eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت هشتاد و هفتم] با بند ساعتم مشغول بازی شدم و گفتم: از کی دل خوشی ندارم..؟! نگاهش کردم. شانه بالا انداختم و ادامه دادم: از هیشکی! با ابروهای بالا رفته گفت: از هیشکی دل خوشی نداری؟! سر تکان دادم و گفتم: نه! ینی هیچکس نیست که ازش دل خوشی نداشته باشم! از همه دل خوشی دارم! احساس کردم معنی جمله‌های خودم را نمی‌فهمم! گفتم: من خودم نفهمیدم چی‌شد! خندید و دستش را آورد بالا. گفت: نه من گرفتم! از همه راضی ای تو دنیا!؟ هیچکس حقتو نخورده؟ حرصتو در نیاورده؟! لب هایم را پایین دادم و گفتم: نه خب.. نمیشه گفت از همه راضی ام! ولی ناراضیم نیستم.. یه سری چیزا تو دنیا هست که ما فکر می‌کنیم حق مائن.. ولی نیستن! یه سری چیزا هم حق مائن، ولی اونقدر قوی نیستیم که به دستشون بیاریم! دو دستش را زد زیر چانه اش و گفت: و تجویز چیه؟! گفتم: یا قوی تر می‌شیم و به دستشون میاریم، یا ازشون درس می‌گیریم برای حقای بعدی! تای ابرویش را داد بالا و گفت: هوم. من درس گرفتم! احساس می‌کردم با من زیادی راحت است و این برایم عجیب بود. دختری شبیه او، که امروز فهمیده بودم از چیزی که فکر می‌کردم، به روز تر و سانتالی تر است چرا باید با یک راننده‌ی سرویس، اینطور برخورد کند، به ناهار دعوتش کند و بخواهد با او ارتباط داشته باشد. هرچند بعید نبود، اما احتمال نمی‌دادم او از طرف مهرداد یا افرادی از این دست باشد. و همین بیشتر مرا می‌ترساند. دختری مثل او، با صرف نظر از ارتباطات احتمالی اش، نباید وارد این زمین بازی می‌شد. تا قبل از آن ناهار نفهمیده بودم، اما همانجا، وقتی نگاه های بی پروا و خنده‌های بی غل و غشش را دیدم، فهمیدم جای او، وسط این زمین بازی نیست. وقتی عکس برادرش را نشانم داد و من فهمیدم او را در من پیدا کرده، نخواستم بگذارم وسط این بازی بماند. او احتمالا دلتنگی برای برادرش را در من دیده بود. یا احتمالا، خلا وجود یک حامی را، آن شب، وقتی با آن مزاحم ها درگیر شده بودم، در من پیدا کرده بود.در شاهین! در یک شخصیت قلابی که دیر یا زود جایش را به کاوه می‌داد. دلم نمیخواست برایش نقش شاهین را بازی کنم. هرچند که شاید می‌توانستم با کمکش به چیز های زیادی برسم اما، وجدانم این اجازه را به من نمی‌داد. در ذهن، با افکارم درگیر بودم و در ظاهر با چنگال و تکه‌های جوجه‌ی زعفرانی. زیر چشمی نگاهش میکردم. آرام و با طمانینه غذا می‌خورد. مرتب، انگار غذا ها مرحله گذاری شده باشند، اول یک قاشق برنج، یک تکه جوجه، زیتون پرورده و ریحان. بعد قاشق و چنگالش را میگذاشت روی میز و آرام می‌جوید. بعد از اول! این آرامش و نظمِ ظاهری عجیب، با حرف هایی که توی همان چند دقیقه رد و بدل شده بود، همخوانی نداشت. احساس می‌کردم این آرامش عاریه‌ای، امواج متلاطم درونش را میپوشاند. توی همین فکر ها بودم که گفت: به من میگن لاکپشتِ سفره! من غذام تموم شد، تو هنوز داری بازی بازی