[پارت هشتاد و دوم]
رفت سمت اتوبان تهران قم و از یک فرعی پیچید تو که نتوانستم بروم. اما انگار خیلی دور نرفته بود که دور زد و این بار با بسته های گلاب که روی ترکش بسته شده بودند برگشت. دور زد و دوباره سمت بهشت زهرا رفت. پشت سرش میرفتم. زیر سایه درخت و کنار یک قطعهی دیگر ایستاده بودم که گوشیام زنگ خورد. مهرداد بود. جواب دادم: الو آقا مهرداد!؟
دهانش پُر بود و انگار داشت چیزی میخورد. گفت: سلام، کجایی قِرقی!؟
نشستم گوشه جدول و گفتم: قبرستون!
مکث کرد. صدایش واضح تر شد و گفت: به پرویز درشت بار میکنی هیچی بهت نمیگه، میدونی که من پرویز نیستم هان؟!
خندیدم و گفتم: قبرستونم خداوکیلی آقا مهرداد! یکی یه جنسی میخواست اوردم براش. میخوای گوشی رو بدم آقا بزرگ خدا بیامرزتون؟!
جواب داد: خیلی خب! مزه نریز. زنگ زدم بگم دیگه نرو کارخونه!
اخم کردم. ایستادم و گفتم: نرم؟! واسه چی؟!
جواب داد: واسه ماسه شو دیگه کار نداشته باش! نرو!
گفتم: آخه، آخه چیشده مگه؟! خبط و خطایی کردم مگه؟! آقا ما یه شوخی میکنیم حضرت عباسی به دل نگیر! زبونم تنده ولی این تن بمیره تو کار سرم بره قولم نمیره!
نفس عمیقی کشید که صدایش در گوشی پیچید. گفت: نقل اینا نیس، گفتن یکی دیگه قراره بیاد. تو هم فعلا یه طرفای دیگه باش. کاری داشتم بهت میگم. بای!
خواست قطع کند که گفتم: آ آقا.. آقا مهرداد! صبر کن ببینم! خب من چیکار کنم الان؟! جا ندارم که! پنج دری که میتونم برم؟!
جواب داد: نه فعلا فِر بخور یه وری، کاری بود خبرت میکنم.
و تماس را قطع کرد.
[پارت هشتاد و سوم]
به گوشی نگاه کردم. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده اما هر چه که بود، اتفاق خوبی نبود! امکان نداشت بی دلیل حذفم کنند. یا بو برده بودند و یا اتفاقات مخفیانه ای در شرف افتادن بود که می خواستند حلقهشان را تنگ تر کنند. گوشی را سر دادم توی جیبم و پسر گل فروش را نگاه کردم. افکارم بهم ریخته بود. همه چیز که داشت درست پیش میرفت، حالا خراب شده بود. پسر تا نزدیک غروب آنجا بود و بعد مستقیم رفت جایی که به نظر میآمد خانه اش بود. تا نزدیکی های نیمه شب خانه اش را پوشش دادم و بعد رفتم خانهی امن. سرم درد میکرد. خودم را انداختم روی زمین و ستاره دراز کشیدم. اول شمارهی علی را گرفتم و خواستم برود خانهی پسر گل فروش و تا فردا مراقبت کند. و بعد با سرهنگ تماس گرفتم و جریان را تعریف کردم. او هم مثل من عقیده داشت ممکن است کسی بو برده باشد و باید بیشتر دقت کنم.
احساس میکردم همهی تلاش های چند ماهه ام نقش بر آب شده. نمیتوانستم جلو بروم و بیشتر اصرار کنم. رسما تمام صبوری هایم در پنج دری هیچ شده بود! رفته بودم سر نقطهی اول و حتی قبل تر از آن. الان برایشان آشنا بودم و حتی از جای دیگر هم نمیتوانستم شروع کنم. همانجا وسط خانه بدون پتو و بالش مچاله شدم توی خودم و شب را به صبح رساندم. اول سراغ پسر گل فروش را از علی گرفتم که گفت مستقیم رفته بهشت زهرا. گفتم فعلا مراقبش باشد. بعد لباس عوض کردم و رفتم سمت سوله. موتور را کمی جلوتر در یکی از کوچه ها قفل کردم و پیاده رفتم. وارد کوچه نشدم اما از همان بیرون، از قسمت های مختلف کوچه و سوله را زیر نظر گرفتم. تا شب هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ رفت و آمدی نشد!
