#قصهی_بینام
[پارت بیست و دوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
کار تحقیقات پرونده جدیتر پیش میرفت. پسرک را زیر نظر داشتیم اما تقریبا مطمئن بودیم کار او نیست. من و فرامرزی یکی یکی با دوستان الهه حرف میزدیم تا به سرنخی برسیم. من مطمئن بودم، قتل الهه اتفاقی نیست. الهه توی یک اتاقک سرویس بهداشتی در بسته، که درش قفل بود کشته شده بود. یعنی یا الهه بعد از چاقو خوردن در را قفل کرده بود، یا قاتل، از بالای در پریده بود بیرون. اولی امکان نداشت، میماند دومی!
بررسی دوربین های پاساژ هم چیزی عایدمان نکرده بود. اما ما دست بردار نبودیم.
وقتهایی که بیرون اداره بودم فکرم آزاد تر بود. با اینکه صحبت با خانوادهی الهه راحت نبود و دیدن گریههای مادرش عذابم میداد، اما هرچه که بود، از بودن توی اداره راحت تر بود.
اصلا انگار دنیا قصد کرده بود به عذاب دادن من. پایم را که میگذاشتم توی اداره، یکی را میدیدم شبیه خودم. بیچاره، خسته. یکی شبیه خودم، با این تفاوت که من مثل اینها گیر نیفتاده بودم.
دانشگاه شروع شده بود. ترم اول. شاهین من را معرفی کرده بود به هومن. نمیدانستم اسم واقعی اش همین است یا نه. فقط یک شماره داشتم و یک اسمِ هومن! از ترسم، از یک کیوسک تلفن با شمارهاش تماس گرفتم. رمزی که شاهین داده بود را گفتم. قرار گذاشت توی یک پارک و به همین سادگی پای من باز شد به فروش مواد مخدر.
نشسته بودم روی نیمکت پارک. تمام تنم داشت میلرزید. اگر یک پلیس از صد متریام رد میشد میفهمید چه مرگم است. زانوهایم میپرید بالا. داشت گریهام میگرفت. اصلا نمیدانستم جنس ها را که بگیرم، قرار است چه غلطی کنم. افتاده بودم توی یک راه یک طرفهی لعنتی. داشتم توی ذهنم همهی اتفاقات را مرور میکردم که بی هوا یکی نشست کنارم. هینِ بلندی گفتم و از جا پریدم. پسر جوانی نشسته بود کنارم. هِدسِتش دور گردنش بود و صدای موسیقیاش انقدر بلند بود که به گوش من هم میرسید. خودم را جمع و جور کردم. همانطور که نگاهش به روبرو بود گفت: سروش تویی!؟
یاد حرف شاهین افتادم "بهشون گفتم اسمت سروشه".
برگشتم سمتش و خواستم بگویم بله که گفت: برگرد اونور احمق. اروم جواب منو بده.
تازه متوجه دوچرخهای که کنارش بود شدم. دست برد و قمقمهاش را برداشت. پا روی پا انداخت و هدستش را گذاشت روی گوشش. صدایش را کم کرد. زیر لب گفت: سروشی؟
مثل خودش رو به رو را نگاه کردم: آ آره.
_پین کد؟
_ شاهینِ مست و ملنگ.
قمقمه را گذاشت سر جایش. پایش را آورد بالا و گذاشت روی زانوی دیگرش تا بند کفشش را مرتب کند. سرپایین گفت: میزارم رو نیمکت بلند شدم برش دار. ۵ تا یه گرمیه. هر بسته رو صَد بده. آخر هفته سیصد ازت میخوام، باقیش سودته. آقا هومن با هیشکی اینطوری نسیه کار نمیکنهها. شاهین سفارشتو کرده. جنساش آقا هومنو نمک گیر کرده!
آب دهانم را قورت دادم. فکرش را هم نمیتوانستم بکنم. هر لحظه منتظر بودم از خواب بیدار شوم. از کابوس وحشتناکی که دستش را گذاشته بود روی گردنم و هِی فشار میداد. انگار توی یک شبِ گرم و دَم دار، بختک افتاده بود روی سینهام و هرچه تقلا میکردم داد بکشم، شدنی نبود. بیدار شدن از آن کابوس وحشتناک، شدنی نبود!
صدایش را شنیدم: بِپا گمشون نکنی! شمارهتو بگو.
نگاهش کردم. غرید: نگام نکن! بگو شمارهتو.
شماره را آرام گفتم. بدون آنکه جایی بنویسد حفظش کرد و بعد بلند شد و سوار دوچرخه شد و رفت.
