eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم پارت پنجاه و سه؟!
[پارت پنجاه و سوم] تا انتهای حیاط رفتم و به بهانه‌ی رفتن به دستشویی چند دقیقه‌ای معطل کردم و برگشتم. وارد اتاق شدم. چراغ اتاق روشن بود و پیمان روی تخت نشسته بود. سمت پریز رفتم و همانطور که دست هایم را با شلوارم خشک میکردم گفتم: چراغ و خاموش کنم!؟ خیره خیره نگاهم میکرد. چیزی نگفت. گفتم: الو؟! همانطور که میخ کوب شده بود در چشم هایم گفت: حَ حواسم بهت هست.. دستم را گذاشتم روی کلید برق و خاموشش کردم. گفتم: برو بابا تو هم خواب نما شدی. و خزیدم زیر پتو. مطمئن شده بودم که بچه ها را برای چه چیزی می‌برند. روی تن هیچکدامشان ردی از بخیه نبود و روی دست همه شان جای کبودی سوزن بود. احتمال میدادم از همه شان آزمایش گرفته باشند و حالا برای جداکردن اعضای بدن میبرندشان. تا صبح پلک روی هم نگذاشتم. میدانستم حضورشان اینجا موقتی‌ست و باید میفهمیدم قرار است کجا بروند. نزدیکی های صبح بود و هنوز آفتاب نزده بود که صدای زنگ گوشی پیمان بلند شد. دستپاچه‌ توی جایش نشست و با صدای خواب آلود جواب داد: بله؟! چند ثانیه مکث کرد و از همانطور که از روی تخت بلند میشد گفت: با باشه الان میام. و چراغ را روشن کرد. کش و قوس مصنوعی به بدنم دادم نشستم. پرسیدم: چیشده؟! نگاهم کرد و گفت: بیداری؟ بعد از جیب کاپشنی که داشت تنش می‌کرد یک دسته کلید برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: بی سر و صدا ب برو خونه بغلی در رو ب باز کن ماشین بیاد تو.. سر تکان دادم و از خدا خواسته بلند شدم. سوییشرتم را برداشتم و انداختم روی دوشم و رفتم بیرون. سوز سرد صبحگاهی باعث شد لبه های لباسم را محکم بچسبانم به خودم. خودم را بغل کردم و به سمت خانه کناری رفتم. آرام چفت ها و قفل در را باز کردم. ون نقره‌ای زیر نور چراغ دیده می‌شد. در را که چهار طاق باز کردم، آرام وارد حیاط شد. راننده پیاده شد و خودش در را بست. پچ پچ کنان پرسید: پیمان کو؟ دارن میان؟! بی حرف سر تکان دادم. او هم سر تکان داد و به سمت پنج‌دری رفت. آب دهانم را پایین بردم. حیاط کاملا تاریک بود و آفتاب گیری که روی حیاط قرار داشت نمیگذاشت کور سوی نور مهتاب بتابد به داخل. آرام دور ماشین گشتم. چراغ قوه ام را روشن کردم و سعی کردم نا محسوس پلاک ماشین را حفظ کنم. یکی دو دقیقه بیشتر نگذشت که راننده ون، پیمان و زن و بچه ها از پنج‌دری به این سمت آمدند. زن و بچه ها سوار ماشین شدند و بعد راننده، همانطور بی سر و صدا ماشین را برد بیرون. بی حرکت مانده بودم. آنقدر همه چیز سریع انجام شده بود که توانایی هیچ واکنشی نداشتم. آن ساعت، که هنوز هوا روشن نشده بود، هیچ بهانه‌ای برای بیرون رفتن نداشتم. اگر هم داشتم، هیچ وسیله ای برای تعقیب کردنشان نبود. دندان هایم را به هم فشار می‌دادم و پیمان که داشت در را قفل میکرد را نگاه میکردم. کارش که تمام شد خمیازه ای کشید و به سمت خانه رفت. بهترین فرصتی که ممکن بود برایم پیش بیاید را راحت از دست داده بودم. میدانستم در آن لحظه چاره ای جز ایستادن و نگاه کردن نداشتم اما، این قانعم نمی‌کرد. با شانه های افتاده، پشت سر پیمان حرکت کردم و سمت پنج‌دری رفتم.