می‌کنی! به بشقاب خالی اش و بشقاب نیمه پُر خودم نگاه کردم. ابروهایش جمع شد و گفت: نکنه.. خوب نبود غذاش؟! تند سر تکان دادم و گفتم: چرا چرا! خیلی خوب بود، منم عادت دارم اروم بخورم! و یک قاشق پُر گذاشتم توی دهانم. احساس می‌کردم مقابلش آچمز شده‌ام! هر رفتاری از من، اوضاع را بد تر می‌کرد. اگر عقب می‌کشیدم و تُندی می‌کردم، او را به عنوان رابط از دست می‌دادم و اگر دل به دلش می‌دادم، اوضاع خراب تر از این می‌شد. هنوز چیزی نگفته اینطور خودش را کشانده بود سمتم و می‌دانستم اگر روی خوش نشان بدهم، سُر میخورد توی تُنگِ آلوده‌ای که چند ماه است دارم داخلش دست و پا می‌زنم. هنوز آن‌قدر بی دست و پا و بی رحم نشده بودم، که برای رسیدن به هدف، کسی مثل او را قربانی کنم. احساسات رقیقی که او اینطور برای شاهین، یک جوانِ شهرستانی احتمالا کم سوادِ مشتی طورِ لوتی مسلک کف دستش گرفته بود، با ارزش تر از آن بود که بخواهم برای چیز دیگری خرجش کنم. حتی برای رسیدن به راه حل پرونده. صدای دیگری اما تهِ مغزم می‌گفت: اگه با کاوه بهش روی خوش نشون بدی چی؟! اگه این احساسی که ازت میخواد رو با کاوه بهش بدی چی؟! اینطوری هر دو طرف رو داری! سرم را تکان دادم تا از شر مالیخولیا راحت شوم! آنقدر واضح که متعجب نگاهم کرد و مجبور شدم عطسه‌ی گیر کرده توی سینه‌ام را بهانه کنم! با هر زوری که بود، نصف بیشتر غذا را خوردم و قصد رفتن از رستوران را کردیم. تعارفم را برای حساب کردن رد کرد و خودش حساب کرد. اصرار می‌کرد برساندم اما کار‌های شخصی را بهانه کردم و پیاده، از گوشه‌ی خیابان به راه افتادم. موقع برگشت، دوباره از کار توی باشگاه ورزشی گفت و من همان حرف های تکراری را تحویلش دادم. سرد بود. دست هایم را توی جیب کاپشنم گذاشته بودم و از پیاده رو راه می‌رفتم. دلم میخواست این آخری باری باشد که دیدمش و پی‌ام را گرفت، اما آن‌ رشته که دیده بودم، سر دراز داشت...
_ پارت هشتاد و هفت خدمت شما🌿
[پارت هشتاد و هشتم] بعد از کمی پیاده روی، ماشین گرفتم و رفتم خانه‌ی امن. ماشین و مسیر را دو بار عوض کردم تا مطمئن باشم کسی تعقیبم نمی‌کند. فکرم حسابی درگیر بود. تصمیمم را گرفته بودم. نمیخواستم دیگر آهو را ببینم. دلم نمی‌خواست نادانسته وارد مسیری شود که می‌دانستم مناسب نیست. توی همین فکر ها بودم که صدای گوشی ام بلند شد. توی تلگرام پیام داشتم. صفحه‌ی اعلان ها را کشیدم پایین. شماره‌ی ناشناس بود، اما عکسِ پروفایل آهو بود. آب دهانم را قورت دادم و پیام را باز کردم. یک فایل صوتی بود. قبل از اینکه بازش کنم، اشاره کردم به عکس پروفایلش. یک عکس بود توی جنگل. پیراهن بلندی پوشیده بود و یک کلاه لبه دار روی سرش بود و خندان میچرخید که عکاس، عکس را انداخته بود! ویس را باز کردم. صدایش پخش شد توی اتاق: شاهین.. آقا شاهین.. امشب.. امشب بعد از ۷ سال احساس کردم الیاس نشسته رو به روم.. نه کِه.. نه کِ شما رو بخاطر شبیه بودن به