[پارت شصت و هفت]
مسیر رفتنش را نگاه کردم. از خرگوش هایی حرف میزد که صبح برده بودشان دامپزشک و حالا، به راحتی از آنها گذشته بود و اجازه داده بود آنها را بگذارند بیرون!
زمان گذشت به ظهر رسید. وقت جا به جایی کارمندان اداری که رسید، زود تر رفتم بیرون و ماشین را از گاراژ بیرون آوردم. من بودم و چهار ون دیگر. نمیدانستم آنها هم برای مهرداد کار میکنند یا نه!
از ماشین پیاده شدم و منتظر کارمندان، تکیه دادم به در ماشین. نگاهم به کنار در افتاد. جعبه سفید خرگوش ها همانجا، بیرون در بود. چند دقیقه بیشتر نگذشت که در بین بیرون آمدن کارمندان، دختری که فهمیده بودم اسمش آهوست، آمد بیرون. عینک آفتابی اش را زد به چشمش و آرام اطرافش را نگاه کرد. جعبه را که دید، رفت سمتش و برش داشت. نمیشنیدم اما، داشت زیر لب چیز هایی میگفت!
ماشین داشت کاملا پر میشد. حالا که سر صحبت باز شده بود، میخواستم به او نزدیکتر شوم و بتوانم بعدها اطلاعات بیشتری از کارخانه بگیرم. یک قدم از ماشین جدا شدم و رفتم جلو. گفتم: زندهن؟!
سرش را آورد بالا و نگاهم کرد. گفت: زنده که آره، زندهن! احتمالا سیاه و کبود شدن انقد اسماعیلی عقده ای کبوندتشون اینور اونور!
سر تکان دادم. ماشین را نگاه کردم. فقط صندلی جلو خالی بود. نمایشی دستم را گذاشتم دور دهانم و گفتم: یه نفر حرکت! یه نفر حرکت!
خندید و سوار شد. در طول مسیر دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد. رساندمشان ایستگاه و برگشتم کارخانه. کار مهمی که اینجا داشتم، این بود که رابط مهرداد را پیدا کنم. اینکه چرا مهرداد این کار را برایم انتخاب کرده بود، واضح بود. احتمالا میخواست رانندههایی که قربانی هایش را حمل و نقل میکنند، شغل های ثابت و پررنگی داشته باشند تا درصورت گیر افتادن بتوانند حاشا کنند و با شاهد هایی که دارند، سر و ته قضیه را هم بیاورند! اما نکته این بود که چطور مهرداد در همچین کارخانهای نفوذ دارد!؟
احتمالا به این زودی ها قرار نبود کار اصلی را انجام بدهم. روز ها در کارخانه کار میکردم و شب ها همانجا میماندم. گاهی وقت ها مهرداد را میدیدم و گاهی وقت ها هم سری به بیمارستان میزدم و حقگویان را تحت نظر میگرفتم. به یک سری چیز ها نزدیک شده بودم اما، کافی نبود. هنوز اطلاعات دندان گیری از افراد نزدیک و مهره های مرکزی به دست نیاورده بودم.
دو هفته از کار آرام در کارخانه میگذشت. اتفاق خاصی جز آشنایی با بعضی از اعضا نیفتاده بود. شب بود. دور آتشی که حسن آقا درست کرده بود نشسته بودم که گوشی ام زنگ خورد. مهرداد بود. جواب دادم: جانم آقا مهرداد؟!
بی سلام و احوال پرسی گفت: دو تا آدرس میفرستم برات. میری اولی، صبر میکنی، همه سوار که شدن، میبریشون به آدرس دوم پیاده میکنی. اکی؟!
سیبزمینی زغالی توی دستم را انداختم بین آتش و بلند شدم. حسن آقا نگاهم میکرد. دستی به نشانه تشکر برایش بلند کردم. گفتم: همین الان؟!
گوشی همانطور که کنار گوشم بود لرزید. گفت: اره همین الان. برات فرستادم آدرسا رو.
جواب دادم: چشم چشم.
مهرداد گفت: شاهین! فقط کاری که بهت گفتم و انجام میدی! میبریشون و میاری! ساعت رفت و برگشت و همه چی رو برات فرستادم تو پیام! آسه میری آسه میای که کسی شاخت نزنه!
رسیدم به ماشین و سوار شدم. گفتم: خیالتون تخت! انجام که شد اطلاع میدم بهتون!