نفسم را رها کردم. میترسیدم اطرافم را نگاه کنم. همانطور که خیره بودم به حوض خالی وسط پارک با دست چپم کشیدم روی نیمکت. بستههای کوچک آمدند زیر دستم. گرفتمشان توی مشتم و یک قطره اشک از چشمم چکید پایین.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
|هموطن| 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و سوم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
توی ماشین منتظر فرامرزی نشسته بودم. ساعت ۱۰ بود و باید زودتر میرسیدیم جایی که میخواستیم.
پشت فرمان نشسته بودم و با دستم ضرب گرفته بودم روی دنده. در باز شد و فرامرزی خودش را انداخت روی صندلی. نفس نفس زنان گفت: ببخشید، ببخشید، روشن کن بریم!
لبهایم رو روی فشار دادم و استارت زدم. رفتیم محل کار یکی از دوستان الهه. بازبینی فیلم بازجوییاش مشکوکمان کرده بود. سرگرد فرستاده بودمان برای بازجویی در محل. رو به روی ساختمان آژانس هواپیمایی ایستادیم. از پشت شیشه دختر را دیدم. رفتیم داخل.
نشستیم روی صندلی های انتظار. هنوز ما را ندیده بود. جلف تر از روزی بود که آمده بود اداره. از اشکهایی که میگفت کنترلی رویشان ندارد خبری نبود. خط چشم بلندی کشیده بود و رژ لب تیرهاش چهرهاش را زنانه تر کرده بود. فرامرزی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت: مگه دو سه روز پیش زار نمیزد تو اداره؟ چه چیتان پیتانی کرده! ادم دوستش میمیره انقد زود یادش میره؟!
با آنکه ذهن خودم همان خط ذهنی فرامرزی را دنبال میکرد، اما هنوز مطمئن نبودم. گفتم: شاید محل کارشون گیر میدن به آراستگی. بلاخره آژانس هواپیماییه.
سر گرداند و دخترهای پشت میز را نگاه کرد. انگار رفته بودیم سالن شو. زیر لب گفت: هوم! آره احتمالا.
داشتیم حرف میزدیم که یکی از دخترهای پشت میز گفت: بفرمایید آقایون، در خدمتم.
فرامرزی گفت: ممنون خانوم، ما با همکارتون کار داشتیم.
دختر پشت پلکی نازک کرد: آها! باشه.
مراجعه کننده که از روی صندلی رو به روی سارا، دوست الهه بلند شد، با فرامرزی رفتیم سمتش.
هنوز نگاهمان نکرده بود و سرش توی کامپیوتر بود. گفت: ببخشید لطف کنید به همکارا مراجعه کنید من کار ثبتم هنوز تموم نشده.
بی توجه نشستم روی صندلی. سرش را آورد بالا و گفت: عرض کردم خدمتتون که..
بین حرفش جاکارتی ام را باز کردم و کارتم را گرفتم جلویش. نگاهش را بین من و فرامرزی چرخاند. تای ابرویش را برد بالا و گفت: بفرمایید!؟
گفتم: میخواستیم چند دقیقهای باهاتون صحبت کنیم، اینجا راحتید یا جای دیگه؟
سعی میکرد آرام باشد. این را از دستهای لرزان و صورت بیخیالش میشد فهمید. گفت: من که تو اداره پلیس حرفامو زدم. گفتن دیگه مشکلی نیست.
سر تکان دادم: یه گپ دوستانه ست، برای پیدا کردن قاتل دوستتون! تمایلی به این کار ندارید؟
منتظر بودم یاداوری قتل الهه منقلبش کند اما نشد. خودش را روی صندلی جمع و جور کرد: حرفای من اگه میخواست کمک کنه میکرد.
فرامرزی خواست حالیاش کند دلبخواهی نیست: خانوم همینجا صحبت کنیم باهاتون یا جای دیگه مدنظرتونه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@Hamvataan 🌱
#قصهی_بینام
[پارت بیست و چهارم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
دختر تکانی در جایش خورد و اطرافش را نگاه کرد.
آب دهانش را قورت داد و گفت: اگه اصرار دارید میتونیم بیرون صحبت کنیم.
فرامرزی دستش را گذاشت روی میز: آفرین! اصرار داریم!
دختر بعد از صحبت با اتاق رئیس و احتمالا هماهنگی برای مرخصی ساعتی همراهمان از آژانس آمد بیرون.
دستش را گرفت سمت انتهای خیابان و گفت: یه کافهی کوچیک اونجا هست میتونیم بریم اونجا
فرامزی مرا نگاه کرد. پوزخند زد: خانوم توجیهن جناب سروان؟! پیک نیک میریم یا بازجویی؟!
