eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت هشتاد و پنجم] آرام سمت کوچه رفتم. علی هنوز از پسر گل فروشی چیزی ندیده بود. به نظر می‌آمد اگر قرار به تعویض پلاک بود باید تا حالا چیزی رخ میداد اما اینطور نبود. حدس هایی زده بودم. فکر میکردم یا کیا، پلاک ها را دوره ای استفاده میکند و حالا که پلاک پسر گلفروش را برگردانده، دیگر از آن استفاده نمی‌کند، و یا اصلا پلاک پسر گل فروش از موتورش جدا نشده! و پلاک کیا، یک جعل تکراری بوده است. به علی گفته بودم کماکان مراقب پسر گل فروش باشد، اما بعید می‌دانستم با کسی ارتباط بگیرد. اکثر کارگاه ها بسته و چراغ هایشان خاموش بود. به سمت ساختمان اول رفتم و مثل قبل خودم را از پشت بام ها رساندم به بام کارگاه مجاور سوله. حیاط کاملا معلوم بود. چادر روی خاور کنار رفته بود و احتمالا جمعی که پنهان شده بودند بیرون آمده بودند. دوتا موتور پارک بود گوشه‌ی حیاط. چشم ریز کردم اما نتوانتم پلاکشان را بخوانم. پوست لبم را می‌جویدم. جایم را عوض کردم و رفتم ضلع دیگر بام. گوشی ام را بیرون آوردم و از موتور ها عکس گرفتم. نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار. عکس را زوم کردم. شماره‌ی پلاک ها را نوشتم و فرستادم برای علی و بعد شماره اش را گرفتم. سریع جواب داد. گفتم: علی دوتا شماره برات فرستادم. ردشو بگیر ببین جایی رویت میشه؟ گفت: چشم رئیس، همین الان. گفتم: علی وقت تلف نکنی ها.. حتی یکیشم بگیری بسه. فقط میخوام ببینم هست یا نه. چشم گفت و تماس را قطع کردیم. دو ساعت همان بالا بودم و هر از گاهی حیاط را نگاه می‌کردم که علی زنگ زد. گفتم: جانم علی!؟ گفت: سلام رئیس. رئیس پلاک اولی نه، ولی اون یکی شکار شد. سمت غربه. موتورشم به کلاس کروزره. گوشی بغل گوشم بود که روی زانو ایستادم و حیاط را نگاه کردم. موتور مشکی کروزر همانجا بود کنار دیوار. گفتم: لعنتیا! علی گفت: چی‌شده آقا؟! گفتم: یه هفته‌س ول معطلیم پیِ اون پسر گل فروشه! گفت: ینی چی!؟ چرا!؟ گفتم: موتوری که میگی دیده شده، الان تو حیاط سوله‌س! گفت: ینی.. ینی میگین.. کلافه گفتم: ینی اصلا اینا پلاک عوض نمی‌کنن! پلاکایی که شبیهشون تو سطح شهر هست رو جعل می‌کنن! اون پسر گل فروشه هم هیچ ربطی به اینا نداره! فقط عین پلاکش رو کپی کردن و برداشتن! علی مکث کرد و گفت: ناکِسا! کارمان سخت بود، سخت تر شده بود. گفتم: علی اونو ول کن دیگه. باید خود کیا رو یه طور دیگه گیر بیاریم. شاید روزای دیگه ریز پرنده بخوام همراهم. میتونی هماهنگش کنی؟ خواست جواب بدهد که گفتم: بی سر و صدا علی! خودت بپرونیش، کنترل و مراقبتشم با خودت باشه. جواب داد: سعیمو می‌کنم آقا. با سرهنگ هماهنگ کنم بهم پرنده برد بالا بده؟ سر تکان دادم و گفتم: هماهنگ کن. کارارو جور کن منتظر باش. احتمالا تو این یکی دو روز نیاز بشه. گفت: چشم رئیس. اکی میکنم بهتون خبر می‌دم. گوشی را پایین آوردم و توی جیبم گذاشتم. دوباره حیاط را نگاه کردم و از همان پشت بام ها خودم را رساندم به کوچه و برگشتم خانه‌ی امن.
