[پارت هفتاد و یک]
به سختی خودم را رساندم وسط حیاط. چهارپایه را کشان کشان بردم کنار ون و خودم را رها کردم رویش. تکیه ام را دادم به ماشین.
نمیدانستم باید چه کار کنم، راه پس و پیش نداشتم!
برای علی نوشتم که کجاست و شرایط چگونه است. به جای آنکه بنویسد، توی گوشی پچ پچ کنان گفت: داخلم آقا. دیدمش! تو ورودی وایسادم، اینجا دوربین داره!
نوشتم: علی اصلا نباید تو دوربینا دیده بشی. اصلا! نه آدما باید ببیننت نه دوربینا!
و فرستادم. توی گوشی گفت: نقطه کورشو پیدا میکنم!
دلم شور افتاده بود. خودم گفته بودم برود داخل اما حالا پشیمان بودم! اگر گیر میافتاد کار خیلی سخت میشد.
در سوله باز شد و کسی از در آمد بیرون. رو به پسر گفت: عماد، به آقا کیا بگو اولی رو داریم میفرستیم بیمارستان. آماده تحویل باشن.
پسر سر تکان داد و بعد مشغول صحبت کردن شد.
چند دقیقه بعد، یکی از افراد از داخل سوله بیرون آمد. جعبه نقرهای رنگ بزرگی دستش بود. پسر نگهبان که فهمیده بودم اسمش عماد است، رو به من گفت: بیا موتورشو آتیش کن! سر تکان دادم و رفتم سمت موتوری که نشانم داده بود. سوییچ رویش بود. روشنش کردم. جعبه را روی موتور چفت کرد و به سرعت از در بیرون رفت.
عماد را نگاه کردم و گفتم: کاری دیگه نداری با من؟!
سر بالا انداخت. سر تکان دادم و خواستم به سمت چهارپایهای که گذاشتم کنار ون بروم. از کنار آتشی که درست کرده بود رد میشدم که سگِ به ظاهر خوابیده به سمتم پرید. بسته شده بود به میله و فقط توانسته بود به شلوارم پنجه بکشد! یک قدم عقب رفتم. باکر تا جایی که زنجیرش اجازه میداد جلو آمده بود. خودش را کشیده بود سمت من و واق واق میکرد. صدای خندهی عماد بلند شد. آمد جلو و زانوزد جلوی حیوان و شروع کرد به ناز کردنش. نیم نگاهی به من انداخت و گفت: نمیبینی داره حرص میخوره!؟ فهمیدیم زرنگی برو عقب دیگه! برو اونطرف!
سر تکان دادم و سمت ماشین رفتم. نشستم روی صندلی و خواستم با گوشیام کار کنم. گوشی دستم نبود. دست روی جیب شلوار و سویشرتم کشیدم. نبود!
بلند شدم. جلوتر را نگاه کردم. کنار حیوان، همانجا که ایستاده بودم افتاده بود.
بلند شدم و رفتم همانجا. عماد چپ چپ نگاهم کرد. گفتم: گوشیم افتاده! و خم شدم و برش داشتم. صفحه اش را برگرداندم سمتم. اِل سی دی اش از چند جا شکسته بود و تصویر ها هولوگرامی و در هم دیده میشدند. نشستم روی صندلی و بی مکث خواستم با گوشی کار کنم. نمیشد! تند تند روی صفحه میزدم و میخواستم بروم توی پیام ها! گوشی روشن بود اما صفحهاش اصلا کار نمیکرد.
صدای علی را از هندزفری شنیدم: از مسیری که اومدم برگردیم؟!
نمیتوانستم برایش بنویسم. حتی نمیتوانستم حرف بزنم! باید دوباره مینشستم توی ماشین.
عماد را نگاه کردم و گفتم: با من گه کاری نیس یه چرتی بزنم؟!
سر بالا انداخت. سوار شدم و در را بستم و خودم را انداختم روی صندلی خوابیده. پچ پچ کنان گفتم: علی!
جواب داد: جانم آقا؟!
گفتم: به هیچ عنوان، تحت هیچ شرایطی علی تماس رو قطع نکن! قطع کنی ارتباطمون کلا قطع شده من دیگه نمیتونم جواب بدم! الان کجایی چیکار کردی؟!
گفت: پیش یه مرد نشسته، اما چند باری بلند شده تا آب خوری رفته. آب خوری ته سالنه. میتونم بکشمش سمت خودم. فقط میخوام بدونم از همون راهی که اومدم برگردیم؟! با نردبون ببرمش بالا؟
چشم بستم. گفتم: نه! نه علی. همه چی باید طوری باشه که انگار خودش رفته، نه اینکه کسی فراریش داده.
گفت: پس.. ینی چطور؟!
در ورودی حیاط قفل نبود، وقتی موتور سوار قفل در را باز کرد و رفت، دیگر کسی قفلش نکرد. گفتم: از حیاط بفرستش بره!