هیچ راهی نداشتیم. بالاجبار، تا سه روز، من سوله و علی پسر گل فروش را تحت مراقب داشتیم. مجبور بودیم از کوچکترین چیز ها سر نخ گیر بیاوریم. اما هر سه روز هم من و هم علی، دست خالی به شب رسیده بودیم.
غروب روز سوم بود. با ماشینی که علی جور کرده بود رفته بودم اطراف سوله. سر کوچه پارک کرده بودم و حواسم را داده بودم به ساختمان. اما هیچ ورود و خروجی نداشت. انگار آن چند روز کاملا خالی بود.
داشتم ساندویچ سرد و بیاتی که از دکهی کنار ایستگاه خریده بودم را گاز میزدم که اتوبوس رسید و عقب تر از ایستگاه، درست رو به روی کوچه ایستاد. زیر لب نُچی کردم و با اخم خیره شدم به اتوبوس. زیر لب گفتم: برو اونور دیگه!
و منتظر رد شدن اتوبوس ماندم که مادر و پسری که از اتوبوس پیاده شدند و سمت ایستگاه رفتند توجهم را جلب کردند. ساندویچ را کنار گذاشتم و دقت کردم. اتوبوس حرکت کرده بود و از جلوی کوچه کنار رفته بود. مادر جوان و پسر نوجوان، روی صندلی های ایستگاه نشستند. چشمهایم را ریز کردم. برایم آشنا بودند. یک هو اخمم باز شد و گفتم: آره! خودشونن! و خودشان بودند! توی بیمارستان دیده بودمشان. همان بیمارستانی که حقگویان آنجا کار میکرد. شک نداشتم برای همان کار آمده اند اما نمیدانستم چرا در سوله کسی نیست.
در همان حال که داشتم با دقت آنها را نگاه میکردم، گوشیام زنگ خورد. نگاه کردم. شماره نا شناس بود. جواب دادم: بله؟!
و صدای دختر جوانی توی گوشی پیچید.
[پارت هشتاد و چهارم]
صدای سلام گفتنش آشنا بود، گفتم: سلام. بفرمایید؟!
گفت: نشناختی آقا شاهین؟!
چشمهایم را ریز کردم و گفتم: خانم هویدا شمایی؟!
زن و پسر هنوز توی ایستگاه نشسته بودند.
گفت: آره آهو ام! تو چیشدی یهو!؟ چرا رفتی دیگه؟!
لبم را تر کردم. یک خاور که روی بارش چادر کشیده بود پیچید توی کوچه. نزدیک سوله ایستاد و چراغهایش را خاموش کرد.
راستش را گفتم: عذرمو خواستن! نمیدونم چیکار کرده بودم گفتن دیگه نیا! هیچ دلیل دیگه ای هم نگفتن!
بعد طوری که سعی میکردم بیخیال به نظر بیاید پرسیدم: حالا کیو آوردن جای من؟!
جواب داد: وا؟! آسه میرفتی آسه میومدی که؟ بعد انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت: آها! شاید واسه اینکه رفتی واسه فامیلتون کار جور کنی به مذاقشون خوش نیومده!
سر تکان دادم و گفتم: نمیدونم دیگه!
و خیره شدم به خاور که در تاریکی کوچه ایستاده بود.
گفت: خیره حالا! غصه نخور یه کار بهتر برات جور میشه! جای تو هم یه پسره اومده عُنُق! دو دقیقه هم تو ایستگاه منتظر واینمیسه! زود میره! ایشالا اخراج شه! و خندید!
لبخند زدم. نمیدانستم زنگ زده بود این حرف ها را بزند یا کار دیگری داشت. مِن مِن که کرد فهمیدم کار دیگری هم دارد. بریده و آرام گفت: میگم.. یه باشگاه خصوصی میشناسم، اگه بخوای با مدیرش صحبت میکنم. شاید بتونی به عنوان کمک مربی اونجا کار کنی.. از کارت خوششون بیاد حتما پشتتو میگیرن بتونی مربی بشی ها!
نفس عمیقی کشیدم! نمیدانستم چرا دارد این کار ها را برایم میکند. یعنی، شاید میدانستم اما نمیخواستم به دلیلش فکر کنم! خواستم چیزی بگویم که گفت: میتونیم فردا بریم! بعدشم بریم ناهار بخوریم!
