eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت هشتاد و نهم] انگشت هایم هنوز با تردید روی گوشی مانده بود که در یک لحظه تصمیم گرفتم. گوشی را بدون آنکه جوابش را بدهم گذاشنم کنار. بلند شدم و رفتم سمت روشویی. شیر آب را باز کردم و گذاشتم آب سرد شود. شوفاژ های خانه خاموش بود و سردی محسوسی حس می‌شد. آب که حسابی سرد شد، چند مُشت آب پی در پی زدم به صورتم. نفسم یک ثانیه گرفت و بعد با هینِ عمیقی جا آمد! آینه را نگا کردم. کش مو ها را کشیدم تا باز شد. دست کشیدم توی موهایم و دستم را مُشت کردم. دردِ کشیده شدن موهایم شقیقه‌هایم را می‌سوزاند. صدایی توی ذهنم گفت: به اینا ربطی نداره، ول کن! و دستم شُل شد و افتاد کنارم. صورتم را خشک نکرده رفتم بیرون. نگاه گذرایی به گوشی ام انداختم و رفتم سمت مقوا‌هایی که روی دیوار چسبانده بودم. سعی کردم به هیچ چیز جز کار فکر نکنم. با خودم فکر کردم جواب ندادن خودش یک نوع جواب است! و مشغول کار شدم. شماره ها و عکس ها و مطالبی که در آن چند ماه جمع آوری کرده بودم، همه روی مقوا چسبانده شده بود. حسابی شلوغ! همه شناخته شده، با عکس، اسم، مشخصات و نشانی، به جز کیا و سلطان! طبق تنها راهی که داشتیم، مراقبت از سوله را از سر گرفتیم. من و علی. هر روز، مدام و بدون لحظه‌ای وقف. هر هشت ساعت شیفت عوض می‌کردیم. علی صبح ها اداره بود و حضورش در نزدیکی سوله ریسک بالایی بود. اما چاره نداشتیم. نیاز به حضور او به عنوان نیروی کمکی بود. سپرده بودم بلافاصله بعد از اداره آن سمت نیاید و چند بار مسیر عوض کند. و همین کار را هم انجام می‌داد. یک هفته گذشت، اما خبری از کیا نشده بود. حتی یک بار خودم را کشاندم به بام و از آنجا سوله را زیر نظر گرفتم. ولی اثری از او نبود. انگار فقط همان یک بار که موقعیت داخل سوله بر خلاف تدبیرشان شده بود، سر و کله اش پیدا شده بود. و حالا ما داشتیم بالا سر گوری که جنازه ندارد زار میزدیم! غروب روز هفتم بود. با علی توی ماشین نشسته بودیم. آمده بود تغییر شیفت اما مراقبت برای من کاملا بی معنی شده بود! روی صندلی شاگرد نشسته بودم و با انگشت هایم ضرب گرفته بودم روی دستگیره‌ی در و پوست لبم را می‌جویدم. علی برگشت سمتم و گفت: شاید اصلا مهره‌ی اصلی‌شون نیست آقا.. شاید از اینا بوده که رندوم میارن واسه رد گم کنی. سر تکان دادم. کیا مهره‌ی اصلی بود. این را می‌شد از حساب بردن باقی افراد و اِشرافی که روی قضایا داشت فهمید. گفتم: نه. نیست. حداقل از بقیه نزدیک تره به هسته‌ی مرکزی. نگاهش کردم. ادامه دادم: اتفاقا این که این حوالی پیداش نشده ینی خیلی مهمه علی. حتی از چیزی که فکر می‌کردیم بیشتر. شانه بالا انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت: خب پس آقا شما برو استراحت کن. من هستم. آرنجم را تکیه دادم به در و چانه ام را گذاشتم روی دستم. گفتم: نه. اینجا چیزی عایدمون نمیشه. روشن کن بریم. سوالی نگاهم کرد که گفتم: منو برسون پارکینگ موتور رو بردارم. بعدم برو خونه. گفت: ینی آقا دیگه مراقبت نمی‌دیم؟! من خسته نیستما.. اگه شما کار داری کلا بعد اداره میام اینجا. اگه با سرهنگ هماهنگ کنید صبحا هم میتونم بیام. سر تکان دادم و گفتم: نه نیاز نیست. اینجا نمیاد دیگه. ینی حداقل تو این اوضاع آروم نمیاد. تنش هم صلاح نیست ایجاد بشه. تو برو خونه کاری بود بهت اطلاع می‌دم. سر تکان داد و ناچار گفت: باشه.. و استارت زد. هوا تقریبا تاریک شده بود. فکر هایی توی سرم چرخ میخورد. شاید اینطور میتوانستم کیا را گیر بیاورم.