و بعد خداحافظی کردیم.
ماشین را روشن کردم و به سمت مقصدی که گفته بود حرکت کردم.
مرسی از نظرات قشنگتون❤
خوشحالم دوست داشتید داستان رو.
بریم چند تا از سوالات و پیامای متفاوت رو جواب بدیم🌱
در حقیقت یکی از دلایلی که رمان هموطن الان در دسترس نیست،
کپی از اونه. و من ترجیح دادم از کانال برش دارم.
لطفا این مورد درباره محرمانه رعایت بشه حتما🙏
[پارت شصت و هشت]
ساعت از ده شب گذشته بود که رسیدم به لوکیشن. زیر یک رو گذر بزرگ ایستادم. در تاریکی، یک عده به سمت ماشین آمدند و بدون حرف زدن یکی یکی سوار شدند. مقابل چراغ های ماشین، یک مرد ایستاده بود که دست دختر بچه ای را میکشید به سمت ماشین و صدای خفهی گریه کردن شنیده میشد. پیاده شدم و جلو رفتم. دختر بچهی هفت، هشت ساله، برای راه رفتن مقاومت میکرد و مرد جلوی دهانش را گرفته بود تا صدای گریه اش بلند نشود. تا من را دید بازوی دختر را محکم تکان داد و گفت: لال شو دیگه! و رو به من بریده گفت: سلام آقا! ببخشید ببخشید!
دختر که از دیدن من گریه اش بند آمده بود هِع هِع کنان آرام شد. مرد سرش را نزدیک گوش دختر برد و با صدایی که آنقدر ها هم آرام نبود گفت: آروم بگیر دیگه. میریم زود تمام میشه برمیگردیم.
بعد نگاهم کرد و گفت: بریم آقا بریم.
و سمت ون رفت. صندلی جلو خالی بود. دختر را بغل کرد و نشست جلو.
نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت ماشین. سوار شدم. فضای ماشین بوی عرقِ سرما زده گرفته بود. دختر دوباره گریه اش گرفته بود. صدایش را میشنیدم: بریم پیش مامان! بریم خونه!
صدای هیس هیس مرد میرفت روی اعصابم! جدی گفتم: کاریش نداشته باش!
صدای پچ پچ های پشت سرم ساکت شد! هیچ صدایی شنیده نمیشد جز صدای ناله های ریز ریز دختر.
فرمان را دو دستی چسبیده بودم تا نکند کار غیر برنامه انجام دهم! به چهرهی پدر و دختر و لهجهشان نمیخورد افغان باشند.
مستقیم رفتیم به لوکیشنی که مهرداد فرستاده بود. به همان سولهی رباط کریم که قبل تر رفته بودم آنجا. تا رسیدیم، در باز شد و ون را بردم داخل. مسافر ها یکی یکی پیاده شدند و بی حرف رفتند سمت سوله. مردی که جلو نشسته بود در را باز کرد تا پیاده شود. گفتم: صبر کن.
مکث کرد. داشبورد را باز کردم و یک بسته شکلات برداشتم و گرفتم جلوی دخترک. خودش را جمع کرده بود توی بغل مرد که ظاهرا پدرش بود! دستم را بردم جلو تر که عقب تر رفت! لبخند زدم و گفتم: بگیرش. برا توئه! مرد به جای دخترک شکلات را گرفت و گفت: دست شما درد نکنه! و سریع پیاده شد و دوید سمت باقی افراد.
سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و چشم هایم را بستم. با صدای تقه زدن به شیشه ماشین، پریدم.
کسی کنار در بود. شیشه را دادم پایین. بی حرف گوشی را سمتم گرفت. گوشی را گرفتم و گذاشتم کنار گوشم. گفتم: الو!؟
صدای مهرداد توی گوشم پیچید: کجایی؟! چرا تلفنت در دسترس نیست؟!؟
گوشیام را از روی داشبورد برداشتم و نگاهش کردم. آنتنش پر بود.
گفتم: کی زنگ زدی؟! یه جایی گفتی برم که عرب نی انداخته! لابد آنتنم رفته بود.
گفت: اکی بود همه چی؟! تعدادشون همون بود که گفتم؟
جواب دادم: آره، همه چی همون بود.