_ پارت هشتاد و پنج خدمت شما🌿
[پارت هشتاد و ششم] تنها راه باقی‌مانده، حالا، فقط گیر آوردن کیا و کنترلش بود که آن هم کار راحتی نبود. نمی‌دانستم کیا دوباره کی به سوله می‌رود و این کار را سخت کرده بود. علی دسترسی پرنده را از سرهنگ گرفته بود و قرار بود هر روز با هم، نزدیکی های سوله مستقر شویم و آمد و شد را کنترل کنیم. نزدیکی های ظهر بود. آهو آدرس را برایم فرستاده بود. رستورانی طرف‌های شمال شهر! آماده شدم و از خانه زدم بیرون. با یک تاکسی خودم را رساندم به آدرسی که فرستاده بود. یک ساختمان مجلل که متصل به یک هتل بزرگ بود. با ابروهای بالا رفته داشتم رستوران را نگاه می‌کردم که صدایش را شنیدم: سلام! پشت سرم را نگاه کردم. لبخندِ پهنی صورت گردش را پر کرده بود. سر تکان دادم و گفتم: سلام از ماست! بعد با چشم به رستوران اشاره کردم و گفتم: درست اومدیم؟! ما توقع یه قهوه خونه داشتیم! اینجاها به گروه خونیم نمیاد! خندید و دزدگیر ماشینش را زد. نگاه کردم. چراغ های دویست و ششِ سفید کنار خیابان روشن و خاموش شد. گفت: بیا! و خودش به سمت رستوران رفت. وارد شدیم. موسیقی ملایمی پخش می‌شد. گارسون خوش آمد گفت و نشستیم. اطراف را نگاه کردم و گفتم: من فقط آب میخورما! باز هم خندید. سرخوشی عجیبی داشت. زیر لب گفتم: والا خب! همون تعظیمِ این یارو صد تومن خرجش بود. و با چشم به گارسون اشاره کردم. دست هایش را توی هم قفل کرد و گفت: شما مهمون منی امروز. و دوباره لبخند زد. نگاهش کردم. ظاهرش چند لِول با ظاهری که درکارخانه داشت فرق می‌کرد. اعیانی تر بود. حتی من فکر می‌کردم ماشین نداشته باشد که هر روز با اتوبوس می آید سر کار. خنده‌ی خجولی کردم و سوال آخر را اول پرسیدم: ای بابا! شما که شرمنده می‌کنی ما رو! حالا اینهمه بنده نوازی برای چیه؟! دلت برای راننده‌ای ‌که بیست دقیقه تو ایستگاه منتظر می‌موند تنگ شده؟! لبخند روی لبش یخ بست. نگاهش را اول بین چشم هایم و بعد بین اجزای دیگر صورتم چرخواند. حس کردم صورتم داغ شد. سرم را پایین انداختم و با مکث بالا بردم و نگاهش کردم. لبخندش جمع شده بود و جدی نگاهم می‌کرد. دست برد سمت کیفش و کیف پول کوچکی را بیرون آورد. از داخلش، یک عکس برداشت و گرفت بالا. یک نگاه به من کرد و یک نگاه به عکس. بعد عکس را روی میز سُر داد سمتم و گفت: شبیهشی! عکس را برداشتم. عکس پسر جوانی بود توی کت و شلوار با یک کروات. با موهای حالت دار بلند تا نزدیکی شانه. در جایی شبیه به تالار یا سالن عقد. عکس از وسط بریده شده بود. ژست پسر طوری بود که انگار کنار کسی ایستاده. آهو را نگاه کردم و گفتم: بخاطر موهاش؟! دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و نگاهم می‌کرد. با مکث گفت: موهاش، چشماش، رفتاراش! بعد انگار که به خودش آمده باشد، دستش را از زیر چانه برداشت و لبخند زد. گفت: کلا شبیهین دیگه! نیستین؟! سر تکان دادم و