_ پارت هشتاد و نه خدمت شما🌿
پاتوق ِ امام حسینیا :))))) @bente_heidar / @bente_heidar جا‌نمونی‌‌از‌جامعه‌مومن😏 !
[پارت نود] موتور را برداشتم و رفتم نزدیکی‌های پنج دری. شماره‌ی پیمان را گرفتم. جواب داد: الو؟! صدایش تیز و جدی بود. گفتم: سلام داداش حال و احوالت؟! کوتاه گفت: بگو کک کارتو! موتور را خاموش کردم. گفتم: رو به راهی؟! کجایی؟! یه کاری دارم باهات. پنج دری ای؟! صدایش را نشنیدم. فکر کردم تماس قطع شده. گوشی را نگاه کردم. وصل بود. گفتم: الو؟! نُچی گفت و در ادامه‌اش گفت: سس سگ این ساعت میره اون قبرستون که من برم؟ سس سر شب؟! تند بود و این حال را از او ندیده بودم. لب هایم را به هم فشار دادم. باید می‌دیدمش. گفتم: کارت دارم. کجا ببینمت؟ صدای خش دارش را شنیدم: بیا خخ خزانه ف ففلاح. کک کارواش هیدروژن. و صدای قطع تماس. رفتم سمت جایی که گفته بود. موتور را جایی همان حوالی پارک کردم و پیاده رفتم سمت موقعیت. دی بود و تهران داشت در سرما استخوان می‌ترکاند. دستم را گذاشتم توی جیب کاپشنم و از در کارواش رفتم تو. پسر جوانی که موهایش را مدل عجیبی کوتاه کرده بود آمد جلو و گفت: کارواشی داری؟! اطراف را نگاه کردم. گفتم: با پیمان کار دارم. انگار که ترسیده باشد یک قدم رفت عقب. گفت: کی ای تو!؟ سرد بود. تراوش آب که با فشار از شیلنگ بیرون می‌ریخت و توی هوا می‌پاشید، فضا را سرد تر می‌کرد. نمی‌دانن از گرسنگی و ضعف بود یا از سردی نمور هوا که توی ریه هایم می‌نشست که تنم می‌لرزید. گفتم: رفیقشم. شاهینم. بهش بگو در جریانه. همانجا که ایستاده بود برگشت عقب. رو به پسری که داشت آب روی ماشین می‌ریخت داد زد: میگه با پیانه! سر و صدا زیاد بود و نشنید. بلند گفت: چی؟! _میگم با پیمانه! پسر شیر آب را بست و سوالی ما را نگاه کرد. گفت: میگه با پیمان کار داره! نگاهم کرد و گفت: چیکار داری با پیمان؟! به جای من، پسر جواب داد: میگه رفیقشه، شاهین. پسر که داشت ماشین را می‌شست، شیلنگ را انداخت روی زمین و رفت سمت اتاق کوچکی گوشه‌ی کارواش. خواستم پشت سرش بروم که دیگری با دست جلویم را گرفت و گفت: رررر ! سرتو کجا انداختی!؟ وایسا ببینم! پایم که روی هوا مانده بود را برگرداندم عقب. چند دقیقه همانجا ایستادیم که پسر برگشت و گفت بروم اتاق. بی حرف رفتم سمت انتهای کارواش. در نیمه باز بود و اتاق نیمه روشن! پشت سرم را نگاه کردم. هر دویشان رو به من ایستاده بودند. گفتم: پیمان!؟ صدای آرامش را شنیدم: بیا تو. قدمم را گذاشتم تو. فضا بوی افیون میداد. گوشه‌ی اتاق کوچک نشسته بود. تکیه داده بود به پشتی و پاهایش را از هم جدا دراز کرده بود. چشم هایش نیمه باز بود. نشئگی از سر و رویش می‌ریخت. حالا دلیلِ بدخُلقی نیم ساعت پیشش را فهمیده بودم. خمار بود. خمارِ مواد. نشستم کنارش. هنوز آستینش را نکشیده بود پایین. حال و روز چهره‌اش از آخرین باری که دیده بودم بدتر شده بود. مو ها و ریش هایش بلند تر از قبل بود و گونه هایش فرو رفته تر. چشم باز کرد. گفت: تی تی میزنی!؟ سرنگ توی دستش بود. بی اختیار اخم کردم. قبلا ندیده بودم اینقدر بی پروا مصرف کند. اصلا ندیده بودم مصرف کند. همیشه حتی وقت های خماری اش، می‌رفت یک جا خودش را گُم و گور می‌کرد و بعد با حال خوش بر می‌گشت. گفتم: چته تو؟! همانطور که سرش به گردنش آویزان بود و تکیه داده بود به پشتی خندید! گفت: الان دی دیگه خوبم! سرنگ را از دستش دراوردم و سری اش را گذاشتم. انداختمش پیش باقی آشغال های روی زمین و آستینش را کشیدم پایین. بدم می‌آمد توی آن حال ببینمش. چندشم می‌شد! با دست زدم توی صورتش و گفتم: بشین درست کارت دارم! انگار که آب یخ ریخته باشم رویش تکان سریعی خورد و گفت: اَه! مرض داری؟ پ پرید ه همه‌ش..! و کمی خودش را جمع کرد. خمار چشم هایش کمتر شد و نگاهم کرد. نگاهش را بین چشم هایم جا به جا می‌کرد. آب دهانش را قورت داد. خودش را نگاه کرد و آرام پاهایش را جمع کرد. منتظر نگاهم می‌کرد. گفتم: خوبی؟ کلافه سر تکان داد. پرسیدم: چیزی میخوای بیارم برات؟! سر بالا انداخت. گفتم: زبونت بطور کامل از کار افتاده خداروشکر؟ اخم کرد و با پا زد به پایم و گفت: بب بیشعور! کمی به خودش آمده بود. نتوانستم بروم سر چیزی که خودم میخواهم. گفتم: ریخت و قیافه تو دیدی تو آینه؟؟ یک طرفی خندید. گفت: آره بیشتر از ق قبل دارم ش شبیه مُرده ها می میشم! پی پیشرفت خوبیه. دلم می‌خواست چنگ بزنم به سینه‌اش و او را بکشم بالا از این کثافت. کثافتی که مهرداد هُلش داده بود. نفس عمیقی کشیدم. گفتم: چیزی فهمیدی؟ اخم ریزی کرد و پرسید: از چی؟ معلوم بود خودش می‌داند از چی فقط می‌خواست از من بشنود. گفتم: از اون چیزی که اون روز می‌گفتی.. کار مهرداد و .. این چیزا!
