eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاام
من نت نداشتم تا پارت رو بارگذاری کنم، الان براتون ارسال میکنم😌
[پارت شصت و شش] صورتم را اصلاح کرده بودم. موهایم را هم سفت پشت سرم بسته بودم. مهرداد تاکید کرده بود مرتب بروم کارخانه. لباس های رسمی تری پوشیدم و تمام وسایلم را توی ساک ورزشی جمع کردم. پیمان دم در اتاق ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. ساک را برداشتم و سمت در رفتم. کنار ایستاد تا رد شوم. کتانی‌هایم را پوشیدم و دستم را گرفتم سمتش. گفتم: خوبی بدی دیدی ما رفتیم! دستم را فشرد. لبخند زد. انگار میخواست چیزی بگوید و نمی‌گفت. نگاهش کردم. دستم را تکان داد و گفت: خ خدافظ! اما رهایش نکرد. منتظر نگاهش می‌کردم. این پا و آن پا کرد. گفت: بِ بکن از اینا آقا معلم! ب برو شمال! نفهمیدم چرا اما توی دلم خالی شد! نترسیدم، اما انگار جا خوردم از حرفش. نمیدانستم چیزی از کارِ مهرداد فهمیده یا نه. چشم هایم را ریز کردم و سوالی نگاهش کردم. دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: م مگه نگفتی آدم باید بره پ پیش خونواده‌ش. من ندارم. تو که د داری. برو شمال! نمون با اینا. یکی از آدم های مهرداد دم در منتظر بود تا برساندم کارخانه. تک خنده‌ای کردم و گفتم: چی شده مگه؟! شکاری ازشون!؟ سر بالا انداخت. گفت: اَ اولش فک میکنی دنبال کارِتن و واسه تو دلشون سوخته! ولی نسوخته! خودشون می‌گن بُرد بُرد، ولی تهش هیچی نیست. میشی م مثل مو سرخه بین بَیَلی‌ها. ف فک میکنن هی هیچی بارِت نیست و هی می میزنن تو سرت که حرف نزنی و بیشتر بچسبی ب بهشون! نمیفهمیدم چه میگفت! خندید. با دست زد به شانه ام و گفت: خُ خدافظ! سیگار خواستی برگرد! و رفت توی اتاق. از پشت پرده‌ی توری که رد سیگار گله به گله اش مانده بود نگاهش کردم. خوابید روی تخت. مچاله شد توی خودش و سرش را کشید. نفس عمیقی کشیدم. پاتند کردم سمت در و سوار ماشین شدم. رسیدیم کارخانه. کارخانه تولید غذا‌های نیمه آماده. کار های ثبت و انتقالم را خودشان انجام داده بودند. یک ون در اختیارم گذاشتند و یک جای خواب گوشه‌ی انبار قدیمی. کارم انتقال کارگران از ایستگاه اتوبوس به کارخانه بود. صبح ها در چند نوبت و ظهر ها و بعد از ظهر ها هم همینطور. شب اول که رسیدم، سعی کردم در مسیر رفتن، نقاط کلیدی را حفظ کنم. در بزرگ کارخانه کشویی باز می‌شد. در مسیر، سوله‌های اصلی قرار داشتند و انتهای حیاط، انبار بود. انبار جدید که محصولات در آن‌ها قرار داشت و انبار قدیمی که کوچکتر بود و جای وسایل اضافی بود که من آنجا می‌ماندم. ون هم توی گاراژی بود که درش به بیرون باز می‌شد. از بین همه، با "حسن آقا" نامی آشنا شدم، که سرایدار و نگهبان کارخانه بود و اتاق ماندنم را نشانم داد. مهرداد گفته بود حضور من را با مدیر داخلی کارخانه هماهنگ کرده و این ارتباط بین مهرداد و او برایم عجیب بود. فردای آن روز، طبق برنامه‌ای که گفته بودند کارم را شروع کردم. ساعت شش تا هفت صبح چند بار مسیر ایستگاه تا کارخانه را طی کردم. بعد از این مدت آزاد بودم در کارخانه استراحت کنم یا بروم تا زمان تعطیلی. حوالی ساعت ده بود. روی تک پله‌ی اتاقک انبار نشسته بودم و با گوشی ام کار می‌کردم