#قصهی_بینام
[پارت چهاردهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
پارت چهاردهم
قرارمان در ناصر خسرو بود. آن را هم با دانیال تنظیم کرده بودم. تکیه داده بودم به دیوار و منتظرش بودم. دیشب تصمیم گرفته بودم آن کار را انجام بدهم. چارهای نبود. راه همین بود.
صدایش را کنارم شنیدم: سلام!
نفس نفس میزد: ببخشید .. دیر شد.. از ایستگاه امام خمینی که پیاده شدم.. دویدم همینطوری!
اولین بار بود که تنها بودیم. بی دانیال. لبخند زدم: اشکالی نداره. خوبی؟
تند سر تکان داد. خوبم، تو خوبی؟
اولین بار بود که مُفرد خطابم میکرد. "خوبید" کنار دانیال، شده بود "خوبی" !
از همان چند سال قبل که دبیرستانی بود و دیده بودمش، مثل یگانه میدیدمش. همیشه خودمانی صدایش میکردم. او اما سرش توی درس و دفتر و کتاب بود و اصلا من را نمیدید. تا همین چند وقت پیش. همین چند وقت پیش که متوجه شدم سعی دارد خودش را به من نزدیکتر کند. سعی دارد به بهانههای مختلف سر صحبت را باز کند.
عینک آفتابیام را گذاشتم روی موهایم و گفتم: منم خوبم. ممنون، بریم؟
_بریم.
راه افتادیم سمت مغازههای دوربین فروشی.
گفتم: چیشد به فکر خرید دوربین افتادی؟
بند کولهاش را روی دوشش مرتب کرد: خوبه دیگه، نیست؟! گفتم با بچه های دانشگاه میریم اینور اونور عکسای خوب بگیریم!
گفتم: خب، خوبه! چه مارکی میخوای؟ در حد چه قیمتی؟
_یه چیز خوب دیگه.. حرفهایِ حرفهای نمیخوام، ولی در حد خودم خوب باشه. خراب نشه! عُمری باشه..
چشم بستم. حالم از کلمهی عُمری بهم میخورد. میخواستم بگویم نگو. هیچوقت این کلمه را نگو!
به جایش گفتم: یه چیز خوب پیدا میکنیم.
از قبل یکی دوجا را اینترنتی پیدا کرده بودم. مستقیم رفتیم همانجا. مغازه شلوغ بود. سنگینی نگاه دنیا دست از سرم بر نمیداشت. دنیا، ممنوعه ترین میوه بود برای من. دختر و پسری داشتند با فروشنده بر سر قیمت لنز دوربین چانه میزدند. تصمیم گرفته بودم دنیا را از شرِ خودم راحت کنم! مطمئن بودم حرفش را به دانیال نمیزند. میدانستم نمیخواهد دانیال بفهمد با من از چه چیزهایی صحبت میکند.
خودم را نزدیکتر کردم به او و گفتم: کدوم یکی از این بند دوربینا قشنگ ترن؟
ذوق زده نزدیک شد به دیواری که بندها آویزان بودند. گفت: برای کار تو اداره میخوای یا استفادهی شخصی؟! اگه برای اداره میخوای اون سبز سادهه قشنگه، اون مشکی که نوار زرشکی داره هم خوبه. ولی اگه برای خودت میخوای، به نظرم اون آدم فضاییه رو بخر! خیلی باحاله. یا اون کاکتوسیه. فک نکنی جلفهها! اتفاقا هُنریه.
کاش میشد کاری کرد. برای دلهای تکه تکه، برای قدمهای ناچار. برای آدمهای بیچاره. کاش راهی بود جز راه اجبار.
دستش را جلوی چشمهایم تکان داد: کجایی یادمان!
نفسم بُرید. اولین بار بود صدایم میکرد یادمان! همیشه با "ببخشید" و "آقایِ" و "میگم" و اینطور چیزها صدایم کرده بود.
نفسم را فوت کردم بیرون. داشتم از گرما می مُردم. دور شدن از دانیال چارهاش نبود. یعنی اصلا شدنی نبود. اگرهم بود، ضربتی نمیشد انجامش بدهم. باید ماجرا را یک طور دیگر حل میکردم. تصمیمم را گرفته بودم. گفتم: نه.. اینا که گفتی پسرونهس. دخترونه میخوام. نمیدونم کدومو انتخاب کنم!
لبخندش عمیق تر شد: برای یگانه جون میخوای؟ یگانه هم عکاسی میکنه؟!
تک خندهای کردم: نه بابا.. یگانه؟! نه.. اون عشقش گل و گیاهه فقط.. برای یکی از دوستام میخوام. از بچههای دانشگاهه. راستش دختر خوبیه.. قراره این هفته ببینمش.. گفتم تا اینجا اومدیم براش بند دوربین بگیرم. عاشق این طور چیزاس!
داشتم میشدم لجن ترین آدمی که میشناسمش.
دنیا دستش را برد سمت شالش و مرتبش کرد. نفسهایش تند تر شده بود. گفتم: کدوم به نظرت؟!
_ن.. نمی دونم!
_نمیدونی؟!
_خب.. خب.. ینی.. سلیقهش چطوره..
شانه بالا انداختم: چیزای هنری و رنگی رنگی دوست داره.
چهرهاش ریخته بود! این پا و آن پا کرد: اون.. اون که حالت سنتی داره قشنگه. اون فلامینگوئه قشنگه.. نمیدونم.. همهشون قشنگن..
سر تکان دادم: خب پس، میگیرمش. مرسی.
