#قصهی_بینام
[پارت چهل و هشتم]
عکس کریم عین همان روزها بود. همان روزها که میرفتم از حبیب جنس بگیرم. به من شیشه و کو*کائین میداد و به کریم تریاک. هر کسی بازارِ خودش را داشت. حالا که کریم دستگیر شده بود و پروندهاش در جریان افتاده بود یعنی میخواستند تا تهش بروند. ته تهش که میرسید به حبیب. میدانستم صیاد شکار نمیشود. میدانستم انقدر جای پایش سفت است و انقدر از همه زهر چشم گرفته که حتی اگر گیر هم بیفتند اسمی از صیاد نمیبرند. میدانستم توی این ماجرا، حبیب بیشتر از صیاد نگران است. چون اگر گیر میافتاد همه چیز برایش تمام میشد.
دلم میخواست پرونده را بگیرم و زودتر بخوانم تا ببینم چه خبر است. ببینم تا کجا پیش رفتهاند و تا کجا میدانند. وارد دپارتمان شدم. ایستادم. اخم ریزی کردم و زیر لب گفتم: نه..
صندلی خالی را نشان کردم و رفتم سمتش. نشستم و دوباره گفتم: نه!
کریم که مرا تا به حال ندیده بود، دیده بود؟
تند تند اتفاقات را مرور کردم. چند باری که کریم را دیده بودم از دور بود. من منتظرِ حبیب روی بشکههای توی گاراژ نشسته بودم و او، دور تر بود. همین بود دیگر. نبود؟! فکری مثل خوره افتاده بود به جانم. یادم آمده بود یک بار که داشتم از در گاراژ میرفتم تو، کسی همزمان آمد بیرون. بدون اینکه نگاهش کنم و چشم در چشم شویم از کنارش رد شدم، اما سنگینی نگاه او را هنوز خوب یادم بود. میدانستم او مرا دیده، اما نمیدانم کریم بوده یا نه! نمیدانستم اگر مرا دیده باشد، یا اگر مرا یادش باشد چه واکنشی نشان میدهد.
صدای تق تقِ کوبیدن چیزی به میز حواستم را جمعِ محیط کرد. اطراف را نگاه کردم. علی سرک کشده بود و نگاهم میکرد. تا چشمم به چشمش افتاد سر تکان داد که یعنی چه شده. سر بالا انداختم که یعنی هیچ چیز! بلند شدم و سمت میز خودم رفتم. از آن روزها چند سال گذشته بود. من تغییر کرده بودم. به خودم اطمینان دادم که کریم من را ندیده بود و اگر هم دیده بود، یادش نمیآمد.
🌸🌸🌸🌸🌸
قراره بیشتر با هم تعامل کنیم امشب تو کانال ناشناس😍
اگه دوس داشتین تو ناشناس بهم بگین چند سالتونه و از کجاهایِ ایرانین و چند وقته با هموطنین!؟
.
#قصهی_بینام
[پارت چهل و نه]
دو روز گذشته بود و هنوز چیزی پیدا نکرده بودیم. داشتیم ثانیه به ثانیهی فیلم دوربینهای پاساژ را چک میکردیم. من حواسم پرتِ پروندهی جدید بود؛ پروندهی خرده فروشِ شرق، اما باید روی پروندهی الهه کار میکردم. اگر کم کار میشدم، محمد مثل فرامرزی عذرم را میخواست و حبیب گورم را میکند. توی آن دو روز خبری از پیامهای ناشناس و زنگهای حبیب و دار و دسته اش نبود. میدانستم بیخیالم نشدند. میدانستم یک جایی همین نزدیکی منتظرم نشستهاند. نمیدانستم آخر این بازی برای من چیست. نمیدانستم تا کجا قرار است دست از سرم بر ندارند. تا کجا قرار است شبها با ترس بخوابم و صبحها با ترس بیدار شوم. محمد هنوز کاری از پروندهی جدید به دستم نسپرده بود و دلم آشوب بود. خسته بودم و چشمهایم توان بیشتر زُل زدن به مانیتور را نداشت. غروب که شد لباس عوض کردم و از اداره زدم بیرون. برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم. به میدان که رسید بر خلاف تاکسیهای خطی مستقیم نرفت. دستم را روی صندلی گذاشتم و از بین دو صندلی خم شدم جلو و گفتم: جناب مستقیم نمیرفتین؟
راننده جواب نداد. با دست زدم به شانهاش: آقا.
به جای راننده، مسافری که کنارم روی صندلی عقب نشسته بود گفت: کَره، نمیشنوه.
و برگشت سمتم. چهرهاش نه ولی صدایش آشنا بود. هر شب توی کابوسهایم همین صدا را میشنیدم. گوشم سوت میکشید. آب دهانم را قورت دادم.
