[پارت شصت و چهارم]
با همان موتور رفتم سمت بهشت زهرا. سرهنگ تاکید کرده بود که پنجشنبه است تا نروم، اما من دقیقا چون پنجشنبه بود میخواستم بروم. میدانستم امروز مامان و کیمیا میروند آنجا. یا صبح، و یا مثل من غروب. از دور دیدنشان هم برایم کافی بود.
رسیدم. طلق دودی کلاه کاسکتم را کشیدم روی صورتم و پیاده شدم. از دور و از لای درختها نگاه کردم. مامان، کیمیا، حامد و خاله سیمین و چند نفر دیگر روی یک زیر انداز نشسته بودند و گلاریس، با پیراهن مشکی کوتاهش، اطرافشان لِی لِی میکرد. تکیه ام را دادم به موتور و نگاهشان کردم. میخواستم تا وقتی میروند خوب ببینمشان تا دلتنگیام کمتر شود. یک ربعی همانجا ایستاده بودم که یک ماشین کمی جلوتر پارک کرد. طبق معمولِ همیشه، اول پلاکش را نگاه کردم. به نظرم آشنا آمد.
درِ سمت راننده باز شد و پسر جوانی بیرون آمد. در سمت شاگرد هم باز شد. یک زن که چهره اش را نمیدیدم اما ظاهرش را میشناختم پیاده شد. پسر، دسته گلی را از صندوق برداشت و با هم به سمت آرامگاه بابا رفتند. حس آن لحظه ام را درک نمیکردم! اصلا دلم نمیخواست آن دختر برگردد تا چهرهاش را بشناسم. با اینکه مطمئن بودم خودش است اما دلم نمیخواست چهره اش را ببینم! آب دهانم را قورت دادم. چشم هایم را ریز کردم و خیره شدم بهشان. رسیدند پیش بقیه. کیمیا نیم نگاهی به سمتشان انداخت و بعد بلند شد. کفش هایش را هول هولکی پوشید و رفت سمت گلاریس. از روی زمین چنگش زد و رو به حامد چیزی گفت و سریع از آنجا دور شد. به سمت ساختمانی میرفت که احتمالا سرویس بهداشتی بود. حامد همانجا ایستاد. با پسر دست داد و با دختر احوال پرسی کرد. دختر هنوز پشتش به من بود. با زانو نشست روی زیرانداز و مامان را بغل گرفت. کفش هایش را درآورد و نشست کنار مامان. طلق کلاه را دادم بالا. حالا رویش سمت من بود. درست میدیدمش. درست حدس زده بودم. نسرین بود! دستم بی اراده مشت شد. حسی که داشتم را دوست نداشتم. در تمام این مدت، جز چند شب اول، برای مسائل پیش آمده ناراحت نبودم و همه چیز را سپرده بودم دست قسمت؛ اما حالا، تپش قلب و عرق روی پیشانی و دست های مشت شده ام، در اختیار خودم نبود! از اینکه کسی را کنارش میدیدم حس خوبی نداشتم و از این حسم، تعجب میکردم.
چند دقیقه ای همانجا نشست و بعد بلند شد. از همه خداحافظی کردند و سمت ماشین آمدند. سرم را پایین انداختم و خودم را با گوشی مشغول کردم تا بروند.
ماشینشان که دور زد و از جلویم رد شد، نفس حبس شده ام را رها کردم. چند بار دم عمیقی گرفتم و زیر لب گفتم: چته؟! جمع کن خودتو!
و بعد برگشتم سمت جمع و خودم را به نگاه کردنشان مشغول کردم. ذهنی که میخواست برود سمت نسرین را با چنگ و دندان نگه داشتم همانجا و خیره شدم به رو به رو.
نفهمیدم چقدر طول کشید و چقدر گذشت تا همگی از اطراف قبر بلند شدند و به سمت ماشین ها رفتند، اما زمانی به خودم آمدم که هوا تاریک شده بود و من، روی خاک های تازه و کنارِ مزارِ بی سنگ نشسته بودم و داشتم عوضِ دلتنگی چند ماهه ام را با بابا، در میآوردم.
[پارت شصت و پنجم]
تمام دلتنگی ام را در پنج دقیقه خلاصه کردم و از روی خاک بلند شدم. لباس هایم را تکاندم با بغض سوار موتور شدم و از آنجا دور شدم.