مرد فروشنده که مشتری هایش را راهی کرده بود سمت ما آمد و گفت: خب ببخشید معطل شدید. گفتید دوربین میخواستید، چه مارکی؟!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت پانزدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
در تمام مدتی که فروشنده دربارهی دوربینها حرف میزد، دنیا یک گوشه ایستاده بود و جواب تمام سوالات را با "فرقی نمیکنه" میداد.
آخر سر یک دوربین با سلیقهی من خریدیم. آن بند دوربین سنتیِ لعنتی را هم من خریدم و از مغازه زدیم بیرون. پاکت را از دستم گرفت و گفت: ممنون. خیلی زحمت کشیدید.
نگاهم نمیکرد. میخواستم مچ دستش را بگیرم و بگویم "غلط کردم دنیا! بخدا دروغ گفتم." اما نمیشد. چارهی منِ بیچاره فقط همان کار بود. گفتم: خواهش میکنم، کاری نکردم. ماشین نیست برسونمت. بیا یه تاکسی دربست بگیرم برات.
سر تکان داد و گوشیاش را آورد بالا: نه اسنپ گرفتم. مرسی.
ایستادم کنارش تا ماشین برسد. از من دور میایستاد. حرف نمیزد و هرچه میپرسیدم کوتاه جواب میداد. مطمئن بودم بغض چسبیده به گلویش و میترسد حرف بزند مبادا بغضش بترکد.
اسنپ رسید و با خداحافظی کوتاهی از هم جدا شدیم.
نشستم روی پلهی یکی از مغازهها. پاهایم توانِ رفتن نداشت. صدای توی ذهنم گفت: به دانیال نَگه شرفتو ببره!
گفتم: نمیگه.. به هیشکی نمیگه.. هیچکس رو زخم خودش نمک نمیپاشه!
دست روی زانویم گذاشتم و بلند شدم.
از کنار مغازهها رد شدم و رفتم سمت مترو. روی یک مغازه نوشته بود "خرید دوربین دست دوم".
ایستادم رو به روی ویترین مغازه. دوربینهای کارکرده و استوک توی ویترین به من پوز خند میزدند. مطمئن بودم هر کدامشان، یک داستان دارند. مطمئن بودم هر کدامشان را یک نفر، با یک داستانِ خاص آورده و فروخته. آرزو کردم کاش فروخته شده باشند تا یکی بهتر جایگزینشان شود. نه مثل من. برای جبرانِ درد!
بابا که رفت، همان خانهی کوچک هم شد پولِ طلبِ طلبکارها. ما مانده بودیم و یک خانهی اجارهای. مامان که وقتی میرفتیم مهمانی، جایی توی خانههای کوچک، زود دلش میگرفت و میگفت برویم خانهی خودمان، حالا جایش شده بود یک خانهی یک خوابهی اجارهای!
پیش ما صورتش را سرخ نگه میداشت اما من از گریههای یواشکیاش خبر داشتم.
قلبِ یگانه هم که انگار به قلب بابا بسته شده بود، بعد از مرگش، بیمار شد. یعنی بیمار بود، بدتر شد!
تمام ۱۶ سال تلاش مامان برای دور کردن یگانه از استرس، در چند ماه دود شد و رفت هوا.
ورشکستی و مرگ بابا، کمر همه مان را شکست. قلب یگانه توان اینهمه فشار را نداشت. کارمان شده بود از این دکتر به آن دکتر. از این بیمارستان به آن بیمارستان. عاقبت تصمیم دکتر ها رسیده بود به عمل یگانه. مامان همهی طلاهایش جز حلقهی ازدواجش را فروخته بود برای بدهی بابا و عملا هیچ چیز نداشتیم.
عصر زمستان بود. یگانه بیمارستان بستری بود و منتظر پول برای عمل و من و مامان خانه بودیم. مامان دلش نمیخواست از هیچکس پول بگیریم. یعنی کسی را هم نداشتیم که بگیریم. آنهایی هم که بودند، مامان از منت بعدش، جرات نمیکرد سمتشان برود. رفتم توی اتاق و دوربین را آوردم. دوزانو نشستم جلوی مامان. نگاهش به دوربین افتاد. بغض داشت. زانوهایش را جمع کرد توی شکمش و سرش را تکیه داد به دستش. گفت: تو دوباره اینو اوردی؟ من ببرم دوربین تورو بفروشم؟ تو جونته و این..
با پشت دست کشیدم به چشمم: جون من یگانهس..
مامان چشم بست و رویش را کرد آن طرف.
دوربین و کیف و لنزهایش را برداشتم و رفتم همانجا که خریده بودمش. با یک دوربین ارزانتر عوضش کردم و با باقی پولش مستقیم رفتم بیمارستان. یگانه روی تخت خوابیده بود و رنگش از همیشه سفیدتر بود. از پشت شیشه نگاهش میکردم. مامان هم امد و فردا صبحش یگانه عمل شد.
دستی خورد روی شانهام: بفرمایید آقا، امری دارید؟!
اطرافم را نگاه کردم. از چند سال پیش پریدم به حال. به ناصر خسرو. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه ممنون!
بند دوربین سنتی توی دستم بود. راهم را گرفتم و رفتم سمت مترو.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت شانزدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هوای گرم تابستان کم کم جای خود را به نسیمهایی میداد که بوی پاییز را میآوردند.
میزم توی اداره هنوز همانجا بود، کنار پنجره، دیوار به دیوارِ میز فرامرزی، اما کارم، از نامه زدن رفته بود بالاتر. کم کم اجازهی ورود به پروندههای پیچیده تری را میگرفتم و کنار توحید مشغول میشدم.
آخرینش، پروندهی قتل دختر جوانی بود توی سرویس بهداشتی یک پاساژ. با چاقو. درحالی که رفته بود برای تولد دوستش کادو بخرد.
