eitaa logo
|هم‌وطن|
1.5هزار دنبال‌کننده
148 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
محرمانه‌های هموطن https://6w9.ir/Harf_10576775 🙊🌱
[پارت چهل و سوم] از جرعه جرعه خوردن کلافه شدم. درِ پلاستیکی ماگ را برداشتم و نسکافه را سرکشیدم. گفتم: کنترل ورودی و خروجی پاساژ. گفت: خب اینو که چک کردیم. چیزی دستگیرمون نشد. گفتم: چک کردن کامل. حداقل طی ۲۴ ساعت. اخم ریزی کرد و گفت: ینی چی؟ گفتم: یعنی هر کسی که وارد پاساژ شده، با همون ظاهر بلاخره رفته بیرون. فقط یه نفر هست که ظاهر ورود و خروجش به پاساژ باهم فرق داره. باید پیدا کنیمش. با ابروهای بالا رفته گفت: میدونی ینی چی؟ باید بشینیم دونه دونه چوب خط بزنیم؟! پاساژ اینهمه در داره، پارکینگ داره! شانه بالا انداختم: مهم نیست. تنها راهش همینه. _خب خیلی طول می‌کشه! اگه فقط خودم و خودت چک کنیم، چند روز طول می‌کشه. شاید یه هفته! جواب دادم: چاره‌ای نیست. تا وقتی به سر نخ دیگه‌ای برسیم مجبوریم از همین راه بریم جلو. سر تکان داد. بلند شد و سمت بخش خودش رفت. یک پاکت پلاستیکی آورد و محتویاتش را خالی کرد روی میزم. یک سر رسید بود، یک دفتر قفل دار با یک دفترچه. نگاهش کردم: اینا چیه؟ تکیه داد به میز و گفت: دفتر خاطرات و یادداشت‌های شخصی الهه. تو کمدش بوده. در کمد هم قفل بوده. امروز خاله‌ش تماس گرفت باهام رفتم گرفتم. گفت شاید نیاز بشه. دفتر قفل دار را برداشتم. یگانه شبیهش را داشت. اما این یکی قفلِ درست حسابی تری داشت. مثلِ دفتر یگانه نبود که وقتی کلیدش را گم می‌کرد با سنجاق سر می‌توانست باز کند. دستم را به قفل گرفتم و علی را نگاه کردم. گفت: خالهه گفت کلیدشو پیدا نکردن. سر تکان دادم. خم شدم از روی میز کاتر را برداشتم به سختی جلدِ سخت دفتر را جدا کردم. صفحه‌ی اول نوشته بود: این دفتر قفله، و کلیدش هم یه جاییه که عُمرا کسی بتونه پیداش کنه! اما اگه به هر دلیلی بازش کردی و خواستی بخونی، بدون چیزِ به درد بخوری برای تو، توش پیدا نمیشه. ممنون میشم اگه ببندیش و بزاریش سر جاش! نفس عمیقی کشیدم. رو به فرامرزی گفتم: پس کارمون مشخصه. من این دفترو چک می‌کنم. تو هم اون دوتای دیگه رو. بررسی دوربین‌های پاساژ رو هم از همین امشب شروع می‌کنیم. علی! دقیق و جزء به جزء. زود تموم شدنش مهم نیست. دقیق بررسی کردنش مهمه. آرام پا کوبید و گفت: بله قربان. خندیدم. هم درجه بودیم و تجربه‌ی علی از من بیشتر. هر چه بیشتر می‌گذشت از آن حسِ بدی که اوایل به او داشتم کم می‌شد. وسایلش را برداشت و سمت میز خودش رفت. 🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانه‌های هموطن https://6w9.ir/Harf_10576775 🙊🌱