الیاس بخواما.. نه.. زدم روی دکمه‌ی توقف. دست کشیدم روی صورتم. نمیخواستم بشنوم. دلم نمیخواست حرف هایش را بشنوم. زیر لب گفتم: لعنتی! بالای صفحه نوشته‌ی "در حال ضبط صدا" روشن و خاموش میشد. اینترنتم را خاموش کردم. لب گزیدم و با تردید دستم را روی پخش صدا گذاشتم: شما رو بخاطر خودتون می‌خوام! و دوباره مکث. گوشی را انداختم روی زمین و دندان هایم را فشار دادم روی هم. انگار که داشتم تمام حرصم را روی کاوه‌ای که هیچ نقشی این وسط نداشت در‌می آوردم! تکیه داده بودم به دیوار و چمباتمه شده بودم توی خودم. ترسیده و بی‌پناه! نه می‌خواستم حرف هایش را گوش بدهم و نه دلم میخواست ناراحتش کنم! نه میخواستم بازی اش بدهم و نه دلم می‌خواست شیفته‌ی شاهینِ قلابی بماند! از این‌ها گذشته، از تند شدن ضربان قلب کاوه وقتی که می‌دیدش، می‌ترسیدم! ضربان نامرتبِ غیر قابل پیش‌بینی که حسابی مرا ترسانده بود! دستم را مشت کردم و سرم را چسباندم به دیوار. خندیدم. کوتاه. و بعد با صدای بلند و در آخر تبدیل شد به قهقه‌ی ترسناکی که توی اتاقِ موکت شده‌ی خالی، به اِکو ختم شد. زیر لب گفتم: بد بخت از دل مرگ و جنگ رد شدی حالا از چی قالب تهی کردی!؟ خنده‌ام جمع شد. چشم هایم را باز کردم. به خودم جواب دادم: مرگ و جنگی که افسارش دست خودت باشه ترس نداره.. اونی ترس داره که دست خودت نباشه.. که ندونی چی شد و کِی شد! یاد پیمان افتادم! باز شده بودم آقا معلم. سر تکان دادم و گوشی‌ام را برداشتم. همانطور که داشتم توی ذهنم با خودم مرور می‌کردم که خودت را جمع کن مگر پسرِ هجده ساله ای، ادامه‌ی صوتش را پخش کردم: الیاس برای من یه آدم امن بود.. حالا احساس می‌کنم اون آدم امن رو، اینجا پیدا کردم.. و پایان. صفحه‌ را کشیدم پایین و اینترنت را روشن کردم. چند دینگ دینگ پی‌ در پی آمد و به جای صوت، چند پیام. "خیلی سعی کردم اینا رو پیش خودم نگه دارم"، " خیلی جنگیدم که پیش خودم بمونن" " اما آهو شکارِ شاهین شده". و بعد یک ایموجی قلب سفید. انگشت هایم برای نشستن روی حروف کی‌بورد استخاره می‌گرفتند. هی بالا و هی پایین. نمی‌دانستم چه بنویسم، اصلا نمیدانستم باید چه کار بکنم! گیر کرده بودم بین شاهین و کاوه و هیچ کدامشان این بار را گردن نمی‌گرفتند!
_ پارت هشتاد و هشت خدمت شما🌿
[پارت هشتاد و نهم] انگشت هایم هنوز با تردید روی گوشی مانده بود که در یک لحظه تصمیم گرفتم. گوشی را بدون آنکه جوابش را بدهم گذاشنم کنار. بلند شدم و رفتم سمت روشویی. شیر آب را باز کردم و گذاشتم آب سرد شود. شوفاژ های خانه خاموش بود و سردی محسوسی حس می‌شد. آب که حسابی سرد شد، چند مُشت آب پی در پی زدم به صورتم. نفسم یک ثانیه گرفت و بعد با هینِ عمیقی جا آمد! آینه را نگا کردم. کش مو ها را کشیدم تا باز شد. دست کشیدم توی موهایم و دستم را مُشت کردم. دردِ کشیده شدن موهایم شقیقه‌هایم را می‌سوزاند. صدایی توی ذهنم گفت: به اینا ربطی نداره، ول کن! و دستم شُل