افسر پرونده توحید بود و من و فرامرزی کارهای جزئی و استعلامها را انجام میدادیم و در بررسی ها و بازدیدها همراهش میرفتیم.
هنوز خیلی از شروع پرونده نگذشته بود. توی اتاق کنفرانس بودیم. من و فرامرزی و دوتا از بچهها. داشتیم روی گزارشها و مصاحبههای دوستان مقتول کار میکردیم که سر و کلهی توحید پیدا شد.
بعد از چند وقت حضور در کلانتری، رابطهام با خودش و بچهها کمی صمیمی تر شده بود. برخلاف سرگرد، توحید خودمانی تر بود. شوخ طبعیاش با بچهها نمیگذاشت خستگی توی تنشان بماند و در عین حال با جدیت همه چیز را کنترل میکرد.
به پایش بلند شدیم که گفت: بشینید بچهها. بشینید کارتون دارم.
عجله توی رفتارش مشخص بود. فرامرزی را نگاه کردم. تازگی ها که خیال میکرد با من صمیمی شده یادمان صدایم میکرد و اصرار داشت علی صدایش کنم! شانه بالا انداخت.
توحید هم روی صندلی سر میز نشست و گفت: خیلی فرصت صحبت نیست. ماموریت گرفتم امروز برای جای دیگه، و باید همین امروز برم. سرگرد خیلی روی پروندههای اداره حساسه، چون این پرونده نیمه کاره بوده، خودش میاد سرش تمومش میکنید.
فرامرزی گفت: خیر باشه رئیس. چیزی شده با اینهمه عجله؟
توحید پرونده های روی میز را کشید سمت خودش و همانطور که نگاهشان میکرد گفت: یه پروندهست، به جاهای خوبی رسیده، ولی افسر پرونده سر یه سری قضایا کنار گذاشته شده، باید تا داغه دست گرفته بشه. دعا کنید ان شاءالله اتفاقایی خوبی بیفته.
تعجب کردم. سرگرد همیشه روی پروندههای جداگانه بود و با ما کار نمیکرد. پرسیدم: ما یعنی با جناب سرگرد کار میکنیم در غیاب شما؟
سر تکان داد: آره، تا تموم شدن این پرونده خودشون سر کار میمونن. خیلی حساسن رو نصفه موندن پروندهها.
خبر سخت گیری سرگرد را خیلی شنیده بودم. با اینکه توحید ظاهرا سخت گیری میکرد و سر و صدای زیادی داشت، اما آنچیزی که فهمیده بودم این بود که محمد، در عین آرامش عجیب جدی بود. امیدوار بودم در این موقعیتی که پیش آمده بود، همه چیز خوب پیش برود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت هفدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فردای رفتن توحید بود. به جایی که نمیدانستیم کجا. تجسس هم نمیشد کرد. بار قبل که بیشتر از حدم جلو رفته بودم حسابی توجیه شدم که بار بعد از چشم پوشی و این چیزها خبری نیست!
تازه رسیده بودم اداره و نشسته بودم پشت میزم که تلفن روی میز فرامرزی زنگ خورد. اطراف را نگاه کردم. فنجان چایاش روی میز بود اما خبری از خودش نبود. خم شدم و تلفن را جواب دادم.
_الو فرامرزی؟
سرگرد بود. گفتم: سلام جناب سرگرد. طاهریام. ستوان فرامرزی نبودن سر میزشون گفتم شاید کار واجبی هست من جواب دادم.
_مشکلی نیست. کجاست فرامرزی؟
اطراف را نگاه کردم. آخر سالن کنار میز چهره نگاری ایستاده بود. با یک نفر که دیروز نامهی احضارش را زده بودیم. گفتم: قربان بخش چهره نگاریه. فکر میکنم با یکی از دوستان مقتول قرار داشتن برای چهره نگاری. صداش کنم؟
گفت: نه نیازی نیست. خودت رو جزئیات پرونده و پیشرفتش مسلط هستی؟ از اول همراه بودی؟
گفتم: بله جناب سرگرد، کاملا!
کوتاه گفت: بیا اتاقم.
و تماس را قطع کرد.
شصتم خبردار شد که چه کاری دارد. قرعهی شانس را از فرامرزی بُرده بودم! قبل از اینکه سر و کلهاش پیدا شود و سوال پیچم کند پروندههای مربوط را برداشتم و رفتم اتاق سرگرد. پروندههای روی میزش بسته بود و انگار منتظر من نشسته بود. احترام گذاشتم و نشستم روی صندلی. لباس شخصی تنش بود و طبق معمول عینک مطالعهاش از بند آویزان بود.
پروندهها را گذاشتم روی میز. گفتم: در خدمتم قربان.
چشم از من بر نمیداشت. نفس عمیقی کشید. گفت: تو این چند ماه نرفتی خونه، نه؟
مکثم را که دید ادامه داد: خونواده شمالن، درسته؟ مادر و خواهر.
آب دهانم را قورت دادم: بله شمالن.
_سایهت سنگینه براشون! شنیدم دانشکدههم بودی کم میرفتی و میومدی. مگه غیر از تو کسیو دارن؟!
_نه آقا.. راستش..
حرف زدن زیر نگاهش مثل بازی با دستگاه دروغ سنج بود. سعی کردم راست بگویم. از راستهایی که میخواهم: راستش مادر و خواهرم خیلی نگرانم میشن همیشه.. هر وقت میبینن منو تا کلی وقت دلتنگن و استرس دارن. کمتر میرم که این دوری اونا رو عادت بده.
جملهام تمام نشده گفت: عادت بده به چی؟ نبودنت؟ چرا نباید باشی؟ چون پلیسی؟ اینهمه پلیس مگه نیستن پیش خونواده و زن و بچهشون؟
_نه آخه..