نظراتتونم بگید بخونیم😎 https://harfeto.timefriend.net/17165865969951
[پارت پنجاه و چهارم] پیمان مستقیم رفت سمت اتاق و من، همانجا توی حیاط ایستادم. ذهنم شلوغ بود و همین باعث شده بود تصمیم گیری برایم سخت شود و حالا، بی‌ نتیجه نشسته بودم لبه‌ی حوض و خود را سرزنش می‌کردم. ناگزیر شماره پلاک ون را فرستادم برای سرهنگ. پیمان از لبه در نگاهم کرد و گفت: حا حاضر نمیشی؟ میمونی هَ همینجا تا شب؟! سری به نشانه‌ی نه تکان دادم بلند شدم. بی حرف به سمت اتاق رفتم و لباس عوض کردم و طبق رسم هر روز، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون رفتیم. پیمان رفت و من، سرگردان توی خیابان مانده بودم. دلم شورِ بابا را میزد. نمیدانستم چه باید بکنم. هنوز پیامی از سرهنگ نگرفته بودم. نشستم لبه‌ی جدول. دو دل بودم اما، نیمه‌ی بی کله ام سنگین تر بود. دل را به دریا زدم و بلند شدم. دربست گرفتم برای بیمارستان. ماسک زدم و موهایم را ریختم دور صورتم. کلاه سوییشرتم را هم گذاشتم سرم و آرام وارد حیاط بیمارستان شدم. خودم هم میدانستم دارم خودم را گول میزنم. مامان مرا از پنجاه متری هم میشناخت. حتی با چشم های بسته! اما طاقت نمی آوردم. احساس میکردم باید بابا را ببینم تا بتوانم فکرم را خالی کنم و بچسبم به کار. رسیدم به ساختمان. کلاه را کاملا کشیده بودم پایین. هر لحظه ممکن بود یکی از پرسنل بیمارستان جلویم را بگیرد اما باز هم رفتم جلو. سمت پزیرش رفتم. با صدای آهسته به پرستار گفتم: ببخشید، آقای ستوده کجا بستری هستن..؟ نگاهم کرد. میترسیدم کسی من را ببیند. این پا و آن پا میکردم. پرستار کُند و آرام مشغول کار با کامپیوتر شد و همزمان پرسید: مشکلشون چی بوده؟ گوشی توی دستم لرزید. گفتم: سکته.. سکته مغزی کردن دیشب.. و گوشی را نگاه کردم. پیامی از سرهنگ بود. نوشته بود فورا تماس بگیرم. صدای پرستار باعث شد نگاهم را از گوشی بگیرم: آی سی یو بستری هستن آقا. طبقه بالا. سر تکان دادم و تشکر کردم و رفتم سمت راه پله و رفتم بالا. رسیدم به پاگرد پله ها. نفس نفس میزدم. ماسکم را کشیدم پایین. همانجا ایستادم و شماره سرهنگ را گرفتم. رویم را کردم سمت پنجره‌ی توی پاگرد. بوق میخورد اما جواب نمیداد. صدای جیغ از راهرو آمد. وحشت زده سر برگرداندم سمت راهرو و چند پله‌ی باقیمانده را دوتا یکی رفتم بالا. قلبم توی سینه مچاله شده بود. گوشی را آوردم پایین و گذاشتم روی سینه ام‌. آرام از کنار ستون سر کشیدم به راهرو. حامد را که دیدم سرم