هدایت شده از پیشنهاد ویژه .
[پارت هشتاد و یک]
سرویس های ظهر را بردم و ون را گذاشتم توی گاراژ. بعد موتور را برداشتم و رفتم سمت خانهی امن. علی نوشته بود که رد پلاک موتور کیا را حوالی بهشت زهرا زده اما ظاهر موتور، چیزی که من گفتم نبوده. لوکیشن را برایم فرستاد و سریع رفتم سمتش. از سردر اصلی بهشت زهرا گذشتم. چراغ چشمک زن قرمز نزدیک شده بود. فرعی را پیچیدم و یک گوشه ایستادم. رسیده بودم به لوکیشن. طلق کلاه را دادم بالا و موتور را زدم روی جک. چشم ریز کردم و پلاک های چند موتور آن حوالی را نگاه کردم. روی پلاک موتور کنار دکهی گل فروشی مکث کردم. پلاک خودش بود اما موتور، نه!
طلق دودی را پایین کشیدم و از موتور پیاده شدم. آرام رفتم سمت گل فروشی. از سطل دم در یک دسته داوودی زرد برداشتم و رفتم داخل. اطراف را نگاه کردم. یک مرد حدودا چهل ساله پشت پیشخوان بود که تا به حال ندیده بودمش. کارت را گذاشتم روی میز و رمز را گفتم. اطراف چیز عجیبی نبود. دسته گل را برداشتم و برگشتم از مغازه بیرون بروم که صدای پسر جوانی را از دم در شنیدم: آقا این گلایولا رو بزنم پایه؟!
آشنا نبود. از کنارش رد شدم و رفتم بیرون. موتور باید برای خودش بود. رفتم آن طرف خیابان و کنار یک قبر نشستم. کلاهم را بیرون آوردم اما شال گردنم را کشیده بودم تا نزدیک بینیام. نگاهم هنوز به مغازه بود. همانطور که میپاییدمش، پلاستیک دور گل ها را باز کردم و چیدم روی قبر.
داشتم گل ها را پر پر میکردم که صدای پیرزن بغلی را شنیدم: نامزدت بوده؟!
نگاهش کردم. گفتم: جان؟!
با چشم سنگ قبر را نشان داد. عکس دختر جوانی روی آن حکاکی شده بود. دوباره سرم را بردم بالا و مغازه را نگاه کردم. پسر گل ها را یکی یکی روی پایه میچسباند. سر تکان دادم و گفتم: بله مادرجان.
گفت: من سواد ندارم مادر اسمش چی بوده؟ چه خوش بر و رو هم بوده. سهم خاک شده خدابیامرز.
نگاهم به رو به رو بود. گفتم: اسمش..
و سنگ را نگاه کردم. گفتم: زیبا.. زیبا.
سر تکان داد و یک سنگ برداشت و کوبید روی سنگ و شروع کرد فاتحه خواندن.
پسر گل ها را کامل چسبانده بود و داشت روبان میپیچید.
پیرزن گفت: اینجا رو نگا! این قبر منوچهر منه!
به بازویم زد و گفت: نگا کن دیگه!
گفتم: جان مادر! جان! کجا رو؟!
تصویر یک مرد با کت شلوار و کروات روی سنگ بود. با یک لبخند. بالایش نوشته شده بود"همسرم" و یک بیت از حافظ.
پیرزن را نگاه کردم. مثل مروارید اشک میریخت! گفت: همیشه میگفت ما بچه نداریم هیشکی نمیاد سر خاکمون! ولی من نذاشتم حتی یه هفته تنها بمونه! تو هم عزیزتو تنها نزاری هیچوقت..
نگاهش کردم. لاک سبز با دست های چروکیده اش تضاد جالبی داشت. سر تکان دادم و لبخند کوچکی زدم. صدای استارت موتور پسر باعث شد سرم را بچرخوانم سمتش. چند شاخه داوودی پر پر نشده را برداشتم و گذاشتم روی قبر مرد و گفتم: من برم مادر.. خدا بیامرزدش.
بلند گفت: دستت درد نکنه! من هر وقت اومدم برا زیبای تو هم فاتحه میخونم!
برایش دستی بلند کردم و سمت موتورم رفتم. از زیر درخت برش داشتم و با فاصله دنبال پسر حرکت کردم.
[پارت هشتاد و دوم]
رفت سمت اتوبان تهران قم و از یک فرعی پیچید تو که نتوانستم بروم. اما انگار خیلی دور نرفته بود که دور زد و این بار با بسته های گلاب که روی ترکش بسته شده بودند برگشت. دور زد و دوباره سمت بهشت زهرا رفت. پشت سرش میرفتم. زیر سایه درخت و کنار یک قطعهی دیگر ایستاده بودم که گوشیام زنگ خورد. مهرداد بود. جواب دادم: الو آقا مهرداد!؟
دهانش پُر بود و انگار داشت چیزی میخورد. گفت: سلام، کجایی قِرقی!؟
نشستم گوشه جدول و گفتم: قبرستون!
