eitaa logo
|هم‌وطن|
1.5هزار دنبال‌کننده
149 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت بیست و هفتم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نفهمیدم چطور پرونده را دادم به بچه‌های کامپیوتر و تا آخر وقت اداری آنجا دوام آوردم. فقط کار که تمام شد خودم را پرت کردم بیرون از اداره. ترس همه‌ی وجودم را گرفته بود. شب و روز خودم را برای مواجهه با این اتفاق آماده کرده بودم، اما حالا که رو به رویش ایستاده بودم همه چیز طور دیگری بود. دانیال که جواب پیامش را نداده بودم نگران شده بود و مدام زنگ میزد. نمیتوانستم جواب بدهم. گوشه‌ی خیابان ایستادم و با انگشت‌های لرزان برایش نوشتم: درگیرم، خودم زنگ میزنم بعدا. تاکسی گرفتم و رفتم یک خیابان دیگر. یک جای دورتر. توی همان تاکسی به صورتم ماسک زدم. یک تلفن عمومی پیدا کردم و کارت تلفن خریدم. خیابان خلوت بود. اطراف را پاییدم. دوربین مدار بسته ای ندیدم. گوشی را برداشتم و پیامش را آوردم. شماره را از تلفن عمومی گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. صدای ضربان قلبم را از گوشم می‌شنیدم. خون با فشار پمپاژ می‌شد توی سرم. صدای آشنایی پیچید توی گوشم: الو! چشم‌هایم را فشار دادم روی هم. گفتم: الو؟ س..سسس.. سلام. بلند خندید: آقا پلیسه ترسیده؟! هیچ کنترلی روی لرزش صدایم نداشتم. گفتم: نن.. نه! خنده‌اش را قطع کرد. جدی گفت: برو اخرین جایی که از هم جدا شدیم شماره‌ی ۲۲۲ رو پیدا کن. یه گوشی هست با یه خط داخلش. بهم زنگ بزن. و تماس را قطع کرد. نفس‌هایم از ترس صدا دار شده بود. یاد آن روزی که برای آخرین بار دیده بودمش، حالم را بد می‌کرد. کنار خیابان ایستادم. قلبم نا منظم می‌زد. برای ماشین‌ها دست بلند کردم تا آخر یکی ایستاد. رفتم همانجا. همانجای اخرین دیدار. بوی عطر تلخ و تندی که آن روز زده بود توی مغزم وُول می‌خورد‌. رفتم جلوتر. نگاهم به ریل راه آهن بود. یاد چهار سال پیش افتادم. همین جا بود که دست‌هایم را بست به ریل راه آهن. خودش نه، آن دو نفری که همراهش آورده بود. آن دو نفری که مثل سگ ازشان می‌ترسیدم. صدای بوق قطار هنوز توی گوشم زنگ می‌زد. دست کشیدم روی مچ هایم. جای زخم‌های طناب روی دستم بود. التماس‌ می‌کردم دست‌هایم را باز کند. قطار هر لحظه نزدیکتر می‌شد. بوق قطار گوشم را کر می‌کرد. کمرم که روی ریل‌ها تکیه داده بود، از لرزش قطار می‌لرزید. تمام زمینِ زیرم می‌لرزید. هی قطار را نگاه می‌کردم. هی او را. هی آن دو نفر را. التماسش می‌کردم. پا روی زمین می‌کشیدم. عقب تر ایستاده بود و سیگار می‌کشید. طناب دور مچ‌هایم انگار دوخته شده بود به ریل‌ها. حتی یک ذره شُل نمی‌شد‌. قطار را نگاه کردم آمده بود جلوتر. سیگار را پرت کرد و آمد جلو و پایش را گذاشت روی سینه‌ام‌. دود سیگارش را فرستاد بیرون و گفت: تو برای خودت نبودی که برای خودت بخوای تصمیم بگیری! حالا که گرفتی، قیمتش جونته.. جونِ خودت و .. قطار بوقِ بلندی کشید. از ترس جانم داشت از تنم می‌رفت بیرون. بین حرفش داد کشیدم: قبوله! قبوله.. قبوله.. با گریه داد میزدم: قبوله.. قبوله! نفهمیدم چطور دست‌هایم از ریل جدا شد، اما وقتی کشیدنم کنار قطار را دیدم که از کنارمان رد شد. می‌لرزیدم. همه‌ی وجودم می‌لرزید‌. صدای بوق قطار حواسم را جمع خودش کرد. شبیه همان صدای چهار سال پیش. سمت چپم را نگاه کردم. با چشم گشتم دنبال قطار. از دور دیدمش که پیچ را پیچیده بود می‌آمد. رفتم جلو. گشتم دنبال ۲۲۲ روی ریل. پیدایش کردم. یک پلاستیک مشکی گیر داده شده بود لای چوب‌ها. برش داشتم و قبل از رسیدن قطار از آنجا دور شدم. