eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزیزانمم❤ در مسیر سفر کربلا هستم و دعاگوتون.. ممنونم از صبوری‌تون. ان شاءالله در اولین فرصت براتون پارت میگذارم🌱
سلام عزیزان کربلا به یادتون بودم🌱 ان شاءالله حاجت روا باشید
الان پارت شصت و یک رو براتون میگذارم😌💚
[پارت شصت و یک] فردای آن روز آدرس را از پرویز گرفتم. باید دنبال کسی به نام "زاپیا" می‌رفتم! پرویز می‌گفت انقدر در پخش مواد سریع بوده که این اسم را برایش گذاشته بودند. شب بود. حوالی ساعت هشت شب، رفتم دم خانه ای که پرویز آدرسش را داده بود. زنگ زدم. کسی در را باز نکرد. عقب عقب رفتم تا بتوانم پنجره‌ها را ببینم. چراغ های خانه خاموش بود. شماره‌ی پرویز را گرفتم و منتظر ماندم. جواب داد: بَه! شاهینِ تیز بال! زنگ زدی شماره شبا بگیری آره!؟ نفرتم از پرویز، انگار اصلا ربطی به باندش نداشت. یک نفرت شخصی نسبت به او توی دلم جا گرفته بود. وقتی حرف می‌زد انگار ناخن به دیوارِ گوش هایم می‌کشید. گفتم: نیستن خونه. زنگ زدم جواب نداد. چراغا هم روشن نی. چیکار کنم؟! مکث کوتاهی کرد و گفت: احتمالا رفته سمت حمام چال. اون طرفا رو بلدی؟! گفتم: سمت بازار میشه دیگه؟! جواب داد: آفرین! برو که تا بری آدرس دقیق و اِس میکنم برات! باشه‌ای گفتم و تماس را قطع کردیم. تاکسی گرفتم و رفتم به آدرسی که گفته بود. کوچه های تنگ و قدیمی را گرفتم و رفتم جلو. بوی زباله‌ باعث شد چین به بینی‌ام بیندازم. فرعی را پیچیدم. به کوچه های قدیمی رسیده بودم که میشد گوشه کنارش افرادی را در حال کشیدن مواد دید. گاراژ متروکی که پرویز گفته بود از دور پیدا شد. رفتم جلو. درش را هُل دادم که با صدایِ قیژ قیژِ نخراشیده ای باز شد. فضای بزرگی بود. و شلوغ تر و عمومی تر از پنج دری! رفتم جلو. ادم هایی که می‌دیدم، به زاپیا نمیخوردند! رفتم جلو تر. وسط حیاط، توی چند حلبی آتش روشن کرده بودند. رفتم کنار آتش و دستم را گرم کردم. از پسری که کنارم ایستاده بود پرسیدم: زاپیا این اطرافه؟! با مکث سرش را چرخواند سمتم. چشم های خمارش را نگاه کردم. گفت: ها؟! روی شانه‌اش زدم و گفتم: هیچی، راحت باش! و جلوتر رفتم. ساختمان قدیمی و خرابی جلوتر قرار داشت که نور زرد از پنجره‌های شکسته اش بیرون می‌زد. دو جوان کنار ساختمان روی پله نشسته بودند. سمتشان رفتم و گفتم: نَخَسته! زاپیا این طرفاس؟! یکی‌شان که بدن عضلانی داشت و کوتاه قد بود ایستاد. گفت: با زاپیا چی کارت میشه؟! گفتم: بدهکارم بهش! لب و لوچه‌اش را کج کرد و گفت: همینطرفاس. یه فِری بخوری پیداش میشه. سر تکان دادم و خواستم برگردم که صدای یکی از مرد ها را شنیدم: مامورا! مامورا اومدن! مامورا اومدن! و بعد انگار که آب در لانه‌ی مورچه ریخته باشند، در گاراژ ولوله افتاد! فکر نمی‌کنم هیچ‌کدام از افراد آنجا، بیشتر از من ترسیده بودند! دستگیری من برابر بود با روی هوا رفتن پرونده! اگر کسی من را می‌شناخت بیچاره می‌شدم! دویدم به سمت انتهای حیاط و خواستم از دیوار بالا بروم که صدای ایستِ مامور را شنیدم! کمرم را خم کردم و از پشتِ بشکه های روی هم چیده شده خودم را رساندم به سمت دیگر حیاط که دیدم مامور ها از آن طرف هم آمده اند داخل. گیر کرده بودم و راه فراری نداشتم. دویدم