مکث کرد. صدایش واضح تر شد و گفت: به پرویز درشت بار میکنی هیچی بهت نمیگه، میدونی که من پرویز نیستم هان؟!
خندیدم و گفتم: قبرستونم خداوکیلی آقا مهرداد! یکی یه جنسی میخواست اوردم براش. میخوای گوشی رو بدم آقا بزرگ خدا بیامرزتون؟!
جواب داد: خیلی خب! مزه نریز. زنگ زدم بگم دیگه نرو کارخونه!
اخم کردم. ایستادم و گفتم: نرم؟! واسه چی؟!
جواب داد: واسه ماسه شو دیگه کار نداشته باش! نرو!
گفتم: آخه، آخه چیشده مگه؟! خبط و خطایی کردم مگه؟! آقا ما یه شوخی میکنیم حضرت عباسی به دل نگیر! زبونم تنده ولی این تن بمیره تو کار سرم بره قولم نمیره!
نفس عمیقی کشید که صدایش در گوشی پیچید. گفت: نقل اینا نیس، گفتن یکی دیگه قراره بیاد. تو هم فعلا یه طرفای دیگه باش. کاری داشتم بهت میگم. بای!
خواست قطع کند که گفتم: آ آقا.. آقا مهرداد! صبر کن ببینم! خب من چیکار کنم الان؟! جا ندارم که! پنج دری که میتونم برم؟!
جواب داد: نه فعلا فِر بخور یه وری، کاری بود خبرت میکنم.
و تماس را قطع کرد.
[پارت هشتاد و سوم]
به گوشی نگاه کردم. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده اما هر چه که بود، اتفاق خوبی نبود! امکان نداشت بی دلیل حذفم کنند. یا بو برده بودند و یا اتفاقات مخفیانه ای در شرف افتادن بود که می خواستند حلقهشان را تنگ تر کنند. گوشی را سر دادم توی جیبم و پسر گل فروش را نگاه کردم. افکارم بهم ریخته بود. همه چیز که داشت درست پیش میرفت، حالا خراب شده بود. پسر تا نزدیک غروب آنجا بود و بعد مستقیم رفت جایی که به نظر میآمد خانه اش بود. تا نزدیکی های نیمه شب خانه اش را پوشش دادم و بعد رفتم خانهی امن. سرم درد میکرد. خودم را انداختم روی زمین و ستاره دراز کشیدم. اول شمارهی علی را گرفتم و خواستم برود خانهی پسر گل فروش و تا فردا مراقبت کند. و بعد با سرهنگ تماس گرفتم و جریان را تعریف کردم. او هم مثل من عقیده داشت ممکن است کسی بو برده باشد و باید بیشتر دقت کنم.
احساس میکردم همهی تلاش های چند ماهه ام نقش بر آب شده. نمیتوانستم جلو بروم و بیشتر اصرار کنم. رسما تمام صبوری هایم در پنج دری هیچ شده بود! رفته بودم سر نقطهی اول و حتی قبل تر از آن. الان برایشان آشنا بودم و حتی از جای دیگر هم نمیتوانستم شروع کنم. همانجا وسط خانه بدون پتو و بالش مچاله شدم توی خودم و شب را به صبح رساندم. اول سراغ پسر گل فروش را از علی گرفتم که گفت مستقیم رفته بهشت زهرا. گفتم فعلا مراقبش باشد. بعد لباس عوض کردم و رفتم سمت سوله. موتور را کمی جلوتر در یکی از کوچه ها قفل کردم و پیاده رفتم. وارد کوچه نشدم اما از همان بیرون، از قسمت های مختلف کوچه و سوله را زیر نظر گرفتم. تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ رفت و آمدی نشد!
هیچ راهی نداشتیم. بالاجبار، تا سه روز، من سوله و علی پسر گل فروش را تحت مراقب داشتیم. مجبور بودیم از کوچکترین چیز ها سر نخ گیر بیاوریم. اما هر سه روز هم من و هم علی، دست خالی به شب رسیده بودیم.
غروب روز سوم بود. با ماشینی که علی جور کرده بود رفته بودم اطراف سوله. سر کوچه پارک کرده بودم و حواسم را داده بودم به ساختمان. اما هیچ ورود و خروجی نداشت. انگار آن چند روز کاملا خالی بود.
داشتم ساندویچ سرد و بیاتی که از دکهی کنار ایستگاه خریده بودم را گاز میزدم که اتوبوس رسید و عقب تر از ایستگاه، درست رو به روی کوچه ایستاد. زیر لب نُچی کردم و با اخم خیره شدم به اتوبوس. زیر لب گفتم: برو اونور دیگه!