که سر و صدا از حیاط بلند شد. گوش هایم را تیز کردم. صدای دعوا بود. بلند شدم و به سمت صدا رفتم. جلوی در یکی از سوله ها تجمع شده بود. جلو رفتم. حلقه کارگران دور چند نفر جمع شده بودند. یک دختر جوان که روپوش سفید تنش بود،کارگر بخش ترابری آزمایشگاه که این را از اتکت روی لباس فرمش فهمیدم و مردی که کت شلوار پوشیده بود. مرد کت شلوار پوش رو به روی دختر ایستاده بود و داد می‌زد: تو حالیت نیست اینجا کجاس، نه؟! عقل تو سرت هست؟؟ کارگری که کنارشان بود یک جعبه توی دستش گرفته بود، یک قدم نزدیکتر شد و گفت: آقا ندیده بودمش حالا حالا ها همینجا میموندنا! دختر سرش را چرخواند و کارگر را نگاه کرد. فکش منقبض شده بود. مردِ کت شلوار پوش که احتمال میدادم مسئول یکی از بخش ها باشد انگشتش را تهدید وار گرفت جلوی دختر و گفت: دفعه دیگه از این غلطا بکنی پرت شدی بیرون! این بارم من فهمیدم گذشت کردم، آقا شادمانی میفهمید خودتو با این جک و جونورات آتیش می‌زد. کارگر را نگاه کرد و گفت: اینارم ببر بنداز بیرون اسماعیلی! و کارگران را کنار زد و از حلقه‌ی بینشان رفت بیرون. دختر هنوز داشت کارگری‌ که کنارش ایستاده بود را نگاه می‌کرد. کارگر پوزخندی زد و با جعبه، به سمت در خروجی رفت. مابقی کارگران اطرافشان، که بیشترشان مرد و چند تایی زن بودند هم کم کم متفرق شدند. دختر هنوز مانده بود وسط حیاط و تکان نمی‌خورد و مسیر رفتن کارگری که جعبه دستش بود را نگاه می‌کرد. انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که سرش را برگرداند و نگاهم کرد.
از لباسش حدس می‌زدم در بخش کنترل کیفیت یا آزمایشگاه یا چیزی شبیه این کار کند. چشم تو چشم که شدیم، سر تکان دادم و رفتم جلو. گفتم: سلام! چشم هایش از شدت عسلی بودن، به زرد می‌زد. بر خلاف اتفاقاتی که افتاده بود، نشانه‌ای از خجالت در چهره‌اش دیده نمی‌شد. انگار بیشتر عصبانی بود. در جواب سلامم سر تکان داد. بی مقدمه پرسید: جدیدی؟ و به سمت آب خوری گوشه حیاط راه افتاد. کنارش راه رفتم و گفتم: آره. اولین روزمه. سر تکان داد و گفت: هوم. ندیده بودمت! به آب خوری رسید. از جیب روپوشش یک لیوان تاشو بیرون آورد و آب خورد. رفتارش با اتفاقات چند دقیقه پیش همخوانی نداشت. بیخیال بود! تکیه اش را داد به دیوار سیمانی و گفت: درسِ اول رو گرفتی؟! نگاهش کردم که ادامه داد: اینجا خبر بردن و خبر اوردن، بیشتر از حقوقِ سر ماه درامد داره! مراقب خودت و کارایی که میکنی باش! سر تکان دادم. حالا که خودش حرفش را پیش کشیده بود پرسیدم: چیشده بود حالا؟! در خروجی را نگاه کرد. اسماعیلی، با دست خالی برگشته بود. همانطور که چشم از او بر نمی‌داشت گفت: خرگوشام بودن! با ابروهای بالا رفته گفتم: خرگوش!؟ تند سر تکان داد. گفت: صبح برده بودمشون دامپزشک و بعد اوردمش اینجا! تو کمد خودم بودن، نمیدونم چطوری دید و رفت فضولی کرد! خندیدم و دستی به پشت گردنم کشیدم. نگاهم کرد و گفت: خوشحال شدم از آشناییت! من آهو ام! و تو؟! لبخند کوچکی زدم و گفتم: شاهین! گوشه‌ی چشم هایش به خنده جمع شد. گفت: پس رسما باغ وحش راه انداختیم اینجا! باید بیشتر مراقب خرگوشام باشم! دستی تکان داد و بدون انکه منتظر حواب من باشد، به سمت ساختمان آزمایشگاه رفت!
