30.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکرشم نمیکنی ولی، کارِ سختت تازه شروع شده!
یه جایی دیگه حتی جونِت هم نمیتونه ضامن چیزی باشه..
#قصهی_بینام 🔥
#به_زودی 🕙
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و سوم
[محمد]
از برگشت شهاب و فرشيد از ترکيه يه هفته اي ميگذشت و توي اين يه هفته، شب و روزِ بچه ها شده بود پرونده ي مهاجر.
تو اين مدت اطلاعات زيادي به دست آورده بوديم اما ربط دادنشون بهم هنوز مشکل بود.
علي رغمِ اينکه چيزاي زيادي فهميده بوديم، پيشرفتِ جدياي نداشتيم.
شهاب بالاخره محل زندگي عرفان خادمي رو پيدا کرده بود.. تو يکي از شهر هاي شمالي با مادربزرگش زندگي ميکرد و اون هيچ خبري از عرفان نداشت.. وقتي سعيد و فرشيد بهش سر زده بودن خيلي خوشحال شده بود و فکر کرده بود عرفان اون ها رو فرستاده تا از حالش با خبر بشن.
عرفان ترکيه بود.. اما نميدونستيم کجا!
نميدونستيم با کي و نميدونستيم چرا!
اگر ميتونستيم پيداش کنيم، به احتمال زياد خيلي حرف ها براي گفتن داشت. شايد ميشد زودتر اسنادمون کامل بشه براي اثبات اتهام رفيع و تحويل دادن اون اسناد به پليس بين الملل.
اما.. چيزي که وجود داشت اين بود که هر جُرمي هم ثابت ميشد و هر اتهامي به اثبات ميرسيد، هيچکدوم از اون بچهها
برنميگشتن.. رسول.. برنميگشت..!
نفس عميقي کشيدم تا اين بغض سنگين که هر دفعه با آوردنِ اسمش بزرگتر و نفس گيرتر ميشد، از بين بره.. اما موفق
نبودم.
تقه اي به در اتاقم زده شد.. آب دهانمو با درد قورت دادم و همراهش اون بغضِ وفادار رو هم پايين فرستادم.
صدامو صاف کردم و گفتم: بيا تو.
در اتاق باز شد و داوود اومد داخل..
داوود..! اون لحظه با ديدنش فقط به اين فکر کردم که آيا ممکنه من يه بار ديگه، سرحال ببينمش؟!
صدايي تويِ ذهنم گفت: خودت چي..؟! خودتو ميتوني اونطور ببيني..؟!
سري تکون دادم و رو بهش گفتم: جانم داوود؟!
با صدايي که لحنش مثلِ پيراهنِ تنش پر از رد درد بود گفت: آقا.. من اونايي که خواسته بوديدو بررسي کردم.. با حسام تماس گرفتم..
چيزايي که ميخواست بهم بگه خيلي طول نميکشيد اما نميخواستم الان بره..
همونطوري که به صندلي ها اشاره ميکردم گفتم: بشين داوود..
نيم نگاهي بهشون انداخت و گفت: نه آقا.. خوبه همينطور..
همونطوري که از پشت ميزم بلند ميشدم و به سمتش ميرفتم گفتم: بشين.. کارت دارم!
و بعد روي يکي از صندلي ها نشستم و منتظر نگاهش کردم..
روبروم نشست.
گفتم: خب.. ميگفتي..
انگار که رشته ي کلام و ذهنش پاره شده باشه، اخم ريزي کرد و چشم هاش رو روي ميز حرکت داد.. داشت به چيزي که
ميخواست بگه فکر ميکرد..
آهان آرومي گفت و ادامه داد: آقا حسام گفت خودش اين چند روز پيگير اتابکي بوده و آيهان هم ت.ميم شرکت رفيع.. گفت آيهان گفته رفيع آدم هايي رو فرستاده که مراقب اتابکي باشن. نميدونم اما، انگار هنوز از زخم زدن بهش دست برنداشته.
سر تکون دادم.. گفتم: اون وقتي دست از سرش برميداره که بتونه توي منطقه ي خودش نفر اول باشه.. با وجود اتابکي عملا رفيع توانِ جولون دادن نداره..
راستي.. از عرفان.. خبري نتونستن به دست بيارن..؟ عکسشو که بهشون دادي..؟
آروم سر تکون داد و گفت: بله آقا..همون موقع که گفتين فرستادم براشون..
سکوتِ کوتاهي توي اتاق حاکم شد.
داوود اين سکوت رو شکست و گفت: آقا کاري با من نداريد ديگه..؟!
نگاهش کردم.. از بودن اينجا فرار ميکرد.
رو بهش گفتم: عجله داري..!؟
سريع گفت: نه..نه.
دقيق نگاهش کردم و گفتم: نميخواي حرفي بزني..؟!
سرش که پايين بود رو بالا آورد و گفت: گفتم آقا همه چيو.
لبخندِ محوي زدم.. گفتم: نه از پرونده.. از خودت..!
پوزخندِ تلخي زد..! فکر نميکرد صداشو بشنوم اما شنيدم.. با آروم ترين لحنِ ممکن گفت: خودي نمونده آقا..
