eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت هشتم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ساعت از وقت کاری‌ام گذشته بود. وسایلم را جمع کرده بودم و داشتم از بخش می‌رفتم بیرون. توحید و سرگرد حسنی توی راهرو ایستاده بودند و باهم حرف می‌زدند. جز همان روز اول، برخورد دیگری با سرگرد نداشتم. تمام کارم، با خود توحید بود. نزدیکشان که رسیدم، احترام گذاشتم و رد شدم. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای سرگرد حسنی متوقفم کرد: طاهری؟ برگشتم سمتش: بله آقا؟ لباس شخصی تنش بود. پیراهن خاکی رنگ که آستین‌هایش را تا نیمه تا زده بود. گفت: عکاسی خوندی درسته؟ یک قدم رفتم سمتشان: بله آقا. ینی ادامه‌ش ندادم. کلا دو سه ترم. اما عکاسی بلدم. توحید با ابروهای بالا رفته گفت: نمیتونه! محمد سر تکان داد: تو میتونی یه کار کنی بتونه. ببرش. و راهش را گرفت و از پله‌ها بالا رفت. توحید پایش را روی پله‌ی اول گذاشت و گفت: ولی محمد.. ینی جناب سرگرد! محمد از پله‌ها رفته بود بالا. توحید نُچی کرد و برگشت سمتم. نفسش را با پوفی فرستاد بیرون. گفتم: کاری از دست من برمیاد جناب سروان؟ شانه بالا انداخت: میگن که میاد! بیا دفتر من. و خودش جلو راه افتاد و رفت سمت اتاقش. لبم را با زبان تر کردم و پا تند کردم پشت سرش. رسیدم شانه به شانه‌اش. گفتم: آقا هرکاری باشه من میتونما! عکاسیه؟ در اتاقش را باز کرد و گفت: هیچوقت تا نمیدونی چه کاریه نگو میتونم. بشین! زیر لب چشمی گفتم و روی مبل‌های کوتاهِ جلوی میزش نشستم‌. دستی توی موهایش کشید. لباس پسته‌ای اداره تنش بود. گفت: شب یه جا میریم برای عملیات. نیاز به عکاس هست. بچه‌های رسانه‌ نیستن. خودم را روی صندلی کشیدم جلو: خب من میتونم! قبلا هم رفتم برای پاکسازی محل و عکاسی از صحنه‌ی جرم و ای.. پرید بین حرفم: من گفتم عکاسی از صحنه‌ی جرم؟ میزاری حرفمو تموم کنم؟ تکیه دادم به پشتی مبل: ببخشید رئیس. بفرمایید. _عکاسی در حین عملیاته. شوخی نیست! مانُورم نیست. خطرناکه. البته سرگرد میگه میتونی حتما میتونی. احتمالا سابقه‌ی خوبی داشتی تو دانشکده که تعریفت رو شنیده. ولی دقت بالایی لازمه. سر تکان دادم. ادامه داد: شب برنامه‌ی دستگیری یه گروه تولید شیشه‌س. فیلمبرداری و عکاسی میخوام بشه در حین عملیات. باید کاملا با بچه‌ها هماهنگ باشی. برنامه و نقشه رو میدونن. باهاشون صحبت کن مَچ شو تا شب. گفتم: بله آقا. چشم حتما. ینی الان نرم خونه دیگه. سر بالا انداخت: نه نرو، یه استراحت کوچیک بکن، برو اتاق جلسات طبقه سه، بچه‌ها هستن، خودمم میام بالاسرتون. _چشم آقا. امر دیگه‌ای نیست با من؟ _نه می‌تونی بری. از روی مبل چرمی بلند شدم و احترام گذاشتم. خواستم به سمت در بروم که مکث کردم. برگشتم سمتش. گفتم: وقت دارید یه چیزی بگم؟ سرش را از پرونده‌ای که تازه بازش کرده بود بالا آورد و گفت: واجبه؟ دست‌هایم را گره کردم توی هم: نه.. ینی..آره. راجع به اون پرونده‌ی سرقت موتور سیکلت که گفته بودید روش کار بشه.. چشم ریز کرد. دستی به صورتش کشید. گفت: آهان. آره، بگو ولی الان نه! الان وقت نیست، برو تمرکزتو بزار رو برنامه‌ی شب، بعدا حرف می‌زنیم. گفتم: بله، چشم رئیس. و احترام گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت نهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 هماهنگی با بچه‌ها برای عملیات در آن وقت کم آسان نبود، اما غیر ممکن هم نبود. برنامه‌را باهم مرور کردیم و بعد دوربین کوچک فیلم برداری در اخیتارم گذاشته شد. ترس داشتم، نه از عملیات، از خرابکاری! می‌ترسیدم در اولین کار عملیاتی جدی‌ام گند بزنم و حسابی عقب بیوفتم. شب به نیمه نزدیک شده بود که با گروه عملیات و خود سروان حسنی رفتیم سمت محل. کار بچه‌ها سریع و بود و من، پشت سرشان مشغول فیلمبرداری شده بودم. با هر دسته وارد اتاق‌ها می‌شدم و فیلم می‌گرفتم. برنامه‌شان دقیق بود. آنقدر که قبل از آنکه سوژه‌ها مسلح بشوند کار دستگیری‌شان تمام شد. همه شان رو به دیوار یا روی زمین خلع سلاح شده بودند. سروان توحید که از تهِ سالن کلتش را گذاشت پشت کمرش و دست بالا آورد و گفت "کافیه طاهری" نفس حبس شده‌ام بی اختیار رها شد. دهانم خشک شده بود. تکیه دادم به ستون و فیلم دوربین را چک کردم. صدای توحید را شنیدم: خوب بود همه‌چی؟ ثبت شد؟ چرخیدم سمتش: بله قربان. تمام و کمال. سر تکان داد: خوبه، خسته نباشی. دوربین رو بده فرامرزی، خودتم میتونی بری. _کاری نیست دیگه قربان؟ اگر کاری هست من بمونم.. پشت سرش را نگاه کرد. یکی یکی آدم‌ها را دستبند زده از در بیرون می‌بردند. گفت: نه، اینا رو که میبرن، بچه‌های پاکسازیم میان اینجا، با تو کاری نیست. خسته نباشی، کارت خوب بود. البته باید فیلمو ببینم بعد نظر بدم! خنده ی کوتاهی کردم: ایشالا اونطور که میخواید شده باشه. دستی روی شانه ام زد و از کنارم رد شد. سر چرخاندم دنبال فرامرزی. با بیسیمش داشت صحبت می‌کرد. صدایش را کُلُفت کرده بود و داشت می‌گفت بچه‌های پاکسازی بیایند تو. رفتم سمتش. دوربین را دادم و از خانه رفتم بیرون. تازه داشتم خیسی لباسم را از عرقی که کرده بودم احساس می‌کردم. باد می‌زد و عرقِ تنم سرد شده بود. انقباض عضلاتم هنوز همراهم بود و ضربان قلبم پایین نیامده بود. زیر لب گفتم: وا بده دیگه پسر، از پسش براومدی! و برای اولین تاکسی دست بلند کردم. رسیدم خانه و دوش گرفتم. در حمام را باز کرده بودم که زنگ واحد زده شد. حوله‌ی تن‌پوش را پوشیدم و رفتم سمت در. از چشمی نگاه کردم. پیرزن طبقه‌ی پایین بود. در را نیمه باز کردم و گردن کشیدم بیرون. با سینی غذا جلوی در ایستاده بود. گفتم: سلام! اخم داشت. گفت: سلام، معلوم هست کجایی پسر؟ ده بار زنگ زدم! گفتم: آخ شرمنده.. حمام بودم متوجه نشدم. به سر به سینی اشاره کرد: دستم شکست بگیرش خب! دستم را از لای در بردم سینی را بگیرم، تنم هنوز پشت در بود. گفت: این ادا اطوارا رو در نیار، کامل بیا مثل بچه‌ی آدم سینی رو بگیر. نه به کسرا که با شلوارک میره تا سوپری، نه به تو که پسر پیغمبر بازی در میاری! خندیدم. لبه‌‌های حوله را اوردم روی هم و بندش را بستم. در را کامل باز کردم و گفتم: شرمنده‌م کردید.. چرا زحمت کشیدید اخه؟ سینی را نگاه کردم. قورمه سبزی و یک بشقاب برنج زعفرانی با یک ظرف سبزی و یک کاسه ماست. از گرسنگی داشتم می‌مردم! بوی قرمه‌سبزی پیچیده بود توی مشامم. گفت: زحمت نیست فقط از این به بعد خواستم چیزی بیارم، پا ندارم بیام بالا، کسرا‌هم اگه سرش تو گوشی باشه نمیاد، زنگ میزنم خودت بیا ببر. سر کج کردم: نه نه. زحمت نمیدم، همین یه بارم لطف کردید. رفت سمت پله‌ها و بی توجه به حرف من گفت: ظرفاشو نشکنی، اگه بشکنی دیگه برات نمیارم! و از پله‌ها رفت پایین. در را بستم و رفتم تو. لیموعمانیِ روی خورشت آب دهانم را راه انداخته بود. یک قاشق برداشتم و نشستم روی فرش. یک عالمه خورشت ریختم روی تپه‌ی برنجی و شروع کردم. پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که از سینی غذا جز چند پیازچه چیزی نمانده بود! خودم را انداختم روی بالش کنار دستم و گفتم: آخِیییش! خندیدم و گفتم: خودم نوکرتم حاج خانوم، هر وقت گفتی خودم میام طبقه پایین ازت میگیرم! نگاهم به سقف بود و داشتم در لحظه زندگی می‌کردم! در لحظه‌ای که خوشبختی‌اش یک بشقاب قورمه سبزی بود، یک فکرِ بیخیال. یک یادمانِ سرخوش. مثلِ نوزده سالگی. مثل شبی که با بابا رفتیم دوربین خریدیم. کاغذی که معلم عکاسی‌ام نوشته بود را گذاشتم روی میز فروشنده و گفتم: آقا از این میخوام! فروشنده گفت: بله.. داریمش، دوربین خوبی هم هست! نو میخواید یا استوک؟ بی مقدمه گفتم: نو! بابا گفت: از این بهترم دارید؟ نگاهش کردم: بابا خوبه همین. مغازه دار گفت: بله آقا داریم، هست، ولی خب هزینه‌ش بالا میشه.. همین دوربین هم الان قیمت پایینی نداره. بابا گفت: یه چیز عُمری بیارید براش! قیمتش مهم نیست..
