eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام🌱 عصرتون بخیر. ان شاءالله پارت بعدی تا شب تقدیمتون میشه..
[پارت سیزدهم_کاوه] دو هفته از قبول پرونده‌ی قاچاق اعضا گذشته بود. در آن دو هفته مشغول شده بودم به انجام پرونده‌های کوچک و مسائل جاری اداره و هر آن منتظر خبر جدید بودم. قرار شده بود همین روز ها خبر اخراجِ موقت و نمایشی به دستم برسد، اما هنوز اتفاقی نیفتاده بود. توی اتاق چهره‌نگاری نشسته بودم و مشغول تطبیق چهره با بچه ها بودیم که تقه ای به در خورد. به سمت در برگشتم. نیمه باز شد و علی از همان جا گفت: آقا ببخشید میشه یه دقیقه بیاید؟! گفتم: بیا داخل کار دارم. نیامد، دستش به دستگیره ی در بود. گفت: واجبه رئیس! روبه بچه های چهره نگاری گفتم: بر میگردم، انجام که شد شما یه نسخه شو بفرستید برای بچه های پزشکی قانونی. و بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. به علی گفتم: چی شده؟ با انگشت اشاره، عینکش را روی بینی اش بالا داد و گفت: جناب سرهنگ گفتن برید دفترشون.. و آب دهانش را قورت داد. راه افتادم توی راهرو. دنبالم آمد و گفت: آقا، سرهنگ حبیبی هم بودن.. چیزی نگفتم. صدایش را پایین تر آورد. خودش را نزدیک تر کرد به من تا توی شلوغی راهرو صدایش را بشنوم، گفت: آقا فکر کنم قضیه شلیک به اون متهم پرونده چالوسه.. یک لحظه ایستادم.. پیچید جلویم و دوباره عینکش را هُل داد بالا. گفت: رئیس من شنیدم که.. بین حرفش رفتم و گفتم: هیشش. یه حرف و چند بار باید بگم؟ سرت به کار خودت باشه. و راه افتادم. دوباره همقدم شد و این بار چیزی نگفت. پیچیدم توی راهروی اول. علی همانجا کنار صندلی ها ایستاد و نگاه کرد. رفتم پشت در و در زدم. صدای سرهنگ را شنیدم: بیا داخل. رفتم تو و احترام گذاشتم. سرهنگ حبیبی آرام سر تکان داد. جلو رفتم و گفتم: امری با من داشتید قربان؟ سرهنگ رهنما، دستش را به سمت صندلی های جلوی میزش گرفت و گفت: بشین.. با اجازه ای گفتم و نشستم. پوشه‌ی مقوایی روی میز، کنار فنجان های چای باز بود و عکس پسر جوانی با دو جای بخیه بزرگ روی چهره اش روی کاغذ ها بود. سرهنگ رهنما رو به حبیبی گفت: بفرمایید شما.. حبیبی، که رو به روی من نشسته بود، عکس پسر را چرخواند سمتم و گفت: یادت که نرفته؟ گفتم: نه قربان. گفت: پرونده‌ت دوباره به جریان افتاده.. از طرف بچه های مبارزه با مواد مخدر. پس وقتش رسیده بود! وقتِ شروعِ نمایش! آنطور که سرهنگ رهنما گفته بود، هیچ کسی جز من و خودش از ماجرا خبر نداشت، پس نباید سریع کوتاه می‌آمدم. خودم را دادم جلو و گفتم: این ماجرا که تموم شده بود قربان. پا روی پا انداخت و گفت: تموم نشده بود، ساکت شده بود. الان دوباره صداش در اومده. جابر نباید کشته می‌شد، اینو خودتم میدونی! برای ما هم جای تعجب داشت که به جابر شلیک کردی! ما فعلا چشم پوشی کردیم ازش، اما خب بچه های مبارزه با مواد مخدر، میخوان شفاف سازی بشه! تک خنده ای کردم و دست هایم را روی دسته های صندلی گذاشتم. سرهنگ رهنما را نگاه کردم و گفتم: جناب سرهنگ! من سه بار فقط باز سازی صحنه رفتم برای اون ماجرا! بقیه توضیحات و گزارشات کتبی رو که شما ازشون خبر دارید. حتی تایید هم کردید. سرهنگ چند ثانیه مستثیم نگاهم کرد. انگشت هایش را توی هم قفل کرد و گفت: بنده در جایگاه خودم پذیرفتم گزارشات شما رو، البته همون موقع هم گفتم به صورت موقت. ما از حسن همکاری شما خبر داریم جناب ستوده، و اثبات شده اید. اما این طبیعیه که بخوان شفاف بشه براشون. گفتم: خب یعنی.. باید چه کاری انجام بدم؟ به جای سرهنگ رهنما، حبیبی گفت: کاری نیاز نیست شما انجام بدید جناب سرگرد! نیازه که پرونده کشته شدن جابر جابری مجدد بررسی بشه. و تو این مدت شما یه چند وقت به خودتون استراحت بدید! سریع گفتم: استراحت یعنی چی قربان؟! منو اخراج می‌کنید؟! حبیبی عینک مطالعه اش را از چشم برداشت و به بند نازکی که به آن وصل بود رها کرد. جواب داد: نه دیگه! خرابش نکنید جناب سرگرد! ما به چشم استراحت بهش نگاه میکنیم، شمام به همین دید ببینید. نه جناب سرهنگ!؟ و سرهنگ رهنما را نگاه کرد. من هم او را نگاه کردم. گفت: درست میگن جناب سرهنگ. پرونده قبلی شما هم خیلی سنگین بوده، هم خسته کننده. شما یه چند مدتی رو بفرمایید. ان شاءالله مسئله حل میشه. نفس گرفتم که چیزی بگویم، که حبیبی گفت: الان دیگه به نظرم گپ و گفت ما چیزی رو تغییر نمیده، بگذارید درست پیش بره همه چی. الانم اگر اجازه بدید من میخواستم صحبت خصوصی داشته باشم با جناب سرهنگ. آرام گفتم: بله.. چشم.. و سرهنگ رهنما را نگاه کردم. پلک روی هم گذاشت. از روی صندلی بلند شدم و احترام گذاشتم. دل توی دلم نبود. میدانستم این یعنی شروعِ کارِ من، یعنی شروع پرونده‌ی جدید. از اتاق بیرون رفتم. هوای سنگینِ راه‌رو های اداره را نفس کشیدم و به طرف اتاقم رفتم.
اگه حرفی بود اینجآم؛ ناشنآس: https://harfeto.timefriend.net/17165865969951 شخصی: @gallary |مَحرمآنه|
