[پارت چهل و هشتم]
سرهنگ آزمایشگاه را زیر نظر گرفته بود. از این طرف هم من، میخواستم بیشتر از کار پیمان سر در بیاورم.
در نبود پیمان اتاق را اجمالی وارسی کرده بودم و اثری از دوربین نبود. اما نمیشد اطمینان کرد.
ظهر بود. به بهانهی سردرد و سرماخوردگی صبح با پیمان نرفتم و ماندم پنحدری. با سرهنگ هماهنگ کردم تا کسی را برای قطع کردن برق خانه بفرستد و دوربین های احتمالی از کار بیفتند. به جز من، چند نفر دیگر هم توی خانه مانده بودند.
در های اتاق کلید نداشتند. حتی در چوبی رو به حیاط هم پنجره های شیشه ای داشت و از بیرون داخل معلوم میشد. نمیشد چیزی روی آن بیاندازم. اگر کسی شک نکرده بود هم او را به شک میانداخت!
مجبور بودم همانطور کارم را انجام بدهم.
برق که قطع شد، بی فوت وقت شروع کردم. ملحفهی روی تخت را زدم بالا و کارتن موز را کشیدم بیرون. یک چمدان کوچک هم زیر تخت بود.
کارتن پر از وسیله بود. پر از کتاب. کتاب ها را دانه دانه برداشتم. اولی را نگاه کردم. یک کتاب شعر بود. بعدی ها را بیرون آوردم. کتاب هایی مربوط به ادبیات فارسی. صفحهی اول همهشان نوشته شده بود "پیمان پاکنژاد".
کتاب ها را گذاشتم کنار. در زیر آنها یک قاب عکس خانوادگی بود. تصویر یک زوج جوان و یک پسر بچه خندان کنار ساحل. قاب را هم سر سری نگاه کردم و گذاشتم کنار. کیف کوچک چرمی را از توی کارتن برداشتم و باز کردم. کارت ها و مدارک شناسایی اش بود. کارت ملی، گواهینامه، و کارت دانشجویی. دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. بعد هم چراغ مطالعه و یک سری وسیلهی تحریر دیگر. گذاشتمشان بیرون و رسیدم به ته کارتن.
یک پوشه مدارک بود و یک دستمال گُلدار قرمز که دور یک چیز مستطیلی شکل مثل کتاب پیچیده شده بود. برش داشتم. بین آن همه وسیلهی خاک گرفته بوی گل رز میداد. گره دستمال را باز کردم. داخلش یک کتاب صحافی شده بود. با خط طلایی رویش چاپ شده بود "خسرو و شیرین". بازش کردم. صفحه اول با دست خط ظریفی نوشته شده بود : من شبیهِ شیرینِ این قصه نیستم. اما تو فرهادِ همین قصه ای! تولدت مبارک پیمان!
کتاب را بستم و گذاشتم لای همان دستمال و گره زدم. پاکت کاغذی را برداشتم و بازش کردم. پر بود از مدارک پزشکی، گواهی سلامت، گواهی گروه خونی و چیز هایی شبیه این. به تاریخ یک سال قبل.
شماره پرونده و تاریخ همهی آزمایش ها و اسم بیمارستان را توی گوشی ام ذخیره کردم. باقی آدرس ها و اطلاعات را هم توی ذهن سپردم یا یادداشت کردم.
برگه ها را داخل پوشه گذاشتم و همه چیز را همانطور که بود جمع کردم. چمدان را هم کشیدم بیرون و نگاه کردم. جز چند تکه لباس چیز دیگری داخلش نبود. وقتی همه چیز را به حالت اول برگرداندم، به سرهنگ زنگ زدم تا برق وصل شود.
نشستم روی تخت. با وجود بازرسی وسایل پیمان دلیل حضورش کنار مهرداد را نمیفهمیدم. پیمانی که خودش قربانی کاری بود که باندِ مهرداد با بقیه انجام میداد. چارهی کار این بود که بفهمم آیا پیمان از کاری که مهرداد و پرویز انجام میدهند خبر دارد یا نه. و این حرف کشیدن از زیر زبان پیمان، با وجود وفاداری نسبی که از او نسبت به مهرداد دیده بودم و هنوز دلیلش را نمیدادم خیلی سخت بود.