همان حیاط قبلی. مامور ها آمده بودند داخل و یکی یکی داشتند همه را دستگیر می‌کردند. هر جا را نگاه می‌کردم راه بسته بود. اگر دستگیر می‌شدم، توی کمتر از یک ساعت خبر به کل اداره می‌پیچید و به گوش نفوذی شناخته نشده هم می‌رسید. قلبم تند تند می‌زد. یکی از مرد ها حین دویدن پایش گیر کرد به حلبی وسط حیاط و وارونه اش کرد. هیزم ها و زغال های گداخته ریخت روی زمین. نگاهشان می‌کردم. اولین کاری که بعد از دستگیری ازنجام می‌دادند، گرفتن اثر انگشت بود. اگر شناسایی نمی‌شدم، شاید می‌توانستم وقت بخرم و خودم را از آنجا نجات بدهم. توی همین فکر ها بودم که شنیدم: تکون نخور از جات. سمت چپم را نگاه کردم. مامور ایستاده بود و داشت به سمتم می‌آمد. زغال ها نگاه کردم که باد شلعه ور ترشان می‌کرد. زیر لب گفتم: بسم الله! و دیدم سمتشان. صدای پای مامور را پشت سرم میشنیدم. نزدیکشان که رسیدم تصنعی خودم را انداختم روی زمین و دست هایم را چسباندم به حلبی و زغال های داغ. درد از انگشت هایم داخل شد و تا مغزم رفت. چنان بلند داد کشیدم که چند ثانیه تمام گاراژ ساکت شد! اشکم بی اراده از درد در آمد! عرق سرد روی تمام بدنم نشسته بود. دست هایم را جمع کرده بودم. ناله های خفه میزدم و از درد، روی زمین پیچ میخوردم. _________ نشسته بودم روی تخت اورژانس و تمام تنم از درد و سوزش انگشت هایم می‌لرزید. انگشت هایم پانسمان شده بود. درد زیاد بود اما باخودم فکر می‌کردم که اگر ماجرا تا آخر خوب پیش برود و شناسایی نشوم، ارزشش را دارد! مامور انتقال عصبی کنار پرده‌ی اورژانس ایستاده بود و با کفشش روی زمین ریتم گرفته بود. بطری آب معدنی را گذاشت روی میز و انگشت اشاره اش را گرفت سمتم. گفت: ببین! یه پدری ازت در بیارم! زرنگ بازی در میاری هان؟! کل انگشتاتم قطع میکردی من صبر میکردم جوونه بزنن ازشون انگشت نگاری کنم! بد بخت کردی خودتو!
با اخم نگاهش کردم و گفتم: افتادی دنبالم خوردم زمین! تقصیر شماهاس دیگه یهو عین جن میاید بالا سر آدم! من رفته بودم پی طلبم فقط! یک وری نشست روی تخت و گفت: آخی! تو راست میگی! این کارو که کردی مطمئن شدم از اون کله گنده هایی! درستت میکنم! چهار زانو نشستم. باید یک طوری به سرهنگ اطلاع میدادم. یک طوری که هیچ کس دیگری متوجه نشود. گفتم: میخوام برم بیرون! ابروهایش را داد بالا و گفت: چششم! الان میگم رو تخت ببرنتون! گفتم: دستشویی دارم! میخوام برم بیرون! جدی شد! همانطوری که انتظار می‌رفت. گفت: بشین سر جات. کار این دکترا باهات تموم شه میبرمت یه هتلی که همه چیش راحته! اونوقت دسشوییم میری! پاهایم را دراز کردم و بی توجه به حضورش دراز کشیدم. ساعد دستم را گذاشتم روی چشم هایم. چند دقیقه توی همان حال بودم، که پرده کنار زده شد. صدای پا کوبیدن مامور داخل اتاقک را شنیدم. رو به فردی که انگار تازه وارد بود گفت: سلام قربان. خسته نباشید. ایناهاش خودشه! دستشو پانسمان کردن. دیگه تقریبا کارش تمومه. چشم هایم را که باز کردم، نگاهم وصل شد به یک نگاه آشنا. آب دهانم را قورت دادم. سعی می‌کردم روی نفس کشیدنم کنترل داشته باشم. آرنج هایم را گذاشتم روی تخت و نشستم. هنوز هم‌دیگر را نگاه میکردیم که علی به خودش آمد و اخم کرد. مامور را نگاه کرد و گفت: مشخصاتش