شد و افتاد کنارم. صورتم را خشک نکرده رفتم بیرون. نگاه گذرایی به گوشی ام انداختم و رفتم سمت مقوا‌هایی که روی دیوار چسبانده بودم. سعی کردم به هیچ چیز جز کار فکر نکنم. با خودم فکر کردم جواب ندادن خودش یک نوع جواب است! و مشغول کار شدم. شماره ها و عکس ها و مطالبی که در آن چند ماه جمع آوری کرده بودم، همه روی مقوا چسبانده شده بود. حسابی شلوغ! همه شناخته شده، با عکس، اسم، مشخصات و نشانی، به جز کیا و سلطان! طبق تنها راهی که داشتیم، مراقبت از سوله را از سر گرفتیم. من و علی. هر روز، مدام و بدون لحظه‌ای وقف. هر هشت ساعت شیفت عوض می‌کردیم. علی صبح ها اداره بود و حضورش در نزدیکی سوله ریسک بالایی بود. اما چاره نداشتیم. نیاز به حضور او به عنوان نیروی کمکی بود. سپرده بودم بلافاصله بعد از اداره آن سمت نیاید و چند بار مسیر عوض کند. و همین کار را هم انجام می‌داد. یک هفته گذشت، اما خبری از کیا نشده بود. حتی یک بار خودم را کشاندم به بام و از آنجا سوله را زیر نظر گرفتم. ولی اثری از او نبود. انگار فقط همان یک بار که موقعیت داخل سوله بر خلاف تدبیرشان شده بود، سر و کله اش پیدا شده بود. و حالا ما داشتیم بالا سر گوری که جنازه ندارد زار میزدیم! غروب روز هفتم بود. با علی توی ماشین نشسته بودیم. آمده بود تغییر شیفت اما مراقبت برای من کاملا بی معنی شده بود! روی صندلی شاگرد نشسته بودم و با انگشت هایم ضرب گرفته بودم روی دستگیره‌ی در و پوست لبم را می‌جویدم. علی برگشت سمتم و گفت: شاید اصلا مهره‌ی اصلی‌شون نیست آقا.. شاید از اینا بوده که رندوم میارن واسه رد گم کنی. سر تکان دادم. کیا مهره‌ی اصلی بود. این را می‌شد از حساب بردن باقی افراد و اِشرافی که روی قضایا داشت فهمید. گفتم: نه. نیست. حداقل از بقیه نزدیک تره به هسته‌ی مرکزی. نگاهش کردم. ادامه دادم: اتفاقا این که این حوالی پیداش نشده ینی خیلی مهمه علی. حتی از چیزی که فکر می‌کردیم بیشتر. شانه بالا انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: خب پس آقا شما برو استراحت کن. من هستم. آرنجم را تکیه دادم به در و چانه ام را گذاشتم روی دستم. گفتم: نه. اینجا چیزی عایدمون نمیشه. روشن کن بریم. سوالی نگاهم کرد که گفتم: منو برسون پارکینگ موتور رو بردارم. بعدم برو خونه. گفت: ینی آقا دیگه مراقبت نمی‌دیم؟! من خسته نیستما.. اگه شما کار داری کلا بعد اداره میام اینجا. اگه با سرهنگ هماهنگ کنید صبحا هم میتونم بیام. سر تکان دادم و گفتم: نه نیاز نیست. اینجا نمیاد دیگه. ینی حداقل تو این اوضاع آروم نمیاد. تنش هم صلاح نیست ایجاد بشه. تو برو خونه کاری بود بهت اطلاع می‌دم. سر تکان داد و ناچار گفت: باشه.. و استارت زد. هوا تقریبا تاریک شده بود. فکر هایی توی سرم چرخ میخورد. شاید اینطور میتوانستم کیا را گیر بیاورم.
_ پارت هشتاد و نه خدمت شما🌿
پاتوق ِ امام حسینیا :))))) @bente_heidar / @bente_heidar جا‌نمونی‌‌از‌جامعه‌مومن😏 !
