eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
دور از جوون🥲 به جبران، یه پارت دیگه هم بفرستیم امروز!؟ بخونیدش پس😌🤏
پارت شصتم خدمت شماا🗞
[پارت شصت] رسیدم به پنج دری. دوباره شده بود همان خانه‌ای که بود، با همان ساکنین. دلم یک گوشه‌ی امن میخواست. تنها. دور از همه. خسته، خودم را به اتاق رساندم. آرام سلام کردم و نشستم گوشه‌ی دیوار. سنگینی نگاه پیمان را احساس می‌کردم. گوشی ام را برداشتم تا پی‌گیر حق‌گویان شوم! پیمان دستش را آورد جلو و بِشکن زد و گفت: هِی! چ چته؟! نگاهش کردم. گفت: گ گریه کردی؟! سر انداختم بالا. گفت: گ گریه کردی! چ چرا هرکی گ گریه می میکنه میگه گریه نکردم؟! ف فک میکنید بَده؟! لبخند محوی زدم. پاهایم درد میکرد. تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم. گفتم: گریه بد نیست. اون چیزی که آدم بخاطرش گریه کرده سخته! میگیم گریه نکردیم، که اون یادمون نیاد! ابروهایش بالا رفت و گفت: او! چ چه ادیبانه! پوز خند زدم. کاوه جوابش را داده بود، نه شاهین! نفس عمیقی کشید و گفت: د درست میشه.. سی سیگار میخوای؟! سری به نشانه‌‌ی منفی تکان دادم و تشکر کردم. تکیه اش را داد به پشتی تخت و مشغول خواندن کتاب شد. کتاب توی دستش را نگاه کردم، "عزاداران بَیَل". دلم می‌خواست یک روز میتوانستم با پیمان حرف بزنم. یک روز، از طرف کاوه. نفسم را فوت کردم بیرون و رفتم سر گوشی. سرهنگ پیام داده بود و آدرس مراسم ختم و خاک سپاری را پرسیده بود. آدرس را از حامد گرفتم و برایش فرستادم. فکری توی سرم می‌چرخید. فکر کردن را گذاشتم برای، شب، قبل از خواب و جستجو در رابطه با حق گویان را شروع کردم. توی دو بیمارستان مشغول به کار بود. درمانگاه اول برای ویزیت و دیگری که بیمارستان فوق تخصصی بود ویزیت و جراحی. هرچه به افراد مرکزی نزدیک تر میشدم، احتیاطم بیشتر می‌شد. نمیتوانستم نزدیکش شوم و فقط باید از دور مراقبش می‌بودم. احتمال دادم، ارتباطاتش محدود به فضای خارج بیمارستان باشد و اگر بخواهد در خود بیمارستان فعالیتی انجام دهد، مکانِ خلوت تر را انتخاب کند. آدرس درمانگاه را برداشتم تا فردا سری به آنجا بزنم. بی قرار بودم. نمیخواستم یک جا بشینم تا فکر و خیال سراغم بیاید. دلم میخواست همان وقت شب بزنم بیرون و بروم دنبال کار و تعقیب و مراقبت. دنبال شلوغی. دنبال روزمرگی. شب، قابلیت این را داشت که هر انسان بی دغدغه‌ای را دلتنگ و رنجور کند، چه برسد به من. اما آن لحظه، چاره‌ای جز صبر، و سپردن خودم به سیاهچاله‌ی مکنده‌ی شب نداشتم! پیمان که چراغ را خاموش کرد، انگار اتفاقات صبح تازه فرصت کردند در جانم ته نشین بشوند! دلم تنگ شده بود. اینکه می‌دانستم، حسرت خداحافظی با بابا، برای همیشه در دلم می‌ماند، دلتنگی و بغضم را بیشتر می‌کرد. طاق باز خوابیده بودم. اشک هایم از چشم هایم میریخت و میرفت توی گوشم. سعی می‌کردم بی‌صدا گریه کنم اما مرور خاطرات گاهی از خود بی خودم می‌کرد. صدایِ "نُچ" گفتن پیمان باعث شد دستم را بگذارم روی دهانم. خواستم پتو را بکشم روی سرم که گفت: بگیر ب بخواب.. همه‌چی دُ درست میشه. ف فقط مرگ رو نمیشه کاریش ک کرد! قصه‌ی ت تو از م مرگ که بد تر نی نیست! با صدای خفه گفتم: نه.. نیست! و پتو را کشیدم روی سرم. آفتاب که زد، از خانه زدم بیرون. تا نزدیکی های نُه توی خیابان پرسه زدم. نمیتوانستم کارم را شروع