حال عجیبی داشتم. انگار آنشب، اولین شبی بود که از نسرین جدا میشدم. نمیدانستم این حس از دوست داشتن می آید یا فقط چون احتمال نمیدادم به این زودی ها کنار کس دیگری ببینمش، ناراحت شدم!
دلم نمیخواست توی ذهنم بیاید، مخصوصا حالا که کسی کنارش بود. تا شب وقت زیادی مانده بود. رفتم سمت دریاچه. دوچرخه گرفتم و تا جایی که تمام توان پاهایم تمام شد رکاب زدم و بعد تن بی حسم را رساندم پنجدری.
روز بعد، آماده شدم و از پنجدری بیرون زدم. میخواستم بروم سمت بیمارستان، راه افتادم سمت پارکینگ تا موتور را بردارم. در طول مسیر وقتی مراقبت های همیشگی را انجام میدادم، احساس کردم یک موتور سوار تعقیبم میکند. دو بار در مکان های مختلف ایستادم و مسیرم را به بیراهه تغییر دادم، اما موتورسوار باز هم دنبالم بود. با فاصله میایستاد و پشت درخت ها یا ماشین ها استتار میکرد اما من متوجه حضورش شده بودم. احتمال میدادم از آدم های پرویز باشد. گزینهی دیگری وجود نداشت! مسیرم را از پارکینگ کج کردم و رفتم سمت یک قهوه خانه. باید کاری میکردم. کاری که انگار هر روز انجامش میدهم! قبل از آنکه دورم شلوغ شود و نتوانم صحبت کنم، شمارهی سرهنگ را گرفتم و موقعیت را شرح دادم. نیرو خواستم. میخواستم طوری وانمود کنم که انگار دارم چیزی را تحویل میگیرم. میخواستم بعد بروم سمت دریاچه و وانمود کنم دارم همان جنس را میفروشم!
نیم ساعتی گذشت و کسی که منتظرش بودم از در قهوهخانه آمد تو. نشست رو به رویم. یک لیوان چای را داغ داغ سر کشید. بستهای را گذاشت روی صندلی ام و به سمت در رفت. رو به شاگرد قهوهخانه گفت: آقا برا منم حساب میکنه! و از در رفت بیرون.
پلاستیک مشکی را آرام برداشتم و داخلش را نگاه کردم. یک جعبه چسب کاری شده.
میز را حساب کردم و از در زدم بیرون. هنوز سر خیابان نرسیده بودم که صدای گاز پر کردن موتور به گوشم رسید و بسته از دستم کشیده شد. موتور سواری که تعقیبم میکرد، بسته را قاپید و دور شد!
بی مکث دویدم دنبالش! نمیدانستم توی بسته چیست! اما هرچه که بود، ظاهرا برای من مهم بود و باید برای پس گرفتنش تلاش میکردم. خیابان شلوغ بود و نمیتوانست گازش را بگیرد و برود اما هرچه که بود، من را جا گذاشت و رفت!
شماره سرهنگ را گرفتم. باید میفهمیدم توی بسته چیست! اگر خالی بود حسابی کارم گیر میکرد و بیشتر از این مشکوک میشدند.
سرهنگ جواب داد. اینطور وقت ها که موقعیت کاملا سفید نبود، جواب میداد و منتظر میشد من حرف بزنم. نفس نفس میزدم. گفتم: سلام آقا!
جواب داد: ستوده؟! خوبی؟!
گفتم: خوبم آقا! تو.. تو بسته چی بود؟!
گفت: چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟!
دستم را گذاشتم روی سینه ام تکیه دادم به درخت. نفس عمیقی کشیدم. ته سینه ام سوخت. گفتم: زدنش ازم آقا. فک کنم همونی که.. دنبالم بود زدش!
جواب داد: دارو بوده داخلش! داروی کمیاب. یه مارک انسولین کمیاب.
نفسم را فوت کردم بیرون. آرامتر شدم. گفتم: آقا فکری شدم یه لحظه. گفتم بسته خالی نباشه، بد شه برامون!
جواب داد: برو ستوده! برو! حواسم هست من به همه چی!