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت بیست و هشتم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پلاستیک را باز کردم و گوشی را برداشتم. خاموش بود. دستم را گذاشتم روی دکمه‌ی روشن و فشارش دادم. سی ثانیه نشد که گوشی زنگ خورد. همان شماره بود. هنوز در محوطه‌ی راه اهن بودم‌. تکیه دادم به دیوار و گوشی را جواب دادم: الو؟ صدایش را شنیدم: خوشم میاد هنوز مثل قبلا تیز و فرزی! البته غیر اینم نباید ازت انتظار داشته باشم! آقا پلیسه اگه تند و تیز نباشه باید تعجب کرد. آب دهانم را قورت دادم. کنار دیوار و چمباتمه نشستم. گفت: خوشحال نشدی صدامو شنیدی؟ آدم از شنیدن صدای ناجی‌ش باید کیف کنه! کیف نکردی؟! جواب ندادم. عربده زد: کیف نکردی؟! گفتم: چ.. چرا. کیف کردم. _کیف کردم چی؟! چشم بستم: کیف کردم آقا! خنده‌ی بلندی کرد: آهاااان، حالا شد! من همون یادمان چهارسال پیشو میخوام! این چهار سال برا من و آقا صیاد قدِ یه چشم به هم زدن گذشته. برای من اندازه‌ی چهل سال گذشته بود. اندازه‌ی یک عمر درد پشت این چهار سال داشتم. گفت: خوب جایی افتادی! فکر نمی‌کردیم انقدر عرضه داشته باشی! خیال می‌کردیم یه چهار سال دیگه هم باید صبر کنیم تا بکشی بالا خودتو. ولی همین حالام اصلِ جنسی! پای راستم تیر می‌کشید. نشستم روی خاک‌ها و پاهایم را دراز کردم. گفتم: من.. باید چیکار کنم؟ بی مقدمه گفت: حسنی رو میشناسی؟ اخم ریزی کردم.. دستم مُشت شد. ادامه داد: سرگرده، ریش و پشمِ مشکی داره. دیدیش تو کلانتری؟ لبم را به دندان گرفتم. تشر زد: لال مردی؟ دیدیش یا نه؟ بی جان جواب دادم: دیدم.. _سر و کارش که با تو نیست، هست؟! بود. سر و کارم با محمد بود. اما گفتم: نه! درجه‌ش بالاست. میگید که خودتون، سرگرده! من نوپام.. تو بخشای خیلی سطحی‌ام. جواب داد: خیالی نیست. آقا صیاد صبوره! اگه نبود که چهار سال به تو فورجه‌ی ولگردی نمی‌داد! کم کم بچسب بهش. هر طور که میتونی. گفتم: می‌خواید.. چیکار کنید؟ بگید شاید من بتونم راهشو پیدا کنم! _ تو به اونش کاری نداشته باش. قطعا وقتش برسه اونم میگم! فقط خودتو بهش نزدیک کن. +آخه گفتم که، من اصلا.. _من؟ تو باز گفتی من!؟ تو اصن کی هستی که میگی من! چیزی نگفتم. از همان داد‌های کر کننده‌اش زد: تو کی هستی گفتم؟ یک قطره اشک از چشمم چکید: من نوکرِ آقا صیادم‌. من.. مالِ آقا صیادم! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
‌‌بهترین عضو کانالم تو این 1.4 نفر ایشونه 👇 @.best-member خوشحالم که تو کانالم هستی🥺❤️
واکنش هموطنیا تو پی‌وی🥺😁🤌❤️ .
این قابلیت جدید ایتاست که من می‌تونم باهاش از هممممه‌تون برای حضورتون تشکر کنم🥲🤝 .