[پارت نود] موتور را برداشتم و رفتم نزدیکی‌های پنج دری. شماره‌ی پیمان را گرفتم. جواب داد: الو؟! صدایش تیز و جدی بود. گفتم: سلام داداش حال و احوالت؟! کوتاه گفت: بگو کک کارتو! موتور را خاموش کردم. گفتم: رو به راهی؟! کجایی؟! یه کاری دارم باهات. پنج دری ای؟! صدایش را نشنیدم. فکر کردم تماس قطع شده. گوشی را نگاه کردم. وصل بود. گفتم: الو؟! نُچی گفت و در ادامه‌اش گفت: سس سگ این ساعت میره اون قبرستون که من برم؟ سس سر شب؟! تند بود و این حال را از او ندیده بودم. لب هایم را به هم فشار دادم. باید می‌دیدمش. گفتم: کارت دارم. کجا ببینمت؟ صدای خش دارش را شنیدم: بیا خخ خزانه ف ففلاح. کک کارواش هیدروژن. و صدای قطع تماس. رفتم سمت جایی که گفته بود. موتور را جایی همان حوالی پارک کردم و پیاده رفتم سمت موقعیت. دی بود و تهران داشت در سرما استخوان می‌ترکاند. دستم را گذاشتم توی جیب کاپشنم و از در کارواش رفتم تو. پسر جوانی که موهایش را مدل عجیبی کوتاه کرده بود آمد جلو و گفت: کارواشی داری؟! اطراف را نگاه کردم. گفتم: با پیمان کار دارم. انگار که ترسیده باشد یک قدم رفت عقب. گفت: کی ای تو!؟ سرد بود. تراوش آب که با فشار از شیلنگ بیرون می‌ریخت و توی هوا می‌پاشید، فضا را سرد تر می‌کرد. نمی‌دانن از گرسنگی و ضعف بود یا از سردی نمور هوا که توی ریه هایم می‌نشست که تنم می‌لرزید. گفتم: رفیقشم. شاهینم. بهش بگو در جریانه. همانجا که ایستاده بود برگشت عقب. رو به پسری که داشت آب روی ماشین می‌ریخت داد زد: میگه با پیانه! سر و صدا زیاد بود و نشنید. بلند گفت: چی؟! _میگم با پیمانه! پسر شیر آب را بست و سوالی ما را نگاه کرد. گفت: میگه با پیمان کار داره! نگاهم کرد و گفت: چیکار داری با پیمان؟! به جای من، پسر جواب داد: میگه رفیقشه، شاهین. پسر که داشت ماشین را می‌شست، شیلنگ را انداخت روی زمین و رفت سمت اتاق کوچکی گوشه‌ی کارواش. خواستم پشت سرش بروم که دیگری با دست جلویم را گرفت و گفت: رررر ! سرتو کجا انداختی!؟ وایسا ببینم! پایم که روی هوا مانده بود را برگرداندم عقب. چند دقیقه همانجا ایستادیم که پسر برگشت و گفت بروم اتاق. بی حرف رفتم سمت انتهای کارواش. در نیمه باز بود و اتاق نیمه روشن! پشت سرم را نگاه کردم. هر دویشان رو به من ایستاده بودند. گفتم: پیمان!؟ صدای آرامش را شنیدم: بیا تو. قدمم را گذاشتم تو. فضا بوی افیون میداد. گوشه‌ی اتاق کوچک نشسته بود. تکیه داده بود به پشتی و پاهایش را از هم جدا دراز کرده بود. چشم هایش نیمه باز بود. نشئگی از سر و رویش می‌ریخت. حالا دلیلِ بدخُلقی نیم ساعت پیشش را فهمیده بودم. خمار بود. خمارِ مواد. نشستم کنارش. هنوز آستینش را نکشیده بود پایین. حال و روز چهره‌اش از آخرین باری که دیده بودم بدتر شده بود. مو ها و ریش هایش بلند تر از قبل بود و گونه هایش فرو رفته تر. چشم باز کرد. گفت: تی تی میزنی!؟ سرنگ توی دستش بود. بی اختیار اخم کردم. قبلا ندیده بودم اینقدر بی پروا مصرف کند. اصلا ندیده بودم مصرف کند. همیشه حتی وقت های خماری اش، می‌رفت یک جا خودش را گُم و گور می‌کرد و بعد با حال خوش بر می‌گشت. گفتم: چته تو؟! همانطور که سرش به گردنش آویزان بود و تکیه داده بود به پشتی خندید! گفت: الان دی دیگه خوبم! سرنگ را از دستش دراوردم و سری اش را گذاشتم. انداختمش پیش باقی آشغال های روی زمین و آستینش را کشیدم پایین. بدم می‌آمد توی آن حال ببینمش. چندشم می‌شد! با دست زدم توی صورتش و گفتم: بشین درست کارت دارم! انگار که آب یخ ریخته باشم رویش تکان سریعی خورد و گفت: اَه! مرض داری؟ پ پرید ه همه‌ش..! و کمی خودش را جمع کرد. خمار چشم هایش کمتر شد و نگاهم کرد. نگاهش را بین چشم هایم جا به جا می‌کرد. آب دهانش را قورت داد. خودش را نگاه کرد و آرام پاهایش را جمع کرد. منتظر نگاهم می‌کرد. گفتم: خوبی؟ کلافه سر تکان داد. پرسیدم: چیزی میخوای بیارم برات؟! سر بالا انداخت. گفتم: زبونت بطور کامل از کار افتاده خداروشکر؟ اخم کرد و با پا زد به پایم و گفت: بب بیشعور! کمی به خودش آمده بود. نتوانستم بروم سر چیزی که خودم میخواهم. گفتم: ریخت و قیافه تو دیدی تو آینه؟؟ یک طرفی خندید. گفت: آره بیشتر از ق قبل دارم ش شبیه مُرده ها می میشم! پی پیشرفت خوبیه. دلم می‌خواست چنگ بزنم به سینه‌اش و او را بکشم بالا از این کثافت. کثافتی که مهرداد هُلش داده بود. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: چیزی فهمیدی؟ اخم ریزی کرد و پرسید: از چی؟ معلوم بود خودش می‌داند از چی فقط می‌خواست از من بشنود. گفتم: از اون چیزی که اون روز می‌گفتی.. کار مهرداد و .. این چیزا!