گفتم: اين روزا حواسم بهت هست.. کم ميري خونه.. بعضي شبا اصلا نميري و نمازخونه استراحت ميکني.. ميخواي اذيت کني خودتو، راه هاي بهتري هم هست.. چرا خانوادهتو محروم ميکني از ديدنت؟!
انگار اذيت ميشد از جواب دادن.. از حرف زدن! کلافه گفت: خانوادهمم مثل شما همش ميگن چرا چيزي نميگي.. چرا گرفته اي.. چرا سياهتو درنمياري!! اذيت ميشن.. ميمونم اينجا اذيتشون نکنم.
با ابرو هاي بالا رفته نگاهش کردم.. گفتم: من گفتم چرا گرفته اي؟!
شونه اي بالا انداخت و گفت: جمله ي بعديتون همين بود..
نفس عميقي کشيدم.. اجتماعِ درد و غم و آشوب و خشم بود داوود..!
دستم رو روي ميز جلو بردم و روي دستايي که توي هم گره کرده بودم گذاشتم..!
گفتم: حتما خانوادهت نگرانتن.. نگرانشون کردي بعد اينطوري هم حرف ميزني..؟!
دستش رو از زير دستم بيرون کشيد.. انگار ليوان صبرش پُر بود و من با اين حرفم قطره ي سر ريز شدنشو ريختم. تند گفت: من مردم که نگرانم بشن آقا؟ مُردم..؟! نه..! اين حال نگراني نداره!! اگه مرده بودم بايد نگران ميشدن! اگه زنده زنده ميسوختم بايد نگران ميشدن..! اگه کيلومترها دورتر ازشون غريب ميموندم بايد نگران ميشدن! نگراني يني اينا آقا! نه اين حال من!!
انگار تمامِ بغض هايِ فروخفته ي اين چند وقتش سر باز کرده بودن.. دست هاش لرزش محسوسي داشت.. انگار حالا که ازش خواسته بودم حرف بزنه جرات پيدا کرده بود.. در حاليکه چشم هايِ پر از اشکش فاصله اي تا سرازير شدن نداشتن با صداي گرفته اي گفت: آقا حرفاي شما چيشد آقا..؟! خدا مراقبشه، خدا از من بيشتر هواشو داره چيشد آقا..؟! چيشد حرفايي که ميزدين..؟؟ اينطوري بود؟! که جلوي چشمام ببينم داره چه اتفاقي براش ميفته و هيچ غلطي نتونم بکنم؟!
به وضوح اشک ميريخت و ديگه کنترلي روي صداش نداشت..!
ميفهميدمش.. خيلي خوب..! حتي بيشتر از خودش..
گفتم: داوود جان.. آروم باش يکم!
نگذاشت حرفم تموم بشه! گفت: آروم باشم..!؟ آقا من که آروم بودم.. من که دو هفتهس آرومم و هيچي نميگم.. شما گفتين حرف بزن.. نگفتين..؟! نگفتين بگو..؟؟ خب الان دارم ميگم.. دارم ميگم که چيشد يهو؟؟ چرا اينطوري شد يهو.. قرار نبود اينطوري بشه آقا.. قرار نبود..
صداي در زدن حواسِ هر دومون رو به سمت خودش برد..! حکماً بچه ها بودن و نگران داوود!
از روي صندلي بلند شدم و سمت در رفتم و کمي بازش کردم.. سعيد بود و کمي اون طرف تر، شهاب و فرشيد ايستاده بودن!
جدي گفتم: بگو کارتو سعيد..
در حاليکه گردن کشيده بود و سعي داشت داخل رو ببينه گفت: آقا.. داوود..
سرد گفتم: خُب؟!
بريده گفت: آقا صداش اومد.. نگران شديم..
با همون لحن گفتم: نگران نباشيد، سوال ديگه؟!
يه چشمش به من بود و چشم ديگهش داخل اتاق، جايي که داوود نشسته بود رو ميکاويد..
با لحنِ آروم تري گفتم: نگران نباشيد.. چيزي نيست.. من هستم پيشش..
بي صدا سر تکون داد و با اکراه قدمي عقب رفت..
به داخل اتاق برگشتم..
داوود وقتي ديد سمت ميز ميرم بلند شد و ايستاد.. سرش رو پايين انداخته بود و صداي پايين کشيدن ممتدِ بينيش شنيده
ميشد.
با همون صدايي که هنوز آثارِ بغض توش هويدا بود گفت: ببخشيد آقا..
لبخندِ کمرنگي زدم.. اينکه چيزي نگفتم باعث شد سرش رو بياره بالا و نگاهم کنه.. دوباره گفت: آقا ببخشيد صدام رفت بالا.
و چونهش لرزيد..
ميز رو دور زدم و آروم، در حاليکه دست هاي بي جون کنار تنش افتاده بود در آغوش کشيدمش.
بعد از چند ثانيه از خودم جداش کردم و بهش گفتم: بشين..!
و خودم هم صندليِ کنارش رو بيرون کشيدم و نشستم.. هنوز سرش پايين بود.. بهش گفتم: شبيه ترين کس به تو، تو اين
ماجرا منم داوود.. پس اگر حرفي بهت ميزنم، از رويِ دلخوشي يا بي تفاوتي نيست.. اگر چيزي ميگم از رويِ درک نکردن نيست..