با ابروهای بالا سرفته فرامرزی را نگاه کردم. لباس شخصی تنمان بود و درجه مشخص نبود.
از نگاه هراسان دختر که خیابان را میپایید استفاده کرد و چشمکی زد. سر تکان دادم و گفتم: ماشین هست، اگر راحت نیستید همینجا تو این پارک بغل خوبه.
دختر گفت: بریم پس همین پارک.
نشستیم دور یک میز شطرنج قدیمی بین درختها. گفت: بفرمایید. من همهچیو بهتون گفتم اما حالا که اصرار میکنید بگید چی باید بگم؟
فرامرزی دستهایش را توی هم گره کرد و گفت: گفتید رابطهی الهه و فرزاد جدی بوده و همدیگه رو دوست داشتن درسته؟
فقط سر تکان داد.
گفتم: یه جا از صحبتهاتون گفتید الهه عاشق فرزاد نبود، ولی اونو یه ادم متعادل برای زندگی میدید.
کلافه جواب داد: بله، الان چیزایی که من گفتم رو دارید به خودم میگید؟!
دستم را اوردم بالا تا ارام باشد. گفتم: تو بازجویی بین حرفهاتون، وقتی ازتون میپرسن تو زندگی الهه مشکلی وجود داشته یا نه، شما جواب میدید الهه دانشگاهش رو میرفت، خانوادهی خوب داشت، عشقش برگشته بود، چرا باید مشکلی وجود داشته تو زندگیش!؟
سکوت کرد. گفتم: گفتید الهه عاشق فرزاد نبود و اینجا از برگشت عشق حرف زدید. کروم عشق؟!
خندهای کرد: ای بابا! منو از کار و زندگی انداختید که بگید فرزاد عشقش بوده یا پارتنرش یا دوست پسرش یا نامزدش؟ چه فرقی میکنه! الان بحث اینه که اونا عاشق هم بودن یا نه؟!
فرامرزی دستش را کوبید روی پرونده: نه خانم، بحث اینه که آقای فرزاد رستمی هیچ جا نبودن که بخوان برگردن. طی صحبتهای خودشون هم گفتن هیچوقت دوری یا کدورتی وجود نداشته بینشون و مرحومه. پس واژهی برگشتِ عشق اینجا معنایی نداره..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت بیست و پنجم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
رنگ دختر پریده بود، بدتر شد. حتم داشتم چیزهایی میداند. این پنهانکاری بیش از حدش، داشت مطمئنم میکرد خبرهایی که میداند، بیشتر از اخبار شخصیست.
گفت: من حرفام همونایی بود که گفتم آقایون.
صدایش میلرزید اما تمام تلاشش را میکرد بی خط و خش صحبت کند. ادامه داد: شما هم چیزی پیدا نکردید، برای اینکه خودتون رو توجیه کنید افتادید دنبال دوتا جملهی پس و پیش. الانم اگر حرفی برای زدن داشتید تو پارک با من صحبت نمیکردید، دستبند به دست میبردید کلانتری!
از روی صندلی بلند شد و گفت: روزتون بخیر.
و از مسیری که امده بودیم از پارک بیرون رفت.
علی زیر لب چیزی گفت و بلند شد تا برود دنبالش. مچش را گرفتم: بشین. ما وظیفهمون تا همینجا بود.
دستش را سمت دختر گرفت و گفت: این از ترس اینکه نریم جلوتر اینطوری کرد! از ترس اینکه بیشتر نپرسیم. یه گوشمالی ببینه نُطقش باز میشه.
سر بالا انداختم: ما تا همینجا باید میومدیم علی. بیشترش با سرگرده! بریم.
با اکراه بلند شد و همراهم آمد. رفتیم سمت اداره. نشسته بودیم توی ماشین و فرامرزی پشت فرمان بود. آرنجم را تکیه داده بودم به پنجره و بیرون را نگاه میکردم. برگشتم سمتش و گفتم: چرا میگی سروان؟! من سروانم؟!
تک خندهای کرد و گفت: کلاس داره اخه!
سری به تاسف تکان دادم: سرگرد حسنی بفهمه کلاس رو نشونت میده!
خندید و چیزی نگفت. تا اداره ماشین ساکت بود. از همان راه خواستیم برویم اتاق محمد که جلسه داشت. رفتیم دپارتمان خودمان. آقا یوسف که از دور دید برگشتیم، با یک سینی چای و یک پیشدستی بیسکوییت آمد سمتمان. چای را تعارف کرد. پیشدستی بیسکوییت را برداشت و مستاصل نگاهمان کرد: کجا بزارم اینو؟!