[پارت بیست و نهم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 تا شب همانجا نشسته بودم. کنار همان دیوار. تازه هوای شب ها رو به خنکی رفته بود و باد میپیچید در فضای خالی رو به رویم. بلند شدم. راه را گرفتم و از گوشه‌ی خیابان رفتم. صورتم خیس اشک بود. برایم مهم نبود کسی من را ببیند یا نه. دیگر برایم هیچ چیزی مهم نبود! چهار سال خیال کرده بودم همه چیز تمام شده. خیال کرده بودم همه‌ی این حرف ها یک شوخی بوده. یک امتحان. خیال کرده بودم اصلا صیاد مرده! اما نمرده بود. زنده بود و آماده‌ی شکار. و من کرمِ خسته‌ی تهِ قلاب بودم. رفتم سمت اتوبان. دلم راه رفتن می‌خواست. آنقدر که پاهایم از توان بیفتند و از خستگی بمیرم! همانجا گوشه‌ی خیابان تمام شود همه‌ی زندگی‌ام و عاقبت، یک رفتگر پیدایم کند که گوشه‌ی اتوبان جان داده‌ام. اما زندگی، به همین راحتی دست از سرم بر نمی‌داشت! با صدای بلند گریه می‌کردم. هق هق می‌کردم. داد می‌زدم. اما ترس و خستگی و بیچارگی از تنم بیرون نمی‌رفت. آنقدر داد زده بودم که گلویم طعم خون و آهن می‌داد. بند‌های کتانی‌ام باز شده بود و کشیده می‌شد روی زمین. نشستم روی جدول. اولین بار که دستم خورد به بسته‌ی شیشه، روز تولد نوزده سالگی‌ام بود. یک گرم. توی یک پلاستیک کوچک دو در دو. شاهین نشسته بود روی زیلوی پاره توی حیاط. بسته را توی دستم جا به جا کردم. گفتم: همین..؟! همین یه ذره ۱۰۰ تومن؟ این چیکار میکنه اخه؟ با کف دست زد توی سرم: خری دیگه! این همه کار میکنه! تو به اونش کار نداشته باش. تو ببر بفروش بزن به زخم زندگیت. نگاهم را بین شاهین و بسته‌ی پودر چرخاندم. گفتم: میترسم. شاهین بیا اینا رو ببر پس بده بهش! اخم‌هایش را کشید توی هم: عنتر مگه مردم مسخره‌ی توئن؟ غلط کردی تا تهش باید بری. یزید تو اگه اینا رو آب نکنی من از جیب باید پولشو بدم! حالیته؟! کلا پنج تاس! ببر پارکی که بهت می‌گم، دو سوته آب شدن. تازه، تو دانشگاه اگه بتونی ببری که نونت تو روغنه! بچه های هُنر اهل دلن! و چشمکی زد. نفس عمیقی کشیدم. باقی بسته ها را برداشتم. زیپ کیفم را باز کردم و ریختمشان توی کیف. مچ دستم را گرفت: یادی به هر دلیلی، دارم بِت میگما، به هر دلیلی پلیس خفتت کرد شاهین نمیشناسیا! کاری نکن به گه خوردن بیفتم از کمک کردن بهت! منو میشناسی که! به تُف بندم! یه نر و ماده بهم بزنن آبا و اجداد همه رو لو میدم. اونوقت هم پلیسا جِرِمون میدن، هم اونا! خرفهمی که!؟ تند سر تکان دادم. گفتم: دعا کن.. دعا کن تموم شن سریع! شیشه‌ی کنار دستش را برداشت. تا گردن پر بود. گفت: دعاهای من اگه گرفتنی بود وضعم این نبود! و بطری را چسباند به لبش و رفت بالا. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت سی‌ام] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پنج بسته را بردم همان پارکی که شاهین می‌گفت. حالم از خودم بهم می‌خورد. بچه‌های همسن و سال خودم می‌آمدند دنبال مواد و من، حالم از خودم بهم می‌خورد. مطمئن بودم مامان اگر بفهمد آرزوی مرگم را می‌کند. شب اول، وقتی دو بسته را فروختم و راه خانه را گرفتم، به مرز جنون رسیده بودم. حال بدی داشتم. باران شدت گرفته بود و خیابان خالی تر از همیشه بود. راه پارک تا خانه را یک ساعتی پیاده رفتم. گوشی‌ام روی بی صدا بود. یکی را داده بودم به یک پسر جوان همسن خودم و دیگری را به یک مرد همسن‌های بابا. لاغر اندام و استخوانی. چشم‌های بابا آمده بود جلوی چشم‌هایم و یک لحظه کنار نمی‌رفت. رسیدم به پل هوایی. با گریه رفتم بالا. خیس