در کرکره ای سوله آرام آرام بالا میرفت. خاور با همان چراغ های خاموش جلو رفت و آرام وارد شد.
حالا خیره شده بودم به مادر و بچه.
صدایش توی گوشم پیچید: نظرت چیه؟!
گفتم: راستش نمیخوام انقدر سریع تصمیم بگیرم.. حالا که اینطوری شده نیاز دارم فکر کنم! شاید.. شاید لازم شد اصلا برم شهر خودمون!
نمیدانم چرا! اما خواستم به او بفهمانم برای این شهر نیستم، میخواستم ببینم رفتارش و خواسته اش تغییری میکند یا نه!
سکوت کرد. مادر و بچه آرام از روی صندلی ایستگاه بلند شدند. مطمئن بودم سمت سوله میروند. پیچیدند توی کوچه.
آهو گفت: خیلی خب.. اگه اینطوری راحت تری باشه! ولی.. ولی ناهار رو میتونی تو همین شهر بخوری دیگه، نه؟! و ریز خندید!
زن و بچه رسیده بودند به سوله و آرام خزیدند تو.
دوباره گفت: میتونی؟!
گفتم: آره.. باشه.. میتونم!
تن صدایش بالا ار رفت و گفت: پس برات آدرس میفرستم!! و تماس را قطع کرد.
گوشی را انداختم روی صندلی کناری و نفسم را فوت کردم بیرون. میخواستم خودم را سرزنش کنم که چرا پیشنهادش را قبول کردم! اما زیر لب گفتم: میری ناهار میخوری و کلی حرف میزنی! میتونی از کارخونه ازش بپرسی.. انقد تک بعدی نباش پسر!
و خودم را توجیه کردم!
در کرکرهای سوله کاملا بسته شد. حالا مطمئن بودم که بین آدم هایی که در آن بیمارستان رفت و آمد میکنند و این سوله، ارتباط های جدی برقرار است.
[پارت هشتاد و پنجم]
آرام سمت کوچه رفتم. علی هنوز از پسر گل فروشی چیزی ندیده بود. به نظر میآمد اگر قرار به تعویض پلاک بود باید تا حالا چیزی رخ میداد اما اینطور نبود. حدس هایی زده بودم. فکر میکردم یا کیا، پلاک ها را دوره ای استفاده میکند و حالا که پلاک پسر گلفروش را برگردانده، دیگر از آن استفاده نمیکند، و یا اصلا پلاک پسر گل فروش از موتورش جدا نشده! و پلاک کیا، یک جعل تکراری بوده است.
به علی گفته بودم کماکان مراقب پسر گل فروش باشد، اما بعید میدانستم با کسی ارتباط بگیرد.
اکثر کارگاه ها بسته و چراغ هایشان خاموش بود. به سمت ساختمان اول رفتم و مثل قبل خودم را از پشت بام ها رساندم به بام کارگاه مجاور سوله. حیاط کاملا معلوم بود. چادر روی خاور کنار رفته بود و احتمالا جمعی که پنهان شده بودند بیرون آمده بودند. دوتا موتور پارک بود گوشهی حیاط. چشم ریز کردم اما نتوانتم پلاکشان را بخوانم. پوست لبم را میجویدم. جایم را عوض کردم و رفتم ضلع دیگر بام. گوشی ام را بیرون آوردم و از موتور ها عکس گرفتم. نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار. عکس را زوم کردم. شمارهی پلاک ها را نوشتم و فرستادم برای علی و بعد شماره اش را گرفتم. سریع جواب داد. گفتم: علی دوتا شماره برات فرستادم. ردشو بگیر ببین جایی رویت میشه؟
گفت: چشم رئیس، همین الان.
گفتم: علی وقت تلف نکنی ها.. حتی یکیشم بگیری بسه. فقط میخوام ببینم هست یا نه.
چشم گفت و تماس را قطع کردیم.
دو ساعت همان بالا بودم و هر از گاهی حیاط را نگاه میکردم که علی زنگ زد. گفتم: جانم علی!؟
گفت: سلام رئیس. رئیس پلاک اولی نه، ولی اون یکی شکار شد. سمت غربه. موتورشم به کلاس کروزره.
گوشی بغل گوشم بود که روی زانو ایستادم و حیاط را نگاه کردم. موتور مشکی کروزر همانجا بود کنار دیوار. گفتم: لعنتیا!