_زندگی شخصیته، اما طوری راه رو برو که آخر مسیرت نبینی از همهچیت زدی به خاطر یه چیز کوچیکتر! خانواده هیچوقت تکرار نمیشه.
راست میگفت. "خانواده هیچوقت تکرار نمیشد."
گفتم: بله قربان درست میفرمایید.
بدون مقدمه بحث را برد سمت جای دیگری: چطور از هنر رفتی دانشکدهی افسری؟
اخ که کاش تلفن فرامزی را جواب نداده بودم. کاش فرامرزی خودش امده بود اینجا. گور پدر ارتقا و خودنمایی و این چرت و پرتها. خودم را انداخته بودم وسط معرکه و هیچکاری نمیتوانستم بکنم.
خواستم چیزی بگویم که گفت: البته معرفی نامهی خود نوشتت رو خوندم. اما متن با چیزی که خود آدم تعریف کنه فرق داره. میخوام خودت برام بگی!
یخ کردم. یادِ جملهی یکی افسرهای آموزش افتادم. "اعتراف متنی متهم با اعتراف شفاهیش زمین تا آسمون توفیر داره. به اعتراف متنی میشه استناد کرد، ولی یه پلیسِ زرنگ میتونه از اعتراف شفاهی یه چیزایی رو بکشه بیرون که تو هیچ اعتراف کتبی نوشته نمیشه. یه چیزایی که فقط تو چشم آدمه! "
سعی کردم آرام باشم. کف دستهایم را گذاشتم روی زانوهایم. گفتم: من ترم سه عکاسی بودم که انصراف دادم. یعنی دو ترم رو کامل کرده بودم. حقیقتا اوایل دانشگاه بود که به گروههای بسیج دانشجویی نزدیک شدم و یه مقدار که تو دورههای رزمی و آموزشی که شرکت کردم، علاقهم به این کار بیشتر شد. راستش رو بخواید، پدرم..
_خدا بیامرزدشون.
نگاهش کردم. ریز به ریز همه چیز را می دانست!
ادامه دادم: ممنون.. بله، پدرم همیشه از عکاسیم حمایت میکرد، ولی مثل اکثر پدرا میگفت هنر نون و آب نمیشه! میگفت هنر نمکِ زندگیه! تو باید بری سر یه کار درست و حسابی، در کنارش هنرت رو هم دنبال کنی.. نه اینکه زندگیت رو وقف هنر کنی!
_و تو، تو ترم سه فهمیدی کار درست و حسابی پلیس بودنه؟!
_بهش علاقمند شدم قربان..
سر تکان داد: به نظر میاد استعدادش رو هم داری. اما هنوز تجربهت کمه. اگر عجول نباشی آیندهی خوبی در انتظارته.
لبخندِ زورکی زدم: ممنون قربان. حتما.. سعیم رو میکنم.
دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: خب اون پرونده رو بده، و برام بگو تا الان چی ازش گذشته..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت هجدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بلند شدم و پرونده را دادم دستش.
عینکش را زد به چشم. همینطور که ورق میزد گفت: توضیحات خودت رو هم میشنوم.
گفتم: قربان از اول بخوام بگم خدمتتون، حوالی ساعت ۹ شب پنجشنبه، اول مهر، نگهبان پاساژ تماس گرفتن و خبر قتل الهه جوانمردی رو در فضای باز سرویس بهداشتی دادن. بعد از اون گزارش به دست ما رسید و با دستور جناب سروان کار تحقیقات رو شروع کردیم.
سر تکان داد: تا الان چی دستگیرتون شده؟
_قربان اونطور که خانوادهی مقتول گفتن، و همچنین از پیامهایی که عصر اون روز به دوست صمیمیش داده بوده، الهه برای خرید کادوی تولد برای پسری به نام فرزاد رستمی به مرکز خرید رفته بوده.
فرزاد رستمی همکلاسی دانشگاه مقتول هست، رابطهی عاطفی داشتن باهم و خانوادهی الهه، بجز پدرش از این موضوع خبر داشتن.
_فرزاد شب حادثه کجا بوده؟
_منزل قربان. دوربینهای ساختمون و شهادت خانواده و همسایهها اینو تایید میکنن.
عینک مطالعهاش را از چشم برداشت و گفت: کی اونشب با الهه بوده و چرا تو سرویس ازش جدا شده؟
گفتم: دوستش قربان. مونا فرحی همراهش بوده که به گفته ی خودش چون از باشگاه رفته بوده، خسته بوده و بعد نیم ساعت ازش جدا میشه و میره خونه. درست قبل اینکه الهه بره سمت سرویس بهداشتی.
_هیچ سر نخی ندارید؟ از دشمنی؟ کینه؟ رقیب عشقی یا چیزی شبیه به اینا؟
سر تکان دادم: خیر قربان. هنوز نه.
_دوستش از کی داره چهره نگاری میکنه؟
_دوستش میگه وقتی داخل پاساژ بودن، حس میکرد یه پسره هرجا میرن دنبالشون میاد. اونجا اهمیت ندادن ولی خب الان احتمال هرچیزی ممکنه.
گفت: حتما. حتما ممکنه. چهره که شناسایی شد پیداش کنید و بیاریدش اگاهی. کسی هم باهاش صحبت نکنه تا خودم بازجوییش کنم.
_چشم قربان حتما.
پرونده را بست و گفت: از این یه کپی بگیر، اصلش رو بیار بده اتاق من. به کار کردنتون روی پرونده ادامه بدید. به هر نکتهی جدیدی رسیدید حتما و فورا بهم خبر بدید. میخوام این پرونده زودتر حل بشه.