و منتظر رد شدن اتوبوس ماندم که مادر و پسری که از اتوبوس پیاده شدند و سمت ایستگاه رفتند توجهم را جلب کردند. ساندویچ را کنار گذاشتم و دقت کردم. اتوبوس حرکت کرده بود و از جلوی کوچه کنار رفته بود. مادر جوان و پسر نوجوان، روی صندلی های ایستگاه نشستند. چشمهایم را ریز کردم. برایم آشنا بودند. یک هو اخمم باز شد و گفتم: آره! خودشونن! و خودشان بودند! توی بیمارستان دیده بودمشان. همان بیمارستانی که حقگویان آنجا کار میکرد. شک نداشتم برای همان کار آمده اند اما نمیدانستم چرا در سوله کسی نیست.
در همان حال که داشتم با دقت آنها را نگاه میکردم، گوشیام زنگ خورد. نگاه کردم. شماره نا شناس بود. جواب دادم: بله؟!
و صدای دختر جوانی توی گوشی پیچید.
[پارت هشتاد و چهارم]
صدای سلام گفتنش آشنا بود، گفتم: سلام. بفرمایید؟!
گفت: نشناختی آقا شاهین؟!
چشمهایم را ریز کردم و گفتم: خانم هویدا شمایی؟!
زن و پسر هنوز توی ایستگاه نشسته بودند.
گفت: آره آهو ام! تو چیشدی یهو!؟ چرا رفتی دیگه؟!
لبم را تر کردم. یک خاور که روی بارش چادر کشیده بود پیچید توی کوچه. نزدیک سوله ایستاد و چراغهایش را خاموش کرد.
راستش را گفتم: عذرمو خواستن! نمیدونم چیکار کرده بودم گفتن دیگه نیا! هیچ دلیل دیگه ای هم نگفتن!
بعد طوری که سعی میکردم بیخیال به نظر بیاید پرسیدم: حالا کیو آوردن جای من؟!
جواب داد: وا؟! آسه میرفتی آسه میومدی که؟ بعد انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت: آها! شاید واسه اینکه رفتی واسه فامیلتون کار جور کنی به مذاقشون خوش نیومده!
سر تکان دادم و گفتم: نمیدونم دیگه!
و خیره شدم به خاور که در تاریکی کوچه ایستاده بود.
گفت: خیره حالا! غصه نخور یه کار بهتر برات جور میشه! جای تو هم یه پسره اومده عُنُق! دو دقیقه هم تو ایستگاه منتظر واینمیسه! زود میره! ایشالا اخراج شه! و خندید!
لبخند زدم. نمیدانستم زنگ زده بود این حرف ها را بزند یا کار دیگری داشت. مِن مِن که کرد فهمیدم کار دیگری هم دارد. بریده و آرام گفت: میگم.. یه باشگاه خصوصی میشناسم، اگه بخوای با مدیرش صحبت میکنم. شاید بتونی به عنوان کمک مربی اونجا کار کنی.. از کارت خوششون بیاد حتما پشتتو میگیرن بتونی مربی بشی ها!
نفس عمیقی کشیدم! نمیدانستم چرا دارد این کار ها را برایم میکند. یعنی، شاید میدانستم اما نمیخواستم به دلیلش فکر کنم! خواستم چیزی بگویم که گفت: میتونیم فردا بریم! بعدشم بریم ناهار بخوریم!
در کرکره ای سوله آرام آرام بالا میرفت. خاور با همان چراغ های خاموش جلو رفت و آرام وارد شد.
حالا خیره شده بودم به مادر و بچه.
صدایش توی گوشم پیچید: نظرت چیه؟!
گفتم: راستش نمیخوام انقدر سریع تصمیم بگیرم.. حالا که اینطوری شده نیاز دارم فکر کنم! شاید.. شاید لازم شد اصلا برم شهر خودمون!
نمیدانم چرا! اما خواستم به او بفهمانم برای این شهر نیستم، میخواستم ببینم رفتارش و خواسته اش تغییری میکند یا نه!
سکوت کرد. مادر و بچه آرام از روی صندلی ایستگاه بلند شدند. مطمئن بودم سمت سوله میروند. پیچیدند توی کوچه.
آهو گفت: خیلی خب.. اگه اینطوری راحت تری باشه! ولی.. ولی ناهار رو میتونی تو همین شهر بخوری دیگه، نه؟! و ریز خندید!
زن و بچه رسیده بودند به سوله و آرام خزیدند تو.
دوباره گفت: میتونی؟!
گفتم: آره.. باشه.. میتونم!
تن صدایش بالا ار رفت و گفت: پس برات آدرس میفرستم!! و تماس را قطع کرد.