[پارت چهل و چهارم] اذان صبح را که شنیدم دست‌هایم را توی هم قفل کردم و کشیدم جلو‌. کش و قوسی به بدنم دادم. علی همانطور که روی صندلی‌اش نشسته بود گردن کشید و از بین پارتیشن نگاهم کرد. گفت: دیگه نمی‌کشم! اصلا! تو اگه می‌خوای بشینی بشین. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه دیگه، منم توانشو ندارم. از روی صندلی‌اش بلند شد و گفت: حالا انگار من بشینم خیلی به چشم میام! اول آخرش تو میری پیش جناب سرگرد گزارش بدی دیگه! و خندید. کلامش بوی طعنه نمی‌داد. خودمانی بود. حتی بوی گله هم نمی‌داد. انگار فقط داشت درد دل می‌کرد. علی با آن روز‌های اولی که دیده بودمش، حسابی فرق داشت. همانطوری که سیستم را خاموش می‌کردم گفتم: هیچی از چشمای تیزبینِ سرگرد دور نمی‌مونه. تلاش‌ها و کم‌کاریای جفتمونو می‌بینه. تشویقی یا تنبیهیشم سر جاشه! خنده‌ی بی جانی کرد که به خمیازه ختم شد. خندیدم و سمت راهروی نمازخانه رفتیم و نماز خواندیم. نمازِ علی شبیهِ نماز بود و نمازِ من، شاید فقط ترس از دوربین‌های اداره! وقتی بابا بود، وقتی هنوز تار سیاهِ عنکبوتِ شاهین و حبیب و صیاد دورم را نگرفته بود، من هم مثل علی نماز می‌خواندم. برای خودم. برای خدا! ولی حالا دیگر منی وجود نداشت که خودش را بفهمد، خدا را بفهمد! هوا گرگ و میش بود که از اداره زدم بیرون. رسیدم خانه. چشم‌هایم داشت بسته می‌شد. خواستم سرم را بگذارم روی بالش و بیهوش شوم اما دلم آشوب بود. گوشی که پل ارتباطی من و حبیب بود روی اوپن بود. می‌ترسیدم برش دارم. می‌ترسیدم از پیام و تماسِ از دست رفته و هرچیزی که به آن‌ها ربط داشت. با فکرِ خراب نمی‌توانستم بخوابم. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم گوشی را برداشتم. نوشته‌ی "یک پیامِ جدید" روی صفحه‌ی گوشی بود. بازش کردم. نوشته بود: خسته نباشی آقا پلیسه! از یک شماره‌ی جدید. شماره‌ی جدیدی که یا برای حبیب بود یا دار و دسته‌ی صیاد. با خودم گفتم آدرسِ خانه را دارد. حتما یک جایی همین اطراف بوده و دیده تازه رسیدم خانه، اما ساعتِ پیام برای نیم ساعت قبل بود. برای وقتی ‌که از اداره زده بودم بیرون. و این یعنی یک نفر در اداره هم زاغ سیاهم را چوب می‌زند! 🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانه‌های هموطن https://6w9.ir/Harf_10576775 🙊🌱
هدایت شده از |هم‌وطن|
23.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖇 همه‌ی راه‌ها سختن؛ یه سریا سخت‌تر، یه سریا خیلی سخت‌تر! مهم اینه نورِ مسیرِتو گم نکنی.. یا اگه گم کردی، بگردی دنبالش. وای به حالِ وقتی که تو تاریکی، تو راهِ پُر از سنگ و چاله، دَوون دَوون بری.. نه برای رسیدن به مقصد، از ترسِ هیولایی که افتاده دنبالت...!