گفت: خیله خب! همونجا بمون، گوش بده به چیزایی که میگن. فردا برات مرخصی رد میشه تو کارخونه، تا فردا همونجا بمون، برشون گردون، بعد برو کارخونه.
گفتم: خب نمیشه برم کارخونه فردا بیام؟!
صدایش کمی بالا رفت و گفت: نه دیگه! نمیشه! ماشین نباید بره بیرون از اونجا. بمون تا بهت بگم! خدافظ.
و تماس را قطع کرد. از خدایم بود همانجا بمانم. میتوانستم بهتر همه چیز را ببینم و نزدیک شوم.
از ون پیاده شدم و گوشی را به همان جوانی که داده بود، پس دادم. خواستم سمت ماشین برگردم که گفت: هی یارو!
ایستادم. برگشتم سمتش. دستش را سمت سوله گرفت و ادامه داد: این سمتی نمیری. قدغنه، ممنوعه، لا اینطرف! یو نو؟! بار اول و آخره که میگم!
دست هایم را بالا گرفتم و گفتم: خب بابا! چرا میزنی!؟
همانطور که سمت سگ بزرگی میرفت که به میلهی وسط حیاط بسته شده بود گفت: به قبلیا یه بار گفتم نفهمیدن، گفتم به تو همین اول چن بار بگم خر فهم شی!
نگاهش کردم. تکیه ام را دادم به ماشین و گفتم: نو اعصاب معصاب! یس؟!
چپ چپ نگاه کرد و جواب نداد.
نفس عمیقی کشیدم و اطراف را نگاه کردم. حیاط از سنگریزه فرش شده بود. یک ماشین با شیشه های دودی و چند موتور، گوشه حیاط پارک شده بودند.
به جز پسری که دیدم، و سگی که به میله بسته شده بود، موجود زنده ای در حیاط دیده نمیشد!
سکوتم نشان میداد محیط جدید برایم شگفت آور نیست و این غیر طبیعی بود. یک قدم جلو رفتم و گفتم: دقیقا تا کجا مرزه!؟
نشسته بود کنار سگ و با قلاده اش ور میرفت. نگاهم کرد. دست هایم را توی جیبم گذاشتم و گفتم: میخوام بدونم تا کجا دقیقا میتونم راه بیام!
قلاده را ول کرد و برگشت سمتم. گفت: مورفی از گوشتِ خوش نمک خیلی خوشش میاد! مراقب باش خیلی نمک نریزی که یه لقمهت میکنه!
سگ را نگاه کردم. باکسرِ قهوهای، زُل زده بود به چشمهایم!
شانه بالا انداختم و آرام گفتم: خیلی خب بگو همه جا مرزه چرا قاطی میکنی!؟ و عقب رفتم و تکیه دادم به ون.
چند دقیقه که گذشت و کارش با سگ تمام شد، روی صندلی همان نزدیکی نشست. مشغول کار کردن با گوشیاش شد و گفت: تو اون اتاق میتونی استراحت کنی. و با سر، اتاقک پشت سرش را نشان داد. زیر لب تشکر کردم و به جای اتاقک، توی ماشین نشستم.
گوشی ام را بیرون آوردم و برای خط امن علی نوشتم: موقعیتت چیه؟!
[پارت شصت و نه]
چیزی توی ذهنم بود که حتی جرات نمیکردم به آن فکر کنم اما میخواستم انجامش بدهم!
علی سریع جواب داد: خونهام رییس. جانم؟
نوشتم: بیا به لوکیشنی که میفرستم، دسته سلفیتم بیار!
و برایش لوکیشن لایو فرستادم.
نمیدانم چطور خودش را رساند که نیم ساعت بعد پیام داد که رسیدم!
نوشتم صبر کند. توی حیاط خبر خاصی نبود. من همانجا توی ماشین نشسته بودم و پسری که دیده بودم، کماکام دور و بر سگ میپلکید. هیچ صدایی از سوله بیرون نمیآمد.
جلوی در از داخل و بیرون با دوربین پوشش داده میشد. میخواستم علی خودش را برساند به پشت بام کارگاه کناری تا بتواند داخل سوله را ببیند.
پسر آنقدری دور بود که صدایم را نشنود. با این حال شیشهی ماشین را دادم بالا و شماره علی را گرفتم. سریع جواب داد. گفتم: علی کجایی دقیقا؟
گفت: من رسیدم سر کوچه، دیگه گفتید نیا داخل نیومدم.