فروشنده سر تکان داد و گفت: الان با چند مدل میرسم خدمتتون. یک ربع بعد با دوربینی که از دوربین همه‌ی بچه‌های کلاس عکاسی بهتر بود از مغازه زدیم بیرون. با کیف و تمام متعلقاتش. و آن شب، شد بهترین شب زندگی ام. شاید آن موقع هیچوقت فکر نمی‌کردم فقط چند ماه بعد مجبور شوم آن دوربین را به همان مغازه دار بفروشم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت دهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 از پنجره‌ی اتاق طبقه‌ی دوم حیاط را نگاه می‌کردم. مردک رو به روی بابا ایستاده بود و چِک‌ها را توی هوا تکان می‌داد. بابا فقط هِی تکرار می‌کرد: هیس.. آروم! ما اینجا آبرو داریم.. هیس.. آقا مرادی.. باشه.. چشم.. آقا مرادی.. در حیاط باز شد و یگانه با مانتو شلوار مدرسه آمد تو. با تعجب رفت جلو. مردک داشت داد می‌زد. ایستاد کنار بابا. ترسیده بود. دستش رفت روی قلبش. از کنار پنجره رفتم کنار و پا تند کردم سمت پایین. مامان توی هال ایستاده بود و تند تند زیر لب دعا می‌خواند. صورتش خیسِ اشک بود. رفتم توی حیاط و مستقیم سمت یگانه. بابا هیچ کسی را نمی‌دید. فقط سعی داشت مرادی را آرام کند. مچ یگانه را گرفتم و با خودم کشیدم. نیامد. میخ شده بود روی زمین. گفتم: یگانه بیا بریم تو. نگران قلبش بودم. نگاهش به بابا بود و دستش روی قلبش. محکم تر کشیدمش. راه افتاد. بردمش تو و روی مبل نشاندمش. یک لیوان آب ریختم و زانو زدم کنار مبل. لیوان را دادم دستش. چشم‌هایش وسط دریای اشک گیر افتاده بود. گفتم: درست می‌شه همه‌چی. نگران چی هستی؟! درست می‌شه! نگاهم کرد. بعد مامان را. گفت: اگه نشه چی؟ لبخند زدم. کنارش نشستم. گفتم: می‌شه! اگه نشد من درستش می‌کنم. قول! با پشت دست کشید روی چشم‌هایش: مَرده میگفت چک داره از بابا.. میگفت میندازتش زندان! اخم کردم: غلط کرده، به گور هفت جدش خندیده. تو گریه نکن. صدای در اتاق آمد. مامان دوید جلوی در. با گریه بلند بلند گفت: رفت؟ خدا الهی لعنتش کنه، خدا به زمین گرم بزنتش که آبرومونو برد تو همسایه‌ها. بابا دستش را گرفت و آورد کنار ما روی مبل نشاند. به قیافه‌ی زار ما نگاه کرد. گفت: رفت. چیزی نشده که! چرا این طورید؟! مامان هنوز بلند بلند گریه می‌کرد. دست مامان توی دستش بود: درست میشه گلی خانوم! درستش می‌کنم. مامان دستش رو کشید: غلط کره اومده تو خونه‌ی من صداشو انداخته تو سرش. "خونه‌ی من". خانه‌ای که دوماه بعد، دیگر برای او نبود. خانه‌ی دوطبقه‌ی بچگی‌هایمان رفت جای چک‌های پاس نشده‌ی بابا. رفت جای ورشکستگی. با استخرِ کوچکِ توی حیاط. با تابِ بزرگی که با یگانه مینشستیم رویش. بعد هم نوبت پاترول مورد علاقه‌مان رسید. بابا هی قرض می‌کرد تا قرض قبلی را بدهد و هی بدهی هایش بیشتر می‌شد. هی قرض می‌کرد تا کار جدیدی راه بندازد و بدهی‌هایش را بدهد و هی بدهی هایش بیشتر می‌شد! کار‌های جدید به بن‌بست می‌خوردند و بابا هی بدهی‌هایش بیشتر می‌شد. خانه‌مان، شده بود یک خانه‌ی کوچک، چند محله پایینتر و ماشینمان شده بود تاکسی و اتوبوسِ خیابان. یک بار که بابا دنبال راهی برای پاس کردن یکی از بدهی‌هایش بود، دوربینم را بردم پیشش تا ببریم و بفروشد. اول نگاهم کرد، بعد اخم‌هایش کشیده شد توی هم و بلند ترینِ داد زندگی‌اش را سرم کشید و بعد زد زیر گریه و های های گریه کرد. هیچکس نمیتوانست آرامش کند. نه مامان، نه یگانه. من هم چسبیده بودم به دیوار و نگاهش می‌کردم. همان شب بود که توی خواب همه‌ی درد‌ها و شرمندگی‌هایی که ازشان حرف می‌زد را گذاشت و تنها تنها رفت. رفت به جای بی دردی. و همه‌ را گذاشت برای مردِ بعدیِ خانه! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت _یازدهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اول وقتِ کاری بود که تلفن روی میزم زنگ خورد. جواب دادم. سروان توحید بود: بیا دفترم طاهری. پرونده‌ی توی کشو را برداشتم و رفتم دفترش. احترام گذاشتم و گفتم: درخدمتم رئیس. دستش را سمت صندلی گرفت و گفت: بشین، چیکار داشتی دیروز!؟ پرونده‌ی توی دستم را بالا آوردم و گفتم: میشه اینا رو نشونتون بدم؟! با ابروهای بالا رفته گفت: میدونستی چیکارت دارم؟! خنده‌ی کوتاهی کردم. سر تکان داد: بیا جلو. میزش را دور زدم و کنارش ایستادم. پرونده را باز کردم و عکس ها و کاغذ ها را پخش کردم‌ روی میزش. گفتم: آقا ما شکایت از سرقت موتور سیکلت داشتیم حوالی پارک ارم که گفتید ممکنه زنجیره‌ای باشه. سر تکان داد. گفتم: تمام این سرقت‌ها هم در جایی که نقطه‌ی کور دوربین‌ها بوده انجام شده‌ن. یعنی ما هیچ تصویری از سارق نداریم. با انگشتش روی میز ضرب گرفت: خب طاهری. بعد؟! _آقا من از بچه‌هایی که دسترسی داشتن پرسیدم، گفتن دوربین‌های خیابون‌های اطراف رو کنترل کردن اما موتور‌هایی که اطلاعاتشون به عنوان سرقتی داده شده دیده نشد. نفس عمیقی کشید و تکیه‌اش را داد به پشتی صندلی. احساس کردم دارم حوصله‌اش را سر می‌برم. گفتم: آقا من با دسترسی بچه‌ها، خیابون‌های اطراف رو بررسی کردم. اخم ریزی کرد: کی اجازه‌ی دسترسی داد به شما؟ یخ کردم. لبم را تر کردم. گفتم: آقا رو سیستم خودم نه.. رو سیستم بچه‌ها فقط می‌خواستم.. _رو سیستم کی؟! _آقا.. _کی؟ میز را نگاه می‌کردم. آرام گفتم: فرامرزی.. سر تکان داد. گفت: هنوز یادنگرفتید اینجا سرخود کاری نکنید. صاف ایستادم: ببخشید. چند ثانیه سکوت بود. گفت: بقیه‌ش؟ نگاهش کردم. دوباره گفت: خب، بقیه‌ش؟ مردد بودم که پلک روی هم گذاشت. گفتم: خب.. خب .. آقا.. نفس عمیقی کشید. تکیه‌اش را از صندلی گرفت و گفت: بگو، عب نداره. گفتم: من بررسی کردم خیابون‌های اطراف رو. وقتی که موتور ها تو دوربین‌ها نیفتادن، گفتم حتما باید طور دیگه‌ای برده شده باشن. چند برگه را جدا کردم و چیدم جلویش. _آقا تو سه روزی که سرقت اتفاق افتاده، در اون ساعتی که حدودا حدس زده میشه سرقت اتفاق افتاده باشه، این وانت‌بار از سه خیابون متفاوت اون حوالی تردد داشته. _هر وانت باری که اون حوالی بوده ینی سارقه؟ عکس دیگری که از پلاک وانت بود را آوردم رو. گفتم: اینو ببینید، این پلاک وانت تو روز اوله، این تو روز دوم، و این تو روز سوم. میبینید؟ دو رقم اخرش دستکاری شده. ممکنه بپرسید از کجا معلوم که این‌ها، یک وانت هستن و سه تا متفاوت نیستن؟! اینجا رو نگاه کنید. تو هر تای این عکس‌ها، رینگ اسپورت چرخ سمت چپ عقب، با بقیه متفاوته. عکس‌ها را برداشت و بادقت نگاه کرد. بعد گفت: استعلام وانت رو گرفتی؟! دست‌هایم را پشتم گره کردم و گفتم: نه قربان، دسترسی نداشتم! نفس عمیقی کشید. گفت: یادمان تو هرکاری که خواستی کردی، حالا برای این دسترسی میخوای؟ برو به فرامرزی بگو باهم استعلامشو بگیرید برام بیارش، زود! لبخند کوتاهی زدم، گفتم: چشم. پاکوبیدم و از اتاقش رفتم بیرون. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت دوازدهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پارت دوازدهم استعلام وانت مشکوک و پیدا کردن شماره پلاک اصلی خیلی وقتمان را نگرفت. سروان حسنی بچه‌های عملیات را فرستاد و راننده‌ی وانت و دو نفری که کنارش زندگی می‌کردند دستگیر شدند. و بعد هم رسیدند به باغی که ادرسش را دادند و موتور‌های سرقتی. با فرامرزی کنار هم، پشت میزمان نشسته بودیم و دل توی دلمان نبود! خودمان را سرگرم فرستادن نانه و کارهای اداری کرده بودیم، اما مطمئن بودیم همین حالاست که احضار شویم به اتاق توحید. همین وقت‌ها بود که تلفن روی میز فرامرزی زنگ خورد. جواب داد: سلام قربان. گردن کشیدم به سمت میزش. پلک روی هم گذاشت. _بله بله الساعه خدمت می‌رسیم! _... _چشم. و تماس را قطع کرد. منتظر نگاهش می‌کردم. دست‌هایش را مالید به هم و گفت: نونمون تو روغنه ستوان طاهری، پاشو که خود سرگرد صدامون کرده! گفتم: از کجا معلوم نونمون تو روغن باشه؟! اینطوری که صبح سروان منو توبیخ کرد، فک کنم یا انفرادی در کمینمون باشه! میزش را دور زد و همانطور که سمت راهرو می‌رفت گفت: نه، من میشناسمشون. قضیه تشویقه! پاشو بیا. نفس عمیقی کشیدم و دنبالش رفتم. رفتیم به اتاق سرگرد. توحید هم آنجا بود. احترام گذاشتیم و نشستیم روی مبل‌ها. سرگرد هم میزش را دور زد و کنار ما نشست. گفت: خبرشو که دارید، راننده‌ی وانت رو گرفتن. و دو نفر دیگه رو. فرامرزی که نمیتوانست جلوی خوشحالی‌اش را بگیرد گفت: بله آقا، موتورا رو هم پیدا کردن! سرگرد لبخند زد و سر تکان داد. نگاهم کرد: سروان حسنی عقیده‌ش بر این بود که شما به توبیخ درست و حسابی نیاز دارید! توحید را نگاه کردم. با یک لبخند کج خیره شده بود به میز. محمد فرامرزی را نگاه کرد و گفت: مخصوصا