باران بودم و می‌لرزیدم. روی پل هیچکس نبود. تکیه دادم به نرده‌ها. ماشین‌ها با سرعت می‌رفتند سمت خانه‌های گرم و دوست داشتنی! زار می‌زدم. داد زدم: باباااا! قلبم آرام نشد. میله‌ها را محکم تر گرفتم. داد زدم: بابااااااا! دلم می‌خواست خودم را از همان بالا پرت کنم پایین. فقط بخاطر مامان صبر کردم. فقط بخاطر یگانه. اگر خودم را می‌کشتم، مامان می‌مرد و اگر نمی‌کشتم، خودم می‌مُردم! توی این زندگی لعنتی می‌مردم. توی روزهای کثافت می‌مردم و من، دومی را انتخاب کردم! باران کم کم بند امد و من هنوز روی پل بودم. لرز برم داشته بود. دست به میله‌ها امدم پایین و کوچه پس کوچه‌ها را رفتن تا خانه. مثل بید می‌لرزیدم. مامان که در خانه را باز کرد و من را دید، کوبید توی صورتش: خاک برسرم یادمان. خاک بر سرم! چرا این ریختی‌ای تو؟! و مرا کشید توی خانه. داد زد: یگان مامان. یگان بیا اینجا. بیا حوله بیار. بیا اینجا بشین یادمان. مامان مدام سوال می‌پرسید و یگانه نگران نگاهم می‌کرد و من، به سه تکه کثافتی فکر می‌کردم که آورده بودم خانه‌. سرم را تکیه دادم به دیوار. مامان گفت: خوبی مامان؟ چرا خیس آب بودی؟ کوتاه گفتم: خوبم. یگانه را نگاه کردم و گفتم: تو خوبی یگانه؟ تند سر تکان داد: خوبم داداش. چشم بستم. مامان حوله را برداشت و موهایم را چنگ چنگ کرد. تلفن خانه زنگ خورد و یگانه رفت سمت تلفن. مامان را نگاه کردم. سوال را دوباره پرسیدم: یگانه خوبه مامان؟ چشم‌های مامان پُر شد: چقد گریه کردی که حالتِ چشمات عوض شده یادمان؟ نمیشناسم چشماتو! صاف نشستم و سعی کردم چشم‌هایم را بازتر از حالت عادی کنم: نه! گریه نکردم! مامان تلخ خندید. زیپ کیفم را باز کردم. پول‌های نجس را آوردم بیرون و گفتم: فردا میرم نصفه‌ی دیگه‌ی داروهاشم میخرم.. امروز عکاسی داشتم! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت سی‌‌ و یکم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نفهمیدم چقدر راه رفتم تا رسیدم به خانه. نمیدانستم ساعت چند شده. فقط هوا تاریک بود و خیابان‌ها خلوت. کلید انداختم و وارد خانه شدم. نا نداشتم پله ها را بروم بالا. _سلام آقا یادمان. سرم را آوردم بالا. کسرا بود. با تیشرت و شلوارک هدفون به گوش تکیه داده بود به نرده‌ها. سر تکان دادم و گفتم: سلام. و از کنارش رد شدم و از پله‌ها رفتم بالا. رفتم توی خانه و در را از پشت دو قفله کردم. مطمئن بودم حبیب ادرس خانه را دارد. شاید اصلا همه‌شان یک جایی همان اطراف بودند و من را زیر نظر داشتند. بدنم ناخوداگاه میلرزید. شده بودم مثل همان شب. همان شبی که اولین بار شیشه فروخته بودم. همان شبی که فکر می‌کردم آخرین بار است از این غلط‌ها می‌کنم! نشسته بودم روی سرامیک‌ها که یکی محکم به در کوبید. از جا پریدم. حتی صدای نفس هایم می‌لرزید. پاورچین رفتم سمت در. دستم را گذاشتم روی در و خودم را کشیدم سمت چشمی. کسرا بود. نفسم را فوت کردم بیرون و در را باز کردم. یک کاسه آش دستش بود. گفتم: چه خبرته کسرا؟ چرا انقد محکم در میزنی؟ با صدای خیلی بلندی گفت: مامان جون گفت آش بیارم براتون. صورتم را جمع کردم و با دستم اشاره کردم هدفونش را در بیاورد. هدفون را گذاشت دور گردنش. لبش را گاز گرفت و گفت: جیغ میزدم؟! ببخشید! این واس شماس! و کاسه‌ی آش را گرفت سمتم و بعد هدفونش را گذاشت روی گوشش و درحالیکه آهنگ می‌خواند پله‌ها را رفت پایین. رفتم تو و در را دوباره قفل کردم. توی دلم به خوش خیالی خودم پوزخند زدم! اگر صیاد یا حبیب یا حتی نوچه‌هایشان می‌خواستند بیایند توی خانه، یک قفل پیزوری نمیتوانست کاری کند! کاسه را گذاشتم روی اوپن و گوشی را از جیبم آوردم بیرون. گشتمش. شنود نداشت. از طرفی آنقدر پیشرفته نبود که رویش شنود سوار کنند. گذاشتمش توی کمد دیواری و در را بستم‌. دراز کشیدم روی فرش کهنه‌ی وسط هال. کاش مامان اینجا بود. کاش یگانه بود. کاش دانیال می‌آمد اینجا و همه چیز را میفهمید. کاش می‌زد توی دهنم. کاش دنیا وقتی به او گفتم با کسی هستم، می‌ایستاد رو به رویم و هرچه از دهانش در می‌آمد به من می‌گفت. کاش محمد اخراجم میکرد! کاش یادمان انقدر توی چشم همه خوب نبود! یا کاش، یادمانِ واقعی، انقدر لجن نبود. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت سی‌‌ و دوم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 تا صبح هرچه این دنده و آن دنده شدم خوابم نبرد. بدن درد داشتم. انگار از صد نفر کتک خورده بودم. انگار فردای همان روزی بود که به ریل قطار بسته شده بودم! چشم‌هایم قرمز بود و زیرش گود افتاده بود. رفتم دستشویی و چند مُشت آب سرد را زدم به صورتم. بدنم لرزید. سعی کردم چشم‌هایم را باز تر کنم. از دیروز ظهر هیچ چیزی نخورده بودم. کاسه‌ی آش هنوز روی اوپن بود. یک قاشق برداشتم و از لایه‌ی ماسیده‌ی رویش شروع کردم به خوردن. قاشق سوم توی دهانم مانده بود و نمیتوانستم قورتش بدهم. انگار یکی دو دستی راه گلویم را چسبیده بود. لقمه را به زور دادم پایین و رفتم آماده شدم. پاهایم تلو تلو می‌خورد. پرونده روی هوا بود و الا مرخصی می‌گرفتم. نمیتوانستم با تاکسی بروم. زنگ زدم آژانس و ماشین خواستم و رفتم اداره. سوز پاییزی هوای صبح را سردتر کرده بود. همان یک پیراهن تنم بود. خودم را بغل کردم و دویدم سمت ساختمان اداره. رفتم سمت دپارتمان خودمان و گلوله نشستم روی صندلی‌ام. خودم را بغل کردم. مثل صبح‌های پاییزی که تکلیف ننوشته رفته بودم مدرسه. مثل وقت‌هایی دوست صمیمی‌ام نمی‌آمد! تکیه داده بودم به پشتی صندلی و چشم‌هایم را بسته بودم که صدای فرامرزی را شنیدم: سلااام! همانطور چشم بسته سر تکان دادم و گفتم: هوم. گفت: دیشب که تخت خوابیده بودی مراقبت بودم از خونه‌ی دختره. یه سری رفت و آمد ثبت کردم از خونه‌ش! روی صندلی‌ام صاف نشستم. لای پلک‌هایم را باز کردم و گفتم: خب؟ چیزیم پیدا کردی؟ علی اخم ریزی کرد. دست‌هایش را گذاشت روی میزم و خم شد سمتم: خوبی یادمان؟ مریض شدی؟ سرماخوردی؟ آب دهانم را قورت دادم. بدنم لرز داشت. گفتم: نه.. با سر به من اشاره کرد: رنگ و روت اینو نمیگه ولی! خوبی؟ خوب خوابیدی؟ نفس عمیقی کشیدم. رنگ رخساره خبر میداد از هرچیزی که درونم می‌گذرد. راستش را گفتم: نه. خوب نخوابیدم. با مکث اضافه کردم: فکر این دختره دیوونه‌م کرده. اخم ریزی کرد: کی؟ سارا؟ سر بالا انداختم: نه.. الهه. مقتول. سرش را تکان داد: اینجا بخوای تحت تاثیر این چیزا قرار بگیری نمیتونی کارتو بکنی که! سنگ کن دلتو. به جاش مغزتو به کار بنداز مجرمو گیر بندازیم. حوصله‌ی ادامه‌ی مکالمه را نداشتم. گفتم: اره درسته. خب؟ چی پیدا کردی؟ رد کسیو زدی؟! این پا و آن پا کرد: اممم.. نه! ولی خب یه سری آدم رفت و آمد کردن به خونه‌شون. من عکس گرفتم! حالا شاید لازم بشه! چپ چپ نگاهش کردم: یه طوری گفتی فک کردم تطبیق چهره‌ی قاتلم انجام دادی! پارتیشن را دور زد و رفت سمت میز خودش و گفت: اونم به وقتش! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت سی‌‌ و سوم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 هر چه میگذشت حالم بدتر می‌شد. از بیرون می‌لرزیدم و از درون، تنم احساس داغی داشت. اما بین تمام این‌ها، فقط یک جمله توی سرم پیچ می‌خورد "به محمد نزدیک شو"! شده بودم مثل یک ربات. یک ربات مطیع و دست آموز. ذهنم سمت دیگری بود اما بدنم، دست و پایم، دقیقا همان کاری را انجام می‌دادند که او خواسته بود. حبیب! آبریزش بینی‌ام شروع شده بود. یک دستمال از جعبه کشیدم بیرون و بلند شدم و رفتم سمت اتاق محمد. تقه‌ای به در زدم. صدایش آمد: بله؟ در را باز کردم: میتونم بیام تو؟ از صبح که با علی حرف زده بودم دیگر صدای خودم را نشنیده بودم. گرفته بود! سر تکان داد. احترام گذاشتم و رفتم داخل. عینک مطالعه‌اش را از چشم برداشت و نگاهم کرد: خوبی طاهری؟ سرماخوردی؟ آب دهانم را قورت دادم. گلویم درد می‌کرد. گفتم: نه آقا. با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. گفت: تو از همونایی که فکر میکنی اگه بستری شی و سرم بزنی و ده تا پنی‌سیلین بهت بدن ینی سرماخوردی؟! چیزی نگفتم. سر تکان داد: خب کارتو بگو! از اینکه مستقیم به چشم هایش نگاه می‌کردم تعجب داشتم! از خودم، تعجب داشتم! از اینکه دیگر حتی از خودم خجالت نمی‌کشیدم، تعجب داشتم! استخوان پاهایم ذُق ذُق می‌کرد. گفتم: میتونم بشینم آقا؟ دستش را سمت صندلی‌های جلوی میزش گرفت: حتما! نشستم. گفتم: راستش قربان، من خیلی فکر کردم. اینو میدونیم که احتمال قوی یک نفر دیگه وجود داشته و احتمالا داره که به الهه علاقمند بوده. یه نفر که سارا، دوست الهه اونو میشناسه اما طفره می‌ره! سر تکان داد. آقا این آدم، هرکی که هست، سارا داره وجودش رو کتمان می‌کنه. پس یعنی قطع به یقین نمیاد با اون دم خونه‌ش یا حتی بیرون قرار بذاره! دختر زرنگیه! نهایت ارتباطی که میتونه باهاش بگیره تماس یا پیامه. محمد گفت: میدونی که ما به این دو دسترسی نداریم یادمان. تا سندی محکمی برای مظنون بودنش نداشته باشیم، مجوز شنود یا کنترل گوشی نمیدن بهم. با یه جمله‌ی نصفه نیمه نمیشه مجوز گرفت. آبرزیش بینی کلافه ام کرده بود. گفتم: ما فیلم بازجوییش رو داریم. بخش‌های متناقضش رو میگذاریم کنار هم. به عنوان مستند. بین حرفم آمد: کمه یادمان. کمه. نفس عمیقی کشید. ادامه داد: فیلمو درست کن به دستم برسون ببینم چیکار میتونم بکنم. گوشی روی میزش را برداشت و یک شماره را گرفت. بعد از چند ثانیه گفت: آقا یوسف یه آب جوش بیار اتاق من بی زحمت. تلفن را قطع کرد و رو به من گفت: ولی اصلا امید نداشته باش یه این قضیه. احتمال شدنش کنه. وقتتو بگذار روی چیزای دیگه. لبم را تر کردم. نمیدانستم بگویم یا نه.. آرام پرسیدم: قربان.. بدونِ.. ینی.. مثلا اگه مجوز.. قاطع گفت: نه! سریع گفتم: بله چشم. از روی صندلی بلند شدم. پس من اون فیلم رو درست می‌کنم میارم خدمتتون. سر تکان داد. تقه‌ای به در خورد و باز شد. آقا یوسف با سینی لیوان آب جوش آمد داخل. رفت سمت میز محمد و خواست لیوان را بگذارد روی میز که محمد به من‌ اشاره کرد: بده ستوان. آقا یوسف برگشت سمتم و سینی را گرفت سمتم. لیوان را نگاه کردم. و محمد را. لیوان را مردد برداشتم. آقا یوسف بااجازه‌ای گفت و از اتاق رفت بیرون. لیوان به دست ایستاده بودم وسط اتاق. محمد عینک مطالعه‌اش را به چشم زده بود و داشت چیزی مینوشت. در همان حال گفت: از شلف باکس رو میز نبات و چای آویشن بردار. چای کیسه‌ای سبزا آویشنن. همانطور ایستاده بودم وسط اتاق. سرش را بالا آورد و از بالای عینکش نگاهم کرد. نگاهم را گرفتم. آرام گفتم: چشم. ممنون. خم شدم و با دست‌هایی که می‌لرزید تی بَگ و نبات را برداشتم و با قدم‌های بلند از اتاقش رفتم بیرون. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت سی‌‌ و چهارم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 فیلم بازجویی دوست الهه را فرستادم برای محمد. چشمم آب نمی‌خورد خبری شود. اما تنها راهش همین بود؛ کنترل گوشی سارا. فهمیده بودم محمد درگیر پرونده های بزرگتری‌ست و فقط، ناظرِ پرونده‌ی دست ماست. از پرونده‌های زیر دستش هنوز اطلاعی نداشتم. یک هفته‌ای از تماس دانیال و پیامی که در جوابش داده بودم می‌گذشت. توی آن یک هفته، ذهنم کمی آرام شده بود. خودم را، حداقل ظاهرم را جمع کرده بودم. کارم که توی اداره تمام شد، به دانیال زنگ زدم. شاکی بود که چرا یک خبر از خودم به او نمی‌دهم. قرار گذاشتیم برای شام در همان سفره خانه‌ی همیشگی. ساعت را نگاه کردم. چند دقیقه مانده بود تا هشت و نیم. وارد سفره خانه شدم. با چشم گشتم دنبال دانیال. او قبل از من، من را دیده بود و دست به سینه و با اخم نگاهم می‌کرد. خندیدم و رفتم سمتش. دستم را گرفتم سمتش و گفتم: سلام علیکم! با پشت دست، دستم را زد کنار: بیا بشین بابا، سلام علیکم! سلام میفهمی تو؟! کدوم گوری بودی جواب آدمو نمیدادی؟ فک کردم تیر خوردی سَقَط شدی! کفش‌هایم را دراوردم و نشستم روی تخت: خب شما که انقدر نگران شدی میومدی یه سر در خونه! چپ چپ نگاهم کرد: چه پررو ام هستی! خندیدم. گفت: نبودم خونه این چند روز رو. تکیه دادم به پشتی. پرسیدم: ماموریت بودی؟! جواب داد: نه دنیا میخواست بره دانشگاه. کلاساش شروع شده بود. بردیم گذاشتیمش رشت و اومدیم. حالش خیلی خوب نبود. یه چند روزی با مامان موندیم همونجا رو به راه شه. اخم ریزی کردم: رشت؟! مگه نگفتی انتقالی گرفته تهران؟ شانه بالا انداخت: نمیدونم والا. زد به سرش یهو. گفت میخوام برم همونجا. هرچیم بهش گفتیم به هیچ صراطی مستقیم نبود. من که اصلا این دخترا رو درک نمیکنم! تو کل مسیر تا شمال داشت گریه میکرد ولی نموند تهران! یک سطل آب جوش انگار ریختند روی سرم. نگاهم را از دانیال گرفتم. فکر می‌کردم میتواند از چشم‌هایم دلیل اشک‌های دنیا را بخواند. گارسون آمد و سفارش‌هایمان را گرفت. خیره دانیال را نگاه می‌کردم. داشتم به این فکر می‌کردم که حتی همین یک رفیق هم برای من نمی‌ماند! به این فکر می‌کردم که تا چند وقت بعد، هیچکس برایم نمی‌ماند! هیچ ایده و فکری برای آینده نداشتم. موم بودم توی دستشان. گنجشک بال و پر شکسته توی دست صیاد! صدای تو ذهنم گفت: گنجیشک!؟ تو خودت یه پا گرگی! شغالی! کفتاری! نمیدانستم آخر این مسیر کجاست؟ نمیدانستم زنده میمانم یا نه؟ تا آخر مثل یک جاسوس اینجا میمانم یا نه؟ _چرا اینطوری نگام میکنی؟! دانیال پرسید. پلک زدم. چهار زانو نشستم و گفتم: چطوری؟! گفت: نمیدونم مثل اینا که قراره بمیرن! گفتم: من بمیرم یا تو بمیری؟ شانه بالا انداخت: من بمیرم! خندیدم: نه، تو نمیمیری! سینی مخلفات و نوشیدنی ها را آوردند و گذاشتند روی تخت. بی مقدمه پرسیدم: من بمیرم چیکار میکنی؟ در حالی که تلاش می‌کرد در ماست موسیرش را صاف باز کند گفت: گریه! _همین؟! نیم نگاهی به من انداخت: تازه اونم اگه بیاد! اصولا گریه‌م نمیاد! قوطی کوکا را برداشتم: خب خوبه، خیالم راحت شد برا یکی مهمم! صدای پیسسسِ در قوطی، موسیقی سنتی سالن را شکست. دانیال خندید: اره داداش خیالت راحت راحت! غذا را آوردند و دانیال مشغول خوردن شد. کاش یک راه، فقط یک راه برایم وجود داشت. برای فرار از تار عنکبوتی که با همه ی عزیزانم گیر افتاده بودم داخلش. تار عنکبوتی که اگر از آن فرار می‌کردم، عنکبوت زودتر به عزیزانم می‌رسید. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