چند ثانیه مکث کرد و گفت: همین حیاطی که شما هستید؟! مگه کسی نیست اونجا؟! مگه دوربین نداره!؟
سرم را چرخواندم و عماد را نگاه کردم. روی صندلی ساحلی دراز کشیده بود و پشت هم دود میکرد. گفتم: بفرستش بیاد. بهش بگو آروم بیاد در رو باز کنه و بره بیرون! من سعی میکنم این طرف رو آماده کنم. اگر آروم بیاد کسی متوجهش نمیشه!
خودت اما همونطرف وایسا، از سمت پشت بوم برو بیرون و بهش برس.
چیزی نگفت. گفتم: شنیدی؟!
جواب داد: شنیدم آقا..
انگار مردد بود یا چیزی شبیه این. گفتم: میتونی علی!
بی مکث گفت: من میتونم رئیس، این دختر بچه هم میتونه؟!
سر تکان دادم و کلافه گفتم: باید بتونه علی! یه کاری کن بتونه! تنها راهی که باعث میشه همه چی طبیعی باشه همینه! همین تو چشم بودنش! باید تو دوربینا بیفته که تنها رفته!
گفت: چشم رییس.. اما.. اگه گیر افتاد..
بین حرفش رفتم و گفتم: اگه گیر افتاد تو از همونطرف برو.. سرنوشتش بعد از گیر افتادن خیلی فرقی با قبلش نداره! همونکاری رو باهاش میکنن که میخواستن بکنن.. اگر دیدی به هر دلیلی نشد رد بشه، تو باید از همونطرف که اومدی برگردی، فهمیدی؟!
در خروجی، دقیقا پشت ون بود. از آینه در را نگاه کردم. گفتم: وقتی تونستی بکشیش سمت خودت بهم اطلاع بده، اینطرف رو سفید کنم برا رد شدنش..
جواب داد: چشم رئیس. تمام؟!
گفتم: تمام! و چشم هایم را بستم.
[پارت هفتاد و دوم]
منتظر خبر علی بودم که صدای دختر بچه را شنیدم:
ولم کن! ولم کن! بب..بب..
انگار علی جلوی دهانش را گرفته بود. صدای علی را پچپچ وار شنیدم: هیسس..! من از طرف مامانت اومدم!
انگار تقلاهای دختربچه کم شد! صدایشان آرام ولی واضح به گوشم میرسید! دختر هم به تقلید از علی پچپچ میکرد:
_مامانم کو؟؟
+خونهس. گفت تو رو ببرم پیشش. میای؟
_به بابام نگم؟؟
+به هیشکی نگو! اگه بگی نمیذارن بیای! بیا.. دستتو بده من آروم از اینطرف بیا.. آفرین..!
بعد خطاب به من گفت: آقا ما داریم میریم پشت ساختمون. سفیده؟
جواب دادم: سفیده علی. همونجا وایسید تا بگم . هر وقت گفتم بفرستش بیاد از در بره بیرون. توجیهش کن بی سر و صدا باشه. میفهمه! علی! هر وقت گفتم "سگ قشنگیه" بفرستش بیاد. خب؟!
و از ماشین پیاده شدم. دست هایم را توی جیبم گذاشتم و رفتم سمت عماد. در مسیر رفتن، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. از گوشه دیوار درخت بود و میرسید به ون. تا آنجا چیزی دیده نمیشد. از ون تا در حیاط هم هفت، هشت متر فاصله بود. اگر حواسش را پرت میکردم همه چیز تمام بود. رفتم کنارش. گفتم: بشینم؟!
دود را از دهانش داد بیرون و با سر به تنهی درخت بریده که کنارش بود اشاره کرد. نشستم. سیگار پیچی دستش بود و سعی داشت از بستهی توی دستش، چیزی داخلش بریزد. خودم را کشیدم جلو و گفتم: این دستیا سختن، یه اتوماتشو بخر.
نگاهم کرد. ادامه دادم: رول پیچشم خیلی تمیز تر در میاد! این قدیمی کلاسیکا فقط ادا داره!
سر تکان داد. گفتم: بده من بپیچم! دستگاه را بی حرف گرفت سمتم. برگه را گذاشتم داخلش و فیلترش را مرتب کردم. اشاره کردم از پودری که در دست داشت بریزد داخلش. بوی فندوق تازه پیچید زیر بینیام. به رویش لبخند زدم و گفتم: هوم!
از اینکه از انتخابش تعریف کرده ام خوشحال شد!
حیاط ساکت بود. باید سر و صدا بیشتر میشد تا صدای در را نشنود. اگر بلافاصله متوجه بستن در میشد و دنبالش میرفت، میتوانست برش گرداند. از طرفی باکسر، وقتی دخترک را میدید یا حضورش را حس میکرد، احتمالا از جا میپرید! باید فکری برایش میکردم.
سیگارش را که پیچیدم و دادم دستش. به سگ اشاره کردم و گفتم: ولی خیلی خفنه! دلم میخواست یکی داشته باشم همیشه! تو رو میشناسه!؟ ینی منظورم اینه که میگن سگا به صاحبشون خیلی وفادارن و اینا!
سیگارش را آتش زد و گذاشت بین لب هایش.
پک عمیقی زد و سرش را گرفت عقب و دودش را فرستاد سمت آسمان. در همان حال گفت: خیلی! میخوای ببینی؟!
