[پارت نود و یکم]
بیست و چهار ساعت نشد که پیمان شماره را برایم فرستاد! آب در کوزه بود و من و علی، یک هفته تشنه لب میگشتیم! پیمان فقط شماره را فرستاده بود و دیگر هیچ. نه زنگ زده بود و نه سوالی پرسیده بود. منتظر بودم پیگیر کیا شود و زنگ بزند و داد و قال راه بیندازد تا سر از همهچیز در بیاورد اما، انگار نه انگار!
حال خوبی نداشت. احتمالا برای راحت شدن از شرِ افکاری که آزارش میداد، خودش را بیشتر در شرِ مواد فرو کرده بود و همین، داشت نابودش میکرد.
کم بودم! یک من، برای آن شرایط خیلی کم بودم. دستِ کم، هفت هشت تا کاوه و بزرگتر از کاوه لازم بود تا بتواند از پس همه چیز بر بیاید و همه چیز را سامان بدهد. اما همه چیز همین بود! یک کاوه و یک علیِ نصفه نیمه، با هزار هزار ماجرا و دلمشغولی.
سنگینیِ همه چیز روی سینه ام احساس میشد و نفسم را تنگ میکرد. هر روز تنگ تر از روز قبل و تنها کورسوی امیدی که از آخرِ ماجرا به چشم میخورد، کمک میکرد تا بتوانم بایستم و ادامه بدهم.
به محض اینکه شماره را گیر اوردم، فرستادمش برای علی تا ردیابیاش کند. تهران بود و میرسید به یک مجموعهی ورزشی بزرگ.
کیا من را دیده بود و نباید اصلا آن سمت ها آفتابی میشدم! دیدن سایه ام کافی بود برای اینکه بزرگ و کوچکشان تمام رد پا ها و سرنخ ها را پاک کنند و متواری شوند.
دلم آرام نمیگرفت اما مجبور بودم علی را بفرستم. خواست تغییر چهره دهد اما نگذاشتم. سری که درد نمیکرد، دستمال نمیخواست! گفتم ساک وررشی اش را بردارد و برود باشگاه و فقط حواسش به همه چیز باشد.
کیا را تا آن موقع ندیده بود، اما با همان تصوّری که از دیدن تصویر چهرهنگاری شده اش داشت فرستادمش آنجا. توی خانه نشسته بودم و منتظر خبر از علی. گوشی دستم بود و روی صندلی، رو به روی مقوای اطلاعات نشسته بودم و تند تند پایم را تکان میدادم. صدای دینگِ گوشی را که شنیدم صاف نشستم و سریع قفل گوشی را باز کردم. علی نبود! زیر لب نُچی گفتم و زدم روی پیامش. نمیدانستم چرا اما دیدن اسمش روی گوشی عصبی ام میکرد! توی آن شرایط و آن اوضاع، رو به رو شدن با چیزی که بلد نبودمش، آزارم میداد!
زرنگ بود! پیام صوتی میفرستاد تا مجبور شوم بازش کنم و بعد که آنلاین میشدم، متن میفرستاد!
بی اختیار خندیدم و بعد سریع جمعش کردن. انگار کسی اطراف نشسته باشد و نگاهم کند!
زدم روی پخش صدا. صدایش واضح بود. بدون هیچ خشی! انگار توی یک استودیو نشسته بود و صدا ضبط میکرد. پیش زمینه سکوتِ محض، و فقط صدایش پخش میشد: کسی که بخواد یکیو ایگنور کنه و جوابشو نده، چهار دفعه نمیره عکس پروفایلشو نگا کنه!
یخ کردم! یک آن تمام بازجویی ها و یک دستی ها و دو دستی هایی که زده بودم از جلوی چشمم رد شد! تمام لبخند های کجی که کنج لبم مینشست وقتی مُچ کسی را میگرفتم! به زور نفسم را کشیدم بالا. از یک بچه رو دست خورده بودم و این، دقیقا همان چیزی بود که بلدش نبودم و از آن میترسیدم!
احساس عجیبی بود؛ ترس از غرق شدن، و علاقه به شناور شدن!
ضربهی کاریِ بعدی را آنجا خوردم، که مات توی صفحهاش مانده بودم و پیام بعدی اش به محض فرستادن سین خورد.
نوشت: از چی میترسی؟!
ترس همیشه خودش را لو میداد. او هم فهمیده بود میترسم! صادقانه ترین جواب را برایش نوشتم: از خودم.
[پارت نود و دوم]
و منتظر به " درحال نوشتن" خیره ماندم.