تشکر کردم و خداحافظی کردیم. یکی دو ساعتی همان اطراف پرسه زدم! مثل یک آدمِ مستاصل!
در همان حال بودم که تلفنم زنگ خورد. مهرداد بود! همه چیز گره خورده بود در هم!
جواب دادم. خواست تا بروم خانه اش. همان خانهی قدیمی که قبل تر رفته بودم.
راه افتادم و رفتم سمت خانه اش. پرویز هم آنجا بود. پیمان هم کنار سبزی خشک ها نشسته بود و با آن ها مشغول بود!
عصبی و کلافه خودم را انداختم روی مبل. مهرداد گفت: چیشده؟! از جنگ برگشتی؟!
دستم را روی پیشانیام گرفتم. رو به پیمان گفتم: قرص سردرد داری؟! نگاهم کرد. سر تکان داد و به سمت کیف کمری اش رفت.
رو به مهرداد گفتم: از جنگ بدتر. کیفمو زدن!
چشم هایش برق زد و پرویز را نگاه کرد.
میدانستم کار خودشان است. میخواستم همه چیز را بگویم تا اعتمادشان بیشتر شود. گفت: کیفت؟! و به کیفم که کج انداخته بودم روی دوشم اشاره کرد.
پیمان قرص را برایم آورد و بدون آب روی میز گذاشت.
سر تکان دادم و گفتم: منظورم وسیله هامه دیگه! یه پاکت دستم بود زدنش.. باید تحویل میدادم!
مهرداد پرسید: چی بوده توش حالا!؟ مهم پُهِم بوده؟!
قرص را باز کردم و بدون آب قورتش دادم.
گفتم: مهم ک بستهی یکی بود. باید میرسوندم بهش.
صدای پرویز در آمد: به به! کار میکنی با یکی دیگه؟!
نگاهش کردم. رو به مهرداد جواب دادم: خلاف نی. ینی غیر قانونی هست! ولی خلاف نی! فعلا نمیخوام دور و بر چیزی بپلکم که بگیرنم!
مهرواد با چشم به دست هایم اشاره کرد و گفت: بهتره؟!
پوز خند زدم. گفتم: خوبن! بعد پرویز را نگاه کردم و گفتم: خیال میکردم لقبت کبابی باشه، نه راپورتچی!
مهرداد خندید و پرویز اخم کرد. مهرداد گفت: یه ملت از پرویز حساب میبرن میترسن چرخچون کنه بریزه تو کباباش! نکن اینطوری اُبُهتش میره زیر سوال! و دوباره خندید!
روی مبل جا به جا شدم و چیزی نگفتم. مهرداد خنده اش را جمع کرد. دست روی صورت شش تیغهاش کشید و گفت: پرویز که جریان رو برام گفت، بیشتر از قبل به جنمت مطمئن شدم! اینکه خودتو به آب و آتیش زدی که نجات پیدا کنی و مثل یه مُشت عملیِ ترسو تسلیم نشدی، این ینی میشه روت حساب کرد!
دستم را آوردم بالا گفتم: رو من حساب نکنید خدا وکیلی! آخرین باری که روم حساب کردید مجبور شدم این کارا رو بکنم! و دستم را نشان دادم.
ادامه دادم: من نه توان اون تو بودن رو دارم، نه حوصلهش رو! بسمه دیگه. در حد خودم کار میکنم پولمم در میارم! خلاف ملاف سنگین و نیستم! قبلا بودما! ولی فعلا نیستم.
مهرداد گفت: خلاف نیس! حدت بیشتر از ایناس که بخوای دارو بفروشی!
چشم هایم نمایشی گرد شد. گفتم: دارو؟! شما از کجا میدونی دارو بوده؟!
دستپاچه شد. روی مبل جا به جا شد و گفت: خودت گفتی! گفتی مهم بوده دارو بوده! نه پرویز؟!
گاف داده بود و گردن نمیگرفت!
پرویز گفت: چرا!
مهرداد حرف را عوض کرد و ادامه داد: ببین پسر! من جنم تو کار خیلی برام مهمه! اینکه طرف وقتی گیر کرد مثل خیار رفقاشو نفروشه! برا معرفتِ خوب پول میدم! نمیخوام یکی برام کار کنه که تا یه چک خورد تا فیها خالدونِ کسی که باهاش کار میکنه رو بزار کف دستشون! اگه همینقدر که واسه خودت بها گذاشتی، دل به کار ما هم بدی، نونت تو روغنه!