آروم گفت: ميدونم آقا.. فقط.. خيلي چيزا رو دلم سنگيني ميکرد..
دست روي زانوش گذاشتم و گفتم: و من ناراحت نيستم از شنيدنشون.. حتي خوشحال تر ميشدم اگه سعيد پشتِ در نميومد و تو بيشتر ميگفتي و سبک ميشدي..
با انگشتايِ دستش بازي ميکرد.. گفت: و در اون صورت الان بيشتر شرمنده بودم..
نگاهم به انگشت ها و دست سوختهش کشيده شد.. هنوز جايِ زخم و سوختگي روش مشخص بود..
رو بهش گفتم: هنوزم ميگم خدا نسبت بهش از من و تو خيلي مهربون تره داوود.. هنوزم ميگم از من و تو بهتر هواشو داره..
نميدونم اين اتفاق، اين حادثه چرا براي رسول و ما افتاد.. نميدونم حکمتش چيه، دليلش چيه.. اما.. چيزيه که اون خواسته... و قطعا بهتر از من و تو ميدونه چطوري بايد بسازه.
با دستِ راست اشک رو از گونهش پاک کرد، سرش رو آورد بالا و گفت: ميدونم آقا.. بخدا ميدونم... ولي گاهي انقدر دردِ دلم زياد ميشه که نميدونم دارم چي ميگم و چيکار ميکنم.. کاش انقدر بد تا نميشد باهامون.
لبخندي به روش زدم و گفتم: درست ميشه.
سري تکون داد.. گفت: درست نميشه آقا.. فقط ميگذره.. که کاش زودتر بگذره!
من، خودم، هنوز سرپا نشده بودم و بايد داوود رو سرپا ميکردم.. تو اون لحظه به اين فکر ميکردم که اين سختترين کاِر
دنياست.
دستي روي شونهش زدم و براي اينکه حال و هواش رو کمي.. فقط کمي عوض کنم گفتم: همکلاسي هات دم در منتظرن
ببينن چيکار کردي که بردنت دفتر داري هاي هاي گريه ميکني..!
بينِ اشک هاش خنديد! تلخ بود اما، خنديد..!
با دو تا دستش صورتش رو پاک کرد.. از روي ميز جعبه ي دستمال رو جلوش کشيدم و به سمتش گرفتم..
زير لب ممنوني گفت و دو تا ازش برداشت..
صورتش رو پاک کرد.. آروم گرفته بود.. حداقل، ظاهراً..!
نگاهش کردم.. گفت: رسول هميشه ميگفت حرف زدن با آقا محمد آدمو سبک ميکنه.. ميگفت آقا محمد مثلِ يه آهن ربا همه ي براده هاي سنگين ذهنِ آدمو بيرون ميکشه..
از به ياد آوردن حرف هاي رسول لبخند ميزد..ادامه داد: راست ميگفت آقا..
و بعد نگاهش به سمت ساعتش کشيده شد.. عجول از روي صندلي بلند شد و گفت: وقتتونو خيلي گرفتم آقا.. شرمنده..
و با مکثِ کوتاهي ادامه داد: وقتِ دنيا رو هم گرفتم!
انگار اين نمک پاشيدن روي زخم نيمه باز، عادتِ داوود هم شده بود..!
با اجازه اي گفت و از اتاق بيرون رفت..
نگاهم به مسيرِ رفتنش خيره مونده بود.. همونجا، روي همون صندلي نشستم.. به حرف داوود فکر کردم.. يني، به حرف رسول..!
"حرف زدن با آقا محمد آدمو سبک ميکنه"
دمِ عميقي گرفتم و زير لب گفتم: اما ديگه کسي نيست تا بتونه سنگينيِ ذهنِ خودش رو برطرف کنه..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
هدایت شده از ناشناس هموطن
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/*********MMM
من خیلی حساس شدم یا واقعا یه سری جمله های این پارت شبیه پارت ۶۱ هموطن دوئه ؟
_نه واقعا شبیهه!
نویسندگان محترم! دست از سرِ کچلِ هموطن چرا بر نمیدارید؟😂🤦🏼♀️
بابا برید خودتون یکم خلاقیت به خرج بدید..
من برا دوتا جمله نمیگم!
برا ارزش کار خودتون میگم!
برا احترام به حق کپی رایت میگم!
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و چهارم
[رسول]
توي اتاقم.. يني اتاقي که اين چند وقت در اختيارم بود، روي تخت نشسته بودم.
لپ تاپ جلوم روشن بود و باهاش کار ميکردم. تو اين يه هفته کامل دستم بود و اميد گفته بود فعلا احتياجي بهش نداره و ميتونم باهاش کار کنم.
قبل از هر چيزي، وارد سيستم هاي اطلاعاتيش شده بودم و بعد از بررسي کامل، مطمئن شده بودم هيچ سيستمي روش سوار نيست.
داخلش هم اطلاعات خاصي نبود. احتمالا لپ تاپ شخصي اميد بوده و هيچ ربطي به شرکت نداشته. يه سري فايل جديد تو نرم افزار هاي برنامه نویسی مختلف باز کرده بودم و داخل همهشون تمرين هاي نصفه نيمه اي نوشته بودم که اگر اميد سرزده خواست لپ تاپش رو بررسي کنه مشکوک نشه.