[پارت چهاردهم] به سمت اتاق رفتم، علی توی راهرو ایستاده بود. پشتش به من بود و داشت با سربازی که دستش به دستبندِ متهم وصل بود حرف می‌زد. رفتم داخل و در را بستم. تکیه دادم به در و نفس حبس شده ام را رها کردم. با صدا خندیدم! هنوز تکیه ام به در بود که کسی به در زد. سریع کنار رفتم. خنده ام را جمع کردم. صدایم را صاف کردم و گفتم: بفرمایید. در باز شد و علی آمد تو. پا کوبید و بدون مکث گفت: چی شد آقا؟! در اخم کردن موفق نبودم، به جایش ابروهایم را بالا دادم و خیره نگاهش کردم. به خودش آمد، دستش را به گردنش کشید و تکه تکه گفت: نه.. ینی منظورم اینه که.. آخه.. به طرف میز رفتم و گفتم: برو اتاق چهره نگاری امینی، کارو بگیر دستت، تموم که شد یه نسخه شو پرینت بگیر، با جواب پزشکی قانونی ضمیمه پرونده کن.. و پشت میز نشستم و کشو رو باز کردم. یکی یکی وسایل شخصی را میچیدم روی میز. چند ثانیه همانجا ایستاده بود و نگاه میکرد. یک قدم کشید روی زمین و جلو آمد و گفت: رئیس.. سر بالا آوردم و گفتم: نرفتی؟؟ منتظرنا. به خودش جرات داد و آمد کنار میز. گفت: رئیس.. چیکار میکنید؟ دارید.. دارید جمع میکنید وسیله هاتونو؟! بعد بدون آنکه از اخم من حساب ببرد ادامه داد: من گفتم بهتون.. گفتم موضوع پرونده‌ی چالوسه! برای چی دارید جمع میکنید وسیله هاتونو؟! با تشر گفتم: امینی! تخته شاسی سیاه توی دستش را روی میزم گذاشت و گفت: آخه آقا اون موضوع رو همون موقع حسابی بالا و پایینش کردن.. متهمِ دزدی نبوده که، قاچاقچی مواد مخدر بوده با چند فقره همدستی در قتل.. آب از سرش گذشته بوده، نمیزدید اون گروگان رو تلف میکرد.. از پشت میز بلند شدم. کف دستم را گذاشتم روی میز و خم شدم به جلو. نگاهش کردم و گفتم: تو اینجا آدم به مافوق چی میگه؟ سرش را انداخت پایین. اخم کرده بود. دوباره گفتم: نشنیدم..! آرام از بین لب هایش گفت: میگه چشم.. دوباره سرش را آورد بالا و گفت: ولی رئیس هیشکی حتی نمیتونه سمت پرونده هایی که شما حل کردید بره.. بعد واسه همچین چیزی دارن.. و سرش را به سمت چپ چرخواند و سکوت کرد.. به سمت کمد گوشه ی اتاق رفتم. کارتن تا شده ای را برداشتم و آوردم کنار میز. همانطور که سرهمش میکردم گفتم: قرار بر نزدن بوده.. ولی من زدم. هر دلیلی هم داشته باشم، اونا حق دارن بخوان بررسی کنن. هرچند این پرونده شاکی خصوصیم داره. نفس گرفت که جواب بدهد که دستم را آوردم بالا و گفتم: امینی! کار باید به روالش پیش بره. چیزی نشنوم دیگه.. به اجبار پا کوبید و گفت: چشم رئیس.. گفتم: به سلامت. و با چشم و ابرو در را نشانش دادم. دوباره احترام گذاشت و به سمت در رفت. دستش به دستگیره بود که در زدند. در باز شد و یکی از سرباز ها وارد شد. پاکت سفیدس را نشان داد و گفت: قربان این برای شماست. علی که هنوز آنجا بود پاکت را از دست سرباز کشید و گفت: بده من، میتونی بری. و پشت سرش در را بست. پاکت سفید را نگاه کرد. پاکتی که هر دو میدانستیم حکم من داخلش نوشته شده است. جلو آمد، پاکت را روی میز گذاشت و بی حرف از اتاق بیرون رفت.
اگر کاری داشتید با من، آی‌دی تون رو برام بذارید تو ناشناس، بهتون پیام میدم‌🌸🌱 |مَحرمآنه|
اول اینکه، خوش اومد میگم به کسایی که تآزه به جمعمون اضافه شدن😌🌱 داستان، در رابطه با یه مامور پلیس هست، که برای حل یه پرونده‌ی محرمآنه انتخاب میشه، و باید تو شرایط خیلی خاص شروع به حل این پرونده کنه. در حالیکه هیچ کس حتی خانواده‌ش نباید از این مسئله با خبر بشن. و در این مسیر اتفاق هایی براش میفته که...🕵‍♂🤭🔥 |محرمآنه|
[پارت پانزدهم] وسایل شخصی ام را ریختم داخل کارتن مقوایی کوچک و درش را بستم. سررشته‌ی کار های نیمه‌تمام را هم برای علی و بچه های دیگر توضیح دادم. انگار خبر پیچیده بود توی اداره. هیچکس چیزی نمی‌گفت و همه میدانستند! ظهر که شد، کارتن وسایل را برداشتم و در اتاق را قفل کردم. از اتاق بیرون رفتم. تا در را باز کردم، نگاه علی را از اتاقک پارتیشنی رو به رو دیدم. یادم نرفته بود. همپای خودم هر سه بار بازسازی صحنه‌ را آمده بود و با چند تا از بچه‌های دیگر، پایِ گزارش ها را امضا کرده بودند. برای همین مثل اسفند روی آتش از باز شدن دوباره‌ی این‌ پرونده بالا و پایین می‌پرید، اما از نمایشی بودن آن هیچ چیزی نمیدانست! دید نگاهش میکنم، ایستاد. لب زدم: بیا. از اتاق بیرون آمد و گفت: جانم رئیس؟ میخواستم با او خداحافظی کنم. نمیخواستم ذهن با هم ریخته کارهای اداره را سامان بدهد. گفتم: خسته نباشی، هوای همه چی‌ رو داشته باشی‌ها. جعبه‌ی توی دستم را به دست چپ دادم، با دست راست به شانه اش زدم. خواستم از این هوا درش بیارم. گفتم: از این اداهای امروزم در نمیاریا. جناب سرهنگ نگه نیروی ستوده چموشه! از آن هوا در نیامد! به جعبه نگاه کرد و گفت: آقا جدی جدی می‌رید..؟ کی بر‌میگردید؟ نفس عمیقی کشیدم. لبم را تر کردم و گفتم: دعا کن زود انجام بشه کارا.. خدا بخواد شاید زود.. نمیدونم! معلوم نیست چیزی.. مکث کوتاهی کردم. گفتم: حواست که هست به اینجا؟! آرام گفت: بله رئیس.. خیالتون راحت باشه.. لبخند زدم. گفتم: خوبه. مراقبم خودتم باش. و دستم را جلویش گرفتم. دستم را محکم گرفت و با لبخند نصفه نیمه ای گفت: شمام همینطور رئیس.. از کنارش رد شدم و به سمت اتاق سرهنگ رفتم. دم در، کارتن وسایلم را به سرباز پشت میز سپردم و رفتم داخل. لبخند زد. بلند شد و از پشت میز آمد وسط اتاق، رو به روی من. گفت: رفتنی شدی! لبخند زدم و سرم را تکان دادم. گفتم: بله قربان! لبخندش را جمع کرد و به سمت میزش رفت. یک گوشی و یک سیم شارژر را برداشت و به طرفم آمد. به سمتم گرفتشان و گفت: اینا رو بگیر. گوشی را نگاه کردم. ساده‌ی ساده. بدون دوربین و هیچ امکاناتی. گوشی و شارژر را گرفتم و نگاهش کردم. گفت: با گوشی خودت ارتباطات روزمره ت رو ادمه بده. اما با من فقط با این گوشی تماس بگیر. گفتم: چشم قربان. گفت: هیچ کسی هم این گوشیت رو نبینه. خصوصا کسایی که مرتبط با اداره هستن. اگرم کسی دید وصلش کن به جای دیگه. مفهومه؟ گفتم: بله چشم مفهومه. کار دست خودته ستوده. خودت میدونی و برنامه‌هایی که داری براش. اما پیشنهاد جدی من اینه که دو هفته ی اول، تحرکات ظاهری اصلا نداشته باشی، چون احتمالا زیر ذره‌بین باشی. بلاخره اون حفره هرکی و هرجا که هست خیلی دقیقه. درست میگفت. گفتم: چشم حتما. گفت: هرکاری داشتی، هر وقتی از شبانه روز بهم زنگ بزن. یه شماره سیوه تو این گوشی، فقط با اون تماس بگیر. حتما هم حفظش کن که اگه گوشی در دسترست نبود داشته باشیش. انگشت اشاره اش را بالا آورد و تکان داد و گفت: به هیچ عنوان با گوشی خودت تماس نمیگیری،و به اون خط من که قبلا باهاش در ارتباط بودی هم زنگ نمیزنی‌. ارتباطت فقط با خط جدید خودت، به خط جدید من. سرهنگ شده بود شبیه اوایلِ حضور من در اداره. چند بار همه چیز را تاکید میکرد و من میدانستم این برای حساسیت ماجراست. نکته ها و حرف هایی که گفت را گوش دادم و اطمینان دادم حواسم را جمع کنم! برایم آرزوی موفقیت کرد و امیدوار بود از پس شکستنِ این شاخ غول بر بیایم. از اتاق بیرون رفتم. جعبه را از روی میز سرباز برداشتم و برای شروع مسیر سخت و ناشناخته ‌ی مقابلم از اداره بیرون رفتم.