کنم. باید قبلش می‌رفتم بهشت زهرا. دربست گرفتم و رفتم. ماسکم را کشیدم بالا و کلاه کاپشنم را هم گذاشتم روی سرم. قطعه را پیدا کردیم. توی همان تاکسی نشسته بودم. جرات پیاده شدن نداشتم، بعید بود پیاده شوم و بتوانم دور بایستم. کمی از همان فاصله نگاهشان کردم. فکر می‌کردم آرام‌تر می‌شوم اما بدتر شد! گوشی توی دستم لرزید. نگاهش کردم. پیام از سرهنگ بود: مکث نکن ستوده. حرکت کن. سریع از پنجره بیرون را نگاه کردم. نمیدانستم کجاست و از کجا من را دیده! برایش نوشتم: چشم آقا. و به راننده گفتم: بریم.. سمت پارکینگ رفتم. موتور را برداشتم و رفتم سمت درمانگاه. با همان ماسک وارد شدم و چرخی زدم. از روی تابلوی اعلانات ساعت های فعالیتش را برداشتم و منتظر آمدنش ماندم. همه چیز ظاهرا عادی بود و مو لای درز کارش نمی‌رفت. چند ساعتی، با رعایت تغییر موقعیت مداوم آن اطراف ماندم و بعد برگشتم خانه. تا اینجای کار، جلو رفته بودیم و اطلاعات زیادی به دست آورده بودیم، اما کافی نبود. هنوز حلقه ارتباطی این افراد، به شاخه های بالاتر را پیدا نکرده بودیم و این یعنی، با کوچکترین خطر، همه چیز بر می‌گشت سر جای اولش. پنجشنبه بود و پرویز با کباب های لاستیکی‌اش، پنج‌دری را آباد کرده بودند. دور هم توی حیاط نشسته بودند که رسیدم. حوصله‌شان را نداشتم. حوصله‌ی خودم را هم! اما مجبور بودم برای گرفتن کوچکترین اطلاعاتی هم که شده، دل به دلشان بدهم.
برخلاف دیرو، کاوه را همانجا، پشت در گذاشتم و رفتم داخل. رفتم جلو و نشستم کنارشان. بوی کباب می‌زد زیر دلم. گفتم: سلام به همگی! پرویز همانطور که لقمه‌ی بزرگ توی دهانش را به سختی می‌جوید سر تکان داد و دستش را آورد جلو. خم شدم و با هم دادیم. پیمان هنوز نگاه پر از سوال دیشبش را داشت! چشکمی زدم و گفتم: چطوری؟! سر تکان داد و گفت: خ خوبم. تو؟! گفتم: اِی! خوبم منم. پرویز یک ظرف غذا سُر داد سمتم و گفت: بزن روشن شی. از صبح، جز یک شکلات که از بوفه درمانگاه خریده بودم، هیچ چیز نخورده بودم اما، میلی به غذا نداشتم. ظرف را هل دادم و گفتم: مرسی شام خوردم! پرویز لقمه اش را قورت داد. در ظرف را باز کرد و گفت: خندق بلا همیشه جای چند تا لقمه رو داره! بخور نمک گیر شی که باهات کار دارم حسابی! لبخند زورکی زدم و سر تکان دادم. گفتم: ما نمک گیر شدیم! کارت چیه!؟ جواب داد: بخور تا بگم! قاشق پلاستیکی را برداشتم و برنج ها را زیر و رو کردم. یک قاشق برنج خالی گذاشتم توی دهانم و منتظر نگاهش کردم. گفت: مهرداد گفت خوب جنس و از دهن شیر می‌کشی بیرون. من یه کاری دارم برات، سودش از جنسای مهردادم بهتره! گفتم: چی کار؟! جواب داد: جنس دادم، بعد دوماه پولشو گرفتم. ولی بدون سودِ این دوماه! نزدیکای ۵۰۰، ۶۰۰ تومن دیگه باید بگیرم. اگه برام نقدش کنی، ۵۰ تاش مال خودت! پوز خند زدم. قاشقم را انداختم توی ظرف و گفتم: من ۵۰ تومن میدم خودت اگه آسونه نقدش کن! بلند خندید. گفت: تو نقدش کن. کنار میایم. نمیزارن ناراضی بمونی. سر تکان دادم. گفتم: قول نمیدم که حل شه. به مهردادم قول ندادم. میرم ببینم اوضاع چطوریه. لبخند زد. همانطور که نیشش باز بود، با ناخن دندان‌هایش را تمیز کرد و گفت:آدرسش و اِس میکنم، فردا یه حالی بهمون بده! پلک روی هم گذاشتم و گفتم: حله. با چشم به ظرف غذا اشاره کرد و گفت: حالا بخور! سر تکان دادم و مشغول بازی با غذا شدم.