گفتم: خیلی خب! علی، میخوام بیای بالای پشت بوم. اولین ساختمون دست راست رو میبینی؟ کنار باجه تلفن
گفت: خب خب! دیدم رئیس!
گفتم: از اونجا برو پشت بام. کارگاهه، احتمالا خالی باشه. دقت کن سرایدار یا نگهبان نداشته باشه! اگه داشتم خودت یه طوری حلش کن!
جواب داد: حله آقا، بعد؟!
سرم را برگرداندم و پسر را نگاه کردم. از توی سطل تکه گوشت بیرون میآورد و به سگ میداد. گفتم: از پشت بوما بگیر بیا جلو. هفتمین خونه که رسیدی، برو خونه پُشتی. یه زمین حدودا ۴۰، ۵۰ متریه دوتا کولر آبی دقیقا وسطشه. اونجا دید داره به یه سوله. برو رسیدی اونجا بهم خبر بده!
جواب داد: چشم رئیس چشم!
گفتم: علی بیچارهم نکنیا! دقت کن!
گفت: خیالتون تخت آقا. و دیگه؟!
گفتم: تا مطمئن نشدی گوشی دست خودمه صریح صحبت نمیکنی و پیام نمیدی. همین، تمام!
و تماس را قطع کردیم.
پوست لبم را میجویدم. در ماشین را نیمه باز کردم که صدای پسر را شنیدم: حالا نَگُرخ! تا من نگم کاریت نداره!
خجالتزده خندیدم و آرام پایم را از ماشین گذاشتم بیرون. ریز ریز جلو رفتم. دست هایم را توی هم پیچاندم و گفتم: نه آخه حس کردم دور و برتون نباشم بهتره!
تک خندهای کرد و نشست روی تنه درخت بریده. دستش را سمت چهار پایهای گرفت و گفت: از پسرخاله شدن و فضولی کردن خوشم نمیاد! جنگِ اول بِه از صلحِ آخر! همون اول گفتم که بعدا کلاهمون نره تو هم.
سر تکان دادم و گفتم: نه اکی شدم دیگه!
سر تکان داد. گفت: ندیده بودمت. مهرداد داره یکی یکی آس رو میکنه یا جدیدی؟!
شانه بالا انداختم و گفتم: هر دو!
خندید! گفت: شکسته نفسی هم بکن شاید خوشت اومد!
گوشی توی جیبم ویبره رفت. داشت زنگ میزد. علی بود. نمیتوانستم جواب دهم. همانطور که میخندیدم سرم را چرخواندم سمت راست و انتهای حاشیهی حیاط را نگاه کردم روی پشت بام خانه رو به رویی. چیزی نمیدیدم اما انگار او من را دید که تماس قطع شد.
سیگارش را بیرون آورد و مشغول کشیدن شد و رو به من گفت: تو حیاط میتونی باشی. اون اتاقم میتونی استراحت کنی. آب، چایی، قهوه، نوشیدنیای بهتر! همه چی اون تو هست! سمت سیب ممنوعه نری بقیهش رواله!
گفتم: چش، فهمیدم!
پایم را انداختم روی پا و کش و قوسی به بدنم دادم. پسر آن طرف تر نشسته بود و به ساختمان رو به رویی دید نداشت. گوشی را برداشتم. علی زنگ زده بود. برایش نوشتم تا داخل ساختمان را نگاه کند و دنبال دختربچه ای با لباس زرد و شلوار جین آبی بگردد. پیام که تحویل داده شد، ایموجی لایک فرستاد.
همانجا نشسته بودم و با گوشی کار میکردم. یک بازی باز کرده بودم و صدایش را هم انقدری بلند کرده بودم که بشنود.
چند دقیقه که گذشت پیامش رسید: رویت شد!
زمان کم بود. نمیتوانستم با پیغام و پسغام حرفم را برسانم!
از روی چهارپایه بلند شدم. رفتم سمت اتاقک گوشه حیاط و یک چای بروی خودم ریختم. از همانجا در حالی که سعی میکردم پچ پچ کنان داد بزنم گفتم: شمام میخوای؟!
نگاهم کرد و سر بالا انداخت. دود سیگارش بوی سیگار نمیداد!