علی گفت: چیشده آقا؟!
گفتم: یه هفتهس ول معطلیم پیِ اون پسر گل فروشه!
گفت: ینی چی!؟ چرا!؟
گفتم: موتوری که میگی دیده شده، الان تو حیاط سولهس!
گفت: ینی.. ینی میگین..
کلافه گفتم: ینی اصلا اینا پلاک عوض نمیکنن! پلاکایی که شبیهشون تو سطح شهر هست رو جعل میکنن! اون پسر گل فروشه هم هیچ ربطی به اینا نداره! فقط عین پلاکش رو کپی کردن و برداشتن!
علی مکث کرد و گفت: ناکِسا!
کارمان سخت بود، سخت تر شده بود. گفتم: علی اونو ول کن دیگه. باید خود کیا رو یه طور دیگه گیر بیاریم. شاید روزای دیگه ریز پرنده بخوام همراهم. میتونی هماهنگش کنی؟
خواست جواب بدهد که گفتم: بی سر و صدا علی! خودت بپرونیش، کنترل و مراقبتشم با خودت باشه.
جواب داد: سعیمو میکنم آقا. با سرهنگ هماهنگ کنم بهم پرنده برد بالا بده؟
سر تکان دادم و گفتم: هماهنگ کن. کارارو جور کن منتظر باش. احتمالا تو این یکی دو روز نیاز بشه.
گفت: چشم رئیس. اکی میکنم بهتون خبر میدم.
گوشی را پایین آوردم و توی جیبم گذاشتم. دوباره حیاط را نگاه کردم و از همان پشت بام ها خودم را رساندم به کوچه و برگشتم خانهی امن.
[پارت هشتاد و ششم]
تنها راه باقیمانده، حالا، فقط گیر آوردن کیا و کنترلش بود که آن هم کار راحتی نبود. نمیدانستم کیا دوباره کی به سوله میرود و این کار را سخت کرده بود. علی دسترسی پرنده را از سرهنگ گرفته بود و قرار بود هر روز با هم، نزدیکی های سوله مستقر شویم و آمد و شد را کنترل کنیم.
نزدیکی های ظهر بود. آهو آدرس را برایم فرستاده بود. رستورانی طرفهای شمال شهر!
آماده شدم و از خانه زدم بیرون. با یک تاکسی خودم را رساندم به آدرسی که فرستاده بود. یک ساختمان مجلل که متصل به یک هتل بزرگ بود. با ابروهای بالا رفته داشتم رستوران را نگاه میکردم که صدایش را شنیدم: سلام!
پشت سرم را نگاه کردم. لبخندِ پهنی صورت گردش را پر کرده بود. سر تکان دادم و گفتم: سلام از ماست!
بعد با چشم به رستوران اشاره کردم و گفتم: درست اومدیم؟! ما توقع یه قهوه خونه داشتیم! اینجاها به گروه خونیم نمیاد!
خندید و دزدگیر ماشینش را زد. نگاه کردم. چراغ های دویست و ششِ سفید کنار خیابان روشن و خاموش شد. گفت: بیا! و خودش به سمت رستوران رفت. وارد شدیم. موسیقی ملایمی پخش میشد. گارسون خوش آمد گفت و نشستیم.
اطراف را نگاه کردم و گفتم: من فقط آب میخورما!
باز هم خندید. سرخوشی عجیبی داشت.
زیر لب گفتم: والا خب! همون تعظیمِ این یارو صد تومن خرجش بود. و با چشم به گارسون اشاره کردم.
دست هایش را توی هم قفل کرد و گفت: شما مهمون منی امروز. و دوباره لبخند زد. نگاهش کردم. ظاهرش چند لِول با ظاهری که درکارخانه داشت فرق میکرد. اعیانی تر بود. حتی من فکر میکردم ماشین نداشته باشد که هر روز با اتوبوس می آید سر کار.
خندهی خجولی کردم و سوال آخر را اول پرسیدم: ای بابا! شما که شرمنده میکنی ما رو! حالا اینهمه بنده نوازی برای چیه؟! دلت برای رانندهای که بیست دقیقه تو ایستگاه منتظر میموند تنگ شده؟!
لبخند روی لبش یخ بست. نگاهش را اول بین چشم هایم و بعد بین اجزای دیگر صورتم چرخواند. حس کردم صورتم داغ شد. سرم را پایین انداختم و با مکث بالا بردم و نگاهش کردم. لبخندش جمع شده بود و جدی نگاهم میکرد.