[پارت چهل و نهم]
دو روز بعد سرهنگ توانست اطلاعاتی راجع به آزمایشگاه در اختیارم بگذارد من در آن دو روز مشغول صحبت با پیمان بودم. اما هنوز ماجرا مبهم بود. پیمان برای به دست آوردن پول، کلیه خود را به طور غیر قانونی و در یک مرکز زیر زمینی میفروشد. قصدش از این کار گرفتن پول بیشتر و سریعتر برای درمان دختری بود که به او علاقه داشت. نکتهی مبهمی که وجود داشت، حضور ناگهانی مهرداد در زندگی پیمان بود. حضوری که پیمان از ان، به عنوانِ نیروی کمکی برای پیدا کردن آن گروه زیرزمینی یاد میکرد. و من هنوز دلیلِ این کارِ مهرداد را نمیدانستم.
سرهنگ خبر داده بود که در آن دو شب، پرویز به آزمایشگاه سر زده. احتمال این بود که از مکان ها و افراد دیگر، نمونه برای آزمایش میبرده. و در هر دوی آن ها، یکی از کارکنان آزمایشگاه که دختر جوانی بود، دیر وقت از آزمایشگاه بیرون رفته.
عکس و آدرس دختر برایم ارسال شد. دیده شدن من، بی خطر نبود اما گزینهای که بتواند این کار را خوب انجام بدهد وجود نداشت. همان ظاهری که آن روز موقع رفتن به آزمایشگاه داشتم را روی خودم پیاده کردم. شلوار و کُت جین همرنگش را هم پوشیدم و به سمت آزمایشگاه رفتم.
سرهنگ گفته بود این دختر، ظهر با مابقی تکنسین به خانه میرود اما شب برمیگردد. پشت سرش راه افتادم. ماشین ۲۰۶ سفیدی داشت و سمت محله های پایین ترِ شهر میرفت. در مسیر ایستاد و رفت به یک فروشگاه. موتور را پارک کردم. قفلش کردم و رفتم اطراف ماشین. وقتی برگشت و قفل ماشین را باز کرد، با یک حرکت در سمت شاگرد را باز کردم و نشستم. قبل از هرچیز بوی عطرِ شیرین و تندی پیچید توی بینی ام. هینِ بلندی کشید و دستش را گذاشت روی سینه اش. گفت: تو کی هستی؟!
کلاه لبه دارم را از سرم برداشتم و گفتم: را بیفت تو راه میگم.
با دست هُلم داد و گفت: گم شو پایین بابا! گمشو!
نگاهش کردم و گفتم: آروم بشین جوجه قناری الان راه نیفتی پیاده میشم میرم تو مزدا تریه آقای موسوی میشینما!
موسوی رئیسِ آزمایشگاه بود. تمام هدفم این بود ببینم آیا این دختر به تنهایی برای پرویز کار میکند یا کل مجموعه خبر دارند. همین اولِ کار رفته بودم سراغِ اصلِ مطلب!
دستش را که چنگ کرده بود روی لباسم و هُلم میداد آرام برداشت. اخمِ تصنعی کرد و گفت: موسوی کیه؟!
بلند خندیدم! گنگ نگاهم میکرد! همانطور که میخندیدم سر تکان دادم و گفتم: خیلی احمقی! باهوش تر از تو نبود تو اون آزمایشگاه با تو کار میکنن؟! بلدم نیستی گردن نگیری! روشن کن برو. روشن کن!
ماشین را روشن کرد و آرام شروع کرد به حرکت کردن. بریده گفت: تو..کی هستی؟
برگشتم سمت صندلی عقب. دست دراز کردم و از وسایلی که خریده بود یک چیپس برداشتم و باز کردم. تعارف کردم سمتش و گفتم: میخوری؟!
با حرص دنده را عوض کرد. یک چیپس گذاشتم توی دهانم و گفتم: بهتره بپرسی شما کی هستین!؟ چون ما تنها نیستیم!
نگاهم کرد. چیزی نگفت. جدی گفتم: اومدم ببینم فرق ما با توی دست و پا چلفتی چیه که کارو میارن برا تو!
تکیه دادم به صندلی و گفتم: اول اومدم آزمایشگاهتون سر و گوش آب دادم! گفتم شاید کاوِرش بیشتره! راحت تره! بعد دیدم نه! اصن آقای موسوی مهربون و متشخص خبر نداره خانوم کوچولو دارن چیکار میکنن!
و منتظر برای نتیجه ی یک دستی زدنم، از گوشه ی چشم نگاهش کردم.