و گرفتی؟! مامور پرونده روی میز را برداشت و گفت: اینا رو خودش گفته. ولی بعید میدونم درست باشه. علی نگاه سر سری به پرونده انداخت و آمد جلو. کنار تخت ایستاد. با همان اخمی که داشت گفت: بیار بالا ببینم دستاتو! دست هایم را گرفتم جلویش. انگشت هایم تا نیمه توی پانسمان بود. گفت: شنیدم زرنگ بازی دراوردی! شانه بالا انداختم و گفتم: انگار حیوون میگیرن! یه جوری میفتن دنبال ادم که جلوی پامو ندیدم! مامور از پشت سرش گفت: آره اتفاقی خوردی زمین، اتفاقی هم هر ۱۰ تا انگشتت سوختن! جوابش را ندادم. علی را نگاه کردم. زل زد توی چشم هایم و گفت: پوستت و میکنم! و رو به مامور گفت: با کی اینجایی؟ جواب داد: با سعیدی اوردیمش، اون رفت پی انتقال بقیه. من موندم بالا سر این. علی سر تکان داد. گفت: خوبه. برو برس بهشون من هستم پیش این تا کارش تموم شه. مامور گفت: نه آقا. من خودم میمونم. اگر کاری هست شما برید، فقط بفرمایید چیکارش کنم و کجا منتقلش کنم؟! پیش باقی یا جای دیگه؟ علی پرونده را نگاه کرد و گفت: نه کاری نیست. خودم میمونم تا کاراش تموم بشه، میگم ماشین بیاد منتقلش کنیم. باید هماهنگ کنم. احتمالا میبریمش مرکزی. مامور گفت: چشم قربان. من آن کالم، کاری بود بهم اطلاع بدید. و بعد پاکوبید و از اتاقک بیرون رفت. چشمم مانده بود به دست علی که داشت تند تند با گوشی کار می‌کرد. چند دقیقه در سکوت گذشت و بعد پرستار پرده را کنار زد و آمد داخل. یک برگه را گرفت جلوی علی و گفت: کارشون تموم شده، فقط این نسخه شونه باید تهیه بشه. دو روز دیگه بیان برای تعویض پانسمان. علی سر تکان داد و تشکر کرد و گفت: ممنون. الان کاری نیست؟ میتونیم بریم!؟ پرستار تایید کرد و از اتاق بیرون رفت. علی آرام سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. گفت: ماشین اومده، دم بیمارستانه. چیزی نگفتم که اضافه کرد: ماشین بیرونه.. برا سازمان نیست. میخواستم با سرهنگ صحبت کنم، اما آنجا نمی‌شد. سر تکان دادم و بلند شدم. گوشه‌ی کت چرمی اش را داد کنار. برق دستبندش خورد توی چشمم. پایین را نگاه کرد و گفت: لازمه..؟! برای تدابیر امنیتیش میگم! چاشنی طنزی که توی کلامش ریخته بود از جنس همیشه بود! سر تکان دادم و آرام لب زدم: لازمه. جلو آمد دست راستم را قفل کرد به دست چپش، و با هم از بیمارستان بیرون رفتیم. سوار تاکسی که شدیم، سریع دستبند را باز کرد. سرش را چرخواند سمتم و گفت: فکرشو می‌کردم آقا! نگاهش کردم. گفت: حدس میزدم برای ماموریت رفته باشید. همون.. همون پرونده ای که.. نگاهم را از او گرفتم که باعث شد ادامه ندهد! نمیدانستم از کجا و چطور سر و کله اش پیدا شد! بعید بود اما غیر ممکن نبود، میترسیدم تمام این اتفاقات یک نقشه باشد. گوشی اش را خواستم و با سرهنگ تماس گرفتم. راهی برای پیچاندنش نبود! هر جای دیگری من را می‌دید میشد تظاهر به واقعی بودن موقعیت کنم اما اینجا،نه! به سرهنگ صحبت کردم و ماجرا را خلاصه برایش تعریف کردم. بخش هایی که قابل گفتن بود و شنیدنش اطلاعات زیادی به علی اضافه نمی‌کرد. باورش نمیشد! گفت بروم سوییت امن و علی مستقیم برود اداره. توی مسیر دیگر هیچ حرفی نزدیم. کنار یک داروخانه ایستادیم و علی داروهایم را گرفت و بعد به سمت خانه امن رفتیم.