بسیار طووولانی🗞❤
سلام عزیزانمم❤ در مسیر سفر کربلا هستم و دعاگوتون.. ممنونم از صبوری‌تون. ان شاءالله در اولین فرصت براتون پارت میگذارم🌱
سلام عزیزان کربلا به یادتون بودم🌱 ان شاءالله حاجت روا باشید
الان پارت شصت و یک رو براتون میگذارم😌💚
[پارت شصت و یک] فردای آن روز آدرس را از پرویز گرفتم. باید دنبال کسی به نام "زاپیا" می‌رفتم! پرویز می‌گفت انقدر در پخش مواد سریع بوده که این اسم را برایش گذاشته بودند. شب بود. حوالی ساعت هشت شب، رفتم دم خانه ای که پرویز آدرسش را داده بود. زنگ زدم. کسی در را باز نکرد. عقب عقب رفتم تا بتوانم پنجره‌ها را ببینم. چراغ های خانه خاموش بود. شماره‌ی پرویز را گرفتم و منتظر ماندم. جواب داد: بَه! شاهینِ تیز بال! زنگ زدی شماره شبا بگیری آره!؟ نفرتم از پرویز، انگار اصلا ربطی به باندش نداشت. یک نفرت شخصی نسبت به او توی دلم جا گرفته بود. وقتی حرف می‌زد انگار ناخن به دیوارِ گوش هایم می‌کشید. گفتم: نیستن خونه. زنگ زدم جواب نداد. چراغا هم روشن نی. چیکار کنم؟! مکث کوتاهی کرد و گفت: احتمالا رفته سمت حمام چال. اون طرفا رو بلدی؟! گفتم: سمت بازار میشه دیگه؟! جواب داد: آفرین! برو که تا بری آدرس دقیق و اِس میکنم برات! باشه‌ای گفتم و تماس را قطع کردیم. تاکسی گرفتم و رفتم به آدرسی که گفته بود. کوچه های تنگ و قدیمی را گرفتم و رفتم جلو. بوی زباله‌ باعث شد چین به بینی‌ام بیندازم. فرعی را پیچیدم. به کوچه های قدیمی رسیده بودم که میشد گوشه کنارش افرادی را در حال کشیدن مواد دید. گاراژ متروکی که پرویز گفته بود از دور پیدا شد. رفتم جلو. درش را هُل دادم که با صدایِ قیژ قیژِ نخراشیده ای باز شد. فضای بزرگی بود. و شلوغ تر و عمومی تر از پنج دری! رفتم جلو. ادم هایی که می‌دیدم، به زاپیا نمیخوردند! رفتم جلو تر. وسط حیاط، توی چند حلبی آتش روشن کرده بودند. رفتم کنار آتش و دستم را گرم کردم. از پسری که کنارم ایستاده بود پرسیدم: زاپیا این اطرافه؟! با مکث سرش را چرخواند سمتم. چشم های خمارش را نگاه کردم. گفت: ها؟! روی شانه‌اش زدم و گفتم: هیچی، راحت باش! و جلوتر رفتم. ساختمان قدیمی و خرابی جلوتر قرار داشت که نور زرد از پنجره‌های شکسته اش بیرون می‌زد. دو جوان کنار ساختمان روی پله نشسته بودند. سمتشان رفتم و گفتم: نَخَسته! زاپیا این طرفاس؟! یکی‌شان که بدن عضلانی داشت و کوتاه قد بود ایستاد. گفت: با زاپیا چی کارت میشه؟! گفتم: بدهکارم بهش! لب و لوچه‌اش را کج کرد و گفت: همینطرفاس. یه فِری بخوری پیداش میشه. سر تکان دادم