خبری از موهای جو گندمی و چشمهای خاکستری نبود. تند نفس میکشیدم. بطری آبی که دستش بود را باز کرد و گرفت سمتم. گفت: بخور.
بی حرف گرفتم و همانطور که نگاهم به چشمهایش بود بطری را سر کشیدم. خندید و گفت: چرا اینطوری نگام میکنی؟ آدم خوارم مگه!؟
همیشه این را میگفت. خودش هم میدانست آدم خوار است. اصلا انگار میخواست تایید بگیرد. تایید بگیرد که جسم و جان و روح و مغزِ آدم را مثل موریانه میخورد و تباه میکند. گفتم: س.. سلام آقا.
صبح به محمد گفته بودم آقا و حالا به صیاد!
لبخند زد. جوانتر از چهار سال پیش بود. موهای مشکی و چشمهای قهوهای اش جوان تر نشانش میداد. نمیدانستم این صورت واقعیست یا آنی که چهار سال پیش دیده بودم؛ توی ویلا یا بعدتر کنار ریل راه آهن. گفت: خوشم میاد بهم میگی آقا! هیچکس مثل تو نمیگه. از ته دلت میگی!
از ته دلم از او میترسیدم. از مرگ نه، ولی از صیاد میترسیدم.
روی شانهی راننده زد و گفت: برو سمت آزادی، بعدم غرب. بچرخ تا بهت بگم.
نگاه متعجب من را که دید گفت: کره! برا همه کره جز من.
مثل من. مثل من که برای همه یادمان بودم جز صیاد که برایش شکار بودم. لِه بودم. بیچاره بودم!
_پروندهی کریم رو دیدی؟
سر تکان دادم. گفتم: بله. قراره یه مقدار بیشتر ازش بدونم.
از پنجره بیرون را نگاه کرد: هوم خوبه. بیشتر بدون. میخوام که بیشتر بدونی.
نگاهش را از بیرون گرفت و تیز نگاهم کرد: گفتم بری تو دم و دستگاه اینا که رشد کنی، بال و پر بگیری، پیر شی، ریشه بدی تا وقتی پیر شدم دستمو بگیری. ولی زودتر از موعدش بهت محتاج شدم. بخاطر خودم نه، بخاطر کسایی که برام کار میکنن میخوام هزینه کنم. وگرنه جای من امن تر از این حرفاس. حبیب میگفت ترسیدی. میدونی، راستش حبیب هم ترسیده! ترسیده که داره میترسوندت! خودم اومدم ببینمت از ترست کم بشه! این پرونده رو خوب سر و سامون بدی، کمک کنی دوباره سِیف شیم، منم زنجیرتو میچینم بری. هر جا دوس داشتی! میخوای برو شمال پیش خونوادهت، میخوای برو خارج، میخوای بمون ور دستِ سرگرد اخموی عُنُق! رشتهی ارتباطمو ازت میکنم و شتر دیدی ندیدی! حتی بعدش اگه تو یه پرونده خوردیم به تورِ هم حلالت! ولی به شرطی که بتونی این پرونده رو دستت بگیری و کارو تمیز در بیاری. میفهمی؟
میفهمیدم! میفهمیدم! گفتم: من.. باید چیکار کنم آقا؟ من اینجا کارهای نیستم. همه کاره سرگرده.
تازه حواسم جمعِ موهای کوتاهش شده بود. کوتاهِ کوتاه. شاید دو سانت. گفت: در ارتباط باش با هرکی بهت پیام میده و زنگ میزنه. اطلاعات پرونده رو میرسونی، اونا هم بهت میگن باید چیکار کنی. گرفتی پسر؟
سر تکان دادم. واقعا میخواست دست از سرم بردارد؟ اگر همه چیز خوب پیش میرفت رهایم میکرد؟
انگار ذهنم را خواند که تای ابرویش را داد بالا و گفت: کارت راحت نیستا! من از آدمم به همین راحتی نمیگذرم. کار سختی داری، ولی پاداشت باقی موندهی زندگیته.
و چشمک زد.
دستی به شانهی راننده زد و گفت: نزدیک خونهش پیادهش کن.
به باقی ماندهی زندگیام فکر میکردم. به مامان. یگانه. دنیا. دنیا. دنیا.
🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانههای هموطن 💫
اینجا شما مینویسید:
https://6w9.ir/Harf_10576775
اینجا میخونیمشون:
@hamvatanunknown
☁️🌱
#قصهی_بینام
[پارت پنجاه]
از تاکسی که پیاده شدم، دست و پایم میلرزید. هیجان همهی وجودم را گرفته بود. انگار با همین وعدهی آزادی، واقعا آزاد شده بودم! بعد از چهار سال کابوس، چهار سال ترس و چهار سال دلهره، حتی خیالِ این آزادی حالم را خوب میکرد. شمارهی مامان را گرفتم. به دو بوق نکشید که صدایش پیچید توی گوشم: قربونت برم مامان جان! سلام یادمان، عزیزم، خوبی؟
خندیدم. خندهی واقعی! گفتم: من قربونت برم مامان. علیک سلام! شما خوبی؟ یگانه خوبه؟
جواب داد: یگانه هم خوبه. منم خوبم. بخدا دلم برات یه ذره شده. میگم کار داری زنگ نزنم مزاحمت نباشم.
