[پارت پنجاه و هشتم]
نزدیک ایستگاه اتوبوس، جایی که به ورودی سوله دید داشته باشم منتظر ایستادم. تعداد بالای افراد داخل سوله، باعث میشد نتوانم همه را دنبال کنم. حالا که میدانستم افراد داخل ون، برای چه منظوری به این جا آورده شده اند، باید منتظر نفرات بعدی میماندم.
تا بعد از ظهر جز دو موتور سوار کسی از سوله بیرون نرفت. ترجیحم این بود که صبر کنم. احساس میکردم کسی که باید تعقیبش کنم، بعد از خارج شدن ون از سوله بیرون میآمد. یعنی بعد از تمام شدنِ کارش با بچه ها!
مجبور شدم چندین بار جای موتور را عوض کنم. نزدیکی های غروب بود که در بزرگ محوطه باز شد، و ون از حیاط بیرون آورده شد. زیر یک دیوار قدیمی نشسته بودم. این صحنه را که دیدم، سمت موتور رفتم و سوار شدم. پشت درخت های انتهای کوچه منتظر ماندم. چند دقیقه بیشتر از بیرون آمدن ون نگذشته بود که یک موتور سیکلت از سوله بیرون آمد. از لای شاخه ها دقیق تر نگاه کردم. برخلاف دو موتور قبلی، تَرک سوار داشت. روی سر هر دو سرنشین کلاه کاسکت با شیشههای دودی بود.
موتور را روشن کردم و پشت سرشان با فاصله حرکت کردم. به سمت محلههای شمال شهر رفت. موتور سوار، که مسافرش را در نزدیکی یک ساختمان چند طبقه پیاده کرد، من هم همانجا ایستادم. حتم داشتم، سوژهی اصلی، همین مسافر است! موتورم را با عجله پارک کردم و با همان کلاه از پیاده رو به سمت ساختمان رفتم. چهار، پنج پلهی ورودی را دوتا یکی بالا رفتم و رسیدم به لابی. خواستم به سمت آسانسور بروم که صدای لابی مَن را از پشت سرم شنیدم: آقا! آقا! کجا؟! صبر کنید!
زیر لب گفتم: لعنتی!
و برگشتم سمتش! سریع دست کردم توی جیبم. چیز به درد بخوری نبود. مجبوری چند اسکناس بیرون آوردم و گفتم: مسافرم رفت! این باقی پولش موند دستم! من برم بهش بدم و بیام!
پیشخوان را دور زد و همانطور که سریع خودش را به من میرساند و گفت: نه آقا دیگه! نه گفتم! نمیشه! همین آقایی که الان رفت؟!
آسانسور را نگاه کردم. فلش قرمزش روشن و خاموش میشد اما از آن فاصله نمیتوانستم شماره طبقه را ببینم.
گفتم: آره دیگه همین آقا کت مشکیه!
خندید و گفت: اینجا نود درصد ساکنین کُت مشکین! آقای دکتر رو میگین! بدید من بهش میدم!
به قول علی، آقای دکتر را که شنیدم، سنسور هایم فعال شد! لبم را تر کردم و گفتم: نه نه.. خودم باید بدم بهشون! البته ببخشیدا جسارت نباشه!
نگاهی به اسکناس های توی دستم انداخت و گفت: اووو! یه طوری میگی انگار چقدره! دکتر اصن شاید از عمد پس نگرفته! حالا اگه میخوای بزار اینجا اومد من بهش میدم..
دستی به گردنم کشیدم. شانه بالا انداختم و گفتم: نه خودم میدم بهش.. اتفاقا فامیلیشم گفته بود بهم تو راه.. دکتر چیز بود دیگه..
چشم هایم را بستم و گفتم: دکتر.. اممم.
گفت: دکتر حق گویان!
چشم هایم را باز کردم! گفتم: نه بابا! حق گویان نبود! یه بخشی بود فامیلیش.. نمیدونم صالحی، صلحی، همچین چیزایی!