خم شد به جلو. گفت: چچ چچیزی فهمیدی؟ سر بالا انداختم و گفتم: نه.. ولی تو اونطوری گفتی فکری شدم.. دستش را گذاشت روی زانویم و گفت: چچ چچیزی فهمیدی! فهمیدی! دستش را از روی شلوارم کندم و گفتم: عهه! تیک گرفتی هی فهمیدی فهمیدی! دارم میگم نه! دو زانو نشستم و گفتم: پیمان. میخوام یه چیزیو بفهمم ولی.. میتونی کمکم کنی.. می‌کنی؟ سریع گفت: چی؟ نمی‌خواستم ذهنش از مهرداد خراب شود. با این وضعیت روحی که داشت ممکن بود همه چیز را بهم بریزد. گفتم: من خیال می‌کنم یکی داره مهرداد و دور می‌زنه! چشم هایش را جمع کرد و دقیق شد. ادامه دادم: باید یه چیزایی رو بفهمم. فعلا به مهرداد نباید چیزی بگی. اگه دستمون پُر نباشه، تره‌م خورد نمی‌کنه برامون. باید مطمئن شم! گیج شده بود. می‌فهمیدم. گفت: یی ینی چ چی؟ گفتم: ینی یکی داره از مهرداد سو استفاده می‌کنه. شاید اون چیزی که تو فکر میکنی درست باشه. ولی اول باید مُچ طرفو بگیریم! اگه بی سند به مهرداد بگیم هیچی که به دست نمیاریم کنار، طرفم میزنه ناکارمون می‌کنه سر این فضولی! می‌گیری که چی‌میگم؟! با دهان باز سر تکان داد. گفتم: اسم کیا رو شنیدی؟! اخم کرد. سر تکان داد و گفت: دی دیدمش.. ق قدش بلنده؟ تند سر تکان دادم! گفتم: دیدیش؟! می‌بینیش؟! جواب داد: یه بار دیدم.. ق قبلا. خ خیلی قبلا! گفتم: شماره‌شو می‌خوام. می‌تونی از گوشی مهرداد برام بیاری؟ بفهمه نفله شدیما! بی سر صدا! سرش را خاراند و گفت: کیا چچ چیکاره‌س مگه؟ کار.. کار اونه؟! سر تکان دادم و گفتم: نه نمیدونم! فقط اون روز دیدم اون اونجا بود و پیگیر بود. میخوام سر از کارش در بیارم. تو فقط شماره‌شو برام گیر بیار. میتونی یا نه؟! نیم خیز شدم و گفتم: اگه نمیتونی بگو پاشم برم پی زندگیم‌. الکی‌هم دیگه رگ گردنت بیرون نزنه بیا شیرین شیرین کن! در چند ثانیه سُرخ شد. کبود شد. حرارت توی صورتش را از آن فاصله حس می‌کردم. درحالیکه دندان هایش را روی هم می‌سابید گفت: اگه خفه شش شی.. خفه شی.. فقط خفه شی برات میارم شماره رو!
_ پارت نود خدمت شما🌿
[پارت نود و یکم] بیست و چهار ساعت نشد که پیمان شماره را برایم فرستاد! آب در کوزه بود و من و علی، یک هفته تشنه لب می‌گشتیم! پیمان فقط شماره را فرستاده بود و دیگر هیچ. نه زنگ زده بود و نه سوالی پرسیده بود. منتظر بودم پی‌گیر کیا شود و زنگ بزند و داد و قال راه بیندازد تا سر از همه‌چیز در بیاورد اما، انگار نه انگار! حال خوبی نداشت. احتمالا برای راحت شدن از شرِ افکاری که آزارش می‌داد، خودش را بیشتر در شرِ مواد فرو کرده بود و همین، داشت نابودش می‌کرد. کم بودم! یک من، برای آن شرایط خیلی کم بودم. دستِ کم، هفت هشت تا کاوه