و خواستم برگردم که صدای یکی از مرد ها را شنیدم: مامورا! مامورا اومدن! مامورا اومدن! و بعد انگار که آب در لانه‌ی مورچه ریخته باشند، در گاراژ ولوله افتاد! فکر نمی‌کنم هیچ‌کدام از افراد آنجا، بیشتر از من ترسیده بودند! دستگیری من برابر بود با روی هوا رفتن پرونده! اگر کسی من را می‌شناخت بیچاره می‌شدم! دویدم به سمت انتهای حیاط و خواستم از دیوار بالا بروم که صدای ایستِ مامور را شنیدم! کمرم را خم کردم و از پشتِ بشکه های روی هم چیده شده خودم را رساندم به سمت دیگر حیاط که دیدم مامور ها از آن طرف هم آمده اند داخل. گیر کرده بودم و راه فراری نداشتم. دویدم همان حیاط قبلی. مامور ها آمده بودند داخل و یکی یکی داشتند همه را دستگیر می‌کردند. هر جا را نگاه می‌کردم راه بسته بود. اگر دستگیر می‌شدم، توی کمتر از یک ساعت خبر به کل اداره می‌پیچید و به گوش نفوذی شناخته نشده هم می‌رسید. قلبم تند تند می‌زد. یکی از مرد ها حین دویدن پایش گیر کرد به حلبی وسط حیاط و وارونه اش کرد. هیزم ها و زغال های گداخته ریخت روی زمین. نگاهشان می‌کردم. اولین کاری که بعد از دستگیری ازنجام می‌دادند، گرفتن اثر انگشت بود. اگر شناسایی نمی‌شدم، شاید می‌توانستم وقت بخرم و خودم را از آنجا نجات بدهم. توی همین فکر ها بودم که شنیدم: تکون نخور از جات. سمت چپم را نگاه کردم. مامور ایستاده بود و داشت به سمتم می‌آمد. زغال ها نگاه کردم که باد شلعه ور ترشان می‌کرد. زیر لب گفتم: بسم الله! و دیدم سمتشان. صدای پای مامور را پشت سرم میشنیدم. نزدیکشان که رسیدم تصنعی خودم را انداختم روی زمین و دست هایم را چسباندم به حلبی و زغال های داغ. درد از انگشت هایم داخل شد و تا مغزم رفت. چنان بلند داد کشیدم که چند ثانیه تمام گاراژ ساکت شد! اشکم بی اراده از درد در آمد! عرق سرد روی تمام بدنم نشسته بود. دست هایم را جمع کرده بودم. ناله های خفه میزدم و از درد، روی زمین پیچ میخوردم. _________ نشسته بودم روی تخت اورژانس و تمام تنم از درد و سوزش انگشت هایم می‌لرزید. انگشت هایم پانسمان شده بود. درد زیاد بود اما باخودم فکر می‌کردم که اگر ماجرا تا آخر خوب پیش برود و شناسایی نشوم، ارزشش را دارد! مامور انتقال عصبی کنار پرده‌ی اورژانس ایستاده بود و با کفشش روی زمین ریتم گرفته بود. بطری آب معدنی را گذاشت روی میز و انگشت اشاره اش را گرفت سمتم. گفت: ببین! یه پدری ازت در بیارم! زرنگ بازی در میاری هان؟! کل انگشتاتم قطع میکردی من صبر میکردم جوونه بزنن ازشون انگشت نگاری کنم! بد بخت کردی خودتو!