سر تکان دادم و گفتم: چرا که نه!
صدای علی را همزمان توی گوشی میشنیدم: کفشاتو در بیار. آفرین درش بیار! ما که نمیخوایم کسی صدامونو بشنوه زندانیمون کنه! هر وقت بهت گفتم آروم برو سمت اون در بزرگه، بازش کن برو بیرون!
_چجوری بازش کنم؟
+کاری نداره که! مثل در حیاط خودتونه!
_ما حیاط نداریم!
+تاحالا در هیچ حیاطی رو باز نکردی ینی؟!
_چرا!
+خب اینم همونطوریه، آروم برو بازش کن، خب؟!
عماد سیگارش را تند تند کشید و به تهش رسید. انداخت زمین و رو به من گفت: مچ دستمو بگیر. بعد یه طورکی رفتار کن انگار میخوای بزنی منو.
سر تکان دادم و خودم را بیشتر کشیدم سمتش. از عمد طوری نشستم که او هم مجبور شود بچرخد تا میدان دیدش از سمت در کمتر شود.
صدای علی توی گوشم بود: هیچی نمیشه میگم! من از اون طرف میام دنبالت میریم پیش مامان!
_چرا الان نمیای؟ بیا الان با هم بریم! اصلا من میخوام برم پیش بابام! بابا..!
+عه! هیسس! بری پیش بابات اینا کُلیه تو در میارن میندازن سگ بخوره ها!
_کلیه ینی چی؟
زیر لب گفتم: ینی خاک بر سرت!
عماد چشم هایش را گرد کرد و پرسید: خاک بر سر کی؟!
نگاهش کردم. صدایم را صاف کردم و گفتم: خاک بر سر هرکی حیوون آزاری میکنه!
سر تکان داد و گفت: بگیر دستمو!
مچ دستش را گرفتم. خودم را چرخوانده بودم به چپ و او هم مجبور بود بچرخد تا رو به رویم باشد. باکسر را نگاه کردم و گفتم: ولی خدایی سگ قشنگیه! مکث کردم. دو مرتبه گفتم: سگ خیلی قشنگیه!
صدای علی را نمیشنیدم.
بلند شدم و ادای زدن عماد را در آوردم. باکسر گوش هایش تکان خورد و بلند شد. غرید و صدایش در آمد. تا جاییکه زنجیرش جا داشت جلو آمده بود و واق واق میکرد. صدای علی توی گوشم گفت: فرستادمش رئیس!
آستین عماد توی دستم بود. باکسر قهوهای رنگ آب از لب و لوچهاش آویزان بود و در پنجاه سانتی ام پنجه روی زمین میکشید. عماد به سگ وفادارش لبخند میزد و چند متر آنطرف تر، دختر بچه در حالی که با بُهت ما را نگاه میکرد به سمت در میرفت.
کافی بود عماد سرش را برگرداند تا همه چیز را ببیند.
تند تند نفس میکشیدم. سگ طوری میغرید که آب دهانش را روی دست هایم حس میکردم. دختر رسیده بود به در. در را باز کرد. بین در ایستاده بود و انتهای حیاط، جایی که احتمالا علی ایستاده بود را نگاه میکرد. باکسر مکث کرد. بو کشید و سرش را
چرخواند سمت در حیاط. عماد هنوز میخندید. باکسر دختر را حس کرد. من را رها کرد و به سمت دیگری جهید و پنجه روی زمین کشید. دختر تا این صحنه را دید، در را بست و رفت بیرون!
عماد دست هایش را آورد بالا و دست مرا از آستینش جدا کرد. بین خنده گفت: دیدیش!؟ ولش کنم تیکه بزرگهت گوشته!
سگ ما را ول کرده بود و به سمت در حیاط واقواق میکرد!
عماد بلند شد. نباید می رفت سمت در! مطمئن بودم علی هنوز فرصت نکرده خودش را به دختر برساند.
رفت سمت سگ و گفت: اسگل شدی؟! چرا اونطرفی پارس میکنی؟ بیا اینو پاره کن! و قلاده اش را کشید سمت من!
سگ اهمیت نداد! خوب میدانست دارد چکار میکند اما، عماد نمیفهمید! ظرف غذایش را با پا هُل داد سمتش و در حالی که سگ بالا و پایین میپرید روی سرش دست کشید. حیوان آرامتر شد و بعد از چند بار دور زدن دور میلهی وسط حیاط، نشست و شروع کرد به غذا خوردن.
هنوز نشسته بودم همانجا. علی که گفت به دختر بچه رسیده، نفس راحتی کشیدم. دیگر مهم نبود با هم در ارتباط باشیم یا نه. کار علی تمام شده بود. گفتم تماس را قطع کند و آرام هندزفری را برداشتم و انداختم توی جیبم. عماد اطراف سگ میچرخید و من هم سعی میکردم گوشی شکسته ام را مثلا راه بیندازم.
در همین حال بودیم که در سوله با شتاب باز شد. یک نفر، با پیرلهن و شلوار مشکی در چهارچوب در ایستاد و بلند گفت: رفت! رفت! دختره در رفت!