نوشت: ولی من دیدمت اصلا ترسناک نیستی! و یک ایموجی چشمک!
لب هایم را کشیدم توی دهانم و نفسم را چند ثانیه نگه داشتم.
نوشتم: شاید تو یه شرایط دیگه و یه زمان دیگه، بتونیم آدمهای خوبی برای هم باشیم.
و ارسال کردم و سریع از صفحهی چتش رفتم بیرون. تند، قبل از اینکه فرصت کند چیزی بنویسد رفتم و اعلانهای چتش را بیصدا کردم و دکمه هوم را زدم. نفس حبس شده ام را دادم بیرون و دوباره منتظر علی ماندم. خودم را بغل کرده بودم و روی صندلی تکان میخوردم. هر لحظه احساس میکردم از حجمِ کورتیزول ممکن است منفجر شوم! استرس از همه جا توی تنم میریخت.
پیام علی را که دیدم ایستادم. پیامش را باز کردم. کوتاه نوشته بود: مُربیه!
نوشتم: کارتو بکن بعد بیا. زودتر از تایم طبیعی نزنی بیرون، قطعا دوربینا چک میشه. سعی کن چهرهت واضح سمت دوربینا نباشه، کاری هم نکنی شک برانگیز شه. دمت گرم!
و برایش فرستادم. قرار شد وقتی کارش تمام شد برود خانه و باقی اش را بسپرد به خودم. اینکه علی برود دنبالش، عین حماقت بود. تا همین جا هم زیاده روی کرده بودیم، اما چارهای نبود.
با موتور نمیخواستم بروم. ماشین علی هم که جایز نبود. در همان یک ساعت وقتی که داشتم، خودم را رساندم به یک کرایهی ماشین و با مدارک کاوه، یک ماشین کرایه کردم. خودم را رساندم نزدیکی باشگاه و منتظر ماندم. علی را دیدم که از باشگاه بیرون آمد و رفت. ساعت را نگاه کردم. حوالی ده شب بود. ماشین را خاموش کرده بودم. سرد بود. بخار تمام شیشه ها را پوشانده بود. اندازهی یک دایره که با دست درست کرده بودم، روبه رویم را میدیدم. جوان های زیادی ساک به دست وارد میشدند و بعضا بیرون میآمدند اما هیچکدامشان کیا نبود.
نزدیکی های دوازده شب بود که قامتش را دیدم. قد بلند و اندام ورزیده و کشیده اش، از همانجا داد میزد خودش است. پایین تنه اش از هاوایی بود و بالاتنه اش در سیبری. شلوارک ورزشی پایش بود و کاپشنش را سِفت چسبیده بود. انگار که سردش بود، چون با قدم های کوتاه و تند درحالیکه خودش را بغل کرده بود دوید سمت ماشینش. سانتافه مشکی را سوار شد و گازش را گرفت و از انتهای کوچه پیچید. با فاصله پشت سرش حرکت میکردم. خیابان خلوت بود و احتمال اینکه مرا ببیند زیاد بود. فاصله ام را کاملا حفظ کرده بودم. میتوانستم صبر کنم تا فردا به ماشینش جیپیاس نصب کنم، اما نمیخواستم هیچ اثر فیزیکی از تعقیب باقی بگذارم. در مسیر ایستاد و از یک فروشگاه زنجیره ای خرید کرد. کمی بعد هم پایین یک ساختمان ایستاد. منتظر بودم وارد پارکینگ شود که دختری از ساختمان بیرون آمد و سوار ماشین شد. و بعد از چند دقیقه، وارد پارکینگ ساختمانی، در همان نزدیکی شد. ماشین را همانجا انتهای کوچه پارک کردم و پیاده شدم. از پیاده رو و از پشت درخت ها پا تند کردم و جلو رفتم. نمیشد بروم داخل ساختمان. نشستم و زُل زدم به پنجرههای تاریک. خدا خدا میکردم آپارتمانش غربی باشد و پنجره اش رو به کوچه.
منتظر ماندم. دو دقیقه که گذشت چراغ پنجرهی بزرگ طبقهی هفتم روشن شد. و چند ثانیه بعد چراغ پنجرهی کوچک ساختمان کناری اش. سریع لوکیشنش را ذخیره کردم و اول برای سرهنگ و بعد برای علی فرستادم. هرچه جلوتر میرفتم، اطلاعات به دست آمده برایم شیرین تر و مهم تر میشد! طوری که احساس میکردم به هیچ عنوان نباید از دست بروند، حتی اگر دیگر من پای پرونده نباشم!