[پارت سی‌‌ و پنجم] 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 هنوز مجوز شنود نیامده بود و ما، مشغول کنترل سارا بودیم. ما یعنی من و فرامرزی. گیر کرده بودم بین دوراهی. از طرفی میخواستم زود پرونده را حل کنم تا بتوانم بروم جلوتر و دسترسی‌هایم بیشتر شود، از طرفی میدانستم اگر پرونده تمام شود، ارتباطم با محمد هم تمام می‌شود. هنوز دقیق نمی‌دانستم صیاد با محمد چه کار دارد. منطقم خبرهای خوبی نمی‌داد اما افکارم را پس می‌زدم. اگر در فکر غرق می‌شدم، نمیتوانستم هیچ کاری انجام بدهم. حالا که صیاد برگشته بود، ذهنم مدام فلش بک می‌داد و روز‌های قبل را به یادم می‌آورد. انگار از خوابِ بی خبری این چهار سال بیدار شده بودم و حالا نوبت کابوس بود. آن وقت‌ها، کم کم که راه و چاه فروش مواد را یاد گرفتم و پول‌هایی که در می‌آوردم عذاب وجدانم را کم کرد، شاهین رفت کنار و من مستقیم، با خود حبیب معامله میکردم. نمیدانستم حالا چه شکلی شده، ولی آن روز‌ها ظاهرش یک مرد چهل ساله بود با موهای کوتاه و فر و بدن ورزیده و ورزشکاری. هر هفته یک بار میرفتم و بسته‌های کوچک شیشه را از او تحویل می‌گرفتم. گاهی بین بسته‌ها چیز‌های دیگری هم میگذاشت و می‌گفت مشتری‌اش می‌آید و تحویل می‌گیرد. کار هر روزم بود، قبل یا بعد از دانشگاه میرفتم پارک معروف و به قول خودشان جنس‌ها را آب می‌کردم و پولشان را می‌گرفتم. دارو‌های یگانه تامین شده بود. یخچال کوچک و قدیمی‌مان دوباره مرغ و گوشت داشت. مامان دیگر دنبال آگهی کار در منزل نبود اما دل من، آشوب بود. هر چقدر هم که در طول روز خودم را می‌زدم به آن راه و شانه‌ی به من چه بالا می‌انداختم، شب‌ها نمیتوانستم از دستِ چشم‌های بابا که می‌آمدند و میخ مینشستند جلوی چشم‌های من نجات پیدا کنم! یک روز که بعد از دانشگاه، رفته بودم پارک و همه‌ی بسته‌ها را فروخته بودم و خوشحال می‌آمدم خانه، شلوغی کوچه هُری دلم را ریخت. بند دوربینم را روی دوشم جا به جا کردم. سفیدی سقف آمبولانس را که دیدم، تا تَهَش رفتم! زیر لب گفتم: یگانه.. و دویدم سمت خانه. وقتی رسیدم، یگانه روی تخت پشت امبولانس بود و مامان با گریه کنارش نشسته بود. هیچ کسی من را نمی‌دید. یکی از همسایه‌ها کنار مامان نشست و در امبولانس بسته شد و با صدای آژیر از کوچه رفت بیرون. اطراف را نگاه کردم. مردم مثل آدم ندیده ها نگاهم می‌کردند. نمیدانستم چه شده. نمی‌دانستم چه کار کنم! از بغض صدایم دورگه شده بود و اصلا در نمی‌آمد. هرچه می‌خواستم بگویم توی گلو خفه می‌شد. بین جمعیت دور سر خودم می‌چرخیدم که کسی زد روی شانه‌ام: بپر بالا بریم دنبال آمبولانس! نشناخته، ترک موتور پسر جوان نشستم. بعدها فهمیدم پسر همان همسایه‌ایست که با مامان رفت بیمارستان. موتور که پشت امبولانس رسید بیمارستان، بی‌حرف کیف و دوربینم را دادم دست موتوری و خودم دویدم سمت امبولانس. مامان تازه مرا دیده بود و بلند بلند گریه می‌کرد و دستش را توی هوا تکان می‌داد. پرستار‌ها ریختند دور امبولانس و یگانه را گذاشتند روی تخت. صورتش مثل گچ سفید شده بود و لب هایش کبود بود. با چشم‌های از حدقه درامده مامان را نگاه کردم. فقط گریه می‌کرد و همسایه زیربغلش را گرفته بود. حرف پزشک‌ها آن روز فقط یک چیز بود. قلبِ یگانه دیگر قلب نیست و فقط یک چیز می‌تواند زندگی یگانه را آن هم شاید برگرداند، پیوندِ قلب! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