را دزدیدم. صدای جیغ حالا تبدیل شده بود به فریاد های خفه. همه‌ی چیز هایی که میدیدم واضح بود و نیازی به توضیح نداشت.. زیر لب مدام میگفتم: وای.. وای... دوباره سر کشیدم به راهرو. کیمیا روی زمین نشسته بود. دورشان چند نفر ایستاده بودند. مامان را نمیدیدم. کیمیا هنوز گریه می‌کرد و پرستار سعی داشت ساکتش کند. حامد که رفت سمت نیمکت ها، مامان را هم دیدم. چادرش را کشیده بود روی صورتش. گوشی هنوز روی سینه ام بود. ما بین صداها گوشی توی دستم لرزید. دست هایم همزمان میلرزید. سرهنگ بود. نگاهم به مامان بود. یک پرستار از کنارم رد شد و دوید سمتشان. چند تا پله را برگشتم پایین و دوباره رفتم کنار پنجره. گوشی را جواب دادم. سرهنگ گفت: الو؟ ستوده؟؟ بغضی که داشت خفه ام میکرد را بردم پایین و به زور گفتم: سلام آقا.. دستم را روی گوش دیگرم گذاشته بودم تا صداهای بیمارستان را نشنوم.. سرهنگ گفت: کجایی تو پسر؟ چرا زنگ زدی حرف نمیزنی؟ سر و صداها چیه؟ صدای حامد را از پشت سرم شنیدم. برنگشتم. انگار با دکتر از پله ها پایین می آمد و مدام میگفت: آقای دکتر.. توروخدا یه کاری بکنید.. آقای دکتر.. یک قطره اشک از چشم هایم افتاد.. سرهنگ دوباره گفت: الو؟؟ ستوده؟ کجایی میگم؟ گوشی را از خودم فاصله دادم و یک نفس عمیق کشیدم. نفسم بریده بریده بالا و پایین میشد. دوباره گوشی را چسباندم به گوشم و گفتم: بیمارستانم آقا.. میگم خدمتتون.. شما.. شما چی میخواستید بگید؟ و دستم را محکم چسباندم روی دهانم تا صدای هق هقم را نشنود.. صدایش را شنیدم: پلاک ون رهگیری شده.. توسط دوربینای راهنمایی رانندگی. محل دقیقش هنوز مشخص نیست در دست بررسیه، ولی محدوده‌ش مشخصه. برو سمت آدرسی که برات میفرستم. با موتور برو. مفهومه؟ دستم را از روی دهانم برداشتم و به زور گفتم: بله.. گفت: منتظر خبرت هستم.. فعلا! و تماس را قطع کرد. صدای بوق که پیچید توی گوشم، گوشی را پایین آوردم. جرات برگشتن بالا را نداشتم. قلبم مچاله شده بود. نمیدانستم باید چه کار کنم. گوشی دوباره زنگ خورد. نگاه کردم. حامد بود. دوباره اشک هایم شدت گرفت. هنوز رویم سمت پنجره بود. با انگشت های لرزان تماس را قطع کردم. سرهنگ لوکیشن را فرستاد و پایینش نوشت " سریع خودتو برسون". گوشی را سر دادم توی جیبم. دستم را کشیدم روی چشم هایم و کلاه سوئیشرتم را کشیدم پایینتر. دست هایم را گذاشتم توی جیبم و بی آنکه سرم را بالا بیاورم و اطراف را نگاه کنم، پله ها را پایین رفتم و از بیمارستان زدم بیرون.