من همانجا پیاده شدم، و علی طبق دستور سرهنگ، به سمت اداره رفت. وارد خانه شدم. دست هایم از ضعف و درد می‌لرزید. بطری آب را از یخچال برداشتم و درش را به زور با کف دستم باز کردم. بطری را گذاشتم روی لب هایم و سر کشیدم. آب، طعمِ ماندگی میداد. از تک پله‌ی کوتاه آشپزخانه آمدم پایین و همانجا روی موکت ها مچاله شدم توی خودم و نفهمیدم کی خوابم برد. زنگ خانه میخورد. بین زمین و آسمان بودم که بیدار شدم. کورمال کورمان سمت آیفون رفتم. علی بود. در را باز کردم. چراغ هال را روشن کردم و دوباره همانجا افتادم. سرم نبض می‌زد. تکیه ام را دادم به دیوار و دستم را، طوری که انگشت هایم روی هوا بمانند، گذاشتم روی چشم هایم. تقه ای به در خورد و در باز شد. دستم را از روی چشمم برداشتم. علی با پلاستیک های پر از در آمد تو. پلاستیک ها را گذاشت زمین و آرام آمد جلو. گفت: سلام رئیس. نگاهش کردم. چشم هایش را پایین انداخت. سر تکان دادم و زیر لب سلام کردم که فقط سینش شنیده شد! دو زانو نشست جلویم. دست هایم را نگاه کرد. گفت: خوبید؟ ینی.. بهترید؟! نفس عمیق کشیدم! نمیدانم چرا اما علی را مقصر اتفاقات امشب میدانستم، مقصرِ سوختن دست هایم! دیوارِ کوتاه علی دوباره پیدا شده بود! گفتم: از زمان ناصرالدین شاه قاجار، حموم چال پاکسازی نشده، حالا دقیقا امشب ریختید اونجا؟؟ گوشه‌ی لب هایش می‌لرزید و شقیقه اش منقبض شده بود. اخم کردم و گفتم: چیز خنده داری گفتم؟ با اخم خنده اش را جمع کرد و گفت: نه آقا، ببخشید. بعد گفت: آهان!! و دست توی جیبش کرد و گوشی ام را بیرون آورد. گفت: آقا اینم گوشیتون که ضبط شده بود. خیالتون راحت چک نشده ترخیصش کردم. جناب سرهنگ گفتن باهاشون تماس بگیرید. سر تکان دادم. گوشی را گرفتم و بلند شدم. چشم هایم سیاهی رفت. دستم را به اوپن گرفتم و تا اتاق رفتم. شماره سرهنگ را گرفتم و گوشی را چسباندم به گوشم. بعد بوق اول جواب داد: ستوده!! گفتم: سلام آقا.. جواب داد: سلام! خوبی!؟ بهتر شدی؟ گفتم: بهتر که.. بله! بهترم. گفت: چرا بهم نگفتی میری اون سمت؟ تکیه ام را دادم به پنجره. گفتم: رفتم همون لوکیشنی که براتون فرستادم. نبود. پرویز گفت برم حمام چال. صدای نفسش را شنیدم. گفت: اگه میگفتی بهت میگفتم نرو! بچه های منطقه دوازده برنامه داشتن امشب، سر تیمشون مشکلی براش پیش میاد، به من‌ اطلاع دادن، گفتم ایمانی اون قسمت کار کرده، فرستادمش اونجا. پنجره را باز کردم. گفتم: آقا اصلا احتمال نمیدادم اینطوری بشه! جواب داد: منم همینطور، قسمت اینطور بوده. خداروشکر به خیر گذشته. البته اگر از دست تو فاکتور بگیریم! تکیه ام را از پنجره برداشتم. دست هایم را نگاه کردم. گفتم: یکی از بچه ها گفت اگه قطعم شده بود جوونه می‌زد! حالا که فقط سوخته! میگم آقا! با ایمانی چیکار کنیم؟! گفت: انگاری بدش نیومده اینطور شده! سر تکان دادم و گفتم: بله آقا مشخصه! گفت: این مدت که نبودی تحت نظر بود. خصوصا بعد اون قضیه که گفتی پیگیرت شده و اومده دم خونه. سفیده. اما خب، بهتره تو با بچه های اداره خیلی در ارتباط نباشی. ایمانی سفیده، اما اطمینانی نیست باقی کسایی که باهاش در ارتباطن سفید باشن. میتونی ازش استفاده کنی، اما به شرط احتیاط. اونم در حد نیاز. یه خط بهش دادم و یه گوشی. ارتباطاتتون فقط از اون طریق باشه. تاکید میکنم ستوده، در حد نیاز و با احتیاط. مفهومه؟! گفتم: بله آقا. چشم. مفهومه! گفت: کاری نداری با من؟! جواب دادم: نه آقا ممنون. شبتون بخیر. و تماس را قطع کردیم. باد سرد میخورد به صورتم. با دست های باند پیچی شده ام به سختی چند برگ دستمال کاغذی کندم و چند تا کردم و گذاشتمش لای پنجره تا کمی باز بماند. از اتاق رفتم بیرون. علی بلند شد ایستاد. سفره یک بار مصرف کوچکی انداخته بود و دوتا ظرف غذا گذاشته بود رویش. ابروهایم را دادم بالا. گفتم: مهمونیه؟! سریع گفت: نه رییس. راستش، سرهنگ گفتن براتون غذا بیارم. جلو رفتم و نشستم کنار سفره. گفتم: پس ینی اینا هردوش برا منه!؟ یک نگاه به سفره کرد و یک نگاه به من. آرام گفت: بله آقا. لبخند کمرنگی زدم. خم شد سوئیچ و کیفش را برداشت و گفت: پس من.. برم با اجازه تون. شماره خطی که سرهنگ گفتن با اون باهاتون در ارتباط باشم رو هم نوشتم گذاشتم رو اوپن. فعلا خدانگهدار رئیس! و خواست برگردد. گفتم: بشین شام بخور بعد برو. سویچش را این دست و آن دست کرد و گفت: نه آقا برا شماست. بی آنکه چیزی بگویم نگاهش کردم. این پا و آن پا کرد و گفت: خب حالا که اینطوری میگید احتمالا باید گوش بدم دیگه! و سوییچ و کیفش را روی اوپن گذاشت و سر سفره نشست.