[پارت هفتاد و سوم]
عماد از روی صندلی بلند شد و گفت: چی!؟
من هم از روی صندلی بلند شدم! تیرم به نشان اول خورده بود و حالا، باید ماهی که میخواستم را از آب گل آلود شدهشان میگرفتم!
مهرداد من را فرستاده بود اینجا تا در شرایط آرام کارم را انجام بدهم. در همچین موقعیتی، جز اطلاعاتی که خودشان میخواستند به من نمیرسید. اما اگر شرایط بهم میریخت، همه چیز تغییر میکرد. مثل حالا!
دو سه نفر دیگر هم آمدند توی حیاط. عماد گفت: چه غلطی میکردید اون تو؟! چطوری رفته؟؟
یکیشان دست هایش را در هم قفل کرد و گفت: نمیدونم! نیست! هیچ جا نیست!
عماد همانطور که به سمت اتاقک گوشه حیاط میرفت گفت: دوربینا! چک کردید دوربینا رو؟؟
کسی جواب نداد. زیر لب گفت: بی مصرفا! و تبلتش را گرفت مقابلش.
همه آرام رفتند پشت سرش ایستادند تا بتوانند فیلم های دوربین ها را ببینند. من همانجا ایستاده بودم و با نوک کفش سنگریزه ها را جا به جا میکردم.
همه میخکوب بودند به صفحه تبلت. اخم های عماد هر لحظه بیشتر میرفت توی هم. زیر لب گفت: عوضی!
تبلت را پرت کرد و داد زد: برید بیرون دنبالش. بگردید دنبالش پیداش نکرده بر نگردید!
یک ربعی از رفتن علی و دختر میگذشت و خیالم راحت بود!
دو نفر که رفتند توی کوچه دنبال دختر، عماد مرا نگاه کرد. آمد سمتم. من هنوز با بُهت ساختگی داشتم نگاهش میکردم. شک کرده بود! حق داشت شک کند! با اخم از لای دندان هایش گفت: گوشیت!
آب دهانم را قورت دادم. گفتم: گوشی که نمونده ازش! ولی تو ماشینه!
خیره نگاهم میکرد. بی حرف رفتم سمت ماشین. چسبیده به من راه میآمد. گوشی را برداشتم و دادم دستش. گوشی را نگاه کرد و بعد من را. گفت: خر خودتی، اون گوشی که ور میرفتی باهاش کو!
اخم کردم و گفتم: یه چیزم بدهکار شدیم؟! برو تو اون سینمات ببین چجوری پاچهمو گرفت گوشیم افتاد شکست!
دوباره گوشی را نگاه کرد و پرتش کرد روی صندلی ماشین. رو به من گفت: تو ندیدیش از جلو چشمات رد شد رفت؟
سکوت کردم. سرش را تکان داد و گفت: بیچاره شدم!
در ساختمان باز شد و دختری که روپوش سفیدش جای لکه های خون داشت بیرون آمد. روی پنجهی پا دوید و نزدیک آمد و گفت: پیدا نشد عماد؟!
عماد سر بالا انداخت. تکیه دادم به ماشین.
دختر گفت: کیا بفهمه بیچارهت میکنه که! از خونه رفته بیرون!؟
عماد دوباره سر تکان داد. دختر گفت: اُ منفی بود. مشتری داشت براش تاکید کرده بود سریع برسه بیمارستان!
عماد نگاهش کرد و گفت: باباشم که این توئه. اونم باید اُ باشه، نمیشه شر و با اون کم کنین؟!
دختر نُچی کرد و گفت: مریضه. به کار نمیاد. من برم داخل الان صدای دکتر در میاد.
و بی آنکه منتظر بماند رفت داخل ساختمان.
عماد رو به من گفت: بشین داخل ماشینت.
سر تکان دادم و سوار شدم. شیشه ها تا نصفه پایین بود. باید از "کیا" بیشتر میفهمیدم. احتمال میدادم با پیدا نشدن دختر، سر و کله اش آنجا پیدا شود و همینطور هم شد! بعد از گشت زدن و نا امیدی از پیدا کردن دختربچه، عماد مجبور شد به " کیا" زنگ بزند و گزارش بدهد. نیم ساعت بیشتر نگذشت که پیدایش شد. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود. من همچنان توی ماشین نشسته بودم. موتورش را اورد داخل و پاک کرد. یک راست رفت سر وقت عماد و تا میخورد کتکش زد. هیچکس جز ما سه نفر توی حیاط نبود. نمیتوانستم برگردم و ببینمشان. همه چیز را از آینه ماشین میدیدم. وقتی عماد فیلم دوربین ها را نشانش داد یک بار دیگر کتک خورد!
هنوز چهرهی کیا را ندیده بودم. قد بلندی داشت و لباس موتورسواری سر تا سر مشکی پوشیده بود.
روی چهارپایه نشست. رو به عماد گفت: سلطان بفهمه که میاد کلیه تو از دهنت میکشه بیرون به سیخ میزنه بدبخت! تو رو گذاشتن اینجا بپا باشی، کشتی کج میگیری؟!