گوشی را انداختم روی صندلی کناری و نفسم را فوت کردم بیرون. میخواستم خودم را سرزنش کنم که چرا پیشنهادش را قبول کردم! اما زیر لب گفتم: میری ناهار میخوری و کلی حرف میزنی! میتونی از کارخونه ازش بپرسی.. انقد تک بعدی نباش پسر!
و خودم را توجیه کردم!
در کرکرهای سوله کاملا بسته شد. حالا مطمئن بودم که بین آدم هایی که در آن بیمارستان رفت و آمد میکنند و این سوله، ارتباط های جدی برقرار است.
[پارت هشتاد و پنجم]
آرام سمت کوچه رفتم. علی هنوز از پسر گل فروشی چیزی ندیده بود. به نظر میآمد اگر قرار به تعویض پلاک بود باید تا حالا چیزی رخ میداد اما اینطور نبود. حدس هایی زده بودم. فکر میکردم یا کیا، پلاک ها را دوره ای استفاده میکند و حالا که پلاک پسر گلفروش را برگردانده، دیگر از آن استفاده نمیکند، و یا اصلا پلاک پسر گل فروش از موتورش جدا نشده! و پلاک کیا، یک جعل تکراری بوده است.
به علی گفته بودم کماکان مراقب پسر گل فروش باشد، اما بعید میدانستم با کسی ارتباط بگیرد.
اکثر کارگاه ها بسته و چراغ هایشان خاموش بود. به سمت ساختمان اول رفتم و مثل قبل خودم را از پشت بام ها رساندم به بام کارگاه مجاور سوله. حیاط کاملا معلوم بود. چادر روی خاور کنار رفته بود و احتمالا جمعی که پنهان شده بودند بیرون آمده بودند. دوتا موتور پارک بود گوشهی حیاط. چشم ریز کردم اما نتوانتم پلاکشان را بخوانم. پوست لبم را میجویدم. جایم را عوض کردم و رفتم ضلع دیگر بام. گوشی ام را بیرون آوردم و از موتور ها عکس گرفتم. نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار. عکس را زوم کردم. شمارهی پلاک ها را نوشتم و فرستادم برای علی و بعد شماره اش را گرفتم. سریع جواب داد. گفتم: علی دوتا شماره برات فرستادم. ردشو بگیر ببین جایی رویت میشه؟
گفت: چشم رئیس، همین الان.
گفتم: علی وقت تلف نکنی ها.. حتی یکیشم بگیری بسه. فقط میخوام ببینم هست یا نه.
چشم گفت و تماس را قطع کردیم.
دو ساعت همان بالا بودم و هر از گاهی حیاط را نگاه میکردم که علی زنگ زد. گفتم: جانم علی!؟
گفت: سلام رئیس. رئیس پلاک اولی نه، ولی اون یکی شکار شد. سمت غربه. موتورشم به کلاس کروزره.
گوشی بغل گوشم بود که روی زانو ایستادم و حیاط را نگاه کردم. موتور مشکی کروزر همانجا بود کنار دیوار. گفتم: لعنتیا!
علی گفت: چیشده آقا؟!
گفتم: یه هفتهس ول معطلیم پیِ اون پسر گل فروشه!
گفت: ینی چی!؟ چرا!؟
گفتم: موتوری که میگی دیده شده، الان تو حیاط سولهس!
گفت: ینی.. ینی میگین..
کلافه گفتم: ینی اصلا اینا پلاک عوض نمیکنن! پلاکایی که شبیهشون تو سطح شهر هست رو جعل میکنن! اون پسر گل فروشه هم هیچ ربطی به اینا نداره! فقط عین پلاکش رو کپی کردن و برداشتن!
علی مکث کرد و گفت: ناکِسا!
کارمان سخت بود، سخت تر شده بود. گفتم: علی اونو ول کن دیگه. باید خود کیا رو یه طور دیگه گیر بیاریم. شاید روزای دیگه ریز پرنده بخوام همراهم. میتونی هماهنگش کنی؟
خواست جواب بدهد که گفتم: بی سر و صدا علی! خودت بپرونیش، کنترل و مراقبتشم با خودت باشه.
جواب داد: سعیمو میکنم آقا. با سرهنگ هماهنگ کنم بهم پرنده برد بالا بده؟
سر تکان دادم و گفتم: هماهنگ کن. کارارو جور کن منتظر باش. احتمالا تو این یکی دو روز نیاز بشه.
گفت: چشم رئیس. اکی میکنم بهتون خبر میدم.
گوشی را پایین آوردم و توی جیبم گذاشتم. دوباره حیاط را نگاه کردم و از همان پشت بام ها خودم را رساندم به کوچه و برگشتم خانهی امن.