خدمت شما این پارت خیلی طولانی، به جبران تاخیرات!😌🌱
[پارت شصت و دوم] ظاهرم هر چه را که نشان می‌داد، اما خودم را نمیتوانستم گول بزنم. از اینکه میتوانستم علی را کنارم داشته باشم، حس بهتری داشتم. سرهنگ گفته بود تا نیاز نشده، از علی کمک نگیرم، اما همین که میدانستم کسی از خودمان هست، شرایط بهتر می‌شد. به علی هم درباره چند و چون کار چیز زیادی نگفتیم. فقط گفتیم یک پرونده محرمانه در دست کار است. همان شب، بعد از اینکه شام خوردیم و علی رفت، با پرویز تماس گرفتم. خبر پاکسازی حمام چال به او هم رسیده بود. اول ترسیده بود و فکر میکرد من آنجا را لو داده ام و حالا هم می‌خواهم او را به دام بیندازم، اما وقتی گفتم که از دست مامور ها فرار کرده ام و برای آنکه رد گم کنم، چند روزی پنج دری نمی‌روم، آرام تر شد. احساس کردم، دور بودنم، حس ترس را از او می‌گیرد و خودش می‌آید طرفم‌. به خاطر همین، تصمیم گرفتم تا آرامتر شدن شرایط، در همان سوییت امن بمانم. حالا که فرصت پیدا کرده بودم، باید حق گویان را زیر نظر می‌گرفتم. خوب و کامل. روز دوم بعد از تعویض پانسمان، رفتم سمت بیمارستان حق گویان. به سختی با موتور رانندگی می‌کردم. توی راه یک جفت دستکش نخی خریدم و کشیدم روی پانسمان ها. دستم می‌سوخت، اما نمیخواستم جلب توجه کنم، یا نشانه‌ای در ظاهرم داشته باشم که بعد ها بتواند باعث شناسایی ام شود. رسیدم به بیمارستان و در محوطه اش منتظر ماندم. در آن یک هفته که به پنج دری نرفتم، ساعت های ورود و خروجش را تحت کنترل گرفتم. به موقع می‌آمد و به موقع بر میگشت. چند باری هم که داخل بیمارستان سر کشیدم، همه چیز علی الظاهر مرتب بود! حق گویان داخل اتاق، و بیماران به نوبت ویزیت می‌شدند. دو راه وجود داشت. یاحق گویان در این بیمارستان فقط بیماران واقعی را ویزیت می‌کرد و یا، سوژه ها و رابط هایش، بین همین بیماران با او ارتباط می‌گرفتند. بعد از گذشته، یک هفته مراقبت دائم، هنوز چیز غیر عادی از او پیدا نکرده بودم. مثل یک پزشک معمولی به بیمارستان می‌رفت و بعد از تمام شدن شیفت کاری بر می‌گشت خانه. به علت دوربین های ساختمان و لابی منی که یک بار با هم تماس داشتیم، نمیتوانستم اطراف خانه‌اش حضور داشته باشم، و فعلا به همین محیط کار بسنده کرده بودم. بعد از یک هفته، قصدِ رفتن به پنج دری را کردم. پرویز گفته بود قبل از رفتن با او تماس بگیرم. هنوز ترس از جانش بیرون نرفته بود و خیال میکرد دستگیر شده ام و دارم آدم فروشی می‌کنم. سه‌شنبه شب بود. بعد از کشیک بیمارستان، موتور را بردم پارکینگ و زنگ زدم به پرویز. گفتم امشب بر می‌گردم پنج‌دری. اول مکث کرد و بعد گفت بروم زیر همان پُلی که با پیمان قرار می‌گذاشتم. نیم ساعتی می‌شد که زیر پل منتظرش بودم. گوشی اش خاموش بود و جواب نمی‌داد. نمی‌دانستم چه فکر هایی توی کله‌اش است! دستم را آوردم بالا تا ساعتم را نگاه کنم که یک تاکسی جلوی پایم ایستاد و بوق زد. دستم را به نشانه‌ی تشکر بردم بالا. دوباره بوق زد. نگاهش کردم. پنجره را کشید پایین و گفت: مگه پنج دری نمی‌ری؟ سوار شو! صندلی عقب را نگاه کردم. کسی نشسته بود. سر تکان دادم و در صندلی جلو را باز کردم. راننده گفت: عقب بشین! در را بستم. حدسش را می‌زدم به این راحتی ها اعتماد نکنند. رفتم عقب و سوار شدم. تا نشستم، کسی که عقب نشسته بود گفت: گوشی! نگاهش کردم. توی تاریک و روشن ماشین، بخیه بزرگ روی صورتش را می‌دیدم. گوشی را گذاشتم کف دستش. مطمئن بودم. همیشه بعد از تماس و پیام با سرهنگ، گوشی اتوماتیک سفید می‌شد. داشتم نگاهش میکردم که دستش را روی صورتم گذاشت و صورتم را هُل داد و برگرداند! گفتم: هووی! چته!؟ تو رو گذاشتن اینجا من بگُرخم مثلا؟! همانطور که با گوشی کار می‌کرد گفت: خَف بابا، صدات در نیاد. بعد از اینکه کار کردنش با گوشی تمام شد، دستگاه شنود یاب را از بغلش برداشت و روی بدنم گرفت. تک خنده‌ای کردم و گفتم: بیخیال بابا! پرویز خیال کرده پابلو اسکوباره؟! وا بده! ماشین داشت در خیابان ها حرکت می‌کرد. پسر جوانی که کنارم نشسته بود رو به راننده گفت: خوب پیچ بده ها! راننده جواب داد: خیالت تخت، کسی نیست پشتمون. پسر چپ چپ نگاهم کرد و دستش را روی هندفری لمسی اش کشید. بعد از چند ثانیه گفت: پاکه آقا. چشم چشم. حله حواسم هست. یک ساعتی در خیابان ها چرخیدیم. میخواست مطمئن شود کسی تعقیبمان نمی‌کند. و بعد نزدیکی پنج دری پیاده‌ام کرد. هنوز نمی‌توانستم خوب کار کنم. انگشت هایم قدرت همیشگی را نداشتند و کالیبره نبودند! در اول را که باز کردم و پا توی خانه‌ی اول گذاشتم، کسی مچ دستم را گرفت. سریع برگشتم سمتش. در تاریکی درگاه خانه چیزی مشخص نبود اما بوی چندش آور دود و الکل و عطر تند، فقط معرف یک نفر بود، پرویز.
تنها چیزی که برق می‌زد مردمک چشم هایش بود. شمشیر را از رو بستم و گفتم: تنها اومدی آقا پرویز؟! خدم و حشم که داری! میگفتی بازرسی نهایی رم خودشون انجام بدن! از لای دندان هایش غرید: خفه شو! و کشان کشان مرا برد به ساختمان و از آن طرف به پنج‌دری. حیاط به طور غیر عادی تاریک و ساکت بود. انگار پرویز همه را فرستاده بود داخل. چراغ اتاق آخر روشن بود و مابقی خاموش. هُلم داد کنار دیوار و یقه ام را توی مشتش گرفت و گفت: چه غلطی داری میکنی؟ خودت مُقُر میای یا به حرف بیارمت؟ بینی‌ام را چین دادم و گفتم: تنهایی مُقرم میاری یا با این مُفنگیا!؟ و با چشم و ابرو به ساختمان اشاره کردم. هنوز یقه ام توی مشتش بود. گفت: عاشق چشم و ابروت بودن که همه رو گرفتن به ریز و درشت حموم چال رحم نکردن اما تو اینجایی؟! بچه ده ساله رو به جرم اینکه همراه باباش اونجا بوده جمع کردن بردن تفتیش، بعد تو سُر و مُر و گنده اینجایی؟! نگذاشتم حرف هایش تمام شود. با ساعد دستم محکم هُلش دادم عقب، طوری که باعث شد دست هایش از من جدا شود. کف دست هایم را گرفتم جلوی چشم هایش و درحالی که سعی می‌کردم صدایم بالا نرود گفتم: این سر و مُر و گنده‌س؟! به دست هایم که توی دستکش بود نگاه کرد. دستکش ها را وارونه از دستم کشیدم بیرون. از شدت این کار نوک انگشت هایم گز گز کرد و چند تا از باند ها چسبید به دستکش و از انگشت‌هایم جدا شد. گفتم: نگا کن به اینا؟ میبینی یا انقد خوردی غیر از عقلت بیناییتم از کار افتاده!؟ واسه اینکه نبرنم انگشت نگاری بدبخت دوعالم نشم مجبور شدم اینکارو کنم با خودم! واسه اینکه نفهمن سابقه دارم! یه هفته‌س یه لیوان آب نتونستم بگیرم دستم! تو چی داری آخه بخوام لوت بدم بدبخت!؟ جز یه آلونک که چهار تا بد بخت تر از خودت میان توش! و بعد تنه‌ی محکمی به پرویز زدم و از کنارش رد شدم. بین راه ایستادم. برگشتم سمتش! دستم را آوردم بالا و گفتم: مهرداد گفته بود میشه کم کم کار کنیم با هم! همین روزا جمع می‌کنم میرم، نه جاتو خواستیم نه کارتو! و به سمت اتاق رفتم‌.