و بزرگتر از کاوه لازم بود تا بتواند از پس همه چیز بر بیاید و همه چیز را سامان بدهد. اما همه چیز همین بود! یک کاوه و یک علیِ نصفه نیمه، با هزار هزار ماجرا و دل‌مشغولی. سنگینیِ همه چیز روی سینه ام احساس می‌شد و نفسم را تنگ می‌کرد. هر روز تنگ تر از روز قبل و تنها کورسوی امیدی که از آخرِ ماجرا به چشم می‌خورد، کمک می‌کرد تا بتوانم بایستم و ادامه بدهم. به محض اینکه شماره را گیر اوردم، فرستادمش برای علی تا رد‌یابی‌اش کند. تهران بود و می‌رسید به یک مجموعه‌ی ورزشی بزرگ‌. کیا من را دیده بود و نباید اصلا آن سمت ها آفتابی می‌شدم! دیدن سایه ام کافی بود برای اینکه بزرگ و کوچکشان تمام رد پا ها و سرنخ ها را پاک کنند و متواری شوند. دلم آرام نمیگرفت اما مجبور بودم علی را بفرستم. خواست تغییر چهره دهد اما نگذاشتم. سری که درد نمی‌کرد، دستمال نمی‌خواست! گفتم ساک وررشی اش را بردارد و برود باشگاه و فقط حواسش به همه چیز باشد. کیا را تا آن موقع ندیده بود، اما با همان تصوّری که از دیدن تصویر چهره‌نگاری شده اش داشت فرستادمش آنجا. توی خانه نشسته بودم و منتظر خبر از علی. گوشی دستم بود و روی صندلی، رو به روی مقوای اطلاعات نشسته بودم و تند تند پایم را تکان می‌دادم. صدای دینگِ گوشی را که شنیدم صاف نشستم و سریع قفل گوشی را باز کردم. علی نبود! زیر لب نُچی گفتم و زدم روی پیامش. نمی‌دانستم چرا اما دیدن اسمش روی گوشی عصبی ام می‌کرد! توی آن شرایط و آن اوضاع، رو به رو شدن با چیزی که بلد نبودمش، آزارم می‌داد! زرنگ بود! پیام صوتی می‌فرستاد تا مجبور شوم بازش کنم و بعد که آنلاین می‌شدم، متن می‌فرستاد! بی اختیار خندیدم و بعد سریع جمعش کردن. انگار کسی اطراف نشسته باشد و نگاهم کند! زدم روی پخش صدا. صدایش واضح بود. بدون هیچ خشی! انگار توی یک استودیو نشسته بود و صدا ضبط می‌کرد. پیش زمینه سکوتِ محض، و فقط صدایش پخش می‌شد: کسی که بخواد یکیو ایگنور کنه و جوابشو نده، چهار دفعه نمیره عکس پروفایلشو نگا کنه! یخ کردم! یک آن تمام بازجویی ها و یک دستی ها و دو دستی هایی که زده بودم از جلوی چشمم رد شد! تمام لبخند های کجی که کنج لبم می‌نشست وقتی مُچ کسی را می‌گرفتم! به زور نفسم را کشیدم بالا. از یک بچه رو دست خورده بودم و این، دقیقا همان چیزی بود که بلدش نبودم و از آن می‌ترسیدم! احساس عجیبی بود؛ ترس از غرق شدن، و علاقه به شناور شدن! ضربه‌ی کاریِ بعدی‌ را آنجا خوردم، که مات توی صفحه‌اش مانده بودم و پیام بعدی اش به محض فرستادن سین خورد. نوشت: از چی می‌ترسی؟! ترس همیشه خودش را لو می‌داد. او هم فهمیده بود می‌ترسم! صادقانه ترین جواب را برایش نوشتم: از خودم.