عماد دست کشید روی خون گوشهی لبش. گفت: کی تا حالا از اون در پشتی اومده بود بیرون که احتمال بدم این تخم جن دومیش باشه! به سلطان بگو گیرش میارم! ده تا اُ منفی برای میچینم رو میز!
کیا بلند شد و گفت: خفه بابا! انگار سلطان آماده به تماس منه بهش بگم! حریف تمرینیت کو؟!
عماد با دست ماشین را نشان داد. در آینه کیا را میدیدم. آمد جلو و ایستاد کنار در. نگاهش کردم. بریده گفتم: سس.. سلام!
در را باز کرد و گفت: پیاده شو!
حالا چهرهاش را دیدم. صورت کشیده، سر بدون مو، با سیبیل های مشکی و کوتاه.
آب دهانم را قورت دادم و پیاده شدم. قبل از اینکه چیزی بگوید گفتم: بخدا من هرچی گفتن گوش دادم! من روز اولم بود اومدم اینجا! هرچی خود آقا گفتن من گفتم با..
اخم کرد و چشم هایش را بست و گفت: خفه بابا خفه!
سرش را چرخواند سمت عماد و گفت: آدم کیه این؟!
عماد جواب داد: مهرداد.
نگاهم کرد. گفت: چه عجب تو آدمای مهرداد یکی که از سی کیلومتری داد نزنه خلافه پیدا شد!
لب هایش را کج و معوج کرد و ادامه داد: که اونم پا قدمش نحسه!
نگاهش کردم و زورکی خندیدم.
دستم را توی جیبم کردم. ردیاب کوچک برچسبی، سر جایش بود و موتورش، دقیقا زیر دوربین ها.
اگر میرفت بیرون دیگر نمیتوانستم گیرش بیاورم. آن شب به اندازهی کافی چوب خطم پر شده بود. هر حرکت اضافی و مشکوک مساوی بود با تمام شدن همه چیز..
[پارت هفتاد و چهارم]
کیا دوباره نگاهی به من انداخت و سمت موتورش رفت. ردیاب توی دستم مُشت شده بود. جلوی چشم های پر تردید من، سوار موتورش شد، و از در بیرون رفت. مشت دستم را توی جیبم باز کردم و با حرص نفسم را دادم بیرون.
تمام برنامهها را چیده بودم برای پیدا کردن کسی نزدیکتر، و حالا که دیده بودمش، باید به همین اکتفا میکردم.
نشستم توی ماشین و منتظر تمام شدن کار ماندم.
شب را همانجا توی ماشین خوابیدم و تا فردا شب، همانجا ماندم. یک نفر به جبران دختربچه به سوله فرستاده شد. بعد از تمام شدن کار، افراد را، که حال عمومی مساعدی نداشتند، به آدرسی که داده شد بردم. یک جایی مثل پنجدری. احتمالا یک مکان استراحت یا همچین چیزی، برای گذراندن چند روز دورهی نقاهت، که اصلا مناسب حالشان نبود!
خسته بودم. ذهنی و جسمی. ماشین را بردم کارخانه و خودم شبانه زدم بیرون. خودم را رساندم به سوییت امن. قبل از هر کاری دوش گرفتم و بعد سیمکارت را از گوشی شکسته آوردم بیرون و انداختم توی یک گوشی دیگر. از سرهنگ یک پیام داشتم. تحت عنوان یک پیام تبلیغاتی که مفهومش این بود که تماس بگیرم!
شماره اش را گرفتم و به بوقِ دوم نرسید که جواب داد. گفتم: سلام آقا..
با توپ پر گفت: کجایی ستوده!!؟
گفتم: همینجام آقا. ببخشید این گوشی بازی در آورد!
گفت: بازی گوشیت یا بازی خودت؟! چیکار داری میکنی!؟ گفتم ایمانی سفیده ولی تا لازم نشده ازش کار نگیر، ارتباط داره با اداره، بعد رفتی فرستادیش وسط اونا؟؟! حواست هست چیکار میکنی؟!
چشمانم را محکم بسته بودم و منتظر بودم حرف های سرهنگ تمام شود! خوشحال بودم خودش ماجرا را میداند و نیازی به توضیح من نیست!
حرف هایش که تمام شد گفتم: آقا مجبور شدم!
نگذاشت جملهام تمام شود. گفت: تو الکی همچین ریسکی نمیکنی ستوده ولی به چی میخواستی برسی که این کار رو کردی؟!
با مکث صدایش را شنیدم: میشندم توضیحاتت رو!
صاف نشستم. انگار که توی اتاقش باشم. گفتم: آقا راستش من میخواستم به یه حلقهی نزدیک تر برسم. و این کار جز با بهم ریختن شرایط نرمال اونجا ممکن نبود.
صدای نفس کشیدن عصبیاش را شنیدم! با کنایه گفت: رسیدی به حلقه؟! ستوده! این کاری که تو انجام دادی فقط در صورتی توجیه داره که الان اسم و آدرس داشته باشی از راس باند! داری؟!
سکوت کردم.