بفرمایید پارت پنجآه و چهآر🔥
با دوتا پارت پشت هم موافقین!؟ یکی به جبران دیروز🌱
[پارت پنجاه و پنجم] خیابان منتهی به اتوبان سرپایینی بود. با قدم هایی که پی در پی از هم سبقت میگرفتند تا پایین رفتم. صدای ماشین ها و تکاپوی اول صبح هم نتوانسته بود صدای گریه‌هایم را در خودش حل کند. نمیدانم از گریه بود یا از نفس نفس زدن که گلویم میسوخت و طعم خون گرفته بود. رسیدم به اتوبان. حامد پیام داده بود و عذرخواهی کرده بود که اول صبح زنگ زده و کار مهمی ندارد اما اگر میتوانم با او تماس بگیرم! نمیدانست که من همه چیز را دیده ام..! نفس های عمیق میکشیدم تا بتوانم اشک هایم را کنترل کنم اما شدنی نبود! به هیچ چیز فکر نمیکردم و آن طور گریه میکردم! اگر میخواستم به بابا و نبودنش فکر کنم حتما توان زنده بودنم را هم از دست میدادم. ناگزیر برای یک تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم. نتوانستم صدایم را حتی برای گفتن آدرس صاف و بدون بغض کنم. راننده که مرد جوانی بود آینه را تنظیم کرد سمتم و گفت: خوبی داداش؟ همین جمله اش کافی بود تا آن مقدار کنترلی که روی خودم داشتم را هم از دست بدهم و شروع کنم به بلند بلند گریه کردن. هر دو دستم را گذاشته بودم روی صورتم و اشک میریختم. پیشانی ام را تکیه دادم به پشتی صندلی جلویی و لبم را به دندان گرفتم. احساس کردم ماشین ایستاد. حدسم درست بود. راننده پیاده شد. بعد از چند ثانیه در سمت من باز شد. صدایش را شنیدم که گفت: بیمارستان بودی آره؟؟ خدا بد نده.. بگیر یکم از این آب بخور. سرم را از روی صندلی برداشتم. بطری آب معدنی را از دستش گرفتم و کمی خوردم. با پشت دست کشیدم به صورتم. دستش را روی در گذاشته بود و خم شده. با صدایی خفه گفتم: ممنون.. دوباره گفت: خوبی؟ بریم؟ سر تکان دادم و گفتم: بله.. ممنون.. ماشین را دور زد و سوار شد و حرکت کردیم. تا پازکینگ راه زیادی نبود. در آن زمان بیست دقیقه ای سعی کردم همه چیز را جمع کنم، بگذارم یک گوشه از همان تاکسی گردشی و پیاده شوم. باید میرفتم دنبال ون. اما با آن حال و احوال محال بود دوام بیاورم. کرایه را دادم و پیاده شدم. تا به موتور برسم، سرهنگ هم پیام داده بود و محل دقیق ون را داده بود. شانس آورده بودیم که توانسته بودند با کواد ردش را بزنند. یک راست رفتم سمت آدرس. اطراف شهر بود و سمت کارگاه های مبل سازی. وارد خیابان شدم. کارگاه ها و سوله ها چسبیده به هم بودند. سوله‌ی آبی رنگ که از بقیه بلند تر و نوساز تر بود از همان ابتدای خیابان مشخص بود. موتور را پارک کردم و قفل کردم به یک میله و رفتم سمت خیابان. احتمال حضور پرویز زیاد بود و اگر دیده میشدم همه چیز از دست می‌رفت. چسبیده به حاشیه‌ی خیابان راه میرفتم. به کارگاه کنار سوله که رسیدم ایستادم. در بزرگ کارگاه باز بود و محوطه‌ی گاراژ مانندش دیده میشد. با یک نگاه پنجره‌های کوچکی که به سوله‌ی بغل راه داشت را دیدم. پسر جوانی که داشت محوطه جلویی کارگاه را آب پاشی می‌کرد گفت: بفرمایید! کاری داشتید؟! نگاهم را از پنجره ها گرفتم و گفتم: سلام! صبح بخیر! با آقا محمود کار داشتم. تشریف ندارن؟! شلنگ آب را انداخت یک گوشه و دست هایش را با لباسش خشک کرد. یک قدم جلو آمد و گفت: آقا محمود نداریم ما.. اخم مصنوعی کردم و گفتم: محمود.. محمد.. نه همون محمود! همینجا گفتن آخه! خیابون فاتحی.. نامحسوس بالای در را نگاه کردم و بعد گفتم: پلاک هجده. لب هایش را کج کرد و گفت: آدرس که همینجاس! ولی محمود نداریم! حالا کارتون چیه!؟ گفتم: راستش سفارش یه سری صندلی راحتی پایه بلند داشتم، برا رستوران. تماس گرفتم صحبت کردم آدرس دادن بیام! دستش را به طرف داخل گرفت و گفت: بفرمایید تو. من اینجا نگهبانم. داخل تشریف داشته باشید خودشون کم کم پیداشون میشه. سر تکان دادم و تشکر کردم. جلوی در طوری ایستاده بودم که چهره‌ام در دوربینِ بالای سوله‌ی کناری نمی‌افتاد، اما نمیتوانستم همینطور بروم داخل. نمیدانستم داخل چه خبر است و آیا دوربین دارد یا نه. ماسکم را از جیبم بیرون آوردم و همانطور که میزدم و داخل میرفتم گفتم: ببخشید من به براده چوب حساسیت دارم! به سمت گوشه حیاط راهنمایی ام کرد و گفت: بفرمایید اونجا بشینید تا خودشون بیان. و بعد به سمت شلنگ آب رفت و آب پاشی حیاط را از سر گرفت. روی چهارپایه‌ی چوبی نشستم. ساختمان کارگاه وسط حیاط قرارگرفته بود و دور تا دورش یک فضای باریک از حیاط ادامه داشت. آرام سر بالا آوردم و اطراف را نگاه کردم. در ظاهر دوربینی دیده نمی‌شد. نگهبان شیر آب را بست و به سمت ساختمان رفت. چند دقیقه‌ای بیرون نیامد. از جایی که من نشسته بودم، هم راه به بیرون داشت هم راه به پشتِ حیاط. از روی چهارپایه بلند شدم و به سمت انتهای حیاط رفتم. نردبان کنار دیوار بود و به بام می‌رسید. اطراف را نگاه کردم. قبل از اینکه کسی پیدایش شود، از نردبان بالا رفتم و خودم را به پشت بام کارگاه رساندم..
[پارت پنجاه و ششم] خودم را انداختم روی پشت بام. دیوار های اطراف بام چهل، پنجاه سانت بیشتر نبود. رو به سینه دراز کشیدم و خزیدم سمت ناودان لوله ای. از فضای کوچکی که داشت فضای کارگاه را نگاه کردم. نگهبان هنوز داخل ساختمان بود. مرد میان سالی از در کارگاه آمد تو و بلند صدا زد: مِهدی؟ مهدی؟! نگهبان با عجله از ساختمان آمد بیرون و گفت: سلام آقا صبحتون بخیر! مرد گفت: سلام، صبح تو هم بخیر. چیکار داشتی زنگ زدی؟ کی باهام کار داره؟ سرم را کمی بردم پایین تر. پسر جوان حیاط را دور زد. میخواست من را به صاحب کارگاه نشان بدهد. انگار جای خالی ام را دید که گفت: عه! نیست! آقا نیست! رفت فکر کنم! صاحب کارگاه گفت: کی بود اصلا؟ خودشو معرفی نکرد؟ پسر جواب داد: آقا اصلا فک کنم اشتباه اومده بود، شیرین میزد! میگفت با آقا محمود کار داره ولی آدرس اینجا رو داشت. مرد گفت: خیلی خب، اگه کاری داشته باشه بر میگرده. بیا تو الان بچه ها هم سر میرسن، برید سر کاراتون. و هر دو وارد ساختمان شدند. آرام رفتم سمت ضلعی از بام که به سمت سوله بود. پنجره‌های سوله خیلی از سطح بام بالا تر بودند و حاشیه بام که به هیچ دیوار و تکیه گاهی وصل نبود، اجازه‌ی استفاده از نردبان را نمیداد. صبر کردم تا باقی افراد کارگاه هم از راه برسند و به داخل ساختمان بروند. شرایط طوری بود که اگر حتی روی بام مینشستم، از حیاط و خیابان قابل دیدن بود، چه برسد به اینکه می‌ایستادم! همانطور سینه خیز خودم را کشاندم به گوشه‌ی دیگر بام. ساختمان پُشتی، سقف کوتاه تری داشت و در عوض، دیوار به