|هم‌وطن|
اگر کاری داشتید با من، آی‌دی تون رو برام بذارید تو ناشناس، بهتون پیام میدم‌🌸🌱 |مَحرمآنه|
عزیزایِ دل، آی‌دی تون رو بذارید تو ناشناس، یهتون پیام میدم❤ |مَحرمآنه|
[پارت شانزدهم] کارتن وسایل را گذاشتم توی صندق عقب. نمیخواستم چیزی به خانه ببرم. قرار بود کسی از خانواده، از بیرون آمدنم از اداره چیزی نفهمد. زنگ خانه را زدم و بعد از چند ثانیه در باز شد. منتظر آسانسور نشدم و تند تند پله ها را تا طبقه دوم بالا رفتم. مادرم، در را باز کرده بود و منتظر ایستاده بود. من را که دید گفت: سلام! زود اومدی امروز! لبخند زدم، گفتم: به! حاج خانوم! سلام عرض شد. کفش هایم را کندم و همانطور که میرفتم داخل گفتم: اومدیم امروز ناهار در خدمت باشیم! گفت: خوش اومدی! خسته نباشی.. دست و روت و بشور و بیا. چشمی گفتم و به طرف روشویی رفتم. بعد از عوض کردن لباس هایم، آمدم توی سالن. خودم را انداختم روی مبل راحتی و گفتم: این کوله پشتیِ تُرُبچه‌س مامان؟! اینجا بوده؟ از آشپزخانه سرک کشید و گفت: آره بچه‌م! کیمیا صبح کلاس داشت، گذاشتش اینجا.. البته نموندش که.. انقد بهونه مامانشو گرفت زنگ زدم اومد بردش. خندیدم و گفتم: آره دایی‌شو میخواست که نموند. سینی وسایل سالاد را گذاشت روی اُپِن. چپ چپ نگاهم کرد و گفت: آره، که هی به بچه بگی تربچه، پیازچه جیغشو در بیاری. خندیدم و سرم را تکیه دادم به پشتی مبل. چشم هایم را بستم. از درون آرام و قرار نداشتم. توی این دو هفته ای که در خانه بودم، باید خیلی چیز ها را سامان میدادم. هفته‌ی بعد تاریخ عقد بود. دلم میخواست این دو هفته، حسابی هوای نسرین را داشته باشم و نبودن های قبلی و پیشِ رو را از دلش در بیاورم. در همین فکر ها بودم که مامان گفت: همه چی رو خریدید؟ نسرین چیزی لازم نداره برا هفته‌ی دیگه؟ چشم هایم را باز کردم، بدون آنکه سرم را بلند کنم، نگاهش کردم و گفتم: همون روز خریدا رو انجام دادیم.. ولی میخوای شما باز با مادرش یه صحبتی بکن.. راستش احساس میکنم این روزا نسرین یکم رودربایستی میکنه باهام.. پیازِ توی دستش اشکش را در آورده بود. با پشتِ دستی که چاقو را گرفته بود کشید به چشمش و گفت: رودربایستی نمیکنه باهات! ازت دلخوره، باهات صاف نیست، تو فکر میکنی رودربایستیه! صاف نشستم و گفتم: دلخوره؟ خودش گفته؟؟ ینی از اون موقع حل نشده؟؟ گفت: نه خودش نگفته، اما دختر حساسیه.. همه دخترا اوایل ازدواج اینطورن.. چون خوب نمیشناسن طرفشونو، هر رفتاری رو نمیدونن چطور برداشت کنن.. هواشو داشته باشی، درست میشه.‌. سر تکان دادم.. گفتم: هوم.. چشم حاج خانوم. ناهار را کنار هم خوردیم و بعد من دوباره رفتم سر وقتِ پرونده ها. بازشان که میکردم انگار میرفتم توی یک سیاهچاله. دیگر گذشت زمان را احساس نمیکردم. شروع کرده بودم به موشکافی کار هایی که قبلا انجام شده بود. چند برگه آچهار گذاشته بودم کنار دستم و ریز به ریز، تمام راه هایی که سه نفر قبلی رفته بودند را نوشتم. راه هایی که من حالا حالاها نباید نزدیکشان میشدم. از خودِ پرونده خیلی چیز ها میدانستیم، اما از اینکه این کار ها توسط چه کسی یا چه گروهی انجام میشود، تقریبا هیچ! سرهنگ کلید یک سوییت را داده بود به من و قرار بود بعد از این دو هفته برای انجام کار ها بروم آنجا. تا هم از خانواده دور باشم و هم بتوانم روی کارم تمرکز کنم. قصد داشتم جدای از کمک هایی که میتوانم از مطالب نوشته شده در پرونده ها بگیرم، کار را از اول شروع کنم. از اولِ اول. اما نه با دانش یک مامور پلیس. مثل یک آدمِ معمولی! در عین حال، سعی میکردم مسائل خانوادگی را هم حل کنم. خانه خیلی پر تکاپو شده بود و تمرکز من برای پرونده کم. خیلی دلم میخواست همین روز ها بروم توی آن سوییت اما مجبور بودم دو هفته را صبر کنم‌. کیمیا تقریبا هرروز خانه ی ما بود و با مامان مشغول آماده کردن لوازم روز عقد بودند و هر از چند گاهی از دلیل خانه ماندن من میپرسیدند و من برایشان میگفتم مرخصی بعد از پرونده است و آن ها به همین جواب اکتفا میکردند. از آن طرف ، این توفیق اجباری، این خانه ماندن، باعث شده بود بتوانم بیشتر با نسرین صحبت کنم و همین موضوع، ما را به هم نزدیک تر کرده بود. و من، امیدوار بودم به اینکه همه چیز توی این مسیر، دارد خوب پیش می‌رود. خوبِ خوب.