آرام تر گفت: تو نمیشناسیشون؟! پرونده سه نفر قبل و دادم که بخونی از این کله خراب بازیا در نیاری!
دلخور گفتم: آقا..
چیزی نگفت! دوباره گفتم: من یه نفر جدیدی رو دیدم. نتونستم ادرسش رو داشته باشم اما همیم که شناختمش میتونه کمکم کنه. چشم، من حواسم رو بیشتر جمع میکنم. مشکلی پیش نمیاد خیالتون راحت!
باز هم چیزی نگفت! گفتم:آقا ایمانی درست انجام داد کارش رو؟! تاکید کردم بدون اینکه شناسایی بشه اون دختر رو برسونه بهزیستی.
صدای صحبت کردن از اطرافش شنیده شد. ساعت را نگاه کردم. ۱۱ شب بود. گفتم: هنوز اداره این آقا!؟
انگار دیگر نمیتوانست صحبت کند. گفت: بله رعایت شده! خیلی ممنون، شما هم همون موارد رو رعایت کنید، در تماسیم با هم! خدانگهدار!
و تماسش را قطع کرد. پوفی کردم و گوشی را انداختم کنارم. بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم. ظرف غذایی که در مسیر خریده بودم روی اوپن بود. رفتم سمت مقواهایی که به جای تابلو روی دیوار چسبانده بودم. ماژیک را برداشتم و بالا تر از باقی اسم هایی که میشناختم نوشتم "کیا" و یک فلش کشیدم تا بالا. کنارش نوشتم "سلطان"!
[پارت هفتاد و پنجم]
سرهنگ بعد از اینکه سرش خلوت شد دوباره تماس گرفت و بیشتر صحبت کردیم. استعلام کارخانهای که آنجا کار میکردم را گرفته بود و میخواست نتیجه را بدهد. گفت مدیر کارخانه ظاهرا آدم آرامیست و زندگی بی حاشیه ای دارد. هرچند هیچ اتفاقی در آن اوضاع بعید نبود اما، ما احتمال دادیم عزل و نصب های بودارِ کارخانه، باید توسط فرد دیگری انجام شود.
صبح آفتاب زده و نزده از خانه زدم بیرون و رفتم سمت کارخانه. بی وقفه ون را برداشتم و خودم را رساندم سر ایستگاه. کم کم داشتم کارگران و کارمندان را میشناختم. گروه اول و دوم را رساندم. منتظر اتوبوس بودم تا ماشین برای سومین بار پُر شود که در جلو باز شد و اسماعیلی، همان کارگری که در معرکهی روز اول ورودم آتش میسوزاند، سوار شد.
کلاه بافتش را از سر برداشت و گفت: سلام!
نگاهش کردم و گفتم: سلام! از کدوم سمت اومدی؟!
نفس نفس میزد، گفت: رفتم این دکه بالایی روزنامه بخرم! روزنامه لوله شده ای را نشانم داد. سر تکان دادم. منتظر رسید اتوبوس و سوار شدن بقیه ماندیم.
سختی کار اینجا بود که نمیشد فهمید کدام یک از آدم های اطرافم، مثل خودم از طرف باند آنجا آمده اند یا آدم های معمولی اند! باید آرام آرام جلو میرفتم. از آینه وسط، پشت سرمان را نگان کردم. ایستگاه اتوبوس هنوز خالی بود. گفتم: شما خیلی وقته اینجا سر کاری نه؟!
پرسشی نگاهم کرد. گفتم: آخه اونروز خیلی دقیق بودی تو کارت. گفتم باید حسابی اینجا محکم کاری کرده باشی!
دستی به موهای تُنُک و کوتاهش کشید و گفت: یه هفت هشت سالیه هستم.
سر تکان دادم و چرخیدم سمتش. گفتم: راستش من خودم معرفی شدم اینجا و خیلی راحت اومدم سر کار. خدا خیرشون بده! ولی خب پسر عموم فهمیده من کار خوب پیدا کردم، پیله کرده دستشو بند کنم. نمیدونم اینجا باید از کی بپرسم و به کی بگم؟! مسئول استخدام کیه اینجا؟!
تای ابرویش را داد بالا و نگاهم کرد. نفسش را با فوت فرستاد بیرون و گفت: استخدام اینجا دست همه هست غیر خود آقا مُسلمی!
بی حرف نگاهش کردم که ادامه داد: آقا مسلمی بزرگ که بود، خودش همه چیو دستش میگرفت. حتی تا خود نخود لوبیا محصولاتم خودش میرفت چک میکرد تو بازار! از پنج سال پیش که رفت به رحمت خدا و کارا افتاد دست آقا مسلمی کوچیک، خیلی چیزا فرق کرد! البته آقا کوچیکم همون خون پاک تو رگاشه! ولی خب جوونه.. اونقدر تجربه نداره. بیشتر کارا رو آقا صادقی و آقا محبی انجام میدن! معاونشون و مدیر داخلی. فک نکنم به این زودی بتونی یکی رو بیاری، ولی اگه از کارت راضی بشن، پاگیر بشی، اگه اگه یه وقت یه نیرو خواستن میتونی معرفی کنی.. نه همینطوری الکی!