ابروهایش را داد بالا و گفت: مطمئنی پس درست اومدی؟!
شانه بالا انداختم و گفتم: چمیدونم! سر کوچه پیاده کردمش تا خیابون رفتم و دیدم بقیه پولش دستمه دور زدم. گفت همین نزدیکه ساختمونش، سر کوچه پیاده شد!
چپ چپ نگاهم کرد. رفت سمت پیشخوان و گفت: گرفتی ما رو؟! یه کت مشکی دیدی دویدی تو!؟
شاید رفته ساختمونای بغلی! ملت گیر دو تومن کرایه بیشترن، خودش ازت نگرفته اومدی دنبالش! برو بابا جون، وقت منم نگیر!
خندیدم! گفتم: یه نفس بگیر عمو! حالا چیشد مگه؟! اختلاط کردیم با هم!
به سمت در رفتم و گفتم: پس میندازمش صندوق!
صدایش را از پشت سر شنیدم: کاش همه قد تو حلال حروم سرشون میشد!
سر تکان دادم و از پله ها پایین رفتم!
سمت موتورم رفتم و روشنش کردم و سریع از محل دور شدم.
دل توی دلم نبود! نمیتوانستم صبر کنم تا به یک جا برسم. کمی که از محل دور شدم، موتور را پارک کردم گوشه خیابان. گوشی را بیرون آوردم و رفتم اینترنت. سرچ کردم: دکتر حق گویان.
اسامی پزشک ها ردیف شد برایم!
نوشتم: دکتر حق گویان تهران!
تعداد کم تر شد. لبم را از تو میجویدم.
نوشتم: دکتر حق گویان تهران پیوند..
و حدسِ مرورگر زود تر از من پیشنهاد داد: دکتر حق گویان تهران پیوند کبد.
[پارت پنجاه و نه]
زیر لب گفتم: خودشه..
و با سرهنگ تماس گرفتم و در جریانش گذاشتم. بخاطر نزدیک شدن به سوژه ها و ریسک بالا، نمیتوانستیم از نیروی جایگزین یا مراقبت استفاده کنیم و این مرحله فقط به عهده خودم بود.
قرار شد بیمارستان هایی که حق گویان آنجا کار میکند را شناسایی کنم و بعد، از آن طریق فعالیتش را کنترل کنم. سرهنگ که نکات لازم را گفت، تشکر کردم و گفتم: چشم آقا، من اینا رو کنترل میکنم. ان شاءالله بتونیم نزدیک تر بشیم بهشون..
جواب داد: ایشالا.
و مکث کرد. منتظر شدم. چیزی نگفت. گفتم: آقا..!؟
جواب داد: هستم ستوده.. در جریان ماجرات قرار گرفتم. ماجرایِ.. پدرت!
گوشهی اتوبان بودم و کنار موتور ایستاده بودم.
سگک کلاه ایمنی را باز کردم از سرم درش آوردم. لبم را گزیدم! نمیدانستم چه باید بگویم! هنوز انگار باور نکرده بودم، چه برسد به اینکه بخواهم دربارهاش صحبت کنم.
سکوتم را که دید ادامه داد: میدونم چقدر الان تو این موقعیت برات سخته..
کف دستم راگذاشتم روی زین موتور و به آن تکیه کردم. اشک هایم دایره دایره میریخت روی زین چرمی.
گفت: از خدا برای تو و خانوادهت صبر میخوام.. تو محکمی.. از خدا کمک بخواه! کمکت میکنه..
با پشت دست کشیدم روی صورتم. سعی کردم صدایم گرفته نباشد اما موفق نبودم. گفتم: چشم آقا..
صدایش را شنیدم: مراقب خودت باش..
و تماس را قطع کردیم.
سینه ام سنگین بود. این هیجانات امروز و اتفاقاتی که پیش آمده بود، یک جا توی بدنم جا نمیشد. احساس میکردم هر لحظه ممکن است قلبم منفجر شود!