گفتم: چشم قربان. حتما. خیالتون راحت باشه.
تقهای به در خورد و در باز شد. آقا یوسف بود با سینی چای که یک لیوان داخلش بود. آمد تو و لیوان را گذاشت روی میز سرگرد و رفت بیرون.
سرگرد ساعتش را نگاه کرد. بلند شد. لیوان چای را برداشت و میزش را دور زد. لیوان را گذاشت جلوی من: داخل جعبهی روی میز بیسکوییت هم هست. من جلسه دارم میرم و برمیگردم. اومدم گزارش چهره نگاری رو برام بیار. درضمن، آخر این پرونده چند روز مرخصی اجباری داری برای رفتن و سر زدن به خانوادهت. بجنب که زودتر تمومش کنی، وگرنه مجبور میشم برات جایگزین بذارم و وسط پرونده بفرستمت بری!
منتظر جواب من نماند و از در رفت بیرون.
نگاه کردم به جعبهی بیسکوییت روی میز. به لیوان چای. آب دهانم را قورت دادم. بعد از پنج سال، یک چیزی، یک حسی، شبیهِ یتیم نبودن داشتم!
درِ بستهی اتاقش را نگاه کردم. جعبهی بیسکوییت را باز کردم. بوی نارگیل پرت شد توی هوا و قاطی شد با بوی چایی عطری آقا یوسف. اخم کردم. در جعبه را کوبیدم رویش.
لیوان چای را برداشتم و رفتم سمت پنجره. کسی بیرون نبود. چای را ریختم توی حیاط و لیوان خالیاش را برداشتم و از اتاقش رفتم بیرون.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت نوزدهم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
از اتاق محمد که رفتم بیرون، فرامرزی تند تند پلهها را میآمد بالا. سینه به سینه شدیم. نفس نفس میزد. گفتم: چی شده علی؟!
برگهی توی دستش را آورد بالا. پرینت چهره نگاری بود. گفتم: خب؟
_خب؟ ببرم به سرگرد نشون بدم!
مچ دستش را کشیدم: سرگرد نیست رفت جلسه. چیو ببری نشون بدی؟ یه عکسو؟! اول باید استعلامش رو بگیریم.
و بردمش سمت پلهها.
تند تند پلهها را میرفتم پایین و کنارم میآمد: ولی من مطمئنم خودشه! قیافهشو نگا! داد میزنه قاتله شغال!
چپ چپ نگاهش کردم. رفتیم سمت میز بچهها و چهرهاش را دادیم برای استعلام. جوان ۲۵ سالهای بود ساکن همان خیابانهای اطراف پاساژ. برعکس فرامرزی بعید میدانستم کار خودش باشد. مجوز و حکمش را با هماهنگی گرفتیم و دوتایی رفتیم سراغش. خانه بود. حکم را نشان دادیم و بردیمش اداره. سرگرد هم از جلسه برگشته بود گفت ببریمش اتاق بازجویی. سرگرد و پسر توی اتاق و ما، نشستیم توی اتاق کنترل.
اول وقتی سرگرد شروع کرد، پسر هیچ چیز را گردن نمیگرفت و مدام میگفت چیزی یادش نمیآید. از حالتهایش میشد فهمید کاملا متوجه موضوع است اما اصلا زیر بار نمیرفت. سرگرد که موضوع قتل الهه را گفت، خشکش زد. چند ثانیه خیره نگاه کرد و بعد زد زیر گریه. گفت در مغازهی لوازم آرایشی فروشی دوستش بوده که الهه و دوستش را دیده و از الهه خوشش آمده. راه افتاده دنبالش میخواسته یک جای خلوت گیرش بیاورد و با او صحبت کند اما توی شلوغی پاساژ و طبقهها گمش میکند.
فرامرزی را نگاه کردم. گفتم: چیشد سرکار؟ ولش کنیم بره یا به نظرتون نگهش داریم؟!
سر بالا انداخت: نچ.. این نیست!
سرگرد هنوز توی اتاق داشت حرف میزد. به پسر گفت همین اطراف باشد و فعلا از تهران بیرون نرود و برای مراجعات بعدی آماده باشد.
من احساس میکردم ماجرا باید پیچیده تر از این حرفها باشد اما هنوز به چیز دندان گیری نرسیده بودیم.
برگهی گزارش را برداشته بودم و توی راهرو منتظر سرگرد ایستاده بودم برای امضا که صدای گریهی بلندی حواسم را به ته سالن جلب کرد.
_توروخدا. سرکار توروخدا. تو رو جون عزیزت. تو رو امام حسین نبر. تو رو قرآن.
پسر هفده هجده سالهای که دستش دستبند شده بود به دست سرباز، خودش را به هرچیزی که سر راهش میرسید گیر میداد تا جلوتر نرود.
رفتم جلو: چیشده محمدی؟ چیکار کرده؟
پسر با دست آزادش مچم را چسبید: توروخدا جناب سروان تو رو خدا من کاری نکردم. تو رو امام حسین مامانم بفهمه سکته میکنه. منو همین امشب اعدام کنید ولی نگید به مامانم. تو رو امام حسین آقا توروخدا!
سرباز مچ دست پسر را چنگ زد و از من جدایش کرد و گفت: شیشه داشته همراهش قربان. مصرف شخصی هم نبوده برای فروش داشته تو پارک گرفتیمش.
پسر دوباره چنگ زد به لباسم: گه خوردم جناب سروان گه خوردم. برا من نبود. توروخدا. منو بکشید امشب ولی به مامانم نگید. توروخدا نگید.
سرباز رو به من گفت: با اجازه قربان. و پسر را کشان کشان برد سمت ته سالن. نگاهم به پسر بود. تکیه دادم به دیوار.