سر تکان دادم و گفتم: هوم.. که اینطور!
صدای فِس فِس باز شدن در اتوبوس را که شنیدم دوباره آینه را نگاه کردم. اتوبوس رسیده بود و کارگران، یکی یکی سوار ون شدند.
[پارت هفتاد و ششم]
بیشتر از یک هفته بود که دوباره همهچیز به ظاهر آرام شده بود. مهرداد بعد از ماجرای سوله زنگ زده بود احوال پرسی! میخواست مطمئن شود همه چیز را فهمیده ام و یک طور هایی سبیلم را چرب کند. سعی میکرد غیر مستقیم به من بفهماند که همهی این ها یک نوع کمک برای آن هاست و از این راه به پولی که میخواهند میرسند. تظاهر کرده بودم قانع شدم و مهرداد پرس و جو و توضیح بیشتر را لازم ندانسته بود!
اینکه ملایم حرف میزد یعنی کسی از من شکایتی نداشته و همه چیز فعلا برای من آرام است.
سه شنبه شب بود. از سر خاک بابا بر میگشتم کارخانه. با ون رفته بودم. نزدیکی های جادهی اصلی کارخانه بودم که گوشیام زنگ خورد. پیمان بود. ماشین را زدم کنار و جواب دادم: الو جانم پیمان!
صدای نشنیدم. بخاری را خاموش کردم و دوباره گفتم: الو؟ پیمان!؟
صدای خشکش پیچید توی گوشی: ک کجایی؟!
تک خنده ای کردم و گفتم: چه عجب بعد این همه مدت یه یادی از ما کردی!
جمله ام تمام نشده گفت: گ گفتم کجایی!؟ باید ببینمت!
لبخند روی لبم خشک شد. یک چیز هایی توی سرم میچرخید اما مطمئن نبودم. گفتم: خیابون! تو کجایی؟! چیزی شده؟
بی مکث جواب داد: باید ببینمت!
رو به رو را نگاه کردم. خودش ادامه داد: کجایی ب بیام!
گفتم: ادرس بنویس میام دنبالت!
و تماس را قطع کرد.
صدای پیامکش که آمد آدرس را برداشتم. راهنما زدم و ماشین را حرکت دادم و به سمت آدرسی که نوشته بود رفتم.
[پارت هفتاد و هفتم]
ماشین را کنار خیابان نگه داشتم. خواستم به پیمان زنگ بزنم و بگویم رسیده ام، که در باز شد و نشست. باران سر و صورتش را خیس کرده بود. با دست به صورتش کشید و گفت: راه بی بیُفت!
گفتم: چیزی شده پیمان؟!
داد زد: می میگم راه بیفت!
دنده را عوض کردم و حرکت کردم. نمیدانستم چه شده. فکر های زیادی توی سرم چرخ میخورد اما نمیدانستم کدامشان پیمان را کشانده آنجا. کمی که از مبدا دور شدیم، همانطور که نگاهش به رو به رو بود گفت: چ چه غلطی میکنی تو؟
سرم را چرخواندم سمتش و گفتم: بله؟!
نگاهم کرد. در تاریکی، سبزِ چشم هایش بین سُرخی گیر افتاده بودند. همانطور آرام گفت: با این ما ماشین داری چ چه غلطی میکنی که گروه خخ خونی او منفی توش هست؟!
شصتم خبر دار شد که چیز هایی از آنشب شنیده.
دنده را عوض کردم و رو به رویم را نگاه کردم. گفتم: آها! اونو میگی.. تو یه درمونگاه رفته بودیم، مهمونای مهردادو برده بودم. برا اون بود. طوری نشده بود.
در یک لحظه دیوانه شد! شد کسی که تا آن لحظه ندیده بودمش. دو دستش را برده بود بالا و محکم و ممتد میکوبید روی داشبورد و بلند بلند عربده میکشید.
زدم کنار. برگشتم سمتش که یقه ام را گرفت و همانطور که تکانم میداد گفت: ک کجا بردی اونا رو عوضی؟ ک کدوم درمونگاهی بردیشون؟؟ مم مهرداد لعنتی داره چچ چیکار میکنه؟؟
و بعد دست هایش را از گلویم برداشت و روی صورتش گذاشت و بلند بلند گریه کرد. نمیدانستم چطور و کجا و توسط چه کسی، اما بند به آب داده شده بود و پیمان، بو برده بود مهرداد دارد چه کار میکند.
باید آرامش میکردم. دست هایم را بروم جلو و مچ دست هایش را گرفتم. از صورتش جدا کردم و گفتم: چته تو؟؟ آروم باش ببینم.. آروم باش! در همان حال که گریه میکرد تلاش میکرد دست هایش را از من جدا کند، اما دست اخر تسلیم شد و ارام گرفت. چند دقیقه بعد که گریه اش تمام شد و به خود آمد ، عقب رفت. با یقه لباسش، بینی اش را پاک کرد و دست به چشم هایش کشید. خواست چیزی بگوید که گفتم: من نمیدونم دارن چه غلطی میکنن. به من گفتن ببر و بیار و پول بگیر! همین پیمان! مگه چیشده اینطور بهم ریختی!؟
زل زده بود به چشم هایم. میخواست راست و دروغ حرف هایم را بخواند. گفت: ش شنیدم، شنیدم مهرداد داشت تلفنی ح حرف ممم میزد. ش شنیدم گفت یکی که اُ منفی بوده! مم منه خر رو بگو اینهمه مدت نفهمیدم! نفهمیدم که داره چیکار مم ممیکنه.. داره چیکار میکنه!