با اخم نگاهش کردم و گفتم: افتادی دنبالم خوردم زمین! تقصیر شماهاس دیگه یهو عین جن میاید بالا سر آدم! من رفته بودم پی طلبم فقط! یک وری نشست روی تخت و گفت: آخی! تو راست میگی! این کارو که کردی مطمئن شدم از اون کله گنده هایی! درستت میکنم! چهار زانو نشستم. باید یک طوری به سرهنگ اطلاع میدادم. یک طوری که هیچ کس دیگری متوجه نشود. گفتم: میخوام برم بیرون! ابروهایش را داد بالا و گفت: چششم! الان میگم رو تخت ببرنتون! گفتم: دستشویی دارم! میخوام برم بیرون! جدی شد! همانطوری که انتظار می‌رفت. گفت: بشین سر جات. کار این دکترا باهات تموم شه میبرمت یه هتلی که همه چیش راحته! اونوقت دسشوییم میری! پاهایم را دراز کردم و بی توجه به حضورش دراز کشیدم. ساعد دستم را گذاشتم روی چشم هایم. چند دقیقه توی همان حال بودم، که پرده کنار زده شد. صدای پا کوبیدن مامور داخل اتاقک را شنیدم. رو به فردی که انگار تازه وارد بود گفت: سلام قربان. خسته نباشید. ایناهاش خودشه! دستشو پانسمان کردن. دیگه تقریبا کارش تمومه. چشم هایم را که باز کردم، نگاهم وصل شد به یک نگاه آشنا. آب دهانم را قورت دادم. سعی می‌کردم روی نفس کشیدنم کنترل داشته باشم. آرنج هایم را گذاشتم روی تخت و نشستم. هنوز هم‌دیگر را نگاه میکردیم که علی به خودش آمد و اخم کرد. مامور را نگاه کرد و گفت: مشخصاتش و گرفتی؟! مامور پرونده روی میز را برداشت و گفت: اینا رو خودش گفته. ولی بعید میدونم درست باشه. علی نگاه سر سری به پرونده انداخت و آمد جلو. کنار تخت ایستاد. با همان اخمی که داشت گفت: بیار بالا ببینم دستاتو! دست هایم را گرفتم جلویش. انگشت هایم تا نیمه توی پانسمان بود. گفت: شنیدم زرنگ بازی دراوردی! شانه بالا انداختم و گفتم: انگار حیوون میگیرن! یه جوری میفتن دنبال ادم که جلوی پامو ندیدم! مامور از پشت سرش گفت: آره اتفاقی خوردی زمین، اتفاقی هم هر ۱۰ تا انگشتت سوختن! جوابش را ندادم. علی را نگاه کردم. زل زد توی چشم هایم و گفت: پوستت و میکنم! و رو به مامور گفت: با کی اینجایی؟ جواب داد: با سعیدی اوردیمش، اون رفت پی انتقال بقیه. من موندم بالا سر این. علی سر تکان داد. گفت: خوبه. برو برس بهشون من هستم پیش این تا کارش تموم شه. مامور گفت: نه آقا. من خودم میمونم. اگر کاری هست شما برید، فقط بفرمایید چیکارش کنم و کجا منتقلش کنم؟! پیش باقی یا جای دیگه؟ علی پرونده را نگاه کرد و گفت: نه کاری نیست. خودم میمونم تا کاراش تموم بشه، میگم ماشین بیاد منتقلش کنیم. باید هماهنگ کنم. احتمالا میبریمش مرکزی. مامور گفت: چشم قربان. من آن کالم، کاری بود بهم اطلاع بدید. و بعد پاکوبید و از اتاقک بیرون رفت. چشمم مانده بود به دست علی که داشت تند تند با گوشی کار می‌کرد. چند دقیقه در سکوت گذشت و بعد پرستار پرده را کنار زد و آمد داخل. یک برگه را گرفت جلوی علی و گفت: کارشون تموم شده، فقط این نسخه شونه باید تهیه بشه. دو روز دیگه بیان برای تعویض پانسمان. علی سر تکان داد و تشکر کرد و گفت: ممنون. الان کاری نیست؟ میتونیم بریم!؟ پرستار تایید کرد و از اتاق بیرون رفت. علی آرام سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. گفت: ماشین اومده، دم بیمارستانه. چیزی نگفتم که اضافه کرد: ماشین بیرونه.. برا سازمان نیست. میخواستم با سرهنگ صحبت کنم، اما آنجا نمی‌شد. سر تکان دادم و بلند شدم. گوشه‌ی کت چرمی اش را داد کنار. برق دستبندش خورد توی چشمم. پایین را نگاه کرد و گفت: لازمه..؟! برای تدابیر امنیتیش میگم! چاشنی طنزی که توی کلامش ریخته بود از جنس همیشه بود! سر تکان دادم و آرام لب زدم: لازمه. جلو آمد دست راستم را قفل کرد به دست چپش، و با هم از بیمارستان بیرون رفتیم. سوار تاکسی که شدیم، سریع دستبند را باز کرد. سرش را چرخواند سمتم و گفت: فکرشو می‌کردم آقا! نگاهش کردم. گفت: حدس میزدم برای ماموریت رفته باشید. همون.. همون پرونده ای که.. نگاهم را از او گرفتم که باعث شد ادامه ندهد! نمیدانستم از کجا و چطور سر و کله اش پیدا شد! بعید بود اما غیر ممکن نبود، میترسیدم تمام این اتفاقات یک نقشه باشد. گوشی اش را خواستم و با سرهنگ تماس گرفتم. راهی برای پیچاندنش نبود! هر جای دیگری من را می‌دید میشد تظاهر به واقعی بودن موقعیت کنم اما اینجا،نه! به سرهنگ صحبت کردم و ماجرا را خلاصه برایش تعریف کردم. بخش هایی که قابل گفتن بود و شنیدنش اطلاعات زیادی به علی اضافه نمی‌کرد. باورش نمیشد! گفت بروم سوییت امن و علی مستقیم برود اداره. توی مسیر دیگر هیچ حرفی نزدیم. کنار یک داروخانه ایستادیم و علی داروهایم را گرفت و بعد به سمت خانه امن رفتیم.
من همانجا پیاده شدم، و علی طبق دستور سرهنگ، به سمت اداره رفت. وارد خانه شدم. دست هایم از ضعف و درد می‌لرزید. بطری آب را از یخچال برداشتم و درش را به زور با کف دستم باز کردم. بطری را گذاشتم روی لب هایم و سر کشیدم. آب، طعمِ ماندگی میداد. از تک پله‌ی کوتاه آشپزخانه آمدم پایین و همانجا روی موکت ها مچاله شدم توی خودم و نفهمیدم کی خوابم برد. زنگ خانه میخورد. بین زمین و آسمان بودم که بیدار شدم. کورمال کورمان سمت آیفون رفتم. علی بود. در را باز کردم. چراغ هال را روشن کردم و دوباره همانجا افتادم. سرم نبض می‌زد. تکیه ام را دادم به دیوار و دستم را، طوری که انگشت هایم روی هوا بمانند، گذاشتم روی چشم هایم. تقه ای به در خورد و در باز شد. دستم را از روی چشمم برداشتم. علی با پلاستیک های پر از در آمد تو. پلاستیک ها را گذاشت زمین و آرام آمد جلو. گفت: سلام رئیس. نگاهش کردم. چشم هایش را پایین انداخت. سر تکان دادم و زیر لب سلام کردم که فقط سینش شنیده شد! دو زانو نشست جلویم. دست هایم را نگاه کرد. گفت: خوبید؟ ینی.. بهترید؟! نفس عمیق کشیدم! نمیدانم چرا اما علی را مقصر اتفاقات امشب میدانستم، مقصرِ سوختن دست هایم! دیوارِ کوتاه علی دوباره پیدا شده بود! گفتم: از زمان ناصرالدین شاه قاجار، حموم چال پاکسازی نشده، حالا دقیقا امشب ریختید اونجا؟؟ گوشه‌ی لب هایش می‌لرزید و شقیقه اش منقبض شده بود. اخم کردم و گفتم: چیز خنده داری گفتم؟ با اخم خنده اش را جمع کرد و گفت: نه آقا، ببخشید. بعد گفت: آهان!! و دست توی جیبش کرد و گوشی ام را بیرون آورد. گفت: آقا اینم گوشیتون که ضبط شده بود. خیالتون راحت چک نشده ترخیصش کردم. جناب سرهنگ گفتن باهاشون تماس بگیرید. سر تکان دادم. گوشی را گرفتم و بلند شدم. چشم هایم سیاهی رفت. دستم را به اوپن گرفتم و تا اتاق رفتم. شماره سرهنگ را گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. بعد بوق اول جواب داد: ستوده!! گفتم: سلام آقا.. جواب داد: سلام! خوبی!؟ بهتر شدی؟ گفتم: بهتر که.. بله! بهترم. گفت: چرا بهم نگفتی میری اون سمت؟ تکیه ام را دادم به پنجره. گفتم: رفتم همون لوکیشنی که براتون فرستادم. نبود. پرویز گفت برم حمام چال. صدای نفسش را شنیدم. گفت: اگه میگفتی بهت میگفتم نرو! بچه های منطقه دوازده برنامه داشتن امشب، سر تیمشون مشکلی براش پیش میاد، به من‌ اطلاع دادن، گفتم ایمانی اون قسمت کار کرده، فرستادمش اونجا. پنجره را باز کردم. گفتم: آقا اصلا احتمال نمیدادم اینطوری بشه! جواب داد: منم همینطور، قسمت اینطور بوده. خداروشکر به خیر گذشته. البته اگر از دست تو فاکتور بگیریم! تکیه ام را از پنجره برداشتم. دست هایم را نگاه کردم. گفتم: یکی از بچه ها گفت اگه قطعم شده بود جوونه می‌زد! حالا که فقط سوخته! میگم آقا! با ایمانی چیکار کنیم؟! گفت: انگاری بدش نیومده اینطور شده! سر تکان دادم و گفتم: بله آقا مشخصه! گفت: این مدت که نبودی تحت نظر بود. خصوصا بعد اون قضیه که گفتی پیگیرت شده و اومده دم خونه. سفیده. اما خب، بهتره تو با بچه های اداره خیلی در ارتباط نباشی. ایمانی سفیده، اما اطمینانی نیست باقی کسایی که باهاش در ارتباطن سفید باشن. میتونی ازش استفاده کنی، اما به شرط احتیاط. اونم در حد نیاز. یه خط بهش دادم و یه گوشی. ارتباطاتتون فقط از اون طریق باشه. تاکید میکنم ستوده، در حد نیاز و با احتیاط. مفهومه؟! گفتم: بله آقا. چشم. مفهومه! گفت: کاری نداری با من؟! جواب دادم: نه آقا ممنون. شبتون بخیر. و تماس را قطع کردیم. باد سرد میخورد به صورتم. با دست های باند پیچی شده ام به سختی چند برگ دستمال کاغذی کندم و چند تا کردم و گذاشتمش لای پنجره تا کمی باز بماند. از اتاق رفتم بیرون. علی بلند شد ایستاد. سفره یک بار مصرف کوچکی انداخته بود و دوتا ظرف غذا گذاشته بود رویش. ابروهایم را دادم بالا. گفتم: مهمونیه؟! سریع گفت: نه رییس. راستش، سرهنگ گفتن براتون غذا بیارم. جلو رفتم و نشستم کنار سفره. گفتم: پس ینی اینا هردوش برا منه!؟ یک نگاه به سفره کرد و یک نگاه به من. آرام گفت: بله آقا. لبخند کمرنگی زدم. خم شد سوئیچ و کیفش را برداشت و گفت: پس من.. برم با اجازه تون. شماره خطی که سرهنگ گفتن با اون باهاتون در ارتباط باشم رو هم نوشتم گذاشتم رو اوپن. فعلا خدانگهدار رئیس! و خواست برگردد. گفتم: بشین شام بخور بعد برو. سویچش را این دست و آن دست کرد و گفت: نه آقا برا شماست. بی آنکه چیزی بگویم نگاهش کردم. این پا و آن پا کرد و گفت: خب حالا که اینطوری میگید احتمالا باید گوش بدم دیگه! و سوییچ و کیفش را روی اوپن گذاشت و سر سفره نشست.
خدمت شما این پارت خیلی طولانی، به جبران تاخیرات!😌🌱