شب شده بود. گوشی را برداشتم و همانجا روی جدول نشستم. رفتم توی مخاطبین. شمارهی کیمیا را آوردم. تند تند نفس میکشیدم. دستم روی صفحهی گوشی میلرزید. چشمهایم را بستم و اسمش را لمس کردم. چند ثانیه گذشت. خودم زنگ زده بودم اما دلم نمیخواست کسی جواب بدهد! نمیدانستم باید چه بگویم و از چیز هایی که قرار بود بشنوم میترسیدم. خواستم تماس را قطع کنم که ارتباط وصل شد. گوشی را آرام گذاشتم کنار گوشم. صدای واضحی شنیده نمیشد. بینی ام را کشیدم بالا و آرام گفتم: کیمیا..
جوابی نداد. گفتم: کیمیا جانم..
صدای گلاریس توی گوشم پیچید: اَدُو! اَدُو!
چشم بستم و اشک های پر شده توی چشمم سر خورد روی صورتم. گفتم: الو قربونت برم.. خوبی گِلار..؟
گفت: هوبم!
گفتم: مامانی کجاست گلار..؟ پیشته دایی..؟
صدای نا واضح کسی از پشت گوشی آمد و بعد واضحتر توی گوشی پیچید: الو.. دایی کاوه..
مژده بود، دخترِ دبیرستانی خاله سیمین. از وقتی گلار به دنیا آمده بود به زبان او من را صدا میزد.
گفتم: سلام مژده جان.. خوبی؟
صدایش گرفته تر شد. انگار گریه میکرد. گفت: خوبم.. شما خوبی؟ تسلیت میگم.. خدا عمو رو رحمت کنه..
سرم را به دستم تکیه دادم. گفتم: ممنون عزیزم. کجایین؟ گلار پیش توئه؟!
جواب داد: آره.. کیمیا که بی تابی میکنه میترسه.. ما تو اتاقیم..
بی اراده دستم روی سینه ام چنگ شد.
گفتم: میشه.. ینی.. میتونی گوشی رو ببری بدی به کیمیا..؟
جواب داد: آره الان میرم.
گوشی را از خودم فاصله داد. از هجوم اشک دیگر نمیتوانستم حرف بزنم. نفس های بریده میکشیدم. گفتم: وای.. وای خدا..
صدای گریه های بلند حتی از فاصلهای که گوشی را نگه داشته بودم هم شنیده میشد.
نشنیدم مژده به کیمیا چه گفت اما وقتی فهمیدم کیمیا گوشی را گرفته که صدای بلند بلند گریه کردنش، همراه با صدا کردن اسمم توی گوشی پیچید.
آسمان رعد و برق شدیدی زد اما بارشش را سپرد به ما. انگار با هر ضجهاش قلبم تکه تکه میشد و نفسم را "کجایی" گفتن هایش بند میآورد.
نمیتوانستم آرامش کنم. اصلا نمیتوانستم حرف بزنم! چیزی نداشتم که بگویم! فقط صدایش میکردم و قربان صدقه اش میرفتم و میخواستم آرام باشد اما نمیشد. دست آخر هم مژده گوشی را گرفت تا کیمیا بیشتر از این دل همه را خون نکند.
صدایش گرفته تر از قبل بود. تا گوشی را از کیمیا گرفت گفت: دایی کاوه یه چند لحظه گوشی.
میدانستم تلفن را به چه کسی میدهد. دلم میخواست همانجا، با بارانی که تازه جان گرفته بود فرو بروم در زمین!