دست برد سمت کیفش و کیف پول کوچکی را بیرون آورد. از داخلش، یک عکس برداشت و گرفت بالا. یک نگاه به من کرد و یک نگاه به عکس. بعد عکس را روی میز سُر داد سمتم و گفت: شبیهشی!
عکس را برداشتم. عکس پسر جوانی بود توی کت و شلوار با یک کروات. با موهای حالت دار بلند تا نزدیکی شانه. در جایی شبیه به تالار یا سالن عقد. عکس از وسط بریده شده بود. ژست پسر طوری بود که انگار کنار کسی ایستاده.
آهو را نگاه کردم و گفتم: بخاطر موهاش؟!
دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و نگاهم میکرد. با مکث گفت: موهاش، چشماش، رفتاراش!
بعد انگار که به خودش آمده باشد، دستش را از زیر چانه برداشت و لبخند زد. گفت: کلا شبیهین دیگه! نیستین؟!
سر تکان دادم و گفتم: شاید!
دستش را آورد جلو. عکس را گذاشتم کف دستش. عمیق نگاهش کرد و بعد گذاشت توی کیف پولش.
نمیدانستم عکس کیست. انگار که فکرم را خوانده باشد گفت: داداشمه، الیاس!
گفتم: خدا حفظش کنه! البته انگار همچین دل خوشی از زن داداشت نداری!
انگار زده بودم به هدف که لبخندش جمع شد. عکس را از توی کیف نگاه کرد. گفت: ازم گرفتش..
نگاهم کرد و گفت: رفتن اروپا!
خواستم جوابش را بدهم که همان پسری که دم در دیده بودیم، جلو آمد و گفت: وقتتون بخیر. انتخاب کردید؟!
آهو گفت: اممم من جوجه میخورم، آقا هم..
و من را نگاه کرد.
گفتم: منم همون جوجه.
آهو گفت: با مخلفات دیگه.. همه چی! ممنون.
گارسون سر تکان داد و رفت. انگار فضا سبک تر شده بود. کیفش را گذاشت کنار و گفت: خب شما بگو! از کی دل خوشی نداری تو دنیا!؟
نهتکرارشدینهتکراری...❤️🔥:)
https://eitaa.com/ali_ghlich/16283
https://eitaa.com/ali_ghlich/16561
[پارت هشتاد و هفتم]
با بند ساعتم مشغول بازی شدم و گفتم: از کی دل خوشی ندارم..؟!
نگاهش کردم. شانه بالا انداختم و ادامه دادم: از هیشکی!
با ابروهای بالا رفته گفت: از هیشکی دل خوشی نداری؟!
سر تکان دادم و گفتم: نه! ینی هیچکس نیست که ازش دل خوشی نداشته باشم! از همه دل خوشی دارم!
احساس کردم معنی جملههای خودم را نمیفهمم! گفتم: من خودم نفهمیدم چیشد!
خندید و دستش را آورد بالا. گفت: نه من گرفتم! از همه راضی ای تو دنیا!؟ هیچکس حقتو نخورده؟ حرصتو در نیاورده؟!
لب هایم را پایین دادم و گفتم: نه خب.. نمیشه گفت از همه راضی ام! ولی ناراضیم نیستم.. یه سری چیزا تو دنیا هست که ما فکر میکنیم حق مائن.. ولی نیستن! یه سری چیزا هم حق مائن، ولی اونقدر قوی نیستیم که به دستشون بیاریم!
دو دستش را زد زیر چانه اش و گفت: و تجویز چیه؟!
گفتم: یا قوی تر میشیم و به دستشون میاریم، یا ازشون درس میگیریم برای حقای بعدی!
تای ابرویش را داد بالا و گفت: هوم. من درس گرفتم!