[پارت چهل و پنجم] گوشی را انداختم روی کانتر و برگشتم سر جایم. روی فرش قدیمی نشستم. آفتاب کاملا بالا آمده بود و نور از پنجره کامل پهن شده بود وسط هال. خوابم پریده بود و به جایش سر درد جا خوش کرده بود در وجودم. با خودم گفتم: چی فک کرده بودی بد بخت؟ فک کردی چهار سال ولت کردن یادشون رفته؟! یادت نیست کی بودن و چی بودن؟ حالا تعجب کردی که همه جا هستن؟ بی‌چاره! بی‌چاره‌ی آخر را همزمان با کوبیدنِ سرم به دیوار گفتم‌. بدبخت بودم! به معنای واقعی کلمه. مانده بودم روی پل صراط. با این تفاوت که هم رو به رویم جهنم بود، هم پشت سرم و هم پایینِ پایم. فقط آن بالا خدا بود که نشسته بود و دست و پا زدنم را نگاه می‌کرد. صدای مامان پیچید توی گوشم: خدا بدِ بنده‌شو نمی‌خواد. هر بلایی سرمون میاد، یا تقصیرِ خودمونه، یا قسمت! حوصله‌ی حرف‌هایِ انگیزشی‌اش را نداشتم. حوصله‌ی هیچ چیز را نداشتم. دوباره یادِ روز‌های سیاهِ زندگی‌ام افتاده بودم. یاد شبی که دنبالِ پول برای عمل یگانه می‌گشتم‌. شبی که فکر می‌کردم آسمانِ خدا دهان باز کرده و خوشبختی را فرستاده پایین، تویِ دامنِ من! شبی که فکر می‌کردم مشکل، حل شده! شبی که فکر می‌کردم دیگر بدبخت نیستم! هنوز باران می‌آمد که نشستم توی ماشین حبیب. خیلی نگذشت که خودش هم آمد و سوار شد. استارت زد و نگاهم کرد. برف پاک کن‌های ماشین تند و تند کار می‌کردند. گفت: جربزه هم نداری آخه! من تو رو ببرم بگم همه کار انجام می‌دی؟! آقا گفت یه کار رو بگو من چی بگم!؟ آب دهانم را قورت دادم و گفتم: هرچی! هرچی! بخدا هرچی! شما بگو بمیر من میمیرم! بگو برو نوک قله‌ی قاف می‌رم! بگو همه‌ی جنسا رو آب کن می‌کنم! آقا حبیب جون بچه‌ت.. _من بچه ندارم بچه! _جون هرکی.. جون هرکی خودت میدونی برات عزیزه! نوکریتو می‌کنم! لب‌هایش را جمع کرد و با انگشت روی فرمان ضرب گرفت. هنوز مطمئن نبود. به من، به قولم، به حرفم. نفسش را با فوت و محکم فرستاد بیرون و گفت: پس ببینیم چی می شه! 🌸🌸🌸🌸
یادمان قرار بود خوشبخت بشه!؟ محرمانه‌های هموطن https://6w9.ir/Harf_10576775 🌱❤️
|هم‌وطن|
یگانه طاهری #شخصیت 🌱
شخصیت‌هامون اینجان بچه‌ها🌱 .
[پارت چهل و ششم] افتاد توی جاده و رفت سمت کرج و بعد هم جاده چالوس. دو، سه ساعتی که توی ماشین بودیم برایم اندازه‌ی بیست سال گذشت. نگران یگانه بودم. می‌خواستم هر طوری شده پول را برسانم بیمارستان. جاده خیس بود و حبیب آرام می‌راند. به هر جان کندنی بود رسیدیم. حبیب با ریموت در ویلا را باز کرد و رفتیم تو. بزرگ بود. خیلی بزرگ. حتی بزرگ‌تر از ویلایی که قبلا خودمان داشتیم. پاترولش را زیر سایه‌بان‌ها پارک کرد. کنار دوتا ماشین دیگر. صدای برخورد قطره‌های درشت باران با ایرانِت‌ها با صدای غریدنِ سگ‌های زنجیر شده به میله‌ها با هم قاطی شده بود. آن طرف‌تر زیر یک آلاچیق چند نفر نشسته بودند. ماشین را خاموش کرد و گفت: بشین همینجا تا نگفتم پایین نیا. و خودش پیاده شد و رفت سمت آلاچیق. یک ربعی گذشته بود که گوشی‌ام زنگ خورد. حبیب بود. جواب دادم: جانم اقا؟ بیام؟ فقط گفت: بیا. از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت آلاچیق. خبری از آن چند نفر نبود. یک حبیب بود و یک مرد دیگر. سر تا پا مشکی پوشیده بود و موهای بلندِ جو گندمی‌اش را محکم بسته بود پشت سرش. گفتم: س.. سلام. مردِ مو جو گندمی گفت: اینه؟! اونی که هر کاری می‌کنه؟! دماغشو بگیری که ریق رحمتو سر کشیده! و بعد بلند خندید. یک قدم رفتم جلو و ملتمسانه حبیب را نگاه کردم. حبیب دست‌هایش را گذاشت توی جیبش و بی خیال گفت: دیگه ظاهر و باطن آقا. من گفتم شاید به کارتون بیاد. اگه نه که امشبو جای خواب بهمون بدید، صبح علی الطلوع رفع زحمت کردیم. نگاهم را چرخواندم بین حبیب و مرد مو جو گندمی. فهمیده بودم آقای حبیب است! همه کاره است. با آن دبدبه و کبکبه هفتاد میلیون برایش چیزی نیست. پس گفتم: آ.. آقا من همه کار می‌کنم. هر کاری بگید می‌کنم. تا هر سالی بگید، هر چقدر وقت بگید براتون مجانی کار می‌کنم. مردِ مو جو گندمی پیپش را روی میز گذاشت و گفت: حبیب می‌گفت واسه خاطر خواهرت هر کاری می‌کنی. تند گفتم: بله آقا. گفت: خیلی دوسش داری؟ گفتم: بله آقا. گفت: هرکاری ینی چی؟ گفتم: ینی.. ینی هر کاری. هر کارِ هر کاری! حبیب را نگاه کرد. لبخندِ یک طرفی از روی لبش پاک نمی‌شد. گفت: ینی بهت بگن جونتو بهش بده می‌دی؟ بغض کرده بودم. می‌دادم. جانم را می‌گرفت و هفتاد میلیون می‌داد، می‌دادم! گفتم: می‌دم. جونمم می‌دم. خم شد روی میز و دستش را گذاشت زیر چانه‌اش. زیر نور لامپ وسط آلاچیق بهتر می‌دیدمش. جوان بود. جوان تر از کسی که موهای جو گندمی دارد. شاید هم‌سن و سال حبیب‌. گفت: پس من جونتو می‌خرم. به قیمت جون خواهرت، ینی ۷۰ میلیون، نه اصن ۱۰۰ میلیون بهت پول می‌دم. قبوله؟ جونتو می‌فروشی؟! حبیب را نگاه کردم. احساس می‌کردم جلوی دوربین مخفی ایستاده‌ام. احساس می‌کردم دارند دستم می‌اندازند. حبیب را نگاه کردم. مرد مو جو گندمی را. دوباره حبیب را. استیصال و بی‌چارگی‌ام هر دویشان را به قهقهه انداخت. مرد گفت: چرا ترسیدی پسر! بیا اینجا! آدم خوار نیستم که! فکر کردی می‌خوام بکشمت؟ سر تکان دادم و صادقانه گفتم: نه! فکر کردم می‌خواین بهم پول ندین. با سر به صندلی اشاره کرد و گفت: بشین. نشستم. ادامه داد: جونت ینی وجودت، ینی صدت، ینی تمام توانت برای من. برای خدمت به من. برای کار کردن واسه من. میتونی؟ می‌توانستم!؟ معلوم است که می‌توانستم! قرار بود پول عمل یگانه را بدهد! خدمت و توان که چیزی نبود، به قول خودش اگر آدم خوار هم بود و جانم را در ازای خوب شدن یگانه می‌خواست، می‌دادم! گفتم: بله. میتونم. قول میدم. قول میدم. سر تکان داد و رو به حبیب گفت: اگه خسته‌ای تو برو بالا بخواب میگم یکی این بچه رو برسونه تهرون. دست‌هایم را توی هم می‌پیچاندم. من امشب پول را می‌خواستم. گفتم: فقط.. فقط.. آقا.. ینی .. آخه.. من.. امشب.. راستش... لبخند زد. تازه رنگ خاکستری چشم‌هایش را دیدم. گفت: میخوای بری به مامانت بگی هفتاد تومن جور کردی؟ نمی‌گه از کجا؟! تو برو بیمارستان. من یه طوری کار رو ردیف می‌کنم که انگار یه خیّر انجامش داده. واقعا هم خَیّرم، مگه نه!؟ و چشمکی به حبیب زد. حبیب کنارم ایستاد و دستش را انداخت دور شانه‌ام. گفت: نه دیگه آقا صیاد. منم برمیگردم. کنارش باشم از خوشحالی یه وقت سکته مکته نکنه! راست می‌گفت. داشتم از خوشحالی، از اینکه یگانه قرار بود عمل شود، خوب شود، سکته می‌کردم! 🌸🌸🌸
محرمانه‌های هموطن https://6w9.ir/Harf_10576775 🙊🌱