دو تا آدرس ايميل به ذهنم رسيده بود. دو تا آدرس آشنا که نميدونستم براي کي هستن.. فقط ميدونستم خيلي ازشون
استفاده ميکردم.
لپ تاپ رو روشن کرده بودم تا ويندوزش بالا بياد و اين دوتا ايميل رو بررسي کنم.
ريسک بالايي بود.. درسته چيزي روي اين سيستم سوار نبود اما امن هم نبود.. هر لحظه امکان داشت ازم گرفته بشه.. ولي
چيزي که بود، اين بود که من چاره اي نداشتم.. نميدونستم بچه ها ازم خبر دارن يا نه.. و اين منو ميترسوند.
اينکه بعد از حدود دو هفته، هيچ خبري از هيچکس نشده بود، نگرانم ميکرد و منو به اين صرافت مينداخت که خودم اين
ريسکو بکنم و بهشون خبر بدم.
البته با اين اطلاعاتِ دست و پا شکسته ي من، فعلا امکان خبر دادن وجود نداشت اما همين که ميتونستم بهشون يه گرا بدم، کار رو بهتر ميکرد.
اولين ايميلي که به ذهنم رسيد رو وارد کردم و منتظر موندم تا سرچش انجام بشه.
جمله ي this email address does not exist بهم دهن کجی میکرد.
مطمئن بودم همين بود. اما انگار يه علامت يا حرفي رو جا به جا نوشته بودم.
آدرس ايميل اول رو پاک کردم و دومي رو نوشتم و نگاهم رو به صفحه دوختم! تيک سبز رنگ کوچيکي لبخند رو به لبم
آورد..! زير لب گفتم: ايول!
پس درست بود.. اين آدرس ايميل درست بود و براي کسي بود که من خيلي براش پيام ميفرستادم.
و قطعا اون يکي از بچه هاي سايت بود.
نميشد واضح و بي پرده چيزي بگم و چيزي بنويسم.. اول سعي کردم يه متني پيدا کنم و بعد با برنامه قفلش کنم..
طوري که در ظاهر يه فايل ساده به نظر بياد و فقط بچه ها بتونن قفلشو باز کنن.
فايل رو آماده کردم.. وارد اون ايميل شدم و فايل رو اضافه کردم.
نگاِه کلي به صفحه انداختم.. همه چيز مرتب بود.. زير لب "بسم اللّٰه"ي گفتم و گزينه ي ارسال رو زدم!
عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود! کار سنگين و سختي نبود ولي اينجا.. اينطوري.. راحت هم نبود. بلافاصله صندوق ارسال رو پاک کردم و بعد لپ تاپ رو خاموش کردم.
نگاهي به ساعت ديواري اتاق انداختم.. ۸ شب بود.
اميد معمولا بعد از ساعت ۱۰ شب برميگشت و تا اونموقع من تنها بودم.
هنوز نفهميده بودم که براي چي من رو، يني.. اميرعلي رو اينجا نگه ميدارن! اميد هيچ چيزي نميگفت و هيچ اطلاعات اضافه اي نميشد ازش بگيري.. انگار با رفتارش، ناخودآگاه رويِ اميرعلي تسلط پيداکرده بود و رسول هرچقدر تلاش ميکرد، نميتونست اين تسلط رو کنار بزنه و اين برام اذيت کننده بود.
خوشحال از اينکه پيام رو فرستاده بودم و نگران از اينکه چي ممکنه پيش بياد اتاق رو ترک کردم و پايين رفتم.
تلويزيون رو روشن کردم و برايِ پر کردنِ وقتم و دور شدن از فکر و خيال تا وقتي اميد برميگشت، مشغول فيلم ديدن شدم.. اما چه فيلم ديدني!
هزار بار توي يک ساعت شخصيت ها رو گم ميکردم، با هم اشتباه ميگرفتمشون و اگر صحنه اي عوض ميشد تا صدايي ازشون نميشنيدم، متوجه نميشدم کي به کيه..!
ساعت از ۱۰ گذشته بود اما اميد هنوز برنگشته بود.. تو اين چند وقت خيلي به عرفان فکر کرده بودم.. به اينکه آيا دنبال من ميگرده تا اون دستبدو بهم پس بده يا خوشحاله از گم و گور شدنِ ناگهانيم..!
اميد گفته بود يه سري از بچه ها زخمي شدن و يه سري ديگه، از دنيا رفتن..!
هر وقت بحثِ اون تصادف رو به ميون مياوردم خيلي محسوس جو رو عوض ميکرد و از جواب دادن طفره ميرفت اما امشب.. ديگه قرار نبود من کوتاه بيام.. بايد سوالامو ميپرسيدم و بايد جواب ميداد!
اين کمترين حق کسي بود که بي حرف بايد تا وقتي ممکن بود اينجا ميموند!
صداي چرخوندنِ کليد توي در اومد..
قبل از اينکه وارد بشه تو ذهنم مرور کردم: اگر تنها بود يني فقط اميده.. اميد يني صورت استخواني، عموما تيپ رسمي، تيره
پوش..!