احساس میکردم با من زیادی راحت است و این برایم عجیب بود. دختری شبیه او، که امروز فهمیده بودم از چیزی که فکر میکردم، به روز تر و سانتالی تر است چرا باید با یک رانندهی سرویس، اینطور برخورد کند، به ناهار دعوتش کند و بخواهد با او ارتباط داشته باشد. هرچند بعید نبود، اما احتمال نمیدادم او از طرف مهرداد یا افرادی از این دست باشد. و همین بیشتر مرا میترساند. دختری مثل او، با صرف نظر از ارتباطات احتمالی اش، نباید وارد این زمین بازی میشد. تا قبل از آن ناهار نفهمیده بودم، اما همانجا، وقتی نگاه های بی پروا و خندههای بی غل و غشش را دیدم، فهمیدم جای او، وسط این زمین بازی نیست. وقتی عکس برادرش را نشانم داد و من فهمیدم او را در من پیدا کرده، نخواستم بگذارم وسط این بازی بماند. او احتمالا دلتنگی برای برادرش را در من دیده بود. یا احتمالا، خلا وجود یک حامی را، آن شب، وقتی با آن مزاحم ها درگیر شده بودم، در من پیدا کرده بود.در شاهین! در یک شخصیت قلابی که دیر یا زود جایش را به کاوه میداد. دلم نمیخواست برایش نقش شاهین را بازی کنم. هرچند که شاید میتوانستم با کمکش به چیز های زیادی برسم اما، وجدانم این اجازه را به من نمیداد.
در ذهن، با افکارم درگیر بودم و در ظاهر با چنگال و تکههای جوجهی زعفرانی. زیر چشمی نگاهش میکردم. آرام و با طمانینه غذا میخورد. مرتب، انگار غذا ها مرحله گذاری شده باشند، اول یک قاشق برنج، یک تکه جوجه، زیتون پرورده و ریحان. بعد قاشق و چنگالش را میگذاشت روی میز و آرام میجوید. بعد از اول! این آرامش و نظمِ ظاهری عجیب، با حرف هایی که توی همان چند دقیقه رد و بدل شده بود، همخوانی نداشت. احساس میکردم این آرامش عاریهای، امواج متلاطم درونش را میپوشاند.
توی همین فکر ها بودم که گفت: به من میگن لاکپشتِ سفره! من غذام تموم شد، تو هنوز داری بازی بازی میکنی!
به بشقاب خالی اش و بشقاب نیمه پُر خودم نگاه کردم. ابروهایش جمع شد و گفت: نکنه.. خوب نبود غذاش؟!
تند سر تکان دادم و گفتم: چرا چرا! خیلی خوب بود، منم عادت دارم اروم بخورم!
و یک قاشق پُر گذاشتم توی دهانم.
احساس میکردم مقابلش آچمز شدهام!
هر رفتاری از من، اوضاع را بد تر میکرد. اگر عقب میکشیدم و تُندی میکردم، او را به عنوان رابط از دست میدادم و اگر دل به دلش میدادم، اوضاع خراب تر از این میشد. هنوز چیزی نگفته اینطور خودش را کشانده بود سمتم و میدانستم اگر روی خوش نشان بدهم، سُر میخورد توی تُنگِ آلودهای که چند ماه است دارم داخلش دست و پا میزنم.
هنوز آنقدر بی دست و پا و بی رحم نشده بودم، که برای رسیدن به هدف، کسی مثل او را قربانی کنم. احساسات رقیقی که او اینطور برای شاهین، یک جوانِ شهرستانی احتمالا کم سوادِ مشتی طورِ لوتی مسلک کف دستش گرفته بود، با ارزش تر از آن بود که بخواهم برای چیز دیگری خرجش کنم. حتی برای رسیدن به راه حل پرونده.
صدای دیگری اما تهِ مغزم میگفت: اگه با کاوه بهش روی خوش نشون بدی چی؟! اگه این احساسی که ازت میخواد رو با کاوه بهش بدی چی؟! اینطوری هر دو طرف رو داری!
سرم را تکان دادم تا از شر مالیخولیا راحت شوم! آنقدر واضح که متعجب نگاهم کرد و مجبور شدم عطسهی گیر کرده توی سینهام را بهانه کنم!
با هر زوری که بود، نصف بیشتر غذا را خوردم و قصد رفتن از رستوران را کردیم.
تعارفم را برای حساب کردن رد کرد و خودش حساب کرد. اصرار میکرد برساندم اما کارهای شخصی را بهانه کردم و پیاده، از گوشهی خیابان به راه افتادم. موقع برگشت، دوباره از کار توی باشگاه ورزشی گفت و من همان حرف های تکراری را تحویلش دادم.
سرد بود. دست هایم را توی جیب کاپشنم گذاشته بودم و از پیاده رو راه میرفتم. دلم میخواست این آخری باری باشد که دیدمش و پیام را گرفت، اما آن رشته که دیده بودم، سر دراز داشت...