فرامرزی دستش را برد جلو و پنج، شش تا بیسکوییت برداشت و گفت: من همین بسمه، بقیه رو بذار رو میز طاهری.
آقا یوسف چپ چپ نگاهش کرد و پیشدستی نیمه خالی را گذاشت روی میز من و همانطور که زیر لب غرغر میکرد، رفت.
چای به نصفه نرسیده بود که تلفن روی میز من زنگ خورد. جواب دادم. محمد بود.
_برگشتید طاهری؟ چه خبر؟
گفتم: بله آقا، اومدیم دم اتاقتون گزارش بدیم جلسه داشتید. الان پشت گوشی بگم خدمتتون؟
جواب داد: نه بیا اتاقم.
فرامرزی ایستاده بود و از بالای پارتیشن بین میز من و خودش، من را نگاه میکرد.
گفتم: خودم بیام آقا؟
گفت: آره منتظرم. و تماس را قطع کرد.
فرامرزی گفت: سرگرد بود؟ چی گفت؟ چرا نگفتی بهش؟
همانطوری که بلند میشدم جواب دادم: گفت برم اتاقش.
با ابروهای بالا رفته گفت: خودت فقط؟! من نیام؟
شانه بالا انداختم: اره گفت من برم.. تو خسته ای، استراحت کن ناهارو بزن تا بعد بریم سر باقی کارا.
و منتظرش نماندم و رفتم سمت اتاق محمد.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت بیست و ششم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
از دپارتمان رفتم بیرون. مطمئن بودم کارد به فرامرزی بزنی خونش در نمیآید. هم درجه بودیم ولی سابقهاش از من بیشتر بود. سرش پر بود از سودای پیشرفت و ترفیع! اما پیش چشمش من داشتم میرفتم جلوتر.
رسیدم به اتاق محمد و در زدم. گفت: بیا تو.
رفتم داخل و احترام گذاشتم. دست به سینه ایستاده بود کنار پنجره و بیرون را نگاه میکرد.
گفتم: سلام قربان.
برگشت سمتم و سر تکان داد. زیر لب سلامِ ریزی گفت.
گفتم: رفتیم آقا. دختره به نظر ترسیده میومد. اصلا هول کرد وقتی ما رو دید. اما چیزی نگفت. چون حکم نداشتیم و نیاورده بودیمش اداره یکم خیالش راحت بود و زود رفت. حس میکرد دستمون خالیه. ولی من احساس میکنم چیزایی میدونه و نمیگه!
سر تکان داد: قطعا یه چیزایی میدونه. میخوام زیر نظر بگیریدش. تو و فرامرزی. فعلا نمیتونم دسترسی برای شنود بگیرم. میگن مدارک کمه برا شنود. ولی شما حواستون باید بهش باشه. باقی کارهای پرونده رو بسپرید به بقیه بچهها. زوم بشید رو این ماجرا.
تند سر تکان دادم: چشم قربان. حتما.
نفس عمیقی کشید: میتونی بری.
احترام گذاشتم و عقب عقب از اتاق رفتم بیرون.
از پله ها میآمدم پایین که گوشی دوبار توی جیبم لرزید. دو پیام جدید. اولی دانیال بود: از خورشید فروزان به ستارهی سهیل، کجایی؟ یادی از فقیر فقرا کن.
دلم برایش تنگ شده بود. از وقتی با دنیا رفته بودیم خرید دوربین خیالم راحت تر شده بود! احساس میکردم عشقِ زودگذرِ من از سرش افتاده.
جواب ندادم. گذاشتم تا بعد از ساعت کاری به دانیال زنگ بزنم.
رسیده بودم دپارتمان خودمان. رفتم سراغ پیام دوم. یک شمارهی ناشناس و یک پیامِ آشنا! "در اولین فرصت تماس بگیر".
تنم یخ کرده بود. دست دیگرم را مُشت کردم.
صدای محمد را از پشت سرم شنیدم: یادمان این پوشه رو هم بده به بچههای کامپیوتر.