از اینجای کار حساس تر بود و باید کاملا چراغ خاموش جلو میرفتیم. حتی باید علی را کمتر از قبل وارد قضیه میکردم و تا جایی که میشد، پنهانی مراقبت را انجام بدهم.
آرام برگشتم سر کوچه و سوار ماشین شدم و برگشتم خانه. علی پیام داده بود و خواسته بود زنگ بزنم. داشتم کفش هایم را در میآوردم که شمارهاش را گرفتم. گوشی را گذاشتم بین گوش و شانه ام و سعی کردم در را که همیشه موقع باز کردن گیر داشت، باز کنم.
با بوق اول جواب داد: سلام رئیس خوبین؟!
در باز شد. کفش هایم را کندم و رفتم تو. کلاهم را در آوردم و گوشی را با دست گرفتم و گفتم: سلام، خوبم!
صدایش را آورده بود پایین و پچ پچ کار حرف میزد. گفت: خوبِ خوب؟!
گفتم: چیشده مگه؟! اره خوبم!
_آخه لوکیشن فرستادید و بعد دیگه جواب پیام ندادید نگران شدم. خواستم به سرهنگ زنگ بزنم که خودتون زنگ زدید.
نشستم روی زمین. تکیه دادم به دیوار و پاهایم را دراز کردم. معده ام داشت ضعف میرفت. گفتم: نه خوبم. فرستادم داشته باشی لوکیشونو. کجایی؟ چرا آروم حرف میزنی؟!
مکث کوتاهی کرد. صدای بسته شدن در آمد و بعد بلند تر از قبل گفت: الان خوبه رئیس!؟ مهمون داریم از شهرستان. برگشتم دیدم حتی تو اتاق کار منم خوابیدن، الان تو بالکنم!
سرم را تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم. به این فکر میکردم همانجا که تلفن را قطع کردم دراز بکشم و بخوابم. گفتم: کاری ندارم دیگه، برو بخواب تو هم، خسته نباشی بابت امروز خوب بود کارت.
خندهی کوتاهش توی گوشی پیچید و گفت: رییس اگه از اول سِکرت نمیرفتید میتونستم از اول کمکتون کنم!
چشم بسته لبخند زدم. گفتم: برو علی!
جواب داد: شبتون بخیر!
خواستم بگویم شب بخیر که چیزی یادم آمد. چشم هایم را باز کردم. معدهام تیر کشید. قبل از اینکه پشیمان شوم گفتم: راستی علی!
_جانم رئیس؟
گفتم: یه اسم برات مینویسم. پیشینهشو برام در بیار. میتونی؟! خودت، با دسترسی خودت فقط. میتونی؟
جواب داد: بله رئیس حتما. فقط الان میخواید؟!
گفتم: نه نه. عجلهای نیست. بزارش سر فرصت.
چشمی گفت و بعد خداحافظی کردیم.
حس کردم سبک تر شدم! رفتم توی پیام ها و برای علی نوشتم اسم و فامیلی "آهو هویدا" و ارسال کردم.
معده ام بد جوری درد میکرد. دستم را روی زانو گذاشتم و بلند شدم. سمت یخچال رفتم. یک سیب که وِلو بود توی یکی از طبقه های خالی را برداشتم. با چاقو نصفهی لِه اش را بریدم و سمت اتاق رفتم. یک گاز بزرگ به سیب زدم و پتو را برداشتم و چراغ را خاموش کردم.
[پارت نود و سوم]
میخواستم شنود خط کیا را بگیرم اما سرهنگ گفته بود فعلا نمیتواند کاری کند. رئیس پلیس ماموریت خارج از کشور بود و سرهنگ نمیخواست مجوز شنود را از کس دیگری بگیرد. هیچ درخواست و نامه ای در رابطه با خط کیا نباید در اداره رد و بدل میشد.
از طرف دیگر، احتمال میدادم کیا روابط مهم خود را در بستر هایی که احتمال هک کمتری داشت مثل شبکه های اجتماعی خارجی برقرار کند و از تماس با خط تلفنش پرهیز کند. هر چه که بود، فعلا این امکان فراهم نبود و باید چند روزی صبر میکردم.
امکان دزدیدن گوشی هم بود ولی ریسک بالایی داشت و گذاشته بودمش در ردیف گزینه های آخر! گوشیاو علاوه بر اینکه احتمالا سیستم امنیتی بالایی داشت، میتوانست ردیاب، شنود و سیستم های دیگری داشته باشد که کار را بر رویش سخت میکرد.