چند ماهی از فوت بابا میگذشت و قلب یگانه تازه کمی آرام گرفته بود. مامان دنبال کار بود اما از طرفی نمیتوانست یگانه را تنها بگذارد توی خانه. تابستانِ بین مدرسه و دانشگاه بود و من، در به در دنبال کار. عکاسی خیابانی پولِ تاکسی و اتوبوسم را هم در نمیآورد. هر آتلیهای که سر میزدم سابقه کار میخواست که من نداشتم. رزومه و عکسها و کارهای خوبم را هم که نشان میدادم، میزند توی سر مال و میخواستند مُفت بری کنند. باید از صبح تا شب توی آتلیه کار میکردم برای یک دهم پولی که از مشتری میگیرند. نمیخواستم! قبول نکردم. من پول لازم داشتم. پولِ زیاد. داروهای یگانه از دستمزد ناچیزی که میخواستند به من بدهند در نمیآمد.
شروع کردم به تبلیغ جاهای مختلف. یک آلبوم از عکسهای ژورنالی که گرفته بودم برداشتم و راه افتادم توی خیابان. اطراف محضر ها و تالارها راه میرفتم جلوی آدمها را میگرفتم و خودم را تبلیغ میکردم. اما هیچکس اعتماد نمیکرد! عکسهای توی آلبوم آب از لب و لوچهشان راه میانداخت اما همهشان دنبال آتلیه بودند. خیال میکردند نمیتوانم کار را در بیاورم. هرچه اصرار میکردم همینجا توی خیابان اجازه بدهید یک عکس بگیرم تا کیفیت کار را ببینید قبول نمیکردند. اگر خیلی میخواستند معرفت به خرج بدهند و دلم را نشکنند یک شماره میگرفتند و میگفتند زنگ میزنیم و میرفتند در امانِ خدا!
یکماه همینطور گذشت و ورقهای قرص یگانه یکی یکی داشت خالی میشد. هر شب که میرفتم خانه، مامان میپرسید که کار چطور بوده؟ و من هرشب دروغ میگفتم عالی!
میترسیدم از اینکه مامان برود سر کار. اصلا بدنم میلرزید وقتی میدیدم دور آگهی های کار در منزل خط کشیده. حاضر بودم بمیرم و مامان نرود سراغ این چیزها. حاضر بودم تا آخر عمر شبها نان خشک بخورم، ولی مامان نرود سمت این چیزها. شبی که مامان نسخهی داروهای یگانه را داد دستم، برایم شد بلندترین شبِ آن روزها. بعد از بابا بیمهمان قطع شده بود. اسم داروها را گوگل میکردم تا قیمتشان را در بیاورم. هرچه حساب و کتاب میکردم، پولم حتی نمیرسید از هر کدامشان یک ورق بخرم.
ساعت از دوازده گذشته بود و من هنوز نخوابیده بودم. هیچ راهی نبود برای خریدن داروهای یگانه. گوشی را برداشتم و شمارهی شاهین را آوردم. نوشتم: بیداری داداش؟
به یک دقیقه نشده زنگ زد. صدای گوشی را قطع کردم و رفتم توی حیاط. همهاش میترسیدم نکند مامان بیدار شود. رفتم تاریک ترین گوشه و جواب دادم: سلام!
_به سلام! پارسال دوست امسال آشنا! بگو جانم، چیکار داری باهام که زنگ زدی؟!
شرمنده شدم. نالیدم: نگو شاهین..
_نگم؟! چرا نگم؟! والا مامان شما عارش میومد پسر یکی یه دونهی ترتمیزش با شاهین بگرده! براش کسر شان بود! چیکار داری زنگ زدی؟!
میدانستم قرار است حسابی سرکوفت بخورم. ولی چارهای نبود. گفتم: شاهین پول لازمم.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد غش غش خندید: گرفتی مارو لامصب؟! چقد پول میخوای مگه که بابات نداره فک کردی من دارم؟! گفتم شاید پارتی گرفتی بارِت خالی بوده اومدی سراغ من!
سکوت کرده بودم. گفت: الو؟! هستی؟!
آرام گفتم: هستم شاهین.
_لالی پس چرا؟! پول میخوای برا چی؟ با بابات قهر کردی؟! خاک بر سرت آدم با اون بابا قهر میکنه؟! من باید با بابای کفتربازم قهر کنم که خیری که ازش بهم میرسه اینه که تهِ چایی شیرهشو میده من بخورم! نه تو که اگه باهاش قهر کنی به این فلاکت میوفتی خره!
رفتم بین حرفش: بابام مُرده شاهین!
بغضم ترکید. عصبانی بودم. از خودم. شاهین. بابا. داد زدم: مرده بابام. دوماهه مرده. کارخونه ورشکست شد. هرچی داشتیم و نداشتیم دادیم بدهکارا. شاهین زنگ نزدم قصه بگم. پول داری بهم بدی یا نه؟ نداری قطع کنم!
به تِته پِته افتاد: ز.. زر نزن یادی! دا.. داری زر مُف میزنی مگه نه؟
باران گرفته بود. خودم را کشیدم زیر شاخههای درخت. دیگر مهم نبود مامان صدایم را میشنود یا نه. گفتم: شاهین پول میخوام. پول زیاد. دارم بیچاره میشم شاهین. خواهرم مریضه!
صدایش از بین صدای رعد و برق آمد: فردا بیا دم خونه بهت بدم.. بیا فردا!
دستی گذاشته شد روی شانهام. از جا پریدم و برگشتم سمتش.
_حواست کجاست؟ هرچی صدات میکنم نمیشنوی!