از خجالت عرق کرده بودم که صدای مامان توی گوشی پیچید! از حس و حال و لحن صحبتش شناختمش، و الا صدایش، گرفته و زخمی تر از آن بود که بتوانم با اولین جمله بشناسمش. گفت: خوبی مامان..؟
دیگر نتوانستم تحمل کنم. احساس کردم همان آغوشی که از صبح منتظرش هستم و ندارمش همینجاست. پشت همین گوشی. صدای هق هق گریه ام در رعد و برق بلندی که آسمان زد گم شد. دیگر هیچ چیز نگفتیم. نمیدانم چند دقیقه شد که هر دو، پشت گوشی فقط گریه کردیم. نه همزمان، بلکه گریه در جوابِ گریه. انگار داشتیم با یک زبان جدید با هم حرف میزدیم. زبان غم!
هق هق هایم تبدیل شده بود به نفس های بریده بریده. توانم را جمع کردم و بین گریه هایش گفتم: میام مامان.. خب..؟ میام چند روز دیگه.. ببخش منو.
صدایش را شنیدم: کاوه جان.. مامان.. مگه نمیای فردا؟!
به این فکر میکردم که کاش آدم میتوانست در لحظه نیست و گُم شود! محو شود از همه جا و بار شرمندگی اش را بگذارد و برود.
آرام گفتم: نمیتونم.. نمیشه.. ولی میام قربونت برم! زود میام..
نفس عمیقی کشید که آهِ آخرش باعث شد گوشی را چند سانت از گوشم فاصله دهم. احساس کردم اگر بشنوم، قلبم از سوزشش میایستد!
نتوانست بیشتر حرف بزند. من هم نمیتوانستم. هیچکس نمیتوانست. بدون خداحافظی و باز هم با زبان گریه تماس را قطع کردیم. بعد بلافاصله به حامد زنگ زدم. خیالم با بودنش از همهی چیز هایی که در نبود من زمین میماند راحت بود. زنگ نزده بودم برای توصیه. زنگ زده بودم فقط برای تشکر.
گفت که هوای همه چیز را دارد. هوای همه چیز و همه کس را.
دلم پر میزد برای بابا. برای خانه. برای همه چیز. لباس هایم چسبیده بود به تنم. تماس های من که تمام شد، باران هم کم کمک قطع شد. انگار خدا باران را فرستاده بود تا با ما گریه کند!
دست روی زانو گذاشتم و بلند شدم. نمیتوانستم رانندگی کنم. میدانستم که اگر سوار شوم، فکر و خیال و سر دردی که توی سرم پیچ میخورد، نمیگذارد تا خیابان بعدی برسم.
همانطور پیاده، کشان کشان موتور را بردم جلو. یک ساعتی راه رفتم تا خودم را رساندم به اولین پارکینگ و موتور را پارک کردم، بعد تاکسی گرفتم و خودم را به پنجدری رساندم.
[پارت شصت]
رسیدم به پنج دری. دوباره شده بود همان خانهای که بود، با همان ساکنین. دلم یک گوشهی امن میخواست. تنها. دور از همه. خسته، خودم را به اتاق رساندم. آرام سلام کردم و نشستم گوشهی دیوار. سنگینی نگاه پیمان را احساس میکردم. گوشی ام را برداشتم تا پیگیر حقگویان شوم!
پیمان دستش را آورد جلو و بِشکن زد و گفت: هِی! چ چته؟!
نگاهش کردم. گفت: گ گریه کردی؟!
سر انداختم بالا. گفت: گ گریه کردی! چ چرا هرکی گ گریه می میکنه میگه گریه نکردم؟! ف فک میکنید بَده؟!
لبخند محوی زدم. پاهایم درد میکرد. تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم. گفتم: گریه بد نیست. اون چیزی که آدم بخاطرش گریه کرده سخته! میگیم گریه نکردیم، که اون یادمون نیاد!
ابروهایش بالا رفت و گفت: او! چ چه ادیبانه!
پوز خند زدم. کاوه جوابش را داده بود، نه شاهین!
نفس عمیقی کشید و گفت: د درست میشه.. سی سیگار میخوای؟!
سری به نشانهی منفی تکان دادم و تشکر کردم. تکیه اش را داد به پشتی تخت و مشغول خواندن کتاب شد.