پریدم از جا. گوشی را اوردم پایین. محمد با مکث نگاهم کرد. آب دهانم را قورت دادم. سرش را به معنای "چیشده" تکان داد. پوشه را از دستش گرفتم و گفتم: بله آقا. چشم. و از تیررس نگاهش دور شدم و وارد بخش شدم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#قصهی_بینام
[پارت بیست و هفتم]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
نفهمیدم چطور پرونده را دادم به بچههای کامپیوتر و تا آخر وقت اداری آنجا دوام آوردم. فقط کار که تمام شد خودم را پرت کردم بیرون از اداره. ترس همهی وجودم را گرفته بود. شب و روز خودم را برای مواجهه با این اتفاق آماده کرده بودم، اما حالا که رو به رویش ایستاده بودم همه چیز طور دیگری بود.
دانیال که جواب پیامش را نداده بودم نگران شده بود و مدام زنگ میزد. نمیتوانستم جواب بدهم. گوشهی خیابان ایستادم و با انگشتهای لرزان برایش نوشتم: درگیرم، خودم زنگ میزنم بعدا.
تاکسی گرفتم و رفتم یک خیابان دیگر. یک جای دورتر. توی همان تاکسی به صورتم ماسک زدم. یک تلفن عمومی پیدا کردم و کارت تلفن خریدم. خیابان خلوت بود. اطراف را پاییدم. دوربین مدار بسته ای ندیدم. گوشی را برداشتم و پیامش را آوردم. شماره را از تلفن عمومی گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. صدای ضربان قلبم را از گوشم میشنیدم. خون با فشار پمپاژ میشد توی سرم. صدای آشنایی پیچید توی گوشم: الو!
چشمهایم را فشار دادم روی هم. گفتم: الو؟ س..سسس.. سلام.
بلند خندید: آقا پلیسه ترسیده؟!
هیچ کنترلی روی لرزش صدایم نداشتم. گفتم: نن.. نه!
خندهاش را قطع کرد. جدی گفت: برو اخرین جایی که از هم جدا شدیم شمارهی ۲۲۲ رو پیدا کن. یه گوشی هست با یه خط داخلش. بهم زنگ بزن.
و تماس را قطع کرد.
نفسهایم از ترس صدا دار شده بود.
یاد آن روزی که برای آخرین بار دیده بودمش، حالم را بد میکرد.
کنار خیابان ایستادم. قلبم نا منظم میزد. برای ماشینها دست بلند کردم تا آخر یکی ایستاد. رفتم همانجا. همانجای اخرین دیدار. بوی عطر تلخ و تندی که آن روز زده بود توی مغزم وُول میخورد. رفتم جلوتر. نگاهم به ریل راه آهن بود. یاد چهار سال پیش افتادم. همین جا بود که دستهایم را بست به ریل راه آهن. خودش نه، آن دو نفری که همراهش آورده بود. آن دو نفری که مثل سگ ازشان میترسیدم. صدای بوق قطار هنوز توی گوشم زنگ میزد. دست کشیدم روی مچ هایم. جای زخمهای طناب روی دستم بود. التماس میکردم دستهایم را باز کند. قطار هر لحظه نزدیکتر میشد. بوق قطار گوشم را کر میکرد.
کمرم که روی ریلها تکیه داده بود، از لرزش قطار میلرزید. تمام زمینِ زیرم میلرزید. هی قطار را نگاه میکردم. هی او را. هی آن دو نفر را. التماسش میکردم. پا روی زمین میکشیدم. عقب تر ایستاده بود و سیگار میکشید. طناب دور مچهایم انگار دوخته شده بود به ریلها. حتی یک ذره شُل نمیشد. قطار را نگاه کردم آمده بود جلوتر.
سیگار را پرت کرد و آمد جلو و پایش را گذاشت روی سینهام. دود سیگارش را فرستاد بیرون و گفت: تو برای خودت نبودی که برای خودت بخوای تصمیم بگیری! حالا که گرفتی، قیمتش جونته.. جونِ خودت و ..
قطار بوقِ بلندی کشید. از ترس جانم داشت از تنم میرفت بیرون. بین حرفش داد کشیدم: قبوله! قبوله.. قبوله..
با گریه داد میزدم: قبوله.. قبوله!
نفهمیدم چطور دستهایم از ریل جدا شد، اما وقتی کشیدنم کنار قطار را دیدم که از کنارمان رد شد. میلرزیدم. همهی وجودم میلرزید.
صدای بوق قطار حواسم را جمع خودش کرد. شبیه همان صدای چهار سال پیش. سمت چپم را نگاه کردم. با چشم گشتم دنبال قطار. از دور دیدمش که پیچ را پیچیده بود میآمد. رفتم جلو. گشتم دنبال ۲۲۲ روی ریل. پیدایش کردم. یک پلاستیک مشکی گیر داده شده بود لای چوبها. برش داشتم و قبل از رسیدن قطار از آنجا دور شدم.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