دیوارِ محوطه‌ی سوله بود. منتظر فرصت ماندم. وقتی تقریبا مطمئن شدم حیاط کارگاه خالی‌ست و کسی نگاهش به بام نمی‌افتد، بلند شدم و خودم را به بامِ خانه‌ی پشتی انداختم. دیوار های بلند تر اطراف بام، اجازه‌ی ایستادن و دولا راه رفتن را میداد. رفتم پشت محوطه‌ی سوله. مثل کارگاه، سوله هم وسط یک محوطه بود و دور تا دورش حیاط بود. محوطه‌ی رو به رویی که به در رو به کوچه ختم می‌شد، بزرگ بود و محوطه‌ی اطراف، به عرض یک متر دور تا دور سوله را گرفته بود. نیمی از ون را میتوانستم ببینم. هنوز با پنجره ها فاصله داشتم. نمیتوانستن بپرم پایین. ریسک بزرگی بود. اگر نمیتوانستم برگردم، کارم ساخته بود! اما هر طور که بود، باید فضای داخل را می‌دیدم. اطراف را نگاه کردم. پاروی دسته بلندی گوشه‌ی بام افتاده بود. برش داشتم. چاقوی کوچکم را بیرون آوردم و طنابِ رخت را بریدم. گوشی ام را گذاشتم روی دسته‌ی پارو و با طناب بستمش. طناب ضخیم بود و گره ها محکم نمی‌شد. انگشت هایم از سرما سر شده بود و نمیتوانستم گره ها را محکم کنم. دو طرف طناب را تا جایی که جا داشت کشیدم. دوربین گوشی را باز کردم و گذاشتم روی حالت فیلمبرداری. روی زانوهایم ایستادم. سرم لب به لب بود با لبه‌ی دیوار بام. کفه‌ی پارو را گرفتم در دستم و آرام دسته اش را فرستادم بالا. دست هایم یخ کرده بود و حس نداشت. هنوز به اندازه ی نیم متر با پنجره فاصله داشت. بلند شدم و ایستادم. سعی میکردم کمرم را خَم نگه دارم اما با این حال هر لحظه امکان داشت روی پشت بام دیده شوم. هنوز گوشی به پنجره نرسیده بود. دستم را بیشتر کِش دادم. پارو سنگینی می‌کرد توی دستم. یک وجب بیشتر تا پنجره نمانده بود.. دستم را دادم بالاتر و سعی کردم گوشی را تا پنجره برسانم.
پارت پنجاه‌‌وپنج و پنجاه‌وشش خدمت شما❤🌱
|هم‌وطن|
نظراتتونم بگید بخونیم😎 https://harfeto.timefriend.net/17165865969951
بریم سراغ پارت پنجاه‌وهفت و بعد خوندن نظرات شما؟!😌🌱 برام بنویسد.
[پارت پنجاه و هفتم] گوشی را رساندم به پنجره. نفس حبس شده ام را فرستادم بیرون. نمیتوانستم زیاد در آن حالت بمانم. فقط میخواستم فضای داخل را ببینم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که از حیاط صدای صحبت کردن شنیدم. نمیتوانستم گوشی را سریع بیاورم پایین، چون محکم به پارو چفت نشده بود و ممکن بود بیفتد. چشمم به حیاط بود. هنوز به جز قسمت جلویی ون، هیچ چیز دیده نمی شد. دسته‌ی پارو را آرام آرام می‌کشیدم سمت خودم. کاملا ایستاده بودم و تنم متمایل بود به سمت سوله. اگر کسی می آمد این طرف حیاط حتما من را می‌دید. گوشی روی دسته‌ی پارو می‌لرزید. طناب های دورش شُل شده بودند. صدای صحبت کردن نزدیک‌تر شد. آرام پارو را می‌کشیدم پایین که احساس کردم دستم میلرزد! گوشی را نگاه کردم!