لیوان یکبار مصرف کاغذی لب به لب پر از چای را برداشتم و رفتم بیرون. شمارهی علی را گرفتم و هندزفری بی سیمم را گذاشتم توی گوشم. جواب داد ولی حرف نزد. گفتم: شرح حال؟! منتظر بود حرف بزنم، این را که شنید آهسته گفت: آقا داخل پارتیشن بندی شده، تا جایی که دید من اجازه میده ۸ تا اتاقکه. پنج تاشو میبینم، سه تاشم حدس به قرینه میگم!
چشم بستم و گفتم: دختره رو دیدی؟
گفت: دیدم. یه صفه. مثل نوبت یا همچین چیزی. نشسته کنار یه مرده.
رسیده بودم به ون. گرمای لیوان چای داشت کم کم یخ انگشت هایم را آب میکرد. تکیه دادم به ماشین. باکسِر روی دستهایش خوابیده بود ولی تکان خوردن گوشهایش نشان میداد هُشیارِ هُشیار است!
گفتم: میخوام ببریش بیرون علی!
چند ثانیه صدایی شنیده نشد. بعد گفت: آقا منظورتون اینه به حالت پاکسازی یا اینکه چراغ خا..
بین جمله اش رفتم و گفتم: چراغ خاموش! میخوام بره بیرون از اینجا. حالا!
[پارت هفتادم]
علی سکوت کرده بود. دوباره گفتم: اون پشت باید یه در داشته باشه. اما نمیدونم قفله یا نه. هر لحظه ممونه وقت تموم بشه.
صدایش را شنیدم. بریده بریده گفت: آقا.. من.. ینی..!
برگشتم سمت دیوار و دستم را گرفتم جلوی دهانم. گفتم: نمیتونی؟!؟
گفت: نه نه! فقط میترسم نشه، خراب کنم!
چشم هایم را بستم. هر چه بیشتر به این کار فکر میکردم بیشتر مطمئن میشدم که نباید انجامش بدهم!
گفتم: خراب نمیشه. فقط.. فقط یه چیزی.
جواب داد: جانم آقا؟!
گفتم: مدارکت، کارت شناساییت، همه رو جدا کن از خودت، یه جا تو همون پشت بوم جا سازی کن. اگرم یه وقت گیر افتادی..
ادامهی جمله ام را گرفت و گفت: اگرم یه وقت گیر افتادم من سروان علی ایمانی از ادارهی آگاهی نیستم!
چشم هایم را بستم. گفتم: علی یکم دیگه بلند تر بگی همه میشنون!
چیزی نگفت. ادامه دادم: شرایط و آنالیز کن بهم اطلاعات بده. ارتباطتو باهام قطع نکن. میشنوم صداتو، لازم بود جواب میدم یا برات مینویسم. حواست به گوشیت باشه. هر وقت شنیدی گفتم "هوا امشب سردتره" ینی تماستو قطع کن. متوجه شدی!؟
گفت: بله. چشم رئیس متوجهم!
از ون، دقیقا دیوار رو به رو معلوم بود. نشستم توی ماشین و شیشه ها را کمی پایین دادم. میخواستم ارتباطم با بیرون حفظ بشود. صندلی را خواباندم و رویش دراز کشیدم. پاهایم را دراز کردم روی داشبورد. ضبط ماشین را روشن کردم، صدایش را کم کردم و چشم هایم را بستم.
صدای علی را با موسیقی متن راک میشنیدم.
در پشتی را دیده بود. دقیقا وسط سوله و پشتش. اطلاع داده بود که میخواهد از پشت بام بیاید به حیاط پشتی اینجا. چشم هایم بسته بود و جسمم توی ون اما ذهنم، داشت با علی از پشت بام کارگاه سوله را نگاه میکرد. همانطور که در ذهنم داشتم پلن های مختلف نقشه را میچیدم و احتمالات را بررسی میکردم، صدای افتادن چیزی از انتخای حیاط شنیده شد و همزمان از هندزفری به گوشم رسید!
آب دهانم را قورت دادم و نشستم. همزمان با نشستن من، پسر نگهبان ایستاد و باکسر، سرش را کِش داد به سمت بالا و اطراف را نگاه کرد.
پسر سرش را چرخواند سمت من و آرام لب زد: شنیدی؟!
آنطور که من نشسته بودم، اگر می گفتم نشنیدم شرایط را بدتر میکرد. سر تکان دادم.