گفتم: شاید! دستش را آورد جلو. عکس را گذاشتم کف دستش. عمیق نگاهش کرد و بعد گذاشت توی کیف پولش. نمیدانستم عکس کیست. انگار که فکرم را خوانده باشد گفت: داداشمه، الیاس! گفتم: خدا حفظش کنه! البته انگار همچین دل خوشی از زن داداشت نداری! انگار زده بودم به هدف که لبخندش جمع شد. عکس را از توی کیف نگاه کرد. گفت: ازم گرفتش.. نگاهم کرد و گفت: رفتن اروپا! خواستم جوابش را بدهم که همان پسری که دم در دیده بودیم، جلو آمد و گفت: وقتتون بخیر. انتخاب کردید؟! آهو گفت: اممم من جوجه می‌خورم، آقا هم.. و من را نگاه کرد. گفتم: منم همون جوجه. آهو گفت: با مخلفات دیگه.. همه چی! ممنون. گارسون سر تکان داد و رفت. انگار فضا سبک تر شده بود. کیفش را گذاشت کنار و گفت: خب شما بگو! از کی دل خوشی نداری تو دنیا!؟
_ پارت هشتاد و شش خدمت شما🌿
نه‌تکرارشدی‌نه‌تکراری...❤️‍🔥:) https://eitaa.com/ali_ghlich/16283 https://eitaa.com/ali_ghlich/16561
[پارت هشتاد و هفتم] با بند ساعتم مشغول بازی شدم و گفتم: از کی دل خوشی ندارم..؟! نگاهش کردم. شانه بالا انداختم و ادامه دادم: از هیشکی! با ابروهای بالا رفته گفت: از هیشکی دل خوشی نداری؟! سر تکان دادم و گفتم: نه! ینی هیچکس نیست که ازش دل خوشی نداشته باشم! از همه دل خوشی دارم! احساس کردم معنی جمله‌های خودم را نمی‌فهمم! گفتم: من خودم نفهمیدم چی‌شد! خندید و دستش را آورد بالا. گفت: نه من گرفتم! از همه راضی ای تو دنیا!؟ هیچکس حقتو نخورده؟ حرصتو در نیاورده؟! لب هایم را پایین دادم و گفتم: نه خب.. نمیشه گفت از همه راضی ام! ولی ناراضیم نیستم.. یه سری چیزا تو دنیا هست که ما فکر می‌کنیم حق مائن.. ولی نیستن! یه سری چیزا هم حق مائن، ولی اونقدر قوی نیستیم که به دستشون بیاریم! دو دستش را زد زیر چانه اش و گفت: و تجویز چیه؟! گفتم: یا قوی تر می‌شیم و به دستشون میاریم، یا ازشون درس می‌گیریم برای حقای بعدی! تای ابرویش را داد بالا و گفت: هوم. من درس گرفتم! احساس می‌کردم با من زیادی راحت است و این برایم عجیب بود. دختری شبیه او، که امروز فهمیده بودم از چیزی که فکر می‌کردم، به روز تر و سانتالی تر است چرا باید با یک راننده‌ی سرویس، اینطور برخورد کند، به ناهار دعوتش کند و بخواهد با او ارتباط داشته باشد. هرچند بعید نبود، اما احتمال نمی‌دادم او از طرف مهرداد یا افرادی از این دست باشد. و همین بیشتر مرا می‌ترساند. دختری مثل او، با صرف نظر از ارتباطات احتمالی اش، نباید وارد این زمین بازی می‌شد. تا قبل از آن ناهار نفهمیده بودم، اما همانجا، وقتی نگاه های بی پروا و خنده‌های بی غل و غشش را دیدم، فهمیدم جای او، وسط این زمین بازی نیست. وقتی عکس برادرش را نشانم داد و من فهمیدم او را در من پیدا کرده، نخواستم بگذارم وسط این بازی بماند. او احتمالا دلتنگی برای برادرش را در من دیده بود. یا احتمالا، خلا وجود یک حامی را، آن شب، وقتی با آن مزاحم ها درگیر شده بودم، در من پیدا کرده بود.