365.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مود کاوه وقتی منتظره همه چی خوب پیش بره
[پارت هفدهم] دکمه‌ی یکی مانده به آخرِ پیراهنم را هم بستم‌. دستی توی موهایم کشیدم و در آینه خودم را نگاه کردم. پیراهنِ جین کاغذی که نسرین برایم خریده بود را پوشیده بودم. قرار بود با هم برویم و دسته گلِ پس فردا را رزرو کنیم. گوشی ام را از روی دراوِر برداشتم و برایش نوشتم "من ساعت ۵ دم خونه‌ی شمام" و یک گُل قرمز گذاشتم کنارش و دکمه ی ارسال را زدم. هنوز وقت داشتم. گوشی را گذاشتم توی جیبم و دستم را بردم سمتِ ظرفِ ژل که گوشی توی جیبم لرزید. خیال کردم نسرین است اما اسمِ "علی امینی" روی صفحه روشن و خاموش می‌شد. دیروز یک بار پیام داده بود و حالم را پرسیده بود. نمیدانستم الان چه‌کاری میتواند داشته باشد. جواب دادم: بله؟ صدایِ پر انرژی اش توی گوشی پیچید: سلام رئیس! عصرتون بخیر. لبخند زدم. گفتم: اینجا اداره نیست، منم فعلا رئیست نیستم. جواب داد: شما همیشه رئیسید رئیس! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب، کارتو بگو. فعلا دستم کوتاهه تملق کار ساز نیست. صدایش آرامتر شد و گفت: تملق نیست رئیس! ولی این حرفا به کنار.. یه سری مدارک گیر آوردم.. برای همون وقت. یه سری عکس از زوایای دیگه ای که ما نداشتیم. پرسیدم: چه عکسی؟ کدوم زوایا؟ کدوم وقت؟؟ جواب داد: برا همون قضیه چالوس دیگه.. همون.. همون که بخاطرش تعلیقتون کردن آقا.. میخواستم اگه باشید حضوری بیارم خدمتتون.. هستید دیگه؟؟ در آینه خودم را نگاه کردم. مکث کردم. گفت: الو؟ هستید پشت خط آقا؟ گفتم: خونه نیستم، دارم میرم بیرون الان. گفت: راستش سر خیابونم.. بیام بدم عکسا رو زود برم؟! لبم را از تو گزیدم. گفتم: خیلی خب بردار بیار ببینم چی میگی. سریع گفت: چشم آقا! و قطع کرد. ساعت را نگاه کردم. چهار و بیست دقیقه بود. از توی کشو گوشی نوکیایی که سرهنگ داده بود را برداشتم و شماره اش را گرفتم. دو بوق بیشتر نخورد که جواب داد: سلام جناب سرگرد! خیر باشه اولین تماس! دستم را پشت گردنم کشیدم. گفتم: سلام قربان وقت بخیر. وقت دارید یه چیزی بگم؟ جواب داد: بگو، چیزی شده؟ یک قدم عقب رفتم و نشستم روی تخت. گفتم: آقا، امینی.. گفت: امینی چی؟! در این دو سال چیز مشکوکی از علی ندیده بودم و به او شک نداشتم اما، این پرونده فرق داشت. قرار بود به هیچ چیز اعتماد نکنیم. گفتم: دیروز پیامک داد آقا، احوال پرسی و این چیزا. الانم زنگ زده که سر خیابون ماست یه سری مدارک و عکس اورده برا پرونده چالوس.. مثلا کمک به تبرئه من.. چند ثانیه چیزی نگفت. حرف علی را تکرار کردم: الو؟ هستید پشت خط آقا؟ گفت: برو ببین چی میگه. هرچی گفت عادی برخورد کن. انگار کن واقعا تعلیق شدی و اومده کمکت.. گفتم: چشم آقا. جواب داد: میگم مراقبش باشن.. بعید نیست بخواد بازم از کارت سر در بیاره. هیچ کس امن نیست برات ستوده. مفهوم؟ گفتم: چشم قربان. مفهوم. فقط.. آقا، نگفتید مگه کسی با خبر نشه.. الان.. چطور.. ینی منظورم اینه که کیو میگید مراقبش باشه؟ سرهنگ تک سرفه ای کرد. گفت: هرکی و بخوام مراقب بذارم، با واسطه از منه و بی خبر از ما. ارتباطی با اداره نداره. تو نگران اینا نباش، تو حیطه‌ی خودت کارتو درست انجام بده. بازم کاری بود زنگ بزن. تمام؟! گوشی خودم دوباره لرزید. علی بود. گفتم: تمام آقا. و تماس را با سرهنگ قطع کردم. تماس علی را جواب دادم و گفتم: اومدم. و به سمت در اتاق رفتم.
پارتِ جدید بفرمآیید😌👆🏻🌱