ساکت بود. دست راستش روی فرمان بود و دست چپش نبود. صاف نشستم. دست چپش روی پایش هم نبود. داد کشیدم: بزن بغل.
هول شد. گفت: چی..چیشده؟
بلند تر گفتم: بزن بغل گفتم.
راهنما زد و بین بوق ماشین ها، کشید سمتِ راست و ایستاد.
گفتم: به من گوشیتو.
گفت: گوشی برا چ..
داد زدم: بده من.
گوشی را گذاشت توی دستم. صفحه روشن بود و امادهی تماس گرفتن با یک شماره بود. سیو شده بود "آقای رحیمی سفارشی" .
در یکی دو ثانیه شماره را حفظ کردم و رو به دختر گفتم: میخواست چغولی کنی؟!
گوشی را گرفتم دستش و گفتم: بیا! چغولی کن ببینم!
بغض کرد. گفت: بخدا خودش اومد این صفحه..
بلند گفتم: خفه شو!
و گزینهی تماس را زدم. دختر گفت: چیکار میکنی.. توروخدا.. یه لحظه..
انگشتم را گذاشتم روی بینی ام و با پچ پچ گفتم: هیششش.. یه چیزی ازش بپرس و قطع کن!
تماس وصل شد و صدای پرویز توی ماشین پیچید: بله!
حدس میزدم پشت خط باید خودش باشد. دختر من را نگاه کرد. با سر اشاره کردم حرف بزند. پرویز دوباره گفت: الو!؟ خانم دکتر؟!
دختر آب دهانش را فرو برد و گفت: سلام آقا..
پرویز گفت: سلام عروسک! ساعتِ غیر کاری زنگ زدی! با خودم کار داری؟! بگو با سر خدمت برسیم!
دختر جواب داد: نه.. یه سوال داشتم درباره نمونه های دیشب.. یه سریشون بدون اسمن.. فقط شماره دارن.. چیکار کنم اونا رو؟
و من را نگاه کرد. با سر تایید کردم که درست پیش میرود. پرویز گفت: ای بابا! گفتم بخت نگا کرده به ما! نگو خانم کار اداری دارن! هیچی همونطور با شماره بزن نتایجشو، شب میام میگیرم.
دختر گفت: چشم..چشم ممنون خدافظ!
پرویز جواب داد: خدافظ خانم دکتر!
دکمهی قطع تماس را زدم.
نگاهم کرد. چشم هایش پر از اشک بود. گفت: چی میخوای از جون من؟
گوشی را پرت کردم روی پایش. محلهای که سمتش میرفتیم به آیفون آخرین مدلش و ماشین و لباس هایش نمیخورد. کار پرویز پول خوبی برایش داشت.
گفتم: این کار برا ما بوده. الانم برا ماست! نمیدونم توی زیگیل و از کجا پیدا کرده! ریز ریز بکش کنار، شنیدی؟!
چیزی نگفت! به گوشی و کابین ماشینش اشاره کدم و گفتن: کم نکندی! بسه! نوبت ماس!
باز هم چیزی نگفت و اشک هایش را پاک کرد.
کافی بود. من فقط برای اینکه بفهمم رئیس آزمایشگاه دستی در این کار دارد یا نه وارد این قضیه شده بودم و حالا که فهمیده بودم همه چیز را این دختر تنهایی انجام میدهد، باید میرفتم. این دختر بن بست بود. احتمالا تنها رابطش با باند هم همان پرویز بود.
بسته چیپس باز شده را دادم دستش و گفتم: شنیدی خانم دکتر!؟ کم کم جمع کن بار و بندیلتو.
انگشت اشاره ام را اوردم بالا و ادامه دادم: اگه بفهمم چیزی به کسی گفتی، منم مثل خودت دهن لق میشم میرم پیش موسوی جون! اون موقع باید بری تو زیر زمین خونتون آزمایشاتو انجام بدی انیشتین!
و از ماشین پیاده شدم. بعید میدانستم با همین یک تهدید جا بزند و کنار بکشد. تمام این حرف ها را زده بودم، تا سناریویی غیر از رقیب توی ذهنش نقش نبندد. مهم ترین مهره ای که ما باید رویش سوار میشدیم، پرویز بود و باید ارتباطات بیشتری را از او کشف میکردیم.