نفس عمیقی کشیدم و ته سالن را نگاه کردم. خبری از سرباز و نوجوان نبود. سرگرد منتظر نگاهم میکرد. دهانم خشکِ خشک شده بود. برگه را آوردم بالا و گفتم: منتظر امضای شما بودم قربان..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیستم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برگهی امضا شده را داد دستم و رفت. صدای پسر هنوز توی گوشم بود. یاد شاهین افتاده بودم. چند سالی بود که ندیده بودمش. از همان وقتها که تصمیم گرفته بودم بیایم سمت دانشکدهی افسری. از همان وقت ها که بریده بودم از خیلی چیزها.
دلم برای شاهین تنگ شده بود! شاهینی که نمیدانست چارهسازیاش بیچارهام کرده بود!
آن شب تا صبح خوابم نبرد. آفتاب که زد از خانه رفتم بیرون و شاهین را از رخت خواب کشیدم دم در. موهای بلندش آشفته بود و زیرپوش سفیدش چسبیده بود به تنش.
در حیاط را باز کرد و گفت: بیا تو.
سر انداختم بالا: پول بیار برم.
دستم را گرفت و کشید توی خانه. تکیه دادم به دیوار آجری. نشست لب حوض خالی: چیزایی که دیشب گفتی چرت نبود؟
نگاهش کردم. گفت: جون شاهین. این تن کفن شه چرت نگفتی؟
گفتم: شاهین بیچاره شدیم. انقد حرف نکش ازم. حوصلهی حرف زدن ندارم.
پنجه کشید توی موهایش: لعنت به این زندگی نکبتی. خب چیشد یهو؟ ینی چی ورشکست شدین؟ الکیه مگه؟
تکیه ام را از دیوار گرفتم: شاهین بخدا یه روز میام از اول تا اخر قصهی بدبختیمو برات میگم. الان میخوام برم. پول میخوام.
سر تکان داد و بلند شد. همانطور که میرفت سمت خانهی قدیمی گفت: تو که نمیای، نه؟ بشین بیارم.
چند دقیقه بیشتر نشد که با یک بسته مشکی برگشت و داد دستم. بستههای اسکناس پنج تومانی و دو تومانی را از پلاستیک کشیدم بیرون. خیلی بود. نگاهش کردم: خیلیه..
_نوش جونت. بعدا از حلقت میکشم بیرون.
پول ها را گذاشتم توی کیف دوشیام: ممنون شاهین. جبران میکنم.
_ کجا مشغولی؟ هنوز عکاسی میکنی؟
گفتم: آره.. انگار نه انگار.. هیچی نمیشه.
_ نمیتونی بچرخونی اینطوری که!
سر بالا انداختم: دارم لِه میشم شاهین!
لب هایش را کشید توی دهان. بعد از چند ثانیه گفت: کار دارم برات، میخوای؟
اخمهایم را کشیدم توی هم: من کثافت کاری نمیکنم!
عصبی شد. کیف را از دستم کشید بیرون و بستهی پول را دراورد: کثافت کاری نمیکنی پس پول کثافت کاری هم به دردت نمیخوره! برو بیرون. برو دم مسجد وایسا گدایی کن پول طیب و طاهر به دست بیار!
زیر لب گفتم: شاهین..
_ها؟ چیه؟ کار شاهین بده ولی پول شاهین خوبه؟ اگه کثافت کاریه چرا داری پولشو میبری؟!
داد کشیدم: مجبورم عوضی! مجبورم!
کبوترها از گوشهی حیاط پرواز کردند. نگاهشان کردم.
شاهین گفت: خوب شد؟ چرا عَر میزنی؟ الان بابام از پشت بوم میاد دهنتو سرویس میکنه.
بستهی پول را کوبید به سینهام: ببرش. نوش جونت. حالا حالا ها هم نمیخوام پس بدی. ولی اگه باز گیر کردی بیا اینجا بهت بگم چیکار کنی. ما زندگیمون پر از کثافته! یه ذره بیشتر پول کثافت بیاد توش، فرقی به حالمون نداره! تو مثل من نبودی نمیفهمیدی! ولی الان توهم زندگیت پر از کثافته!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و یکم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
شاهین راست میگفت. پول کثیف با کار کثیف فرق نداشت. گاهی فکر میکنم همان داروهایی که با پول شاهین برای یگانه گرفتم، بدترش کرد.
شاهین را از دبیرستان میشناختم اما سال آخر با او صمیمی شدم. هر گَندی که بود، بامعرفت بود و من، بندهی معرفت! بابا هیچوقت با دوستهایم کاری نداشت، اما بار اولی که شاهین را دم خانه دید تا شب توی خودش بود. فهمیده بودم از شاهین خوشش نیامده، اما چیزی نمیگفت. شب موقع خواب، وقتی چراغ را خاموش کرده بودم آمده بود دم اتاق. با یک لیوان آب خنک. آب را گذاشت کنار تختم و نشست روی تخت. من هم نشستم. دل دل میکرد. خیال کردم میخواهد بگوید قید شاهین را بزن اما نگفت. فقط گفت "بابا جان، حواست باشه سایهی کی میفته رو سرت. آدما با سایههایی که میفته روشون شناخته میشن. سایهی رو سرت اگه سنگین باشه، نمیذاره بزرگ بشیا!" و رفت.
منظور بابا را فهمیدم اما خودم را زدم به آن راه.
اما مامان با بابا فرق داشت! مامان که یک بار شاهین را دم خانه دید، قیامت کرد! با شاهین دم حیاط ایستاده بودیم و حرف میزدیم. هرچه میگفتم توی کوچه سیگار نکش مراعات نمیکرد. تند تند میکشید و دودش را میفرستاد توی هوا. مامان رفته بود خرید و فکر نمیکردم زود برسد اما رسیده بود. اخم کرد و خواست برود تو که شاهینِ بخت برگشته گفت: سلام خاله!