دستم را گذاشتم روی دستهی مبل چرمی. چسبناک و کثیف بود.لبم را کج و معوج کردم و سریع دستم را برداشتم. گفتم: نونِ خلاف فقط تو روغنه! من اینجا موندنی نیستم. چند وقتی بمونم جیبم در حد خودم پر شه برمیگردم شمال!
مهرداد از جایش بلند شد. پرویز هنوز ساکت بود و خیره خیره نگاهم میکرد. آمد سمت من و روی مبل سه نفره کنارم نشست. دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: گفتم بهت خلاف نیست! راننده میخوایم! یه راننده دلدار. مثل خودت!
متمایل شدم به سمتش. گفتم: راننده چی؟!
تکیه داد به مبل. جواب داد: رانندهی هرچی!
سریع گفتم: تو که گفتی خلاف نیس!
صدای پرویز در آمد: نه که پسرِ پیغمبری! میترسی دستت به گناه آلوده شه!
جوابش را ندادم. مهرداد گفت: تو میشی راننده برای جا به جا کردن هر چیزی که ما میگیم بهت. تو از بار خبر نداری! اگرم داشته باشی میگی که نداری!
گفتم: خب چیه که میخوای بی سر و صدا جا به جا شه و رانندهی امین داشته باشه!؟
نفس عمیقی کشید. سرش را تکیه داد به مبل و گفت: راستیتش، من چند وقتی هست زدم تو کار جا دادن به مهاجرایِ افغانی. یا این کولی مولیایی که میان شهر. اینا اکثرا پولشون به دلاره و واسه یه جای امن خوب پول میدن. اکثرنم غیر قانونین و میترسن جای دیگه برن. من جاشونو، کارشونو اکی میکنم، اونام پول خوبی بهم میدن! پرویز میگه یه شب تو بودی یه سری از مهمونا اومده بودن، دیدیشون! مثلا از همونا!
این پیشنهاد فوق العاده بود! اما میتوانست تله باشد! گفتم: خب.. خب من باید چیکار کنم!؟ کجا برم؟! کجا بیام؟!
جواب داد: آها! حالا خوبه! این ینی میخوای روش فک کنی!
ماشین بهت میدم و آدرس جایی که باید باشی. یه کارخونهس اطراف تهران. سمت حسن آباد. اونجا میمونی، حمل و نقلای اونجا رو انجام میدی. کاملا قانونی! روزایی که میخوامت بهت خبر میدم، میای مسافرا و مهموناتو میزنی، میبری مقصد، پولتم میگیری! هم پولتو از کارخونه میگیری، هم از من!
آدم دارم بزارم پای این کار! مثلا همین پیمون! ولی یکی رو میخوام اگه مامور جلوشو گرفت زرد نکنه دودمانمونو به باد بده! اخه میدونی که، خارجی غیر قانونی باشه، دردسرش زیاده!
آرام گفتم: هوم.. میدونم!
لبخند زد. پرویز هم! گفت: خب نظرته؟!
سنگینی نگاه پیمان را حس کردم. نگاهش کردم. سبزی ها را از روی پارچه ها جمع میکرد و توی شیشه میریخت!
رو به مهرداد گفتم: اگه فقط همیناس که گفتی، باشه. من هستم!
خندید و دستش را آورد جلو. گفت: حله!
دستم را زدم کف دستش و گفتم: حله!
|هموطن|
اگه حرفی بود اینجآم؛ ناشنآس: https://harfeto.timefriend.net/17165865969951 شخصی: @gallary |مَحرم
نظراتتون رو بنویسید بخونیم پر انرژی بنویسیم😍
|هموطن|
اگه حرفی بود اینجآم؛ ناشنآس: https://harfeto.timefriend.net/17165865969951 شخصی: @gallary |مَحرم
فردا هم نظرات قشنگتون رو مرور میکنیم😌❤😍
[پارت شصت و شش]
صورتم را اصلاح کرده بودم. موهایم را هم سفت پشت سرم بسته بودم. مهرداد تاکید کرده بود مرتب بروم کارخانه. لباس های رسمی تری پوشیدم و تمام وسایلم را توی ساک ورزشی جمع کردم. پیمان دم در اتاق ایستاده بود و نگاهم میکرد. ساک را برداشتم و سمت در رفتم. کنار ایستاد تا رد شوم. کتانیهایم را پوشیدم و دستم را گرفتم سمتش. گفتم: خوبی بدی دیدی ما رفتیم!