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. قلبم میکوبید. رفت سمت زنجیر باکسر و از دور میله بازش کرد. اسلحهی کمری اش را از پشت لباسش برداشت و آرام از سمت مخالف به پشت حیاط رفت. آرام قدم بر میداشت. صدایی از علی نمیشنیدم. آرام گفتم: علی!
چیزی نگفت. گفتم: داره میاد پشت!
از گوشهی دیوار شروع به حرکت کرد. باکسر پیشقدم، زمین را بو میکشید و جلو میرفت. لب زدم: خدایا!
باکسر که دیوار را دور زد و رسید به پشت سوله، شروع کرد به غریدن و واق واق کردن.
آرزو کردم کاش به علی زنگ نمیزدم! جرات نمیکردم دیوار را دور بزنم و برومپشت سوله. همانجا کنار دیوار ایستاده بودم. باکسر هنوز صدا میداد و میغرید. چشم هایم را بسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که چطور علی را بدون آنکه هویتش فاش شود از دستشان بکشم بیرون که صدایش را توی گوشم شنیدم: من رفتم داخل رئیس!
چشم هایم را باز کردم. نفس حبس شده ام رها شد بیرون. آرام پایم راگذاشتم جلو و رفتم پشت سوله. سگ، زمین را رفت و برگشتی بو میکشید و پسر، اطراف را نگاه میکرد.
چشمش که به من افتاد، زنجیر سگ را دور دستش پیچاند و بر خلاف مقاومت حیوان که داشت اطراف در کوچک سوله را بو میکشید، همراه خود کشیدش. سمت من آمد و گفت: کی بهت گفت راه بیفتی دنبال من؟!
هیچ چیز نگفتم! آب دهانم را قورت دادم و نگاهش کردم. سگ هنوز خودش را میکشید سمت در. پسر، لاشه کبوتر توی دستش را گرفت بالا و گفت: این پشت شده سرد خونه، گربهها روزا شکار میکنن، جاساز میکنن اینجا، شب میان بخورن!
همانطور که بر میگشت به حیاط اصلی گفت: باید مورفیو ول کنم تو حیاط. دو بار پاچهشونو بگیره دیگه اینورا نمیان. و به سمت صندلی های وسط حیاط رفت و روی یکیشان نشست.
[پارت هفتاد و یک]
به سختی خودم را رساندم وسط حیاط. چهارپایه را کشان کشان بردم کنار ون و خودم را رها کردم رویش. تکیه ام را دادم به ماشین.
نمیدانستم باید چه کار کنم، راه پس و پیش نداشتم!
برای علی نوشتم که کجاست و شرایط چگونه است. به جای آنکه بنویسد، توی گوشی پچ پچ کنان گفت: داخلم آقا. دیدمش! تو ورودی وایسادم، اینجا دوربین داره!
نوشتم: علی اصلا نباید تو دوربینا دیده بشی. اصلا! نه آدما باید ببیننت نه دوربینا!
و فرستادم. توی گوشی گفت: نقطه کورشو پیدا میکنم!
دلم شور افتاده بود. خودم گفته بودم برود داخل اما حالا پشیمان بودم! اگر گیر میافتاد کار خیلی سخت میشد.
در سوله باز شد و کسی از در آمد بیرون. رو به پسر گفت: عماد، به آقا کیا بگو اولی رو داریم میفرستیم بیمارستان. آماده تحویل باشن.
پسر سر تکان داد و بعد مشغول صحبت کردن شد.
چند دقیقه بعد، یکی از افراد از داخل سوله بیرون آمد. جعبه نقرهای رنگ بزرگی دستش بود. پسر نگهبان که فهمیده بودم اسمش عماد است، رو به من گفت: بیا موتورشو آتیش کن! سر تکان دادم و رفتم سمت موتوری که نشانم داده بود. سوییچ رویش بود. روشنش کردم. جعبه را روی موتور چفت کرد و به سرعت از در بیرون رفت.
عماد را نگاه کردم و گفتم: کاری دیگه نداری با من؟!
سر بالا انداخت. سر تکان دادم و خواستم به سمت چهارپایهای که گذاشتم کنار ون بروم. از کنار آتشی که درست کرده بود رد میشدم که سگِ به ظاهر خوابیده به سمتم پرید. بسته شده بود به میله و فقط توانسته بود به شلوارم پنجه بکشد! یک قدم عقب رفتم. باکر تا جایی که زنجیرش اجازه میداد جلو آمده بود. خودش را کشیده بود سمت من و واق واق میکرد. صدای خندهی عماد بلند شد. آمد جلو و زانوزد جلوی حیوان و شروع کرد به ناز کردنش. نیم نگاهی به من انداخت و گفت: نمیبینی داره حرص میخوره!؟ فهمیدیم زرنگی برو عقب دیگه! برو اونطرف!