مامان برگشت سمتش. اخم ریزی کرد. بوی دهان شاهین برای من عادی شده بود اما انگار مامان خوب شناخت. سلامی زیر لب گفت و رفت تو. رفت تو و منتظر ایستاد تا من بروم. بعد قیامتی کرد که شاهین و رفاقت و معرفتش را بوسیدم و گذاشتم کنار. گذاشتم کنار تا آن روز. آن روز که آن پولها را گرفتم.
شاهین شراب پخش میکرد. خودش درست میکرد و خودش هم پخش میکرد. چند باری هم برای من یک بطری آورد اما من نگرفتم. حتی وقتی فکر کرد میترسم ببرم خانه، برایم ریخت توی بطری های کوچک آب میوه، اما قبول نکردم. جدا از هرچیزی، خانه ای که یگانه تویش زندگی میکرد جای این چیزها نبود.
پنج میلیونی که شاهین داده بود مثل برق خرج شد و من مانده بودم و بدهی به شاهین و خانه ای که باید اداره میکردم.
بی پولی رسیده بود به مغز استخوانم.
حتی مامان قید منت فامیل را زده بود و رفته بود خانهی عموها و داییهایی که چند سال ندیده بودمشان. عموها و داییهایی که با ازدواج مامان و بابا موافق نبودند و حالا که ورقِ زندگی ما برگشته بود، همه یک "دیدی گفتم اخرش چی میشه" پرت میکردند توی صورت مامان.
همهی فکر و ذکرم یگانه بود. یگانهای که استرس برایش سم بود.
چند شب با خودم کلنجار رفتم. بالا و پایین رفتم. فکر کردم. توی اینترنت مطلب خواندم و آخرسر، خودم را قانع کردم که به من ربطی ندارد! اینکه کسی وُدکا بخورد یا شراب یا هر کوفت دیگر، به من ربطی ندارد! خودش میداند و زندگیاش. تصمیمم را گرفته بودم بروم پیش شاهین و همکارش شوم.
زنگ زدم و گفتم میخواهم ببینمش. تا این را گفتم خندید و گفت میدانست زنگ میزنم. گفت غروب بروم خانهشان.
خانهای که آنقدر کوچک و کثیف و قدیمی بود که یک روز حالم بهم میخورد واردش شوم، حالا شده بود خانهی آرزوهایم. در آهنی حیاط نیمه باز بود. زنگ زدم. صدایش از حیاط آمد: بیا تو درم ببند.
رفتم تو. توی حیاط ایستاده بود و ذغال میگرداند. رد ذغال رکابی سفیدش را ریز ریز سوراخ کرده بود. ذغالِ سرخ شده توی یک مسیر دایرهای دور سرش میچرخید. گفت: بیا بشین الان یه قلیون برات میزنم بری فضا.
گوشهی حیاط زیلوی زهوار در رفته ای پهن بود. بستهی چیپس و اب میوه و ماست هم افتاده بود یک گوشه.
پاهایم درد میکرد. رفتم روی زیلو نشستم. آمد کنارم. ذغالها را چید روی قلیان و گفت: کار خوب رو کردی اومدی. من خر قبلا میخواستم کارمو ول کنم بیام بگم بابای تو، توی کارخونهش بهم کار بده! خوبه اینکارو نکردما! و اِلا الان دوتایی اویزون یه عنتر دیگه بودیم!
و زد زیر خنده.
آب دهانم را قورت دادم: چیکار باید بکنم شاهین..؟ مشتریشو تو داری؟
دستش را گذاشت روی زمین و خم شد سمتم: هن؟ مشتری چی؟!
با سر به پلاستیک مشکی که بطری تویش مشخص بود اشاره کردم: مشتری همینا رو دیگه..
ابروهایش را داد بالا: حالا کی گفته من تو کار خودم سرِ خر میخوام؟!
اخم ریزی کردم: پس..؟! چی گفتی اون روز که کار داری برام..؟!
لولهی قلیان را وصل کرد و یک دم عمیق گرفت. فوت کرد توی هوا: آخیییش! اصن عشق و صفا تو قلیونه! سیگار چیه، برا بچه سوسولاس!
زدم به پایش: شاهین با توام!
نُچی کرد و چپ چپ نگاهم کرد. گفت: یکی از مشتریام، یه یاروییه قبلا بهم گفت میتونم جنس بگیرم، به مشتریای خودم بفروشم. گفت چون مشتریشو من دارم، جنس خوب آب میشه. منتها من قبول نکردم. راستشو بخوای دو سه باری آوردم، نتونستم بفروشم. کار من نیست! منو که میشناسی؟! لَشَم! تو خونه بشینم، ملت بیان یه بطری ازم ببرن. ولی اینا رو نتونستم آب کنم.
ولی تو اگه بخوای میتونی. معرفیت میکنم بهش. پولش خوبه. بستههاشن کوچیکه. واسه شروع انقدی کم بهت میده که اگه گیرم افتادی پات خیلی گیر نباشه. جربزه داشته باشی بارتو بستی! چی میگی؟!
زل زده بودم به شاهین. هی دم میگرفت و هی دود پرتقالی را فوت میکرد توی صورت من. لولهی قلیان را جلوی صورتم تکان داد: هوی، نفله! با توام! چی میگی؟!
آرام لب زدم: مَواد..؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اینجا نظراتتون رو بگید؛
https://daigo.ir/secret/11217115919
و اینجا میخونیمشون؛
@hamvatanunknown 🌱