در باز شد و داخل اومد. لبخندي زدم! شلوار مشکي و کت تکِ سبزِ تيره تنش بود.. با يه پيراهن مشکي!
زير لب زمزمه کردم: اميد!
بلند سلام کرد و کيف ديپلماتِ چرميش رو روي مبل رها کرد و گفت: آقايِ حقاني چطورن؟!
جواب دادم: بد نيست!
کتش رو هم کنار کيفش انداخت و همونطوري که آستين هاي پيراهنش رو تا آرنج تا ميکرد، به سمت آشپزخونه رفت تا دست هاش رو بشوره.. گفت: بد نيست يني خوبم نيست!؟
بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. توي پذيرايي بودم اما تکيهمو به سنگِ اوپن دادم و گفتم: تفاوتي ميکنه خوب و بد بودن؟!
حوله ي کوچيکي برداشت و همونطوري که دست هاي خيسش رو خشک ميکرد گفت: قطعا که تفاوت داره!
جدي نگاهش کردم و گفتم: براي باِر هزارم ميپرسم.. و شايد انقدر صبري برام نمونده باشه که با حرف هايي که حتي باهاشون نميتوني بچه گول بزني قانع بشم! من چرا اينجام..؟! کي سفارش منو کرده؟!
اينو که گفتم، بلند زد زيرِ خنده! حرصي نگاهش ميکردم و اون اما خندهش بند نميومد! صندلي چوبيِ ميز ناهارخوري رو بيرون کشيد و همونطوري که از شدت
خنده تعادل نداشت، روش نشست.. با اخم بهش خيره بودم.
بين خنده هاش که نگاهش بهم افتاد خودش رو جمع کرد! صداشو صاف کرد و با رگه هايي از خنده گفت: پسر خوب
سفارشتو کرده باشن؟! اون بيرون منتظرن من حواسم بهت نباشه دخلتو بيارن که!! کي بايد سفارش تو رو بکنه آقاي اميرعلي خان؟!!
نميفهميدم چي ميگه!
وارد آشپزخونه شدم و روي صندلي روبروش نشستم.. گفتم: کي ميخواد دخل منو بياره؟!؟ اصن چرا ميخواد بياره..؟!
اگه ميخواد بياره تو چي ميگي اين وسط؟! فرشته ي الهي هستي يهو آسمون باز شده اومدي منو نجات بدي؟! تعارف نکن.. بازم از اين قصه ها بباف من باور ميکنم!
عميق نگاهم کرد.. جدي.. ديگه اون امید چند دقيقه پيش نبود!
گفت: کيو نميتونم بگم اما، چراش..! چون شايد حضورت باعث بشه اوضاع براشون از ايني که هست بدتر بشه..!
خواستم چيزي بگم که دستشو به نشونه ي سکوت بالا آورد و گفت: ميخواي هر کاري کني بکن! بيشتر از اين نميتونم بهت بگم! ميخواي از اينجا بري؟! برو.. من جز يه خونه ي امن چيزي بهت ندادم.. تو اينجا تنها چيزي که داري امنيته که پاتو
بذاري بيرون همينم نداري!
گفتم: چيش به تو ميرسه؟! اينکه منو امن نگه داري..!؟
سري تکون داد و گفت: شايد يکم از عذاب وجداني که دارم کم بشه. شايد اين عذاب وجداني که چندين ساله بين خوشبختي هام در ميزنه و ناخونده خودش رو مهمون ميکنه، يکم رهام کنه.
گنگ نگاهش ميکردم.. گفت: بيشتر فهميدن از اين چيزا به دردت نميخوره! فقط باعث ميشه دردسرت زيادتر شه.
بي توجه به حرف هايي که زد گفتم: چي به سر تک تک اون بچه ها اومده..؟ ازشون خبر داري يا فقط واسه من دايه ي مهربونم تر از مادر شدي؟!
نگاهش، مثل نگاِه کسي بود که به يه نمک نشناس نگاه ميکرد اما من لطفي تو کاري که باهام ميکرد نميديدم!
بي رحمانه جواب داد: به جز دو نفر همهشون مردن!
چند ثانيه طول کشيد تا جملهش رو هضم کنم..! فکر نميکردم.. فکر نميکردم بعد از اينهمه روز طفره رفتن و آسمون ريسمون چيدن الان اينطوري صريح حرف بزنه.. تو ُبهت بودم.. ادامه داد: اون دو نفرم نميدونم الان چه حالين.. رفتن ايرانن..
زير لب گفتم: محسن.. عرفان.. اونا.. اونا چطورن..؟
هنوز بي رحم حرف ميزد. همونطوري که از روي صندلي بلند ميشد و به سمت يخچال ميرفت گفت: جزو اون دو نفر نيستن!
بطري آب رو برداشت و لاجرعه سر کشيد! و بعد از آشپزخونه بيرون رفت..
مات بودم! پلک نميزدم.. حتي.. حتي اگر امکان داشت ميتونم بگم نفس هم نميکشيدم..!
دو سه بار دهانم رو باز کردم تا چيزي بگم.. نيم خيز شدم تا دنبالش برم.. اما.. نشد!