داشت زنگ میخورد و بی صدا میلرزید. از لای طناب ها لیز خورده بود پایین و فقط به یک دور طناب بند بود. آرام پارو را کشیدم جلو. راننده و یک نفر دیگر را توی حیاط دیدم. مشغول صحبت کردن بودند. کافی بود سرشان را به این سمت بچرخوانند تا من را ببینند. دانه های عرق از شقیقه ام سر میخورد پایین. گوشی هنوز ویبره می‌رفت. زیر لب گفتم: لعنتی! یک چشمم به گوشی بود که آرام میکشیدمش جلو و یک چشمم به راننده ون و مرد کنارش. کم مانده بود تا بتوانم با دست گوشی را بگیرم که کج شد. دستم را ثابت نگه داشتم. کوچکترین تکان باعث میشد بیفتد. انگار فقط روی مرکز ثقلش مانده بود روی دسته. آب دهانم را فرو بردم. دو دستی پارو را چسبیده بودم. آرام دست چپم را جدا کردم و بردم جلو. چند سانت تا گوشی مانده بود. احساس می‌کردم کوچکترین حرکتی، حتی ضربان قبلم میتواند گوشی را بیاندازد پایین. نمیتوانستم هیچ کاری انجام دهم. گوشی مثل الاکلنگ روی دسته‌ی پارو تاب میخورد. راننده ون رفت سمت گوشه حیاط و روی صندلی نشست. اطرافش را نگاه میکرد. سرش را چرخواند سمت انتهای حیاط. کافی بود بالا را نگاه کند تا چشم در چشم همدیگر را ببینیم. مطمئن بودم حتی اگر یک سانت هم پارو را تکان بدهم، گوشی پرت می‌شود پایین. چاره ای نداشتم. باید ریسک می‌کردم. با دست، وسطِ میله ی پارو را گرفته بودم. کفه‌ی پارو پایین تر و کنار پایم بود. نفسم را حبس کردم. پای راستم را بردم بالای کفه‌ی پارو. توی ذهنم تا سه شمُردم! یک.. دو .. سه! و پایم را محکم کوبیدم روی کفه‌ی پارو و همزمان خودم را پرت کردم عقب تا در دید نباشم. با کمر افتادم. طاق باز خوابیده بودم وسط بام و دسته‌ی پارو توی مُشتم بود. نفس نفس می‌زدم. دستم را حائل بدنم کردم و نشستم‌ پشت سرم را نگاه کردم. گوشی ام کنار کولر افتاده بود. بین نفس نفس هایم تک خنده ای کردم. پارو مثل منجنیق، گوشی را پرت کرده بود توی بام. چهار دست و پا رفتم سمتش و برش داشتم. محافظ شیشه ای‌اش از چند جا شکسته بود. بخاطر تماسی که با گوشی گرفته شده، فیلم قطع شده بود. یک بار کیمیا و یک بار حامد زنگ زده بود! لبخند روی لب هایم خشک شد! انگار اتفاق های صبح یک خواب بود بود که از آن بیدار شده بودم! تا قبل از اینکه شماره حامد و کیمیا را روی گوشی ام ببینم، همه چیز از یادم رفته بود..! دست کشیدم روی صفحه‌ی خاکی گوشی و تکیه دادم به کولر. سرم را چسباندم به پشت و چشم هایم را بستم. الام نمیتوانستم با هیچ کدامشان حرف بزنم‌. حداقل اینجا نه! سرم را تکان دادم. گوشی را باز کردم و فیلم را آوردم. زدم جلو، تا جایی که رسیده بود به پنجره. دقیق نگاه کردم. انعکاس نور افتاده بود توی دوربین و واضح مشخص نبود اما، فضای داخل سوله پارتیشن بندی شده بود. آدم ها در رفت و آمد بودند ولی چهره هیچکدامشان واضح نیفتاده بود. حدس می‌زدم فضایی که اینجاست، یک جور اتاق عمل یا چیزی شبیه به این باشد! اما مطمئن نبودم. با سرهنگ تماس گرفتم. دیده هایم را برایش گفتم. نیاز بود سوله تحت مراقبت قرار بگیرد اما، برای این کار نیرویی در دسترس نبود. حالا که نزدیکتر شده بودیم، سرهنگ نمیخواست کس دیگری وارد بازی شود. نگرانی اش از بابت وجود همان حفره‌ای بود که تا اینجا نگذاشته بود پرونده به سرانجام برسد. حالا که موقعیت سوله را فهمیده بودیم، بهتر بود برویم سراغ افراد دیگر. تماس با سرهنگ را قطع کردم. بلند شدم و لباس هایم را تکاندم. از پشت بام خانه ها و کارگاه ها تا کوتاه ترینشان رفتم و بعد پریدم توی کوچه. موتورم را سوار شدم و کلاه را گذاشتم روی سرم و منتظر خارج شدن یک نفر از خانه ماندم.
من همه‌ی پیام هاتون رو میخونمااا اگه اینجا همه رو شیر نمیکنم فکر نکنید خونده نمیشه🫂🤏🥺