در شاهین! در یک شخصیت قلابی که دیر یا زود جایش را به کاوه می‌داد. دلم نمیخواست برایش نقش شاهین را بازی کنم. هرچند که شاید می‌توانستم با کمکش به چیز های زیادی برسم اما، وجدانم این اجازه را به من نمی‌داد. در ذهن، با افکارم درگیر بودم و در ظاهر با چنگال و تکه‌های جوجه‌ی زعفرانی. زیر چشمی نگاهش میکردم. آرام و با طمانینه غذا می‌خورد. مرتب، انگار غذا ها مرحله گذاری شده باشند، اول یک قاشق برنج، یک تکه جوجه، زیتون پرورده و ریحان. بعد قاشق و چنگالش را میگذاشت روی میز و آرام می‌جوید. بعد از اول! این آرامش و نظمِ ظاهری عجیب، با حرف هایی که توی همان چند دقیقه رد و بدل شده بود، همخوانی نداشت. احساس می‌کردم این آرامش عاریه‌ای، امواج متلاطم درونش را میپوشاند. توی همین فکر ها بودم که گفت: به من میگن لاکپشتِ سفره! من غذام تموم شد، تو هنوز داری بازی بازی می‌کنی! به بشقاب خالی اش و بشقاب نیمه پُر خودم نگاه کردم. ابروهایش جمع شد و گفت: نکنه.. خوب نبود غذاش؟! تند سر تکان دادم و گفتم: چرا چرا! خیلی خوب بود، منم عادت دارم اروم بخورم! و یک قاشق پُر گذاشتم توی دهانم. احساس می‌کردم مقابلش آچمز شده‌ام! هر رفتاری از من، اوضاع را بد تر می‌کرد. اگر عقب می‌کشیدم و تُندی می‌کردم، او را به عنوان رابط از دست می‌دادم و اگر دل به دلش می‌دادم، اوضاع خراب تر از این می‌شد. هنوز چیزی نگفته اینطور خودش را کشانده بود سمتم و می‌دانستم اگر روی خوش نشان بدهم، سُر میخورد توی تُنگِ آلوده‌ای که چند ماه است دارم داخلش دست و پا می‌زنم. هنوز آن‌قدر بی دست و پا و بی رحم نشده بودم، که برای رسیدن به هدف، کسی مثل او را قربانی کنم. احساسات رقیقی که او اینطور برای شاهین، یک جوانِ شهرستانی احتمالا کم سوادِ مشتی طورِ لوتی مسلک کف دستش گرفته بود، با ارزش تر از آن بود که بخواهم برای چیز دیگری خرجش کنم. حتی برای رسیدن به راه حل پرونده. صدای دیگری اما تهِ مغزم می‌گفت: اگه با کاوه بهش روی خوش نشون بدی چی؟! اگه این احساسی که ازت میخواد رو با کاوه بهش بدی چی؟! اینطوری هر دو طرف رو داری! سرم را تکان دادم تا از شر مالیخولیا راحت شوم! آنقدر واضح که متعجب نگاهم کرد و مجبور شدم عطسه‌ی گیر کرده توی سینه‌ام را بهانه کنم! با هر زوری که بود، نصف بیشتر غذا را خوردم و قصد رفتن از رستوران را کردیم. تعارفم را برای حساب کردن رد کرد و خودش حساب کرد. اصرار می‌کرد برساندم اما کار‌های شخصی را بهانه کردم و پیاده، از گوشه‌ی خیابان به راه افتادم. موقع برگشت، دوباره از کار توی باشگاه ورزشی گفت و من همان حرف های تکراری را تحویلش دادم. سرد بود. دست هایم را توی جیب کاپشنم گذاشته بودم و از پیاده رو راه می‌رفتم. دلم میخواست این آخری باری باشد که دیدمش و پی‌ام را گرفت، اما آن‌ رشته که دیده بودم، سر دراز داشت...