[پارت شصت و سوم] بدون آنکه پشت سرم را نگاه کنم تند راه رفتم و خودم را به اتاق ته حیاط رساندم. تنها سر نخ من همین خانه بود و نباید از دستش می‌دادم. اما پرویز نباید این را می‌فهمید، حتی به قیمت از دست دادنش! میدانستم هر چقدر بیشتر با پا پَس بزنم، پرویز جلو تر می‌آید و هر چقدر با دست پیش بکشم، ترس را بو می‌کشد و عقب می‌ایستد. چیزی که برایم عجیب بود، این بود که همچین فعالیت پر ریسک و دقیقی، چرا باید در کنار فروش مواد مخدر انجام شود!؟ نمیدانستم این یک ترفند است، یا زیر شاخه های مهره‌ی اصلی، سر خود، این فعالیت را انجام می‌دهند! کتانی هایم را با پاشنه از پا کندم و رفتم توی اتاق و در آهنی را کوبیدم به هم. پیمان که طبق معمول روی تخت چهارزانو نشسته بود، نیم نگاهی به من انداخت و گفت: هووو، طویله که نیس! بی حوصله بودم. کاوه بی حوصله بود، نه شاهین! تکیه دادن به دیوار. کاپشنم را از تنم بیرون آوردم و انداختم کنار. نوک انگشت هایم ذق ذق می‌کرد. دلم تنگِ بابا بود. پرویز شک کرده بود. از حق گویان چیز زیادی نمی‌دانستم و رسما داشتم خودم را با چهار تا نشانه‌ی کوچک گول می‌زدم. پاهایم را دراز کردم و دست کشیدم روی زانوهایم. پیمان مدام بینی اش را بالا می‌کشید و میرفت روی مغزم. گفتم: خمارِ کدئینی؟ سر بالا انداخت و کتاب توی دستش را وارونه گذاشت روی تخت. گفت: س سرما خوردم! دلم برایش سوخت. احساس کردم او هم مثل من گیر افتاده بین این آدم ها. پرسیدم: چرا نمیری خونه؟ پوزخند بلندی زد. گفت: خ خونه‌م اینجاس! گفتم: خونه‌ جاییه که خونواده‌ اونجان! بی‌مکث گفت: من خو خونواده ندارم! بعد چشم هایش را ریز کرد و گفت: یهو م مثل آ آقا معلما حرف می میزنی. ن نکنه تو هم دانشجو اخراجی ای!؟ پوسته‌های خشک اطراف زخم دستم که گیر می‌کرد به پلیور پشمی‌ام را آرام کندم و گفتم: نه معلمی سخته، من پلیسم! و نگاهش کردم. زد زیر خنده. گفت: آ آره شبیهشونم هستی اتفاقا! با این مم موهات! تا اسم مو را آورد احساس کردم سرم تیر می‌کشد! یاد کش موهایم افتادم. دستم را بردم و کش را از موهایم باز کردم. موها گیر می‌‌کرد لای زخم دستم و میسوزاندش. کش که باز شد، انگار از خفه شدن نجات پیدا کرده بودم! وقتی تازه رفته بودم دانشگاه و کیمیا کوچکتر بود، همیشه عکس هنرپیشه‌های معروف را می‌چسباند توی دفترش. یک بار عکس یکی از هنرپیشه ها را آورده بود توی اتاق و نشانم می‌داد و می‌گفت شبیه من است. میخواست موهایم را مثل آقای هنرپیشه بلند کنم تا بیشتر شبیهش شوم و بعد بروم دم دبیرستان دنبالش تا پیش بچه ها پز بدهد که فلان بازیگر فامیل ماست! اصرار می‌کرد موهایم را بلند کنم تا به کِش برسد که مامان سر رسید و کیمیا و دفترش را با هم توقیف کرد! صدای پیمان از خاطرات بیرونم کشید: می میگم سرگرد اگه خستگیت در رفت پ پاشو برق و بزن بخوابیم.. نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم! ناپرهیزی کرده بودم ولی کیف می‌داد! گفتم: لابد تو هم سرهنگی که به من دستور میدی برق و خاموش کنم!؟ با چشم به کتاب روی تخت اشاره کردم و گفتم: مگه کتاب نمیخوندی؟! کتاب را بست و گفت: نه ب بابا. گوشم به حیاط بود. ای اینو گرفتم دستم یکی او اومد نفهمه! ابروهایم بالا رفت. گفتم: اینا خودشون فیلمن. ببین تو کی هستی که اینا رو فیلم میکنی! کوچک خندید و دراز کشید و با چشم و ابرو به کلید لامپ اشاره کرد. بلند شدم. از توی ساکم یک ورق قرص سرماخوردگی بیرون آوردم و با بطری آبی که روی میز اتاق بود دادم دستش. با مکث گرفت و تشکر کرد. نمیدانستم پرویز هنوز توی حیاط است یا نه. چراغ را خاموش کردن و خزیدم زیر پتو و مثل هرشب آنقدر فکر کردم تا خوابم برد. صبح زود بیدار شدم و مثل همیشه از پنج‌دری زدیم بیرون. پرویز چیز دیگری نگفته بود. من هم نمیخواستم بگویم. حالا که کاری نداشت، نمی‌خواستم به پر و پایش بپیچم. مسئله آسان بود، نمیخواست من را از دست بدهد، اما اهل ریسک هم نبود. چیزی که می‌دانستم این بود که پرویز من را برای کار کردن در بخش مواد مخدر می‌خواهد، نه کار اصلی! مثل پیمان. احتمال می‌دادم برای رسیدن به دایره اصلی‌شان، زمان خیلی زیادی برای ثابت کردن خودم به آن ها نیاز است! زمان زیادی که احتمالا، در اختیارم نبود. نمیتوانستم منتظر اعتمادشان بمانم، پس باید از همین روزنه‌ی کوچک استفاده می‌کردم و خودم، به چیز هایی که باید، میرسیدم. از زیر زبان پیمان کشیده بودم که هر چند وقت یک بار مهمان هایی، مثل آن روز به پنج دری سر می‌زنند. منتظر مانده بودم. میخواستم این بار دانسته و با برنامه‌ی قبلی، اطلاعات کسب کنم. چند روز گذشت. ظهر پنجشنبه برای مراقبت از حق گویان و سرگوش آب دادن رفته بودم بیمارستان. نزدیکی های سه بعد از ظهر بود که شیفتش تمام شد. تا خانه همراهی اش کردم و بعد دور زدم و برگشتم. هنوز تا شب، که بروم سر قرار همیشگی و برگردیم پنج‌دری خیلی مانده بود. ساعتم را نگاه کردم.
گوشی را از جیبم بیرون آوردم و شماره‌ی سرهنگ را گرفتم. بعد از چند ثانیه جواب داد: عجله ایه ستوده یا میتونی صبر کنی؟! سریع گفتم: میتونم صبر کنم. تماس را قطع کرد. از موتور پیاده شدم و تکیه دادم به آن. منتظر زنگ سرهنگ ماندم. بعد از ده دقیقه تماس گرفت. جواب دادم: سلام آقا. صدایش بلند تر و واضح تر بود. گفت: سلام. ببخشید جلسه منطقه بودم. گفتم: خواهش میکنم آقا. شما ببخشید بد موقع بود. گفت: خب، چیشده کارت چی بود؟! زیپ کاپشنم را دادم بالا تر. لبم را از تو گاز گرفتم. گفتم: آقا. میخواستم بگم که، ینی، چطور بگم.. من. میخواستم بگم که میتونم برم بهشت زهرا؟! و نفسم را فوت کردم بیرون. چند ثانیه صدایش را نشنیدم. بعد گفت: شلوغه امروز ستوده. این یعنی یک راهی بود. ادامه دادم: حواسم جمعه آقا. اگه کسی بود نمیرم. میرم زود بر می‌گردم. فقط چند دقیقه. دوباره مکث کرد. گفت: برو، بیا و وقتی برگشتی بهم خبر بده. دقت کن. مفهومه؟! لبخند زدم. گفتم: بله آقا! بله مفهومه!
بیدارید پارت بخونیم؟!😌