دستم را فشرد. لبخند زد. انگار میخواست چیزی بگوید و نمیگفت. نگاهش کردم. دستم را تکان داد و گفت: خ خدافظ!
اما رهایش نکرد. منتظر نگاهش میکردم. این پا و آن پا کرد. گفت: بِ بکن از اینا آقا معلم! ب برو شمال!
نفهمیدم چرا اما توی دلم خالی شد! نترسیدم، اما انگار جا خوردم از حرفش. نمیدانستم چیزی از کارِ مهرداد فهمیده یا نه. چشم هایم را ریز کردم و سوالی نگاهش کردم.
دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: م مگه نگفتی آدم باید بره پ پیش خونوادهش. من ندارم. تو که د داری. برو شمال! نمون با اینا.
یکی از آدم های مهرداد دم در منتظر بود تا برساندم کارخانه. تک خندهای کردم و گفتم: چی شده مگه؟! شکاری ازشون!؟
سر بالا انداخت. گفت: اَ اولش فک میکنی دنبال کارِتن و واسه تو دلشون سوخته! ولی نسوخته! خودشون میگن بُرد بُرد، ولی تهش هیچی نیست. میشی م مثل مو سرخه بین بَیَلیها. ف فک میکنن هی هیچی بارِت نیست و هی می میزنن تو سرت که حرف نزنی و بیشتر بچسبی ب بهشون!
نمیفهمیدم چه میگفت! خندید. با دست زد به شانه ام و گفت: خُ خدافظ! سیگار خواستی برگرد!
و رفت توی اتاق. از پشت پردهی توری که رد سیگار گله به گله اش مانده بود نگاهش کردم. خوابید روی تخت. مچاله شد توی خودش و سرش را کشید.
نفس عمیقی کشیدم. پاتند کردم سمت در و سوار ماشین شدم.
رسیدیم کارخانه. کارخانه تولید غذاهای نیمه آماده. کار های ثبت و انتقالم را خودشان انجام داده بودند. یک ون در اختیارم گذاشتند و یک جای خواب گوشهی انبار قدیمی. کارم انتقال کارگران از ایستگاه اتوبوس به کارخانه بود. صبح ها در چند نوبت و ظهر ها و بعد از ظهر ها هم همینطور.
شب اول که رسیدم، سعی کردم در مسیر رفتن، نقاط کلیدی را حفظ کنم. در بزرگ کارخانه کشویی باز میشد. در مسیر، سولههای اصلی قرار داشتند و انتهای حیاط، انبار بود. انبار جدید که محصولات در آنها قرار داشت و انبار قدیمی که کوچکتر بود و جای وسایل اضافی بود که من آنجا میماندم. ون هم توی گاراژی بود که درش به بیرون باز میشد. از بین همه، با "حسن آقا" نامی آشنا شدم، که سرایدار و نگهبان کارخانه بود و اتاق ماندنم را نشانم داد.
مهرداد گفته بود حضور من را با مدیر داخلی کارخانه هماهنگ کرده و این ارتباط بین مهرداد و او برایم عجیب بود.
فردای آن روز، طبق برنامهای که گفته بودند کارم را شروع کردم. ساعت شش تا هفت صبح چند بار مسیر ایستگاه تا کارخانه را طی کردم. بعد از این مدت آزاد بودم در کارخانه استراحت کنم یا بروم تا زمان تعطیلی. حوالی ساعت ده بود. روی تک پلهی اتاقک انبار نشسته بودم و با گوشی ام کار میکردم که سر و صدا از حیاط بلند شد.
گوش هایم را تیز کردم. صدای دعوا بود. بلند شدم و به سمت صدا رفتم. جلوی در یکی از سوله ها تجمع شده بود. جلو رفتم.
حلقه کارگران دور چند نفر جمع شده بودند. یک دختر جوان که روپوش سفید تنش بود،کارگر بخش ترابری آزمایشگاه که این را از اتکت روی لباس فرمش فهمیدم و مردی که کت شلوار پوشیده بود.