_ پارت هشتاد و هفت خدمت شما🌿
[پارت هشتاد و هشتم] بعد از کمی پیاده روی، ماشین گرفتم و رفتم خانه‌ی امن. ماشین و مسیر را دو بار عوض کردم تا مطمئن باشم کسی تعقیبم نمی‌کند. فکرم حسابی درگیر بود. تصمیمم را گرفته بودم. نمیخواستم دیگر آهو را ببینم. دلم نمی‌خواست نادانسته وارد مسیری شود که می‌دانستم مناسب نیست. توی همین فکر ها بودم که صدای گوشی ام بلند شد. توی تلگرام پیام داشتم. صفحه‌ی اعلان ها را کشیدم پایین. شماره‌ی ناشناس بود، اما عکسِ پروفایل آهو بود. آب دهانم را قورت دادم و پیام را باز کردم. یک فایل صوتی بود. قبل از اینکه بازش کنم، اشاره کردم به عکس پروفایلش. یک عکس بود توی جنگل. پیراهن بلندی پوشیده بود و یک کلاه لبه دار روی سرش بود و خندان میچرخید که عکاس، عکس را انداخته بود! ویس را باز کردم. صدایش پخش شد توی اتاق: شاهین.. آقا شاهین.. امشب.. امشب بعد از ۷ سال احساس کردم الیاس نشسته رو به روم.. نه کِه.. نه کِ شما رو بخاطر شبیه بودن به الیاس بخواما.. نه.. زدم روی دکمه‌ی توقف. دست کشیدم روی صورتم. نمیخواستم بشنوم. دلم نمیخواست حرف هایش را بشنوم. زیر لب گفتم: لعنتی! بالای صفحه نوشته‌ی "در حال ضبط صدا" روشن و خاموش میشد. اینترنتم را خاموش کردم. لب گزیدم و با تردید دستم را روی پخش صدا گذاشتم: شما رو بخاطر خودتون می‌خوام! و دوباره مکث. گوشی را انداختم روی زمین و دندان هایم را فشار دادم روی هم. انگار که داشتم تمام حرصم را روی کاوه‌ای که هیچ نقشی این وسط نداشت در‌می آوردم! تکیه داده بودم به دیوار و چمباتمه شده بودم توی خودم. ترسیده و بی‌پناه! نه می‌خواستم حرف هایش را گوش بدهم و نه دلم میخواست ناراحتش کنم! نه میخواستم بازی اش بدهم و نه دلم می‌خواست شیفته‌ی شاهینِ قلابی بماند! از این‌ها گذشته، از تند شدن ضربان قلب کاوه وقتی که می‌دیدش، می‌ترسیدم! ضربان نامرتبِ غیر قابل پیش‌بینی که حسابی مرا ترسانده بود! دستم را مشت کردم و سرم را چسباندم به دیوار. خندیدم. کوتاه. و بعد با صدای بلند و در آخر تبدیل شد به قهقه‌ی ترسناکی که توی اتاقِ موکت شده‌ی خالی، به اِکو ختم شد. زیر لب گفتم: بد بخت از دل مرگ و جنگ رد شدی حالا از چی قالب تهی کردی!؟ خنده‌ام جمع شد. چشم هایم را باز کردم. به خودم جواب دادم: مرگ و جنگی که افسارش دست خودت باشه ترس نداره.. اونی ترس داره که دست خودت نباشه.. که ندونی چی شد و کِی شد! یاد پیمان افتادم! باز شده بودم آقا معلم. سر تکان دادم و گوشی‌ام را برداشتم. همانطور که داشتم توی ذهنم با خودم مرور می‌کردم که خودت را جمع کن مگر پسرِ هجده ساله ای، ادامه‌ی صوتش را پخش کردم: الیاس برای من یه آدم امن بود.. حالا احساس می‌کنم اون آدم امن رو، اینجا پیدا کردم.. و پایان. صفحه‌ را کشیدم پایین و اینترنت را روشن کردم. چند دینگ دینگ پی‌ در پی آمد و به جای صوت، چند پیام. "خیلی سعی کردم اینا رو پیش خودم نگه دارم"، " خیلی جنگیدم که پیش خودم بمونن" " اما آهو شکارِ شاهین شده". و بعد یک ایموجی قلب سفید. انگشت هایم برای نشستن روی حروف کی‌بورد استخاره می‌گرفتند. هی بالا و هی پایین. نمی‌دانستم چه بنویسم، اصلا نمیدانستم باید چه کار بکنم! گیر کرده بودم بین شاهین و کاوه و هیچ کدامشان این بار را گردن نمی‌گرفتند!