[پارت پنجاهم]
سمت خانهی امن رفتم و تا شب آنجا ماندم و بعد رفتم پنجدری. تازگی ها بعضی شب ها که پیمان دیر تر میآمد یا اصلا نمیآمد تا با هم برویم خانه، من تنها میرفتم آنجا. تازه رسیده بودم پنجدری. از حیاط رفتم سمت اتاق. خم شدم بند کتانی هایم را باز کنم که گوشی ام زنگ خورد. ایستادم. کیمیا بود! قرارمان این بود که خودم در شرایط مناسب با آنها تماس بگیرم و طی این مدت همین کار را کرده بودیم. این، اولین باری بود که خودش زنگ میزد. اخم ریزی کردم. پلهها را پایین رفتم و تماس را جواب دادم: الو؟!
صدایش توی گوشی پیچید:سلام داداش. خوبی!؟
صدایش میلرزید و میپیچید. پرسیدم: خوبم. تو خوبی؟ کجایی؟
جواب داد: خوبم خداروشکر. هیچی بیرونم.
مشکوک بود! پرسیدم: خوبی کیمیا؟ طوری شده؟ کجایی که صدات میپیچه؟
مکث کرد. احساس کردم بینیاش را بالا میکشد. مطمئن شدم اتفاقی افتاده. گفتم: کیمیا با تو ام! چی شده؟؟
یکی از ایوان صدا زد: چه خبرته؟ برو تو اتاق حرف بزن..
سر تکان دادم و رفتم گوشه حیاط و توی تاریکی ایستادم. دستم را گرفتم جلوی دهانم و گوشی. آرامتر گفتم: کیمیا؟؟
بغضش ترکید و با گریه گفت: بابا.. کاوه بابا..
و گریه اش شدید تر شد.
گفتم: یا خدا.. بابا چی کیمیا؟ کیمیا بابا چی؟؟
بریده گفت: سکته کرده ظهر.. منم الان فهمیدم. حامد و مامان نگفته بودن بهم. و بعد هق هقش توی گوشی پیچید.
دستم را گذاشتم روی سرم. با گریه گفت: کجایی کاوه؟ بیا تهران..
چشم هایم را بستم. گفتم: چطوره حالش کیمیا؟
از آن طرف خط صدای حامد را شنیدم: زنگ زدی بهش کیمیا؟ عزیزم گفتم اجازه بده خودم میگم بهش. الان اونم سکته میدی خب..
و بین گریههای کیمیا گوشی را گرفت: الو کاوه؟
گفتم: سلام حامد. چی میگیه کیمیا.. بابا چطوره؟ کجایین؟ کدوم بیمارستانین؟
حامد جواب داد: چیزی نیست کاوه جان.. راستش.. حاج آقا دیشب یه مقدار سکته کرده.. الان بستریه.. ان شاءالله خوب میشه کاوه، آروم باش.. چیزی نشده. چیز مهمی نیست. تو الان کجایی؟ تهران نیستی؟
دستم را گذاشتم روی دهانم. آرام و قرار نداشتم. چند قدم برداشتم و دوباره برگشتم. گفتم: چرا میپرسی کجام؟ سکته قلبی یا مغزی؟ چرا کیمیا گفت بیام تهران؟؟ اگه چیزی نیست چرا میگی کجام حامد؟ یا خدا.. یاخدا..
حامد جواب داد: آروم باش کاوه جان. به خدا میگم بابا بستریه.. خوب میشه به امید خدا.. سکته مغزی.. ولی خوب میشه..چیزی نیست.. من دروغ نمیگم که به تو.
گفتم: کدوم بیمارستانین؟
جواب داد: میلاد..
بی جان گفتم: حامد زنگ میزنم بیمارستان خودم میپرسم حال بابا رو اگه نگی.. به هوشه؟ خوبه؟ جان گلار راست بگو..
چند ثانیه مکث کرد. آرام گفت: یکم هوشیاریش کم هست.. ولی دکترش گفته بهتر میشه..
چشمم را محکم بستم. پلک هایم را روی هم فشار دادم.. گفتم: بابا تو کماست..؟
سکوت کرد. چیزی نگفتم. حامد هم چیزی نمیگفت. بعد از چند ثانیه گوشی را نگاه کردم. هنوز تماس را قطع نکرده بود.
چشم بستم و سرم را تکیه دادم به دیوار. گوشی را گرفتم جلوی دهانم و گفتم: مراقب کیمیا باش حامد. و دکمه قرمز را فشار دادم.
ممنون از اعلام حضور😎
پس بریم پارت بعدی🌱
ممنون که منتظر موندید و ببخشید که اینهمه منتظر گذاشتمتون❤