جملهی آخر را در حالیکه دندانهایش را به هم میسابید و مشتش را میکوبید روی صندلی گفت.
حسابی داغ کرده بود. حالا که بو برده بود مهرداد چکاره است و احتمالا او را دستمایه رسیدن به اهداف خودش کرده، کنترل کردنش سخت میشد. اگر مهرداد از خصومتش با خبر میشد، قطعا حذفش میکرد.
نور دکهی کوچک گوشهی خیابان توجهم را جلب کرد. پیاده شدم و دوتا چای خریدم. برگشتم توی ماشین. یکی را داخل جا لیوانی ماشین گذاشتم و یکی را گرفتم سمتش. نگاهم کرد. با چشم هایی که پر از خشم بود اما توانِ ابراز نداشت. لیوان را نگرفت. گفتم: بگیر اینو بخور یکم گرم بشی حرف بزن ببینم چی تو کَلته!
لیوان را نگرفت و رو به رو را نگاه کرد. فین فین میکرد. گفت: مم ممیکشمش! نن نه واسه خودم، واسه شیرین مم میکشمش!
گفتم: دِهَهه! و لیوان دوم را هم گذاشتم توی جا لیوانی.
شانه اش را گرفتم و چرخواندم سمت خودم. گفتم: ینی تو میگی مهرداد همونیه که تو رو ناکار کرده؟! خب بعد الان چرا برده پیش خودش تو رو!؟
لب بالایش را کشیده بود توی دهانش و با دندان رویش میکشید. گفتم: د بگو دیگه! به چه دردیش میخوردی که تو رو بُرده پیش خودش؟!
نگاهم کرد. پایش را عصبی تکان میداد. سرش را تند تکان داد و گفت: نمیدونم نن نمیدونم! ولی خخ خودشه! ه همه چی ز زیر سر خودشه..
مچ هر دو دستش را توی مشت گرفتم و گفتم: پیمان! آروم باش! نگام کن!
اخم هایش هنوز توی هم کشیده بود. نگاهم کرد. حدس هایی میزدم. آنطور که دیده بودم، حدس میزدم مهرداد پیمان را پیش خودش نگه داشته، تا با کمک او باند خُرده و کوچکی را که در حوزه قاچاق اعضا فعال است را پیدا کند و از بین ببرد. مهرداد میخواست به کمک پیمان، رقیبش را پیدا کند. باید پیمان را آرام میکردم، و الا سرش را به باد میداد. گفتم: مهرداد اون آدمی که تو فکر میکنی نیست! تو مگه خودت کارت گیر نیفتاده بود و احتیاج داشتی یکی کمکت کنه و بهت پول بده! مهرداد اگرم کاری میکنه، همین کاره! من خودم اونجا بودم دیگه! خودم دیدم. همه راضی بودن.. همه با پای خودشون اومدن!
دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: مم منم ب با پای خ خودم رفتم.. اما بعدش چ چی شد؟ و وولم کردن! تیکه تت تیکه کردن و ولم کردن!
دست روی پایش گذاشتم و گفتم: من میبرم و میارمشون پیمان! از این خبرا نیست.. هرکیو بردم، دوباره خوب و سالم برش گردوندم.. مهرداد بهشون کمک میکنه!
و بعد چشم بستم و آن دو نفری که توی سوله روی برانکارد سوار یک ماشین دیگر کردند و من فهمیده بودم دیگر نفس نمیکشند را به یاد آوردم.
صدای پیمان را شنیدم: پس قضیه ف فرار اون اُ منفی چ چیه!؟
زورکی خندیدم. گفتم: از اول بگو برات بگم دیگه! چرا یهو آمپر میچسبونی.. انگاری گفته میام و اکی ام و هستم بعد پیچونده رفته! اونام برزخ شدن. الکی نیست که، نمیخوای نخواه! هوم؟!
دوباره بی حرف نگاهم میکرد. باور نمیکرد! شک دویده بود توی جانش و قصد بیرون آمدن نداشت. اگر نمیتوانستم قانع اش کنم، سرش را به باد میداد.
گفتم: پیمان! من بهت قول میدم، بهت قول میدم اگه فهمیدم اون کسی که تو دنبالشی اینجاس نزارم قسر در بره، مطمئن باش!
پوست لبش را تند تند میجوید. گفتم: قول میدم پیمان!
سرش میلرزید. نه! انگار تمام وجودش میلرزید. گفت: ب ببگو به ج ججون مامانم!
نگاهم را بین چشم هایش چرخواندم. دلم برایش میسوخت. نگاهش تب دار بود. آرام گفتم: به جون مامانم..
و لیوان چای را دادم دستش.