خم شد به جلو. گفت: چچ چچیزی فهمیدی؟ سر بالا انداختم و گفتم: نه.. ولی تو اونطوری گفتی فکری شدم.. دستش را گذاشت روی زانویم و گفت: چچ چچیزی فهمیدی! فهمیدی! دستش را از روی شلوارم کندم و گفتم: عهه! تیک گرفتی هی فهمیدی فهمیدی! دارم میگم نه! دو زانو نشستم و گفتم: پیمان. میخوام یه چیزیو بفهمم ولی.. میتونی کمکم کنی.. می‌کنی؟ سریع گفت: چی؟ نمی‌خواستم ذهنش از مهرداد خراب شود. با این وضعیت روحی که داشت ممکن بود همه چیز را بهم بریزد. گفتم: من خیال می‌کنم یکی داره مهرداد و دور می‌زنه! چشم هایش را جمع کرد و دقیق شد. ادامه دادم: باید یه چیزایی رو بفهمم. فعلا به مهرداد نباید چیزی بگی. اگه دستمون پُر نباشه، تره‌م خورد نمی‌کنه برامون. باید مطمئن شم! گیج شده بود. می‌فهمیدم. گفت: یی ینی چ چی؟ گفتم: ینی یکی داره از مهرداد سو استفاده می‌کنه. شاید اون چیزی که تو فکر میکنی درست باشه. ولی اول باید مُچ طرفو بگیریم! اگه بی سند به مهرداد بگیم هیچی که به دست نمیاریم کنار، طرفم میزنه ناکارمون می‌کنه سر این فضولی! می‌گیری که چی‌میگم؟! با دهان باز سر تکان داد. گفتم: اسم کیا رو شنیدی؟! اخم کرد. سر تکان داد و گفت: دی دیدمش.. ق قدش بلنده؟ تند سر تکان دادم! گفتم: دیدیش؟! می‌بینیش؟! جواب داد: یه بار دیدم.. ق قبلا. خ خیلی قبلا! گفتم: شماره‌شو می‌خوام. می‌تونی از گوشی مهرداد برام بیاری؟ بفهمه نفله شدیما! بی سر صدا! سرش را خاراند و گفت: کیا چچ چیکاره‌س مگه؟ کار.. کار اونه؟! سر تکان دادم و گفتم: نه نمیدونم! فقط اون روز دیدم اون اونجا بود و پیگیر بود. میخوام سر از کارش در بیارم. تو فقط شماره‌شو برام گیر بیار. میتونی یا نه؟! نیم خیز شدم و گفتم: اگه نمیتونی بگو پاشم برم پی زندگیم‌. الکی‌هم دیگه رگ گردنت بیرون نزنه بیا شیرین شیرین کن! در چند ثانیه سُرخ شد. کبود شد. حرارت توی صورتش را از آن فاصله حس می‌کردم. درحالیکه دندان هایش را روی هم می‌سابید گفت: اگه خفه شش شی.. خفه شی.. فقط خفه شی برات میارم شماره رو!