کتاب توی دستش را نگاه کردم، "عزاداران بَیَل".
دلم میخواست یک روز میتوانستم با پیمان حرف بزنم. یک روز، از طرف کاوه.
نفسم را فوت کردم بیرون و رفتم سر گوشی. سرهنگ پیام داده بود و آدرس مراسم ختم و خاک سپاری را پرسیده بود. آدرس را از حامد گرفتم و برایش فرستادم. فکری توی سرم میچرخید. فکر کردن را گذاشتم برای، شب، قبل از خواب و جستجو در رابطه با حق گویان را شروع کردم. توی دو بیمارستان مشغول به کار بود. درمانگاه اول برای ویزیت و دیگری که بیمارستان فوق تخصصی بود ویزیت و جراحی. هرچه به افراد مرکزی نزدیک تر میشدم، احتیاطم بیشتر میشد. نمیتوانستم نزدیکش شوم و فقط باید از دور مراقبش میبودم. احتمال دادم، ارتباطاتش محدود به فضای خارج بیمارستان باشد و اگر بخواهد در خود بیمارستان فعالیتی انجام دهد، مکانِ خلوت تر را انتخاب کند. آدرس درمانگاه را برداشتم تا فردا سری به آنجا بزنم.
بی قرار بودم. نمیخواستم یک جا بشینم تا فکر و خیال سراغم بیاید. دلم میخواست همان وقت شب بزنم بیرون و بروم دنبال کار و تعقیب و مراقبت. دنبال شلوغی. دنبال روزمرگی. شب، قابلیت این را داشت که هر انسان بی دغدغهای را دلتنگ و رنجور کند، چه برسد به من. اما آن لحظه، چارهای جز صبر، و سپردن خودم به سیاهچالهی مکندهی شب نداشتم!
پیمان که چراغ را خاموش کرد، انگار اتفاقات صبح تازه فرصت کردند در جانم ته نشین بشوند! دلم تنگ شده بود. اینکه میدانستم، حسرت خداحافظی با بابا، برای همیشه در دلم میماند، دلتنگی و بغضم را بیشتر میکرد. طاق باز خوابیده بودم. اشک هایم از چشم هایم میریخت و میرفت توی گوشم. سعی میکردم بیصدا گریه کنم اما مرور خاطرات گاهی از خود بی خودم میکرد.
صدایِ "نُچ" گفتن پیمان باعث شد دستم را بگذارم روی دهانم. خواستم پتو را بکشم روی سرم که گفت: بگیر ب بخواب.. همهچی دُ درست میشه. ف فقط مرگ رو نمیشه کاریش ک کرد! قصهی ت تو از م مرگ که بد تر نی نیست!
با صدای خفه گفتم: نه.. نیست!
و پتو را کشیدم روی سرم.
آفتاب که زد، از خانه زدم بیرون. تا نزدیکی های نُه توی خیابان پرسه زدم. نمیتوانستم کارم را شروع کنم. باید قبلش میرفتم بهشت زهرا. دربست گرفتم و رفتم. ماسکم را کشیدم بالا و کلاه کاپشنم را هم گذاشتم روی سرم. قطعه را پیدا کردیم. توی همان تاکسی نشسته بودم. جرات پیاده شدن نداشتم، بعید بود پیاده شوم و بتوانم دور بایستم. کمی از همان فاصله نگاهشان کردم. فکر میکردم آرامتر میشوم اما بدتر شد! گوشی توی دستم لرزید. نگاهش کردم. پیام از سرهنگ بود: مکث نکن ستوده. حرکت کن. سریع از پنجره بیرون را نگاه کردم. نمیدانستم کجاست و از کجا من را دیده!
برایش نوشتم: چشم آقا. و به راننده گفتم: بریم..