_ پارت هشتاد و هشت خدمت شما🌿
[پارت هشتاد و نهم] انگشت هایم هنوز با تردید روی گوشی مانده بود که در یک لحظه تصمیم گرفتم. گوشی را بدون آنکه جوابش را بدهم گذاشنم کنار. بلند شدم و رفتم سمت روشویی. شیر آب را باز کردم و گذاشتم آب سرد شود. شوفاژ های خانه خاموش بود و سردی محسوسی حس می‌شد. آب که حسابی سرد شد، چند مُشت آب پی در پی زدم به صورتم. نفسم یک ثانیه گرفت و بعد با هینِ عمیقی جا آمد! آینه را نگا کردم. کش مو ها را کشیدم تا باز شد. دست کشیدم توی موهایم و دستم را مُشت کردم. دردِ کشیده شدن موهایم شقیقه‌هایم را می‌سوزاند. صدایی توی ذهنم گفت: به اینا ربطی نداره، ول کن! و دستم شُل شد و افتاد کنارم. صورتم را خشک نکرده رفتم بیرون. نگاه گذرایی به گوشی ام انداختم و رفتم سمت مقوا‌هایی که روی دیوار چسبانده بودم. سعی کردم به هیچ چیز جز کار فکر نکنم. با خودم فکر کردم جواب ندادن خودش یک نوع جواب است! و مشغول کار شدم. شماره ها و عکس ها و مطالبی که در آن چند ماه جمع آوری کرده بودم، همه روی مقوا چسبانده شده بود. حسابی شلوغ! همه شناخته شده، با عکس، اسم، مشخصات و نشانی، به جز کیا و سلطان! طبق تنها راهی که داشتیم، مراقبت از سوله را از سر گرفتیم. من و علی. هر روز، مدام و بدون لحظه‌ای وقف. هر هشت ساعت شیفت عوض می‌کردیم. علی صبح ها اداره بود و حضورش در نزدیکی سوله ریسک بالایی بود. اما چاره نداشتیم. نیاز به حضور او به عنوان نیروی کمکی بود. سپرده بودم بلافاصله بعد از اداره آن سمت نیاید و چند بار مسیر عوض کند. و همین کار را هم انجام می‌داد. یک هفته گذشت، اما خبری از کیا نشده بود. حتی یک بار خودم را کشاندم به بام و از آنجا سوله را زیر نظر گرفتم. ولی اثری از او نبود. انگار فقط همان یک بار که موقعیت داخل سوله بر خلاف تدبیرشان شده بود، سر و کله اش پیدا شده بود. و حالا ما داشتیم بالا سر گوری که جنازه ندارد زار میزدیم! غروب روز هفتم بود. با علی توی ماشین نشسته بودیم. آمده بود تغییر شیفت اما مراقبت برای من کاملا بی معنی شده بود! روی صندلی شاگرد نشسته بودم و با انگشت هایم ضرب گرفته بودم روی دستگیره‌ی در و پوست لبم را می‌جویدم. علی برگشت سمتم و گفت: شاید اصلا مهره‌ی اصلی‌شون نیست آقا.. شاید از اینا بوده که رندوم میارن واسه رد گم کنی. سر تکان دادم. کیا مهره‌ی اصلی بود. این را می‌شد از حساب بردن باقی افراد و اِشرافی که روی قضایا داشت فهمید. گفتم: نه. نیست. حداقل از بقیه نزدیک تره به هسته‌ی مرکزی. نگاهش کردم. ادامه دادم: اتفاقا این که این حوالی پیداش نشده ینی خیلی مهمه علی. حتی از چیزی که فکر می‌کردیم بیشتر. شانه بالا انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: خب پس آقا شما برو استراحت کن. من هستم. آرنجم را تکیه دادم به در و چانه ام را گذاشتم روی دستم. گفتم: نه. اینجا چیزی عایدمون نمیشه. روشن کن بریم. سوالی نگاهم کرد که گفتم: منو برسون پارکینگ موتور رو بردارم. بعدم برو خونه. گفت: ینی آقا دیگه مراقبت نمی‌دیم؟! من خسته نیستما.. اگه شما کار داری کلا بعد اداره میام اینجا. اگه با سرهنگ هماهنگ کنید صبحا هم میتونم بیام. سر تکان دادم و گفتم: نه نیاز نیست. اینجا نمیاد دیگه. ینی حداقل تو این اوضاع آروم نمیاد. تنش هم صلاح نیست ایجاد بشه. تو برو خونه کاری بود بهت اطلاع می‌دم. سر تکان داد و ناچار گفت: باشه.. و استارت زد. هوا تقریبا تاریک شده بود. فکر هایی توی سرم چرخ میخورد. شاید اینطور میتوانستم کیا را گیر بیاورم.
_ پارت هشتاد و نه خدمت شما🌿