_ پارت نود خدمت شما🌿
[پارت نود و یکم] بیست و چهار ساعت نشد که پیمان شماره را برایم فرستاد! آب در کوزه بود و من و علی، یک هفته تشنه لب می‌گشتیم! پیمان فقط شماره را فرستاده بود و دیگر هیچ. نه زنگ زده بود و نه سوالی پرسیده بود. منتظر بودم پی‌گیر کیا شود و زنگ بزند و داد و قال راه بیندازد تا سر از همه‌چیز در بیاورد اما، انگار نه انگار! حال خوبی نداشت. احتمالا برای راحت شدن از شرِ افکاری که آزارش می‌داد، خودش را بیشتر در شرِ مواد فرو کرده بود و همین، داشت نابودش می‌کرد. کم بودم! یک من، برای آن شرایط خیلی کم بودم. دستِ کم، هفت هشت تا کاوه و بزرگتر از کاوه لازم بود تا بتواند از پس همه چیز بر بیاید و همه چیز را سامان بدهد. اما همه چیز همین بود! یک کاوه و یک علیِ نصفه نیمه، با هزار هزار ماجرا و دل‌مشغولی. سنگینیِ همه چیز روی سینه ام احساس می‌شد و نفسم را تنگ می‌کرد. هر روز تنگ تر از روز قبل و تنها کورسوی امیدی که از آخرِ ماجرا به چشم می‌خورد، کمک می‌کرد تا بتوانم بایستم و ادامه بدهم. به محض اینکه شماره را گیر اوردم، فرستادمش برای علی تا رد‌یابی‌اش کند. تهران بود و می‌رسید به یک مجموعه‌ی ورزشی بزرگ‌. کیا من را دیده بود و نباید اصلا آن سمت ها آفتابی می‌شدم! دیدن سایه ام کافی بود برای اینکه بزرگ و کوچکشان تمام رد پا ها و سرنخ ها را پاک کنند و متواری شوند. دلم آرام نمیگرفت اما مجبور بودم علی را بفرستم. خواست تغییر چهره دهد اما نگذاشتم. سری که درد نمی‌کرد، دستمال نمی‌خواست! گفتم ساک وررشی اش را بردارد و برود باشگاه و فقط حواسش به همه چیز باشد. کیا را تا آن موقع ندیده بود، اما با همان تصوّری که از دیدن تصویر چهره‌نگاری شده اش داشت فرستادمش آنجا. توی خانه نشسته بودم و منتظر خبر از علی. گوشی دستم بود و روی صندلی، رو به روی مقوای اطلاعات نشسته بودم و تند تند پایم را تکان می‌دادم. صدای دینگِ گوشی را که شنیدم صاف نشستم و سریع قفل گوشی را باز کردم. علی نبود! زیر لب نُچی گفتم و زدم روی پیامش. نمی‌دانستم چرا اما دیدن اسمش روی گوشی عصبی ام می‌کرد! توی آن شرایط و آن اوضاع، رو به رو شدن با چیزی که بلد نبودمش، آزارم می‌داد! زرنگ بود! پیام صوتی می‌فرستاد تا مجبور شوم بازش کنم و بعد که آنلاین می‌شدم، متن می‌فرستاد! بی اختیار خندیدم و بعد سریع جمعش کردن. انگار کسی اطراف نشسته باشد و نگاهم کند! زدم روی پخش صدا. صدایش واضح بود. بدون هیچ خشی! انگار توی یک استودیو نشسته بود و صدا ضبط می‌کرد. پیش زمینه سکوتِ محض، و فقط صدایش پخش می‌شد: کسی که بخواد یکیو ایگنور کنه و جوابشو نده، چهار دفعه نمیره عکس پروفایلشو نگا کنه! یخ کردم! یک آن تمام بازجویی ها و یک دستی ها و دو دستی هایی که زده بودم از جلوی چشمم رد شد! تمام لبخند های کجی که کنج لبم می‌نشست وقتی مُچ کسی را می‌گرفتم! به زور نفسم را کشیدم بالا. از یک بچه رو دست خورده بودم و این، دقیقا همان چیزی بود که بلدش نبودم و از آن می‌ترسیدم! احساس عجیبی بود؛ ترس از غرق شدن، و علاقه به شناور شدن! ضربه‌ی کاریِ بعدی‌ را آنجا خوردم، که مات توی صفحه‌اش مانده بودم و پیام بعدی اش به محض فرستادن سین خورد. نوشت: از چی می‌ترسی؟! ترس همیشه خودش را لو می‌داد. او هم فهمیده بود می‌ترسم! صادقانه ترین جواب را برایش نوشتم: از خودم.