سمت پارکینگ رفتم. موتور را برداشتم و رفتم سمت درمانگاه. با همان ماسک وارد شدم و چرخی زدم. از روی تابلوی اعلانات ساعت های فعالیتش را برداشتم و منتظر آمدنش ماندم. همه چیز ظاهرا عادی بود و مو لای درز کارش نمیرفت. چند ساعتی، با رعایت تغییر موقعیت مداوم آن اطراف ماندم و بعد برگشتم خانه. تا اینجای کار، جلو رفته بودیم و اطلاعات زیادی به دست آورده بودیم، اما کافی نبود. هنوز حلقه ارتباطی این افراد، به شاخه های بالاتر را پیدا نکرده بودیم و این یعنی، با کوچکترین خطر، همه چیز بر میگشت سر جای اولش. پنجشنبه بود و پرویز با کباب های لاستیکیاش، پنجدری را آباد کرده بودند. دور هم توی حیاط نشسته بودند که رسیدم. حوصلهشان را نداشتم. حوصلهی خودم را هم! اما مجبور بودم برای گرفتن کوچکترین اطلاعاتی هم که شده، دل به دلشان بدهم.
برخلاف دیرو، کاوه را همانجا، پشت در گذاشتم و رفتم داخل. رفتم جلو و نشستم کنارشان. بوی کباب میزد زیر دلم. گفتم: سلام به همگی!
پرویز همانطور که لقمهی بزرگ توی دهانش را به سختی میجوید سر تکان داد و دستش را آورد جلو. خم شدم و با هم دادیم. پیمان هنوز نگاه پر از سوال دیشبش را داشت! چشکمی زدم و گفتم: چطوری؟!
سر تکان داد و گفت: خ خوبم. تو؟!
گفتم: اِی! خوبم منم.
پرویز یک ظرف غذا سُر داد سمتم و گفت: بزن روشن شی.
از صبح، جز یک شکلات که از بوفه درمانگاه خریده بودم، هیچ چیز نخورده بودم اما، میلی به غذا نداشتم. ظرف را هل دادم و گفتم: مرسی شام خوردم!
پرویز لقمه اش را قورت داد. در ظرف را باز کرد و گفت: خندق بلا همیشه جای چند تا لقمه رو داره! بخور نمک گیر شی که باهات کار دارم حسابی!
لبخند زورکی زدم و سر تکان دادم. گفتم: ما نمک گیر شدیم! کارت چیه!؟
جواب داد: بخور تا بگم!
قاشق پلاستیکی را برداشتم و برنج ها را زیر و رو کردم. یک قاشق برنج خالی گذاشتم توی دهانم و منتظر نگاهش کردم. گفت: مهرداد گفت خوب جنس و از دهن شیر میکشی بیرون. من یه کاری دارم برات، سودش از جنسای مهردادم بهتره!
گفتم: چی کار؟!
جواب داد: جنس دادم، بعد دوماه پولشو گرفتم. ولی بدون سودِ این دوماه! نزدیکای ۵۰۰، ۶۰۰ تومن دیگه باید بگیرم. اگه برام نقدش کنی، ۵۰ تاش مال خودت!
پوز خند زدم. قاشقم را انداختم توی ظرف و گفتم: من ۵۰ تومن میدم خودت اگه آسونه نقدش کن!
بلند خندید. گفت: تو نقدش کن. کنار میایم. نمیزارن ناراضی بمونی.
سر تکان دادم. گفتم: قول نمیدم که حل شه. به مهردادم قول ندادم. میرم ببینم اوضاع چطوریه.
لبخند زد. همانطور که نیشش باز بود، با ناخن دندانهایش را تمیز کرد و گفت:آدرسش و اِس میکنم، فردا یه حالی بهمون بده!
پلک روی هم گذاشتم و گفتم: حله.
با چشم به ظرف غذا اشاره کرد و گفت: حالا بخور!
سر تکان دادم و مشغول بازی با غذا شدم.
سلام عزیزانمم❤
در مسیر سفر کربلا هستم و دعاگوتون..
ممنونم از صبوریتون.
ان شاءالله در اولین فرصت براتون پارت میگذارم🌱