چرا اينطوري شد يهو.. قرار نبود اينطوري بشه آقا.. قرار نبود..
صداي در زدن حواسِ هر دومون رو به سمت خودش برد..! حکماً بچه ها بودن و نگران داوود!
از روي صندلي بلند شدم و سمت در رفتم و کمي بازش کردم.. سعيد بود و کمي اون طرف تر، شهاب و فرشيد ايستاده بودن!
جدي گفتم: بگو کارتو سعيد..
در حاليکه گردن کشيده بود و سعي داشت داخل رو ببينه گفت: آقا.. داوود..
سرد گفتم: خُب؟!
بريده گفت: آقا صداش اومد.. نگران شديم..
با همون لحن گفتم: نگران نباشيد، سوال ديگه؟!
يه چشمش به من بود و چشم ديگهش داخل اتاق، جايي که داوود نشسته بود رو ميکاويد..
با لحنِ آروم تري گفتم: نگران نباشيد.. چيزي نيست.. من هستم پيشش..
بي صدا سر تکون داد و با اکراه قدمي عقب رفت..
به داخل اتاق برگشتم..
داوود وقتي ديد سمت ميز ميرم بلند شد و ايستاد.. سرش رو پايين انداخته بود و صداي پايين کشيدن ممتدِ بينيش شنيده
ميشد.
با همون صدايي که هنوز آثارِ بغض توش هويدا بود گفت: ببخشيد آقا..
لبخندِ کمرنگي زدم.. اينکه چيزي نگفتم باعث شد سرش رو بياره بالا و نگاهم کنه.. دوباره گفت: آقا ببخشيد صدام رفت بالا.
و چونهش لرزيد..
ميز رو دور زدم و آروم، در حاليکه دست هاي بي جون کنار تنش افتاده بود در آغوش کشيدمش.
بعد از چند ثانيه از خودم جداش کردم و بهش گفتم: بشين..!
و خودم هم صندليِ کنارش رو بيرون کشيدم و نشستم.. هنوز سرش پايين بود.. بهش گفتم: شبيه ترين کس به تو، تو اين
ماجرا منم داوود.. پس اگر حرفي بهت ميزنم، از رويِ دلخوشي يا بي تفاوتي نيست.. اگر چيزي ميگم از رويِ درک نکردن نيست..
آروم گفت: ميدونم آقا.. فقط.. خيلي چيزا رو دلم سنگيني ميکرد..
دست روي زانوش گذاشتم و گفتم: و من ناراحت نيستم از شنيدنشون.. حتي خوشحال تر ميشدم اگه سعيد پشتِ در نميومد و تو بيشتر ميگفتي و سبک ميشدي..
با انگشتايِ دستش بازي ميکرد.. گفت: و در اون صورت الان بيشتر شرمنده بودم..
نگاهم به انگشت ها و دست سوختهش کشيده شد.. هنوز جايِ زخم و سوختگي روش مشخص بود..
رو بهش گفتم: هنوزم ميگم خدا نسبت بهش از من و تو خيلي مهربون تره داوود.. هنوزم ميگم از من و تو بهتر هواشو داره..
نميدونم اين اتفاق، اين حادثه چرا براي رسول و ما افتاد.. نميدونم حکمتش چيه، دليلش چيه.. اما.. چيزيه که اون خواسته... و قطعا بهتر از من و تو ميدونه چطوري بايد بسازه.
با دستِ راست اشک رو از گونهش پاک کرد، سرش رو آورد بالا و گفت: ميدونم آقا.. بخدا ميدونم... ولي گاهي انقدر دردِ دلم زياد ميشه که نميدونم دارم چي ميگم و چيکار ميکنم.. کاش انقدر بد تا نميشد باهامون.
لبخندي به روش زدم و گفتم: درست ميشه.
سري تکون داد.. گفت: درست نميشه آقا.. فقط ميگذره.. که کاش زودتر بگذره!
من، خودم، هنوز سرپا نشده بودم و بايد داوود رو سرپا ميکردم.. تو اون لحظه به اين فکر ميکردم که اين سختترين کاِر
دنياست.
دستي روي شونهش زدم و براي اينکه حال و هواش رو کمي.. فقط کمي عوض کنم گفتم: همکلاسي هات دم در منتظرن
ببينن چيکار کردي که بردنت دفتر داري هاي هاي گريه ميکني..!
بينِ اشک هاش خنديد! تلخ بود اما، خنديد..!
با دو تا دستش صورتش رو پاک کرد.. از روي ميز جعبه ي دستمال رو جلوش کشيدم و به سمتش گرفتم..
زير لب ممنوني گفت و دو تا ازش برداشت..
صورتش رو پاک کرد.. آروم گرفته بود.. حداقل، ظاهراً..!
نگاهش کردم.. گفت: رسول هميشه ميگفت حرف زدن با آقا محمد آدمو سبک ميکنه.. ميگفت آقا محمد مثلِ يه آهن ربا همه ي براده هاي سنگين ذهنِ آدمو بيرون ميکشه..
از به ياد آوردن حرف هاي رسول لبخند ميزد..ادامه داد: راست ميگفت آقا..
و بعد نگاهش به سمت ساعتش کشيده شد.. عجول از روي صندلي بلند شد و گفت: وقتتونو خيلي گرفتم آقا.. شرمنده..