شما ستوان فرامرزی! فرامرزی بریده گفت: نه آقا.. آخه.. چون.. یادمان.. ینی ستوان طاهری.. آخه بهم گفت.. ینی.. محمد دستش را آورد بالا و گفت: این نظر سروان حسنیه، ولی من نظرم چیز دیگه‌ایه! نگاهش را چرخاند سمت من: انقدر این کارتون درجه یک بود که من از اون سرپیچی اولش چشم پوشی می‌کنم. البته فقط این بار رو! نفسم را رها کردم. فرامرزی گفت: آقا.. راستیتش.. این کار هم کارِ ستوان طاهری بود! تمام بررسی هارو ایشون انجام داد. من فقط کنارش بودم. نگاهش کردم. چقدر شبیهِ ظاهرش نبود! چقدر نمیخواست خود نمایی کند! آرام گفتم: هرکاری انجام شده با کمک ستوان فرامرزی بوده. محمد خندید. توحید گفت: سرگرد من گفتم بیا اینا رو دو روز بفرستیم انفرادی اجازه ندادی، الان نشستن اینجا تعارف تیکه پاره میکنن به هم! بذار من پاشم یه تماس بگیرم .. خندیدیم. محمد گفت: جدا از این صحبت‌ها، این بار بخاطر روحیه‌ی فعالتون و تلاش موفقیت آمیزتون، در رابطه با کاری که جدا از وظایفتون بود صحبتی ندارم، اما از این به بعد برام مهمه که هر کسی تو شاخه‌ی فعالیت خودش کار کنه. مفهومه؟ سر تکان دادم: بله کاملا. _اگر جایی احساس کردید میتونید کمک کنید، یا فکری دارید، یا ایده‌ای برای حل مساله به ذهنتون رسید، به سروان حسنی میگید. نه اینکه سرخود کاری انجام بشه. گفتیم: چشم قربان. آقا یوسف در زد و با سینی چای آمد توی اتاق. محمد ساعتش را نگاه کرد. گوشی‌اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. و ما هم بعد از نوشیدن چای، رفتیم سمت بخش خودمان. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت سیزدهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 حل پرونده‌ی سرقت موتور سیکلت باعث شده بود تا کمی به دایره‌ی حل پرونده‌ها نزدیکتر بشوم. هنوز جایم همان پشت میز بود و ارسال نامه‌ها، اما هر از گاهی توحید صدایم می‌کرد و اجازه می‌داد در حل پرونده‌ها کنارش باشم. همین باعث می‌شد یکنواختی کار از بین برود. توی اداره داشت همه چیز خوب پیش می‌رفت اما توی دل من نه! دلم تنگ بود. با تمام سنگی و سختی اش، حسابی تنگ بود. برای مامان و یگانه پرپر می‌زد و برای دانیال تنگ بود. چند باری که تماس گرفته بود جواب نداده بودم و بعد پیامک داده بودم که نشنیده‌ام یا سرم شلوغ است یا بهانه‌هایی شبیه این. دانیال از همه جا بی خبر هم که خیال می‌کرد کار‌های اداره سرگرمم کرده، چیزی نمی‌گفت. آخر وقت اداری بود که گوشی‌ام روی میز لرزید و اسم دانیال افتاد روی صفحه. پیامش را باز کردم " جناب سرهنگ اگه حل پرونده‌هاشون تموم شده یه رخصت بدن برای تجدید صحبت". گوشی را برداشتم. من هم آدم بودم، مگر چقدر توان داشتم برای دوری از آدم‌ها. شماره‌اش را گرفتم. به دو بوق نرسید که جواب داد: الکی!؟ زنگ زدی به من؟! بیخیال! من که میگم دستت خورده به گوشی، اشتباه شده. تلخ خندیدم. گفتم: سلام عرض شد. _سلام از ماست! اگه میدونستم میری دیگه برنمیگردی دعا میکردم اصلا قبولت نکنن! این چه وضعیتیه مرد، خجالت بکش! قبلا یه پیامی می‌دادی حداقل. توی دلم آرزو کردم ای کاش شرایط طور دیگری بود. گفتم: شرمنده‌م بخدا. یهو خیلی شلوغ شد همه چی! الان تسلیمم! جواب داد: خیلی خب! چه خبر خوبه همه چی رواله؟! _خوبه خداروشکر، تو خوبی؟ خانواده خوبن؟ یا خودکار شروع کردم به خط خطی کردن برگه‌ی آچهار. _خوبن خداروشکر. خود درگیری داشتم، دلم میخواست از دنیا حرف بزند. خدا انگار صدایم را شنید. _ اتفاقا دنیا چند روز پیش میگفت میخواد دوربین بخره، گفت ازت بپرسم چی بگیره بهتره! میخواستم بگم باهاش بری بخره، دیدم خیلی سرت شلوغه.. بی فکر گفتم: نه مشکلی نیست. چند ثانیه سکوت شد بینمان. آب دهانم را قورت دادم. نمیدانستم دلم می‌خواهد قبول کند یا نه. نمیدانستم دلم میخواهد دوباره دنیا را ببینم یا نه. گفت: نه قربونت، همین که بگی اسمشو حله. پکر شده بودم. انگار یک بغضی آمده بود و چسبیده بود بیخ گلویم. داشتم دیوانه می‌شدم. از دست خودم داشتم دیوانه می‌شدم. دلم می‌خواست ببینمش. شاید زده بودم به سیم آخر. گفتم: نه بدون تعارف میگم، من هستم حالا اگه خواست هماهنگ کن بیا باهم بریم. جواب داد: من که وقت ندارم این روزا.. اگه هستی بگم با خودت بیاد بری. یک صدایی توی سرم گفت: بهتر که نیستی! از خودم و از صدای توی سرم بدم آمد. احساس کردم دارم به دانیال خیانت می‌کنم. گفتم: من در هر حال در خدمتم. و قرار شد روزش را با من هماهنگ کند. تماس که قطع شد، وا رفته تکیه دادم به صندلی. خیره شده بودم به صفحه‌ی سیاه مانیتور که رفته بود توی حالت خواب. گوشی را پرت کردم روی میز و گفتم: لعنت بهت یادمان. فرامرزی از دیوار بینمان سر کشید. نگاهش کردم. سرش را به نشانه‌ی چی‌شده تکان داد. سر بالا انداختم که یعنی هیچی. زیر لب خدا شفا بده‌ای گفت و رفت سر کارش. صدای توی سرم گفت: عب نداره.. بار آخره.. برای بار آخر ببینش دیگه تموم. میدانستم دارد گولم می‌زند. میدانستم هر چقدر بیشتر ببینمش بیشتر گیر میشوم. من آدم ماندن نبودم. آدمِ دوست داشتن و دوست داشته شدن نبودم. میدانستم با این کارها هم خودم را بدبخت می‌کنم و هم دنیا را. گوشی را برداشتم تا برای دانیال بنویسم نمی‌توانم. رفتم توی صفحه‌ی پیام‌ها. انگشتم بالای کیبورد معلق مانده بود. زیر لب گفتم: همین‌ الان‌ گفتی میتونی، حالا میخوای بگی نه؟ میخوای همه بفهمن دیوونه‌ای؟ گوشی توی دستم بود و باخودم درگیر بودم که پیام دانیال رسید. " برای فردا غروب وقت داری؟" 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
فرامرزی 🌱
حمید (پدر یادمان و یگانه) 🌱
[پارت چهاردهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پارت چهاردهم قرارمان در ناصر خسرو بود. آن را هم با دانیال تنظیم کرده بودم. تکیه داده بودم به دیوار و منتظرش بودم. دیشب تصمیم گرفته بودم آن کار را انجام بدهم. چاره‌ای نبود. راه همین بود. صدایش را کنارم شنیدم: سلام! نفس نفس می‌زد: ببخشید .. دیر شد.. از ایستگاه امام خمینی که پیاده شدم.. دویدم همینطوری! اولین بار بود که تنها بودیم. بی دانیال. لبخند زدم: اشکالی نداره. خوبی؟ تند سر تکان داد. خوبم، تو خوبی؟ اولین بار بود که مُفرد خطابم می‌کرد. "خوبید" کنار دانیال، شده بود "خوبی" ! از همان چند سال قبل که دبیرستانی بود و دیده بودمش، مثل یگانه میدیدمش. همیشه خودمانی صدایش می‌کردم. او اما سرش توی درس و دفتر و کتاب بود و اصلا من را نمی‌دید. تا همین چند وقت پیش. همین چند وقت پیش که متوجه شدم سعی دارد خودش را به من نزدیکتر کند. سعی دارد به بهانه‌های مختلف سر صحبت را باز کند. عینک آفتابی‌ام را گذاشتم روی موهایم و گفتم: منم خوبم. ممنون، بریم؟ _بریم. راه افتادیم سمت مغازه‌های دوربین فروشی. گفتم: چی‌شد به فکر خرید دوربین افتادی؟ بند کوله‌اش را روی دوشش مرتب کرد: خوبه دیگه، نیست؟! گفتم با بچه های دانشگاه میریم اینور اونور عکسای خوب بگیریم! گفتم: خب، خوبه! چه مارکی میخوای؟ در حد چه قیمتی؟ _یه چیز خوب دیگه.. حرفه‌ایِ حرفه‌ای نمیخوام، ولی در حد خودم خوب باشه. خراب نشه! عُمری باشه.. چشم بستم. حالم از کلمه‌ی عُمری بهم می‌خورد. میخواستم بگویم نگو. هیچوقت این کلمه را نگو! به جایش گفتم: یه چیز خوب پیدا می‌کنیم. از قبل یکی دوجا را اینترنتی پیدا کرده بودم. مستقیم رفتیم همانجا. مغازه شلوغ بود. سنگینی نگاه دنیا دست از سرم بر نمی‌داشت. دنیا، ممنوعه ترین میوه بود برای من. دختر و پسری داشتند با فروشنده بر سر قیمت لنز دوربین چانه می‌زدند. تصمیم گرفته بودم دنیا را از شرِ خودم راحت کنم! مطمئن بودم‌ حرفش را به دانیال نمی‌زند. میدانستم نمیخواهد دانیال بفهمد با من از چه چیز‌هایی صحبت می‌کند. خودم را نزدیکتر کردم به او و گفتم: کدوم یکی از این بند دوربینا قشنگ ترن؟ ذوق زده نزدیک شد به دیواری که بند‌ها آویزان بودند. گفت: برای کار تو اداره میخوای یا استفاده‌ی شخصی؟! اگه برای اداره میخوای اون سبز سادهه قشنگه، اون مشکی که نوار زرشکی داره هم خوبه. ولی اگه برای خودت میخوای، به نظرم اون آدم فضاییه رو بخر! خیلی باحاله. یا اون کاکتوسیه. فک نکنی جلفه‌ها! اتفاقا هُنریه. کاش میشد کاری کرد. برای دل‌های تکه تکه، برای قدم‌های ناچار. برای آدم‌های بی‌چاره. کاش راهی بود جز راه اجبار. دستش را جلوی چشم‌هایم تکان داد: کجایی یادمان! نفسم بُرید. اولین بار بود صدایم می‌کرد یادمان! همیشه با "ببخشید" و "آقایِ" و "میگم" و اینطور چیز‌ها صدایم کرده بود. نفسم را فوت کردم بیرون. داشتم از گرما می مُردم. دور شدن از دانیال چاره‌اش نبود. یعنی اصلا شدنی نبود. اگر‌هم بود، ضربتی نمی‌شد انجامش بدهم. باید ماجرا را یک طور دیگر حل می‌کردم. تصمیمم را گرفته بودم. گفتم: نه.. اینا که گفتی پسرونه‌س. دخترونه میخوام. نمیدونم کدومو انتخاب کنم! لبخندش عمیق تر شد: برای یگانه جون میخوای؟ یگانه هم عکاسی می‌کنه؟! تک خنده‌ای کردم: نه بابا.. یگانه؟! نه.. اون عشقش گل و گیاهه فقط.. برای یکی از دوستام میخوام. از بچه‌های دانشگاهه. راستش دختر خوبیه.. قراره این هفته ببینمش.. گفتم تا اینجا اومدیم براش بند دوربین بگیرم. عاشق این طور چیزاس! داشتم می‌شدم لجن ترین آدمی که میشناسمش. دنیا دستش را برد سمت شالش و مرتبش کرد. نفس‌هایش تند تر شده بود. گفتم: کدوم به نظرت؟! _ن.. نمی دونم! _نمیدونی؟! _خب.. خب.. ینی.. سلیقه‌ش چطوره.. شانه بالا انداختم: چیزای هنری و رنگی رنگی دوست داره. چهره‌اش ریخته بود! این پا و آن پا کرد: اون.. اون که حالت سنتی داره قشنگه. اون فلامینگوئه قشنگه.. نمیدونم.. همه‌شون قشنگن.. سر تکان دادم: خب پس، میگیرمش. مرسی. مرد فروشنده که مشتری هایش را راهی کرده بود سمت ما آمد و گفت: خب ببخشید معطل شدید. گفتید دوربین میخواستید، چه مارکی؟! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت پانزدهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 در تمام مدتی که فروشنده درباره‌ی دوربین‌ها حرف میزد، دنیا یک گوشه ایستاده بود و جواب تمام سوالات را با "فرقی نمی‌کنه" میداد. آخر سر یک دوربین با سلیقه‌ی من خریدیم. آن بند دوربین سنتیِ لعنتی را هم من خریدم و از مغازه زدیم بیرون. پاکت را از دستم گرفت و گفت: ممنون. خیلی زحمت کشیدید. نگاهم نمی‌کرد. میخواستم مچ دستش را بگیرم و بگویم "غلط کردم دنیا! بخدا دروغ گفتم." اما نمی‌شد. چاره‌ی منِ بیچاره فقط همان کار بود. گفتم: خواهش می‌کنم، کاری نکردم. ماشین نیست برسونمت. بیا یه تاکسی دربست بگیرم برات. سر تکان داد و گوشی‌اش را آورد بالا: نه اسنپ گرفتم. مرسی. ایستادم کنارش تا ماشین برسد. از من دور می‌ایستاد. حرف نمیزد و هرچه میپرسیدم کوتاه جواب میداد. مطمئن بودم بغض چسبیده به گلویش و میترسد حرف بزند مبادا بغضش بترکد. اسنپ رسید و با خداحافظی کوتاهی از هم جدا شدیم. نشستم روی پله‌ی یکی از مغازه‌ها. پاهایم توانِ رفتن نداشت. صدای توی ذهنم گفت: به دانیال نَگه شرفتو ببره! گفتم: نمیگه.. به هیشکی نمیگه.. هیچکس رو زخم خودش نمک نمیپاشه! دست روی زانویم گذاشتم و بلند شدم. از کنار مغازه‌ها رد شدم و رفتم سمت مترو. روی یک مغازه نوشته بود "خرید دوربین دست دوم". ایستادم رو به روی ویترین مغازه. دوربین‌های کارکرده و استوک توی ویترین به من پوز خند می‌زدند. مطمئن بودم هر کدامشان، یک داستان دارند. مطمئن بودم هر کدامشان را یک نفر، با یک داستانِ خاص آورده و فروخته. آرزو کردم کاش فروخته شده باشند تا یکی بهتر جایگزینشان شود. نه مثل من. برای جبرانِ درد! بابا که رفت، همان خانه‌ی کوچک هم شد پولِ طلبِ طلبکار‌ها. ما مانده بودیم و یک خانه‌ی اجاره‌ای. مامان که وقتی میرفتیم مهمانی، جایی توی خانه‌های کوچک، زود دلش می‌گرفت و میگفت برویم خانه‌ی خودمان، حالا جایش شده بود یک خانه‌ی یک خوابه‌ی اجاره‌ای! پیش ما صورتش را سرخ نگه می‌داشت اما من از گریه‌های یواشکی‌اش خبر داشتم. قلبِ یگانه هم که انگار به قلب بابا بسته شده بود، بعد از مرگش، بیمار شد. یعنی بیمار بود، بدتر شد! تمام ۱۶ سال تلاش مامان برای دور کردن یگانه از استرس، در چند ماه دود شد و رفت هوا. ورشکستی و مرگ بابا، کمر همه مان را شکست. قلب یگانه توان اینهمه فشار را نداشت. کارمان شده بود از این دکتر به آن دکتر. از این بیمارستان به آن بیمارستان. عاقبت تصمیم دکتر ها رسیده بود به عمل یگانه. مامان همه‌ی طلاهایش جز حلقه‌ی ازدواجش را فروخته بود برای بدهی بابا و عملا هیچ چیز نداشتیم. عصر زمستان بود. یگانه بیمارستان بستری بود و منتظر پول برای عمل و من و مامان خانه بودیم. مامان دلش نمی‌خواست از هیچکس پول بگیریم. یعنی کسی را هم نداشتیم که بگیریم. آن‌هایی هم که بودند، مامان از منت بعدش، جرات نمی‌کرد سمتشان برود. رفتم توی اتاق و دوربین را آوردم. دوزانو نشستم جلوی مامان. نگاهش به دوربین افتاد. بغض داشت. زانوهایش را جمع کرد توی شکمش و سرش را تکیه داد به دستش. گفت: تو دوباره اینو اوردی؟ من ببرم دوربین تورو بفروشم؟ تو جونته و این.. با پشت دست کشیدم به چشمم: جون من یگانه‌س.. مامان چشم بست و رویش را کرد آن طرف. دوربین و کیف و لنز‌هایش را برداشتم و رفتم همانجا که خریده بودمش. با یک دوربین ارزان‌تر عوضش کردم و با باقی پولش مستقیم رفتم بیمارستان. یگانه روی تخت خوابیده بود و رنگش از همیشه سفیدتر بود. از پشت شیشه نگاهش می‌کردم. مامان هم امد و فردا صبحش یگانه عمل شد. دستی خورد روی شانه‌ام: بفرمایید آقا، امری دارید؟! اطرافم را نگاه کردم. از چند سال پیش پریدم به حال. به ناصر خسرو. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه ممنون! بند دوربین سنتی توی دستم بود. راهم را گرفتم و رفتم سمت مترو. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱
[پارت شانزدهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 هوای گرم تابستان کم کم جای خود را به نسیم‌هایی می‌داد که بوی پاییز را می‌آوردند. میزم توی اداره هنوز همانجا بود، کنار پنجره، دیوار به دیوارِ میز فرامرزی، اما کارم، از نامه زدن رفته بود بالاتر. کم کم اجازه‌ی ورود به پرونده‌های پیچیده تری را می‌گرفتم و کنار توحید مشغول می‌شدم. آخرینش، پرونده‌ی قتل دختر جوانی بود توی سرویس بهداشتی یک پاساژ. با چاقو. درحالی که رفته بود برای تولد دوستش کادو بخرد. افسر پرونده توحید بود و من و فرامرزی کارهای جزئی و استعلام‌ها را انجام میدادیم و در بررسی ها و بازدید‌ها همراهش می‌رفتیم. هنوز خیلی از شروع پرونده نگذشته بود. توی اتاق کنفرانس بودیم. من و فرامرزی و دوتا از بچه‌ها. داشتیم روی گزارش‌ها و مصاحبه‌های دوستان مقتول کار می‌کردیم که سر و کله‌ی توحید پیدا شد. بعد از چند وقت حضور در کلانتری، رابطه‌ام با خودش و بچه‌ها کمی صمیمی تر شده بود. برخلاف سرگرد، توحید خودمانی تر بود. شوخ طبعی‌اش با بچه‌ها نمی‌گذاشت خستگی توی تنشان بماند و در عین حال با جدیت همه چیز را کنترل می‌کرد. به پایش بلند شدیم که گفت: بشینید بچه‌ها. بشینید کارتون دارم. عجله توی رفتارش مشخص بود. فرامرزی را نگاه کردم. تازگی ها که خیال می‌کرد با من صمیمی شده یادمان صدایم می‌کرد و اصرار داشت علی صدایش کنم! شانه بالا انداخت. توحید هم روی صندلی سر میز نشست و گفت: خیلی فرصت صحبت نیست. ماموریت گرفتم امروز برای جای دیگه، و باید همین امروز برم. سرگرد خیلی روی پرونده‌های اداره حساسه، چون این پرونده نیمه کاره بوده، خودش میاد سرش تمومش می‌کنید. فرامرزی گفت: خیر باشه رئیس. چیزی شده با اینهمه عجله؟ توحید پرونده های روی میز را کشید سمت خودش و همانطور که نگاهشان می‌کرد گفت: یه پرونده‌ست، به جاهای خوبی رسیده، ولی افسر پرونده سر یه سری قضایا کنار گذاشته شده، باید تا داغه دست گرفته بشه. دعا کنید ان شاءالله اتفاقایی خوبی بیفته. تعجب کردم. سرگرد همیشه روی پرونده‌های جداگانه بود و با ما کار نمی‌کرد. پرسیدم: ما یعنی با جناب سرگرد کار می‌کنیم در غیاب شما؟ سر تکان داد: آره، تا تموم شدن این پرونده خودشون سر کار میمونن. خیلی حساسن رو نصفه موندن پرونده‌ها. خبر سخت گیری سرگرد را خیلی شنیده بودم. با اینکه توحید ظاهرا سخت گیری می‌کرد و سر و صدای زیادی داشت، اما آنچیزی که فهمیده بودم این بود که محمد، در عین آرامش عجیب جدی بود. امیدوار بودم در این موقعیتی که پیش آمده بود، همه چیز خوب پیش برود. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 اینجا نظراتتون رو بگید؛ https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا می‌خونیمشون؛ @hamvatanunknown 🌱