[پارت شصت و هفت] مسیر رفتنش را نگاه کردم. از خرگوش هایی حرف می‌زد که صبح برده بودشان دامپزشک و حالا، به راحتی از آنها گذشته بود و اجازه داده بود آن‌ها را بگذارند بیرون! زمان گذشت به ظهر رسید. وقت جا به جایی کارمندان اداری که رسید، زود تر رفتم بیرون و ماشین را از گاراژ بیرون آوردم. من بودم و چهار ون دیگر. نمیدانستم آنها هم برای مهرداد کار می‌کنند یا نه! از ماشین پیاده شدم و منتظر کارمندان، تکیه دادم به در ماشین. نگاهم به کنار در افتاد. جعبه سفید خرگوش ها همانجا، بیرون در بود. چند دقیقه بیشتر نگذشت که در بین بیرون آمدن کارمندان، دختری که فهمیده بودم اسمش آهوست، آمد بیرون. عینک آفتابی اش را زد به چشمش و آرام اطرافش را نگاه کرد. جعبه را که دید، رفت سمتش و برش داشت. نمیشنیدم اما، داشت زیر لب چیز هایی می‌گفت! ماشین داشت کاملا پر میشد. حالا که سر صحبت باز شده بود، میخواستم به او نزدیکتر شوم و بتوانم بعدها اطلاعات بیشتری از کارخانه بگیرم. یک قدم از ماشین جدا شدم و رفتم جلو. گفتم: زنده‌ن؟! سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. گفت: زنده که آره، زنده‌ن! احتمالا سیاه و کبود شدن انقد اسماعیلی عقده ای کبوندتشون اینور اونور! سر تکان دادم. ماشین را نگاه کردم. فقط صندلی جلو خالی بود. نمایشی دستم را گذاشتم دور دهانم و گفتم: یه نفر حرکت! یه نفر حرکت! خندید و سوار شد. در طول مسیر دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد. رساندمشان ایستگاه و برگشتم کارخانه. کار مهمی که اینجا داشتم، این بود که رابط مهرداد را پیدا کنم. اینکه چرا مهرداد این کار را برایم انتخاب کرده بود، واضح بود. احتمالا میخواست راننده‌هایی که قربانی هایش را حمل و نقل می‌کنند، شغل های ثابت و پررنگی داشته باشند تا درصورت گیر افتادن بتوانند حاشا کنند و با شاهد هایی که دارند، سر و ته قضیه را هم بیاورند! اما نکته این بود که چطور مهرداد در همچین کارخانه‌ای نفوذ دارد!؟ احتمالا به این زودی ها قرار نبود کار اصلی را انجام بدهم. روز ها در کارخانه کار می‌کردم و شب ها همانجا می‌ماندم. گاهی وقت ها مهرداد را می‌دیدم و گاهی وقت ها هم سری به بیمارستان می‌زدم و حق‌گویان را تحت نظر می‌گرفتم. به یک سری چیز ها نزدیک شده بودم اما، کافی نبود. هنوز اطلاعات دندان گیری از افراد نزدیک و مهره های مرکزی به دست نیاورده بودم. دو هفته از کار آرام در کارخانه می‌گذشت. اتفاق خاصی جز آشنایی با بعضی از اعضا نیفتاده بود. شب بود. دور آتشی که حسن آقا درست کرده بود نشسته بودم که گوشی ام زنگ خورد. مهرداد بود. جواب دادم: جانم آقا مهرداد؟! بی سلام و احوال پرسی ‌گفت: دو تا آدرس میفرستم برات. میری اولی، صبر میکنی، همه سوار که شدن، میبریشون به آدرس دوم پیاده میکنی. اکی؟! سیب‌زمینی زغالی توی دستم را انداختم بین آتش و بلند شدم. حسن آقا نگاهم می‌کرد. دستی به نشانه تشکر برایش بلند کردم. گفتم: همین الان؟! گوشی همانطور که کنار گوشم بود لرزید. گفت: اره همین الان. برات فرستادم آدرسا رو. جواب دادم: چشم چشم. مهرداد گفت: شاهین! فقط کاری که بهت گفتم و انجام میدی! میبریشون و میاری! ساعت رفت و برگشت و همه چی رو برات فرستادم تو پیام! آسه میری آسه میای که کسی شاخت نزنه! رسیدم به ماشین و سوار شدم. گفتم: خیالتون تخت! انجام که شد اطلاع میدم بهتون! و بعد خداحافظی کردیم. ماشین را روشن کردم و به سمت مقصدی که گفته بود حرکت کردم.
مرسی از نظرات قشنگتون❤ خوشحالم دوست داشتید داستان رو. بریم چند تا از سوالات و پیامای متفاوت رو جواب بدیم🌱
بچه ها اینو خیلیاتون گفتید🌱 فعلا امکان انتشار هم‌وطن رو به یه سری دلایل ندارم.. اما اگر شد حتماا❤
احتمالش هست پی‌دی‌اف بشه، اما نه بلافاصله بعد از تموم شدن رمان🌸🌱
سلام عزیزم ممنون😌🌸🌱 حتماا، سعی می‌کنم پارت ها رو زود به زود براتون بگذارم. بچه ها ممنون میشم که اصلا، و تحت هیچ شرایطی از رمان کپی نکنید. از دیالوگ ها، اتفاق ها یا هر چیز دیگه ای🙏🙏
در حقیقت یکی از دلایلی که رمان هم‌وطن الان در دسترس نیست، کپی از اونه. و من ترجیح دادم از کانال برش دارم. لطفا این مورد درباره محرمانه رعایت بشه حتما🙏