_ پارت نود و یک خدمت شما🌿
[پارت نود و دوم] و منتظر به " درحال نوشتن" خیره ماندم. نوشت: ولی من دیدمت اصلا ترسناک نیستی! و یک ایموجی چشمک! لب هایم را کشیدم توی دهانم و نفسم را چند ثانیه نگه داشتم. نوشتم: شاید تو یه شرایط دیگه و یه زمان دیگه، بتونیم آدم‌های خوبی برای هم باشیم. و ارسال کردم و سریع از صفحه‌ی چتش رفتم بیرون. تند، قبل از اینکه فرصت کند چیزی بنویسد رفتم و اعلان‌های چتش را بی‌صدا کردم و دکمه هوم را زدم. نفس حبس شده ام را دادم بیرون و دوباره منتظر علی ماندم. خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی تکان می‌خوردم. هر لحظه احساس می‌کردم از حجمِ کورتیزول ممکن است منفجر شوم! استرس از همه جا توی تنم می‌ریخت. پیام علی را که دیدم ایستادم. پیامش را باز کردم. کوتاه نوشته بود: مُربیه! نوشتم: کارتو بکن بعد بیا. زودتر از تایم طبیعی نزنی بیرون، قطعا دوربینا چک می‌شه. سعی کن چهره‌ت واضح سمت دوربینا نباشه، کاری هم نکنی شک برانگیز شه. دمت گرم! و برایش فرستادم. قرار شد وقتی کارش تمام شد برود خانه و باقی اش را بسپرد به خودم. اینکه علی برود دنبالش، عین حماقت بود. تا همین جا هم زیاده روی کرده بودیم، اما چاره‌ای نبود. با موتور نمی‌خواستم بروم. ماشین علی هم که جایز نبود. در همان یک ساعت وقتی که داشتم، خودم را رساندم به یک کرایه‌ی ماشین و با مدارک کاوه، یک ماشین کرایه کردم. خودم را رساندم نزدیکی باشگاه و منتظر ماندم. علی را دیدم که از باشگاه بیرون آمد و رفت. ساعت را نگاه کردم. حوالی ده شب بود. ماشین را خاموش کرده بودم. سرد بود. بخار تمام شیشه ها را پوشانده بود. اندازه‌ی یک دایره که با دست درست کرده بودم، روبه رویم را می‌دیدم. جوان های زیادی ساک به دست وارد میشدند و بعضا بیرون می‌آمدند اما هیچکدامشان کیا نبود. نزدیکی های دوازده شب بود که قامتش را دیدم. قد بلند و اندام ورزیده و کشیده اش، از همانجا داد میزد خودش است. پایین تنه اش از هاوایی بود و بالاتنه اش در سیبری. شلوارک ورزشی پایش بود و کاپشنش را سِفت چسبیده بود. انگار که سردش بود، چون با قدم های کوتاه و تند درحالیکه خودش را بغل کرده بود دوید سمت ماشینش. سانتافه مشکی را سوار شد و گازش را گرفت و از انتهای کوچه پیچید. با فاصله پشت سرش حرکت می‌کردم. خیابان خلوت بود و احتمال اینکه مرا ببیند زیاد بود. فاصله ام را کاملا حفظ کرده بودم. می‌توانستم صبر کنم تا فردا به ماشینش جی‌پی‌اس نصب کنم، اما نمیخواستم هیچ اثر فیزیکی از تعقیب باقی بگذارم. در مسیر ایستاد و از یک فروشگاه زنجیره ای خرید کرد. کمی بعد هم پایین یک ساختمان ایستاد. منتظر بودم وارد پارکینگ شود که دختری از ساختمان بیرون آمد و سوار ماشین شد. و بعد از چند دقیقه، وارد پارکینگ ساختمانی، در همان نزدیکی شد. ماشین را همانجا انتهای کوچه پارک کردم و پیاده شدم. از پیاده رو و از پشت درخت ها پا تند کردم و جلو رفتم. نمیشد بروم داخل ساختمان. نشستم و زُل زدم به پنجره‌های تاریک. خدا خدا می‌کردم