اطرافو نگاه کردم تا شايد بتونم دست آويزي، ريسماني براي توسل پيدا کنم! اما.. چيزي نبود.. سنگيني بغضِ بي رحمي رو توي گلوم احساس ميکردم..يني.. واقعا تمام اون استعدادهاي ناب الان چيزي ازشون باقي نمونده بود..؟!
ناخودآگاه دستم رو مشت کرده بودم.. ناخن هام کف دستمو ميسوزوند..
ُاميد از توي حال صدام زد: دارم برا خودم برگر سفارش ميدم.. ميخواي تو هم؟!
نگاهي سمت حال انداختم.. بهش ديد نداشتم.. زير لب گفتم: کثافتا..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت شصت و پنجم
[سعيد]
ساعت حدوداي هشت شب بود..
اکثر بچه ها رفته بودن خونه.
من و داوود شب کار بوديم و مونده بوديم سايت.
البته.. داوود اين روزها شب کاري و روز کاري براش معني نداشت.. فقط حوزه ي عملياتيش از پشت ميز به نمازخونه يا
استراحتگاه تغيير ميکرد!
سر برگردوندم و بالاي پله ها رو نگاه کردم.. چراغ اتاق آقا محمد هم هنوز روشن بود.
صدايِ نوتيفيکيشنِ کوتاهي از سيستمم اومد.. از نوار اعلانها متوجه شدم ايميل دارم.. تو آدرس ايميل خودم، نه آدرس
سايت.
اعلان ها رو بستم و مشغول انجام کار هاي عقب موندهم شدم.. بعد صندوق ورودي هامو چک ميکردم.
نيم ساعتي سرم گرمِ انجام دادن تطبيق هاي چهره نگاري بود. گردن دردي که سه چهار روز ميشد مهمونم شده بود حالا
داشت اذيتم ميکرد.
کش و قوسي به بدنم دادم و دستم رو روي گردنم گذاشتم و آروم چپ و راست کردم که نگاهم به داوود افتاد.. بي صدا لب زد: خوبي؟!
پلک هامو به نشونه ي تاييد روي هم فشار دادم.
سري تکون داد و مشغول کارش شد.
نميدونم خسته نميشد يا ديگه اين خستگي براش معنايي نداشت. چشمام ديگه نميکشيد! روزايي که شبش شيفت بودم، قبلش خوب استراحت ميکردم اما ديشب به جاي فرشيد که کاري براش پيش اومده بود و بايد ميرفت خونه، ت.ميم وايساده بودم و حالا حسابي خوابم ميومد!
يادِ ايميلم افتادم.. پنجره ي چهره نگاري رو بستم و وارد ايميلم شدم.. يه پيامِ جديد از يه آدرسِ ايميل فيک! بازش کردم.. يه فايل بود.. يه عکس! از يه منظره.. دوتا درخت با شکوفه هاي سفيد و صورتي.. و يه نيمکت! تعجب کردم.. معنيشو نميفهميدم. مفهومي برام نداشت.. شونه بالا انداختم و ايميلو بستم و مشغول کار شدم.
سر فرصت بهش فکر ميکردم.
وسطِ انجام دادن ادامه ي کارم و تطبيق چهره نگاريا بودم که صادق اومد کنارم.. دستي رو شونم گذاشت و گفت: خسته نباشي سعيد!
خميازه اي کشيدم و گفتم: هستم اتفاقا.
تک خنده اي کرد و گفت: پس يني ناراحت ميشي بهت بگم آقا محمد گفت وقتي تطبيق چهره هات تموم شد بري با اون
مدارک جعلي که تو شرکت آوا پيدا کرديم مقايسهشون کني!؟
بي حوصله سري تکون دادم و گفتم: هميشه انقدر خوش خبر باشي انشاءالله.
خنده ي کوتاهي کرد.. به پوشه ي طلقيِ کنار دستم اشاره کرد و گفت: اينا تموم شده، ببرمشون؟!
با سر تاييد کردم و گفتم: آره.. فقط نصفشونن.. راستي کجا فرستادي عکس مدارکو؟!
گفت: رو ايميل سايته ديگه.. بخش خودمون.. باز کني ميبيني.. تو يه فايل زيپه.
اينو که گفت، سري تکون دادم و گفتم: اکي.. نگاه ميکنم..
و بعد.. يهو ياد يه چيزي افتادم! نگاهش کردم و زير لب گفتم: گفتي فايل..؟!
و بعد سريع صندليمو برگردوندم سمت سيستمم و به سرعت ايميلمو باز کردم!
صادق با تعجب گفت: بسم اللّٰه... جني شدي سعيد؟! چيشد يهو؟!؟
همونطوري که تند تند نگاهم رو روي مانيتور ميچرخوندم گفتم: يه فايله.. اينم يه فايله!
تلفن رو برداشتم و شماره ي بخش سايبريو گرفتم.. بعد از چند تا بوق، مجتبي گوشيو برداشت.. گفتم: الو مجتبي.. علي اونجاهاست؟! خب.. ميگي بهش بياد پايين يه دقيقه؟! فوريه..!
و بعد تلفنو قطع کردم..!
صادق هنوز با تعجب نگاهم ميکرد..