سر تکان دادم و سمت ماشین رفتم. نشستم روی صندلی و خواستم با گوشیام کار کنم. گوشی دستم نبود. دست روی جیب شلوار و سویشرتم کشیدم. نبود!
بلند شدم. جلوتر را نگاه کردم. کنار حیوان، همانجا که ایستاده بودم افتاده بود.
بلند شدم و رفتم همانجا. عماد چپ چپ نگاهم کرد. گفتم: گوشیم افتاده! و خم شدم و برش داشتم. صفحه اش را برگرداندم سمتم. اِل سی دی اش از چند جا شکسته بود و تصویر ها هولوگرامی و در هم دیده میشدند. نشستم روی صندلی و بی مکث خواستم با گوشی کار کنم. نمیشد! تند تند روی صفحه میزدم و میخواستم بروم توی پیام ها! گوشی روشن بود اما صفحهاش اصلا کار نمیکرد.
صدای علی را از هندزفری شنیدم: از مسیری که اومدم برگردیم؟!
نمیتوانستم برایش بنویسم. حتی نمیتوانستم حرف بزنم! باید دوباره مینشستم توی ماشین.
عماد را نگاه کردم و گفتم: با من گه کاری نیس یه چرتی بزنم؟!
سر بالا انداخت. سوار شدم و در را بستم و خودم را انداختم روی صندلی خوابیده. پچ پچ کنان گفتم: علی!
جواب داد: جانم آقا؟!
گفتم: به هیچ عنوان، تحت هیچ شرایطی علی تماس رو قطع نکن! قطع کنی ارتباطمون کلا قطع شده من دیگه نمیتونم جواب بدم! الان کجایی چیکار کردی؟!
گفت: پیش یه مرد نشسته، اما چند باری بلند شده تا آب خوری رفته. آب خوری ته سالنه. میتونم بکشمش سمت خودم. فقط میخوام بدونم از همون راهی که اومدم برگردیم؟! با نردبون ببرمش بالا؟
چشم بستم. گفتم: نه! نه علی. همه چی باید طوری باشه که انگار خودش رفته، نه اینکه کسی فراریش داده.
گفت: پس.. ینی چطور؟!
در ورودی حیاط قفل نبود، وقتی موتور سوار قفل در را باز کرد و رفت، دیگر کسی قفلش نکرد. گفتم: از حیاط بفرستش بره!
چند ثانیه مکث کرد و گفت: همین حیاطی که شما هستید؟! مگه کسی نیست اونجا؟! مگه دوربین نداره!؟
سرم را چرخواندم و عماد را نگاه کردم. روی صندلی ساحلی دراز کشیده بود و پشت هم دود میکرد. گفتم: بفرستش بیاد. بهش بگو آروم بیاد در رو باز کنه و بره بیرون! من سعی میکنم این طرف رو آماده کنم. اگر آروم بیاد کسی متوجهش نمیشه!
خودت اما همونطرف وایسا، از سمت پشت بوم برو بیرون و بهش برس.
چیزی نگفت. گفتم: شنیدی؟!
جواب داد: شنیدم آقا..
انگار مردد بود یا چیزی شبیه این. گفتم: میتونی علی!
بی مکث گفت: من میتونم رئیس، این دختر بچه هم میتونه؟!
سر تکان دادم و کلافه گفتم: باید بتونه علی! یه کاری کن بتونه! تنها راهی که باعث میشه همه چی طبیعی باشه همینه! همین تو چشم بودنش! باید تو دوربینا بیفته که تنها رفته!
گفت: چشم رییس.. اما.. اگه گیر افتاد..
بین حرفش رفتم و گفتم: اگه گیر افتاد تو از همونطرف برو.. سرنوشتش بعد از گیر افتادن خیلی فرقی با قبلش نداره! همونکاری رو باهاش میکنن که میخواستن بکنن.. اگر دیدی به هر دلیلی نشد رد بشه، تو باید از همونطرف که اومدی برگردی، فهمیدی؟!