مرد کت شلوار پوش رو به روی دختر ایستاده بود و داد میزد: تو حالیت نیست اینجا کجاس، نه؟! عقل تو سرت هست؟؟
کارگری که کنارشان بود یک جعبه توی دستش گرفته بود، یک قدم نزدیکتر شد و گفت: آقا ندیده بودمش حالا حالا ها همینجا میموندنا!
دختر سرش را چرخواند و کارگر را نگاه کرد. فکش منقبض شده بود. مردِ کت شلوار پوش که احتمال میدادم مسئول یکی از بخش ها باشد انگشتش را تهدید وار گرفت جلوی دختر و گفت: دفعه دیگه از این غلطا بکنی پرت شدی بیرون! این بارم من فهمیدم گذشت کردم، آقا شادمانی میفهمید خودتو با این جک و جونورات آتیش میزد.
کارگر را نگاه کرد و گفت: اینارم ببر بنداز بیرون اسماعیلی! و کارگران را کنار زد و از حلقهی بینشان رفت بیرون.
دختر هنوز داشت کارگری که کنارش ایستاده بود را نگاه میکرد. کارگر پوزخندی زد و با جعبه، به سمت در خروجی رفت. مابقی کارگران اطرافشان، که بیشترشان مرد و چند تایی زن بودند هم کم کم متفرق شدند.
دختر هنوز مانده بود وسط حیاط و تکان نمیخورد و مسیر رفتن کارگری که جعبه دستش بود را نگاه میکرد. انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که سرش را برگرداند و نگاهم کرد.
از لباسش حدس میزدم در بخش کنترل کیفیت یا آزمایشگاه یا چیزی شبیه این کار کند. چشم تو چشم که شدیم، سر تکان دادم و رفتم جلو. گفتم: سلام!
چشم هایش از شدت عسلی بودن، به زرد میزد. بر خلاف اتفاقاتی که افتاده بود، نشانهای از خجالت در چهرهاش دیده نمیشد. انگار بیشتر عصبانی بود.
در جواب سلامم سر تکان داد. بی مقدمه پرسید: جدیدی؟
و به سمت آب خوری گوشه حیاط راه افتاد. کنارش راه رفتم و گفتم: آره. اولین روزمه.
سر تکان داد و گفت: هوم. ندیده بودمت!
به آب خوری رسید. از جیب روپوشش یک لیوان تاشو بیرون آورد و آب خورد. رفتارش با اتفاقات چند دقیقه پیش همخوانی نداشت. بیخیال بود! تکیه اش را داد به دیوار سیمانی و گفت: درسِ اول رو گرفتی؟!
نگاهش کردم که ادامه داد: اینجا خبر بردن و خبر اوردن، بیشتر از حقوقِ سر ماه درامد داره! مراقب خودت و کارایی که میکنی باش!
سر تکان دادم. حالا که خودش حرفش را پیش کشیده بود پرسیدم: چیشده بود حالا؟!
در خروجی را نگاه کرد. اسماعیلی، با دست خالی برگشته بود. همانطور که چشم از او بر نمیداشت گفت: خرگوشام بودن!
با ابروهای بالا رفته گفتم: خرگوش!؟
تند سر تکان داد. گفت: صبح برده بودمشون دامپزشک و بعد اوردمش اینجا! تو کمد خودم بودن، نمیدونم چطوری دید و رفت فضولی کرد!
خندیدم و دستی به پشت گردنم کشیدم.
نگاهم کرد و گفت: خوشحال شدم از آشناییت! من آهو ام! و تو؟!
لبخند کوچکی زدم و گفتم: شاهین!
گوشهی چشم هایش به خنده جمع شد. گفت: پس رسما باغ وحش راه انداختیم اینجا! باید بیشتر مراقب خرگوشام باشم! دستی تکان داد و بدون انکه منتظر حواب من باشد، به سمت ساختمان آزمایشگاه رفت!
[پارت شصت و هفت]
مسیر رفتنش را نگاه کردم. از خرگوش هایی حرف میزد که صبح برده بودشان دامپزشک و حالا، به راحتی از آنها گذشته بود و اجازه داده بود آنها را بگذارند بیرون!