بي حرف پوشه رو از روي ميز برداشت و دور شد.
بعد از دو دقيقه علي اومد پايين.. کنار ميزم ايستاد و گفت: جانم سعيد..؟
فايلو نشونش دادم و گفتم: علي ببين اين فايل جز اين عکس چيز ديگه اي داره..؟!
نگاهي انداخت و گفت: صبر کن ببينم..!
و بعد از زدن چند تا دکمه گفت: قفله فايل. فقط همين يه عکس آزاده..
پس يني يه چيزايي داشت..!
علي سري تکون داد و گفت: حتي رويت حجمشم قفله.. نميتونم بفهمم خاليه يا نه..! ولي خب قفله.. قفلشم.. حرفهايه!
گفتم: ميتوني بازش کني؟! اينو به ايميلم فرستادن.. ايميل خودم.. نيم ساعت پيش.
سري تکون داد و گفت: تونستنش که آره.. بايد بشه.. ولي.. چيه؟!
عاقل اندر سفيه نگاهش کردم و گفتم: ميگي حتي نميشه حجمشو فهميد بعد ازم ميپرسي چيه؟!
بين کاراش يهو مکث کرد و نگاهم کرد! و بعد دوباره مشغول کار شد..!
گفت: رو سيستمت نميتونم کاريش کنم.. بايد بريزمش رو سيستم خودم، يا..
و بعد نگاهش کشيده شد به ميز مرکزي..!
گفت: بفرستش رو حساب رسول..
و بعد به سمت ميزش رفت. ميزي که هنوز صاحبِ مشخصي نداشت و بچه ها هر کدوم کار هاي متفرقهشون رو روش انجام ميدادن. اما اسمش مونده بود میزِ رسول!
در حقيقت قرار بود علي تا وقتي رسول برگرده پشت اون ميز بشينه اما وقتي مشخص شده بود رسول ديگه برنميگرده، حتي يک لحظه اونجا نمونده بود.
علي به سمت ميز مرکزي رفت و منم بعد از اينکه سيستممو تو حالت استند باي گذاشتم پشت سرش رفتم..
داوود دست از کار کشيده بود و با حرکت چشم ما رو دنبال ميکرد.. کنار علي ايستادم و اون روي صندلي نشست و مشغولِ کار شد..
منتظر بود داوود هم بياد.. هميشه وقتي حرکت ها و تصميمهاي يهويي ميديد، کنجکاويش ُگل ميکرد و بهمون اضافه ميشد..
چند دقيقه گذشت اما نيومده بود. نگاهي به سمت ميزش انداختم. هنوز داشت ما رو نگاه ميکرد!
با دست بهش اشاره کردم "بيا"!
آروم سر بالا انداخت و با مکث نگاهش رو گرفت و مشغول کارش شد.
علي همينطور که با کيبورد کار ميکرد گفت: ايميل شخصيتو کي داره؟! خيلي قفلش حرفهايه سعيد..! کار هر کسي نيست..!
از بچه ها کسي سر به سرت نميذاره..؟!
سري تکون دادم و با شک گفتم: نميدونم..
چند تا پنجره باز کرده بود و تند تند يه چيزايي مينوشت. بعد از چند دقيقه گفت: شد..! ايناها..!!
عينکِ کائوچوئيش رو روي چشم هايش جا به جا کرد و گفت: يه فايل متنيه.. بازش کنم..؟
نگاهم کرد و ادامه داد: ميخواي خودت بازش کني..؟!
و نيم خيز شد و گفت: من برم..!؟
دست روي شونهش گذاشتم و گفتم: نه..اشکالي نداره.. باز کن خودت ببين چيه!
روي فايل کليک کرد تا باز بشه..
صفحه ي سفيدي با چند خط نوشته جلومون باز شد.. :
[ «ايهام»، مصدر باب افعال از «وَهم» به معني به گمان انداختن.
به آرايه ايهام، تخيل و توهم و توريه هم گفته شده و بدين طريق است که شاعر و نويسنده در نظم و نثر، واژه اي بياورد که داراي دو معني باشد؛ يکي معني نزديک به ذهن شنونده و ديگري معني دور و شنونده در آغاز به معني نزديک توجه کند، سپس به معني دور آن پي ببرد. لفظي که به صورت ايهام به کار مي رود، بايد طوري باشد که به هر دو معني نزديک و دور آن، قابل توجيه باشد؛ ولي معني هنري يا دور آن، که مورد نظر گوينده است، بيشتر مورد توجه قرار گيرد.]
بعد از خوندن متن به علي نگاه کردم..! گفت: گرفتي ما رو؟! اينهمه فسفر سوزوندم قفل اينو باز کردم! فکر کنم معلم ادبياتِ دبيرستانت دلش برات تنگ شده داره آرايه برات ميفرسته..
با اخم به تصوير نگاه کردم.. ايهام!؟ توضيح يه آرايه..!؟ يني چي..؟!
نميفهميدم..
رو به علي گفتم: قطعا يه همچين چيزي مهم بوده که اينطوري روش رمز گذاشتن.. علي نگاه کن ببين اين فايله لايه هاي
ديگه اي نداشته که پيام اصلي اونجا باشه؟!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مگه کيک خامهايه لايه لايه باشه..؟! ايميله ها.. نه.. همينه فقط.. احتمالا يکي از بچه هاست داره سر به سرت ميذاره..
