#قصهی_بینام
[پارت پنجاه]
از تاکسی که پیاده شدم، دست و پایم میلرزید. هیجان همهی وجودم را گرفته بود. انگار با همین وعدهی آزادی، واقعا آزاد شده بودم! بعد از چهار سال کابوس، چهار سال ترس و چهار سال دلهره، حتی خیالِ این آزادی حالم را خوب میکرد. شمارهی مامان را گرفتم. به دو بوق نکشید که صدایش پیچید توی گوشم: قربونت برم مامان جان! سلام یادمان، عزیزم، خوبی؟
خندیدم. خندهی واقعی! گفتم: من قربونت برم مامان. علیک سلام! شما خوبی؟ یگانه خوبه؟
جواب داد: یگانه هم خوبه. منم خوبم. بخدا دلم برات یه ذره شده. میگم کار داری زنگ نزنم مزاحمت نباشم.
تماسهایم را خودم کمتر کرده بودم. عمدا. با خودم و دنیا لج میکردم گاهی. گفتم: کارا که سنگینه حسابی. یه پروندهی مهم داریم. اگه حلش کنیم، مامان میام شمال یه هفته، اصن ماه میمونم!
_الکی نگو یادمان! بگو بخدا!
خندیدم. مثل قبلاها: بخدا! دعا کن خوب تموم شه. زود تموم شه.
ذوق از صدایش سرریز بود: دعا میکنم مامان جان. دعا میکنم.
رسیده بودم خانه. چند دقیقهی دیگر با مامان حرف زدم و بعد خداحافظی کردیم. انگار خون دویده بود زیر پوستم. انرژیِ نداشتهام برگشته بود. به چند و چونش فکر نمیکردم؛ یعنی نمیخواستم فکر کنم. فقط به لحظهای فکر میکروم که پرونده تمام شده و من آزاد شدهام.
در یخچال را باز کردم و بطری آب را چسباندم به لبم و یک نفس رفتم بالا. میخواستم امشب دانیال را ببینم. مثل قدیمها. مثل آن وقتها که توی دانشکده بودم و همنشینی با دانیال بدبختیهایم را از یادم میبرد. برایش پیامک فرستادم و به دقیقه نکشیده زنگ زد. قرارِ سفره خانه گذاشتیم به حسابِ من! داشتم دیوانگی میکردم. انگار ذهن و بدنم عقدهی خوشحالی داشت. عقدهی خبرِ خوب. عقدهی حالِ به قاعده! هیچ چیز نشده بود داشتم سور میدادم! تا حدی که دانیال هم فهمیده بود و هی به پر و پایم میپیچید و آخر سر هم برایم نسخه پیچیده بود که عاشق شدهام و این تغییر حال فقط از عشق بر میآید.
شب که برگشتم خانه، برای فردا ساعت کوک کردم و زودتر از همیشه خوابیدم. انگیزه پیدا کرده بودم. انگیزهی آزادی!
نشسته بودم پشت سیستم و داشتم فیلمها را بررسی میکردم. یک ساعتی بود که رسیده بودم به یک سر نخ اما مطمئن نبودم. یکی از زنهایی که وارد سرویس بهداشتی پاساژ شده بود، از پاساژ بیرون نرفته بود. فیلم سه خروجی را گذاشته بودم جلویم و یک ساعت یک ساعت هر کدام را چک میکردم، ولی اثری از زن نبود. کلافه دستم را به پیشانیام کشیدم و زیر لب گفتم: یه حسی بهم میگه این ماجرا طبیعی نیست.
نفسم را با فوت فرستادم بیرون و به صندلی تکیه زدم که تلفن روی میزم زنگ خورد. جواب دادم. محمد گفت: طاهری بیا اتاقم. و تماس را قطع کرد.
چشمم به فیلمها بود. از روی صندلی بلند شدم که فرامرزی گفت: احضار شدی؟!
سر تکان دادم. یک دلم پیش فیلمها بود و یک دلم بالا، اتاق محمد، پیش پروندهای که منتظرش بودم. دلم میخواست فیلمها را بسپارم به علی، ولی میترسیدم تلاشهایم را بزند به اسم خودش! این پا و آن پا کردم. سر تکان داد و دستش را به معنایِ "چیه" توی هوا چرخاند. دل را زدم به دریا و گفتم: علی یه چیزی فهمیدم. ینی نفهمیدم، حدس میزنم!
میز را دور زدم و از بخش خودم رفتم بیرون. ادامه دادم: یه فیلم ۱۰ ثانیهای تو دسکتاپ سیو شده. خروج این زنه که تو فلیمه از خروجیا ثبت نشده. تا یک ساعت بعد این فیلم، هر سه خروجی رو چک کردم. فیلما بازن رو صفحه، باقیش رو چک میکنی تا بیام؟
لبخندِ پهنی زد و گفت: به! کاراگاه طاهری! بخدا اگه گرفته باشیش ایول داری! آره چک میکنم تا بری و برگردی. بشینم پشت سیستمت یا میزنی برام؟
همانطور که سمت در میرفتم گفتم: نه دیره، سرگرد کار داره باهام، بشین پشت سیستمم.
و پا تند کردم به سمت طبقهی بالا.
🌸🌸🌸🌸🌸
محرمانههای هموطن 💫
اینجا شما مینویسید:
https://6w9.ir/Harf_10576775
اینجا میخونیمشون:
@hamvatanunknown
☁️🌱