زمان گذشت به ظهر رسید. وقت جا به جایی کارمندان اداری که رسید، زود تر رفتم بیرون و ماشین را از گاراژ بیرون آوردم. من بودم و چهار ون دیگر. نمیدانستم آنها هم برای مهرداد کار میکنند یا نه!
از ماشین پیاده شدم و منتظر کارمندان، تکیه دادم به در ماشین. نگاهم به کنار در افتاد. جعبه سفید خرگوش ها همانجا، بیرون در بود. چند دقیقه بیشتر نگذشت که در بین بیرون آمدن کارمندان، دختری که فهمیده بودم اسمش آهوست، آمد بیرون. عینک آفتابی اش را زد به چشمش و آرام اطرافش را نگاه کرد. جعبه را که دید، رفت سمتش و برش داشت. نمیشنیدم اما، داشت زیر لب چیز هایی میگفت!
ماشین داشت کاملا پر میشد. حالا که سر صحبت باز شده بود، میخواستم به او نزدیکتر شوم و بتوانم بعدها اطلاعات بیشتری از کارخانه بگیرم. یک قدم از ماشین جدا شدم و رفتم جلو. گفتم: زندهن؟!
سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. گفت: زنده که آره، زندهن! احتمالا سیاه و کبود شدن انقد اسماعیلی عقده ای کبوندتشون اینور اونور!
سر تکان دادم. ماشین را نگاه کردم. فقط صندلی جلو خالی بود. نمایشی دستم را گذاشتم دور دهانم و گفتم: یه نفر حرکت! یه نفر حرکت!
خندید و سوار شد. در طول مسیر دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد. رساندمشان ایستگاه و برگشتم کارخانه. کار مهمی که اینجا داشتم، این بود که رابط مهرداد را پیدا کنم. اینکه چرا مهرداد این کار را برایم انتخاب کرده بود، واضح بود. احتمالا میخواست رانندههایی که قربانی هایش را حمل و نقل میکنند، شغل های ثابت و پررنگی داشته باشند تا درصورت گیر افتادن بتوانند حاشا کنند و با شاهد هایی که دارند، سر و ته قضیه را هم بیاورند! اما نکته این بود که چطور مهرداد در همچین کارخانهای نفوذ دارد!؟
احتمالا به این زودی ها قرار نبود کار اصلی را انجام بدهم. روز ها در کارخانه کار میکردم و شب ها همانجا میماندم. گاهی وقت ها مهرداد را میدیدم و گاهی وقت ها هم سری به بیمارستان میزدم و حقگویان را تحت نظر میگرفتم. به یک سری چیز ها نزدیک شده بودم اما، کافی نبود. هنوز اطلاعات دندان گیری از افراد نزدیک و مهره های مرکزی به دست نیاورده بودم.
دو هفته از کار آرام در کارخانه میگذشت. اتفاق خاصی جز آشنایی با بعضی از اعضا نیفتاده بود. شب بود. دور آتشی که حسن آقا درست کرده بود نشسته بودم که گوشی ام زنگ خورد. مهرداد بود. جواب دادم: جانم آقا مهرداد؟!
بی سلام و احوال پرسی گفت: دو تا آدرس میفرستم برات. میری اولی، صبر میکنی، همه سوار که شدن، میبریشون به آدرس دوم پیاده میکنی. اکی؟!
سیبزمینی زغالی توی دستم را انداختم بین آتش و بلند شدم. حسن آقا نگاهم میکرد. دستی به نشانه تشکر برایش بلند کردم. گفتم: همین الان؟!
گوشی همانطور که کنار گوشم بود لرزید. گفت: اره همین الان. برات فرستادم آدرسا رو.
جواب دادم: چشم چشم.
مهرداد گفت: شاهین! فقط کاری که بهت گفتم و انجام میدی! میبریشون و میاری! ساعت رفت و برگشت و همه چی رو برات فرستادم تو پیام! آسه میری آسه میای که کسی شاخت نزنه!
رسیدم به ماشین و سوار شدم. گفتم: خیالتون تخت! انجام که شد اطلاع میدم بهتون!
و بعد خداحافظی کردیم.
ماشین را روشن کردم و به سمت مقصدی که گفته بود حرکت کردم.