و بعد از روي صندلي بلند شد و گفت: داداش اين ايميل شخصي بوده، کار مربوط به سازمان هم نبوده، قفل تخصصي باز کردم، هزينهش ميشه به عبارتي يه نصف حقوقت.. سر ماه برام کارت به کارت کن!
و از کنار رد شد و رفت.
اما من هنوز توي فکر بودم.. قانع نشده بودم..!
کي با يه عکس و چند خط نوشته ميخواست اذيتم کنه..!؟ اگر تهديد، يا توضيحِ ديگه اي بود ميگفتم يکي داره باهام شوخي ميکنه.. اما اين.. فکر نميکردم همچين چيزي باشه..!
از متن و عکس پرينت گرفتم..
سمت ميز داوود رفتم و گفتم: داوود دارم ميرم اتاق آقا محمد.. مياي باهام؟!
نگاهي به برگه هاي تو دستم کرد و گفت: چيزي شده..؟!
گفتم: فعلا نميدونم.. پاشو بريم..!
خودکارِ آبيش رو که چيزي تا تموم شدن جوهرش باقي نمونده بود روي ميز رها کرد و بلند شد.
از پله ها بالا رفتيم و به اتاق محمد رسيديم..
در نيمه باز بود اما باز هم در زدم! سرش رو از روي برگههايي که رو ميزش پخش بود بالا آورد و گفت: بيايد داخل!
جلو رفتيم.. داوود وسط هاي اتاق ايستاد اما من جلوتر رفتم و برگه ها رو روي ميز محمد گذاشتم و جريان رو براش تعريف
کردم..
برگه ها رو ازم گرفت و با دقت نگاه کرد..!
بعد از چند ثانيه سرش رو آورد بالا و گفت: خوابت مياد سعيد..؟!
ناخودآگاه چشم هام رو از خالي که داشت باز تر کردم که خواب آلودگيشون رو مخفي کنم.
گفتم: نه آقا.. يني.. يکم آقا.. چطور..؟!
خيره نگاهم کرد و جدي گفت: اين دوتا برگه چه مفهومي ميتونن داشته باشن؟!
آب دهانمو قورت دادم.. منظورشو نميفهميدم..!
سکوت کردم که ادامه داد: يه عکس داري و يه متن که داره آرايه ي ايهامو توضيح ميده.. اين يني چي..؟! يني توي اين عکس که برات فرستاده دنبالِ ايهام باشي! دنبالِ يه مفهوم عميق!! راحت تر از اين سعيد..؟!
دقيق تر به عکس نگاه کرد.. در همون حال گفت: بشينين..!
بي حرف روي صندلي ها نشستيم.. محمد در حاليکه تو عکس غرق شده بود و بالا و پايينش رو با دقت نگاه ميکرد گفت:
نميدوني کي فرستاده برات..!؟
گفتم: نه آقا.. گفتم که.. آيديش هم اسم خاصي نداشت.. انکار فيک بود.
سر تکون داد..
گفتم: آقا دوتا دونه درخت و يه صندلي چه معنياي ميتونن داشته باشن..؟!
محمد که انگار هنوز باور داشت کم خواب ِي من رويِ هوشم تاثير گذاشته اشاره اي به برگه ي توي دستش کرد و گفت: اين
درخت شکوفه ي گيلاسه.. تو آسياي شرقي بهش ميگن "ساکورا". به خوديِ خود نماده.. حتي اون متن رو هم برات
نميفرستاد، مشخص بود ازت چي ميخواد.. وقتي از يه نماد حرف زده، يني ميخواد بري دنبال مفهومش..
داوود گفت: آقا مفهوم اين درخت چيه؟!
محمد نفسي گرفت و گفت: تو هر کدوم از کشور هاي آسياي شرقي معني خاص خودشو داره.. تو ژاپن، چين و کره معانيش متفاوتن.. اما در کل به معنيِ شروع دوباره، يا تولد دوبارهس..مکثي کرد و ادامه داد: کيا اين ايمليتو داشتن؟!
جواب دادم: چند نفر از بچه هاي سايت، و يه سري از بچههاي معاونت..
گفت: مطمئني..؟!
گفتم: بله آقا..يني.. تا اونجا که خاطرم هست بله!
برگه ها رو روي ميز گذاشت و گفت: فعلا که نميشه چيزي گفت.. اما صبر کن، اگر مطلب ديگه اي برات ارسال شد خبر بده.
سر تکون دادم و گفتم: چشم آقا..
از روي صندلي بلند شديم و از اتاق بيرون رفتيم.
نميدونم چرا کسي به اندازه ي من به اين موضوع شک نکرده بود اما من مطمئن بودم يه اتفاقِ مهم يا حتي غير عادي در
پيش بود..
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
از روي تخت بلند شدم.. دور خودم توي اتاق چرخيدم.. دستهامو روي سرم گذاشتم و خنده ي عصبياي کردم و گفتم: اين اصلا امکان نداره.. غيرِ ممکنه!
آنچه خواهید خواند🔥