تماسهایم را خودم کمتر کرده بودم. عمدا. با خودم و دنیا لج میکردم گاهی. گفتم: کارا که سنگینه حسابی. یه پروندهی مهم داریم. اگه حلش کنیم، مامان میام شمال یه هفته، اصن ماه میمونم!
_الکی نگو یادمان! بگو بخدا!
خندیدم. مثل قبلاها: بخدا! دعا کن خوب تموم شه. زود تموم شه.
ذوق از صدایش سرریز بود: دعا میکنم مامان جان. دعا میکنم.
رسیده بودم خانه. چند دقیقهی دیگر با مامان حرف زدم و بعد خداحافظی کردیم. انگار خون دویده بود زیر پوستم. انرژیِ نداشتهام برگشته بود. به چند و چونش فکر نمیکردم؛ یعنی نمیخواستم فکر کنم. فقط به لحظهای فکر میکروم که پرونده تمام شده و من آزاد شدهام.
در یخچال را باز کردم و بطری آب را چسباندم به لبم و یک نفس رفتم بالا. میخواستم امشب دانیال را ببینم. مثل قدیمها. مثل آن وقتها که توی دانشکده بودم و همنشینی با دانیال بدبختیهایم را از یادم میبرد. برایش پیامک فرستادم و به دقیقه نکشیده زنگ زد. قرارِ سفره خانه گذاشتیم به حسابِ من! داشتم دیوانگی میکردم. انگار ذهن و بدنم عقدهی خوشحالی داشت. عقدهی خبرِ خوب. عقدهی حالِ به قاعده! هیچ چیز نشده بود داشتم سور میدادم! تا حدی که دانیال هم فهمیده بود و هی به پر و پایم میپیچید و آخر سر هم برایم نسخه پیچیده بود که عاشق شدهام و این تغییر حال فقط از عشق بر میآید.
شب که برگشتم خانه، برای فردا ساعت کوک کردم و زودتر از همیشه خوابیدم. انگیزه پیدا کرده بودم. انگیزهی آزادی!
نشسته بودم پشت سیستم و داشتم فیلمها را بررسی میکردم. یک ساعتی بود که رسیده بودم به یک سر نخ اما مطمئن نبودم. یکی از زنهایی که وارد سرویس بهداشتی پاساژ شده بود، از پاساژ بیرون نرفته بود. فیلم سه خروجی را گذاشته بودم جلویم و یک ساعت یک ساعت هر کدام را چک میکردم، ولی اثری از زن نبود. کلافه دستم را به پیشانیام کشیدم و زیر لب گفتم: یه حسی بهم میگه این ماجرا طبیعی نیست.
نفسم را با فوت فرستادم بیرون و به صندلی تکیه زدم که تلفن روی میزم زنگ خورد. جواب دادم. محمد گفت: طاهری بیا اتاقم. و تماس را قطع کرد.
چشمم به فیلمها بود. از روی صندلی بلند شدم که فرامرزی گفت: احضار شدی؟!
سر تکان دادم. یک دلم پیش فیلمها بود و یک دلم بالا، اتاق محمد، پیش پروندهای که منتظرش بودم. دلم میخواست فیلمها را بسپارم به علی، ولی میترسیدم تلاشهایم را بزند به اسم خودش! این پا و آن پا کردم. سر تکان داد و دستش را به معنایِ "چیه" توی هوا چرخاند. دل را زدم به دریا و گفتم: علی یه چیزی فهمیدم. ینی نفهمیدم، حدس میزنم!
میز را دور زدم و از بخش خودم رفتم بیرون. ادامه دادم: یه فیلم ۱۰ ثانیهای تو دسکتاپ سیو شده. خروج این زنه که تو فلیمه از خروجیا ثبت نشده. تا یک ساعت بعد این فیلم، هر سه خروجی رو چک کردم. فیلما بازن رو صفحه، باقیش رو چک میکنی تا بیام؟
لبخندِ پهنی زد و گفت: به! کاراگاه طاهری! بخدا اگه گرفته باشیش ایول داری! آره چک میکنم تا بری و برگردی. بشینم پشت سیستمت یا میزنی برام؟
همانطور که سمت در میرفتم گفتم: نه دیره، سرگرد کار داره باهام، بشین پشت سیستمم.
و پا تند کردم به سمت طبقهی بالا.
🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانههای هموطن 💫
اینجا شما مینویسید:
https://6w9.ir/Harf_10576775
اینجا میخونیمشون:
@hamvatanunknown
☁️🌱