آپارتمانش غربی باشد و پنجره اش رو به کوچه. منتظر ماندم. دو دقیقه که گذشت چراغ پنجره‌ی بزرگ طبقه‌ی هفتم روشن شد. و چند ثانیه بعد چراغ پنجره‌ی کوچک ساختمان کناری اش. سریع لوکیشنش را ذخیره کردم و اول برای سرهنگ و بعد برای علی فرستادم. هرچه جلوتر می‌رفتم، اطلاعات به دست آمده برایم شیرین تر و مهم تر می‌شد! طوری که احساس می‌کردم به هیچ عنوان نباید از دست بروند، حتی اگر دیگر من پای پرونده نباشم! از اینجای کار حساس تر بود و باید کاملا چراغ خاموش جلو می‌رفتیم. حتی باید علی را کمتر از قبل وارد قضیه می‌کردم و تا جایی که می‌شد، پنهانی مراقبت را انجام بدهم. آرام برگشتم سر کوچه و سوار ماشین شدم و برگشتم خانه. علی پیام داده بود و خواسته بود زنگ بزنم. داشتم کفش هایم را در می‌آوردم که شماره‌اش را گرفتم. گوشی را گذاشتم بین گوش و شانه ام و سعی کردم در را که همیشه موقع باز کردن گیر داشت، باز کنم. با بوق اول جواب داد: سلام رئیس خوبین؟! در باز شد. کفش هایم را کندم و رفتم تو. کلاهم را در آوردم و گوشی را با دست گرفتم و گفتم: سلام، خوبم! صدایش را آورده بود پایین و پچ پچ کار حرف می‌زد. گفت: خوبِ خوب؟! گفتم: چیشده مگه؟! اره خوبم! _آخه لوکیشن فرستادید و بعد دیگه جواب پیام ندادید نگران شدم. خواستم به سرهنگ زنگ بزنم که خودتون زنگ زدید. نشستم روی زمین. تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم. معده ام داشت ضعف می‌رفت. گفتم: نه خوبم. فرستادم داشته باشی لوکیشونو. کجایی؟ چرا آروم حرف می‌زنی؟! مکث کوتاهی کرد. صدای بسته شدن در آمد و بعد بلند تر از قبل گفت: الان خوبه رئیس!؟ مهمون داریم از شهرستان. برگشتم دیدم حتی تو اتاق کار منم خوابیدن، الان تو بالکنم!
سرم را تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم. به این فکر می‌کردم همانجا که تلفن را قطع کردم دراز بکشم و بخوابم. گفتم: کاری ندارم دیگه، برو بخواب تو هم، خسته نباشی بابت امروز خوب بود کارت. خنده‌ی کوتاهش توی گوشی پیچید و گفت: رییس اگه از اول سِکرت نمی‌رفتید میتونستم از اول کمکتون کنم! چشم بسته لبخند زدم. گفتم: برو علی! جواب داد: شبتون بخیر! خواستم بگویم شب بخیر که چیزی یادم آمد. چشم هایم را باز کردم. معده‌ام تیر کشید. قبل از اینکه پشیمان شوم گفتم: راستی علی! _جانم رئیس؟ گفتم: یه اسم برات مینویسم. پیشینه‌شو برام در بیار. میتونی؟! خودت، با دسترسی خودت فقط. میتونی؟ جواب داد: بله رئیس حتما. فقط الان میخواید؟! گفتم: نه نه. عجله‌ای نیست. بزارش سر فرصت. چشمی گفت و بعد خداحافظی کردیم. حس کردم سبک تر شدم! رفتم توی پیام ها و برای علی نوشتم اسم و فامیلی "آهو هویدا" و ارسال کردم. معده ام بد جوری درد میکرد. دستم را روی زانو گذاشتم و بلند شدم. سمت یخچال رفتم. یک سیب که وِلو بود توی یکی از طبقه های خالی را برداشتم. با چاقو نصفه‌ی لِه اش را بریدم و سمت اتاق رفتم. یک گاز بزرگ به سیب زدم و پتو را برداشتم و چراغ را خاموش کردم.
_ پارت نود و دو خدمت شما🌿