هر چه که بود، کنار آمده بودم و با روشهای سنتی از سوژهی مورد نظر مراقبت میکردم!
یک روز وقتی مطمئن شده بودم به باشگاه ورزشی رفته، با تغییر قیافه سری به لابی ساختمانش زدم و سعی کردم نگاهی به اطراف بیاندازم. نگهبان پشت میز ایستاده بود و با مرد میانسالی حرف میزد. جلو رفتم و منتظر ماندم صحبتشان تمام شود. بحث دربارهی شارژ و هزینههای ساختمان بود. نگهبان که من را منتظر دید، کلافه از حرف زدن با مرد، نگاهم کرد و گفت: بفرما بابا جون!
گفتم: کار آقا رو راه بندازید من منتظر میمونم!
مرد دوباره صحبت هایش را از سر گرفت و گفت: بابا من که نمیگم نمیدم! میگم تو نگاه کن. سه ماه خونه ی من خالی بوده! سه ماه پول آب واسه خونهی خالی رو بدم؟!
نگهبان پوفی کرد و همانطور که به سمت پشت پیشخوان میرفت گفت: حقا که بیست سال تو بازار بودی.. پدر منو دراوردی! و هر دو با هم خندیدند.
دفتر بزرگی را باز کرد و با انگشت از اول گرفت و ردیف به ردیف آمد پایین. چشم بستم. سریع توی ذهنم حساب کردم اگر توی هر طبقه چهار واحد باشد، واحد کیا میشود بیستوپنج، بیستوشش، بیستوهفت یا بیستوهشت!
دفتر را نگاه کردم. هی تکانش میداد و نمیتوانستم خوب ببینم. گفت: حاجی اذیت نکن پسرت هفتهای یه بار اومده. طبق قانون ساختمون یه روز حضور در ماهم اون ماه رو پُر میکنه! و خواست صفحه را ببندد که جلوی واحد بیستوشش را خواندم: کیارش مستوفی!
دوباره رو به من گفت: کار حاجی تمومه، شما بگو بابا جان!
این پا و آن پا کردم و گفتم: دنبال آپارتمان خالیام این اطراف. گفتن تو ساختمون شما هست. اومدم واسه پرس و جو.
نگهبان دستی به صورت استخوانیاش کشید و گفت: والا به من که چیزی نسپردن. این املاکی سر خیابون بری بهتر کارت راه میفته.
سری تکان دادم و گفتم: خیلی خب.. ممنون! و راهم را گرفتم رفتم بیرون.
هنوز به در خروجی ساختمان نرسیده بودم که گوشیام زنگ خورد.
نگاه کردم. تلفن ثابت از تهران. اخم ریزی کردم و همانطور که بیرون میرفتم جواب دادم: بله؟!
صدای ظریف و اکو داری پیچید توی گوشی: سلام وقتتون بخیر. از بیمارستان تماس میگیرم باهاتون. شما خانوم هویدا میشناسید؟
[پارت نود و چهارم]
اخم ریزی کردم و گفتم: بله. اتفاقی افتاده؟
جواب داد: خیر جناب نگران نشید. مشکل خاصی نیست. فقط همراه ندارن ایشون، تلفن همراهشون هم قفله. فقط شماره شما رو تو کیفشون پیدا کردیم.
میگفت حالش خوب است و جای نگرانی نیست. اما میخواستند از تلفنش شماره بردارند و این یعنی خودش هوشیاری نداشت! صحبت پای تلفن نمیتوانست اطلاعات کافی بدهد! گفتم: بله بله. کدوم بیمارستان؟ کجا باید بیام؟؟
اسم و آدرس بیمارستان را گفت. سریع حرکت کردم سمت بیمارستان. وارد ساختمان شدم و پا تند کردم سمت پذیرش. گفتم: ببخشید تماس گرفتن با من. خانوم هویدا اینجا بسترین؟! آهو هویدا.
پرستار گفت: چند لحظه اجازه بدید.
پرستار دیگری که آن سمت بود و مکالمات ما را شنید این سمت آمد و گفت: بله من تماس گرفته بودم باهاتون. حال بیمارتون خوبه. به هوش اومدن.
نگاهم را بین هر دویشان رد و بدل کردم و گفتم: مشکلشون چی بوده؟ چی شده که بیهوش بودن.
پرستار تختهشاسی روی پیشخوان را برداشت و دور زد و گفت: شما نسبتتون چیه باهاشون؟
و به سمت راهرو حرکت کرد.
راه افتادم پشت سرش. قطره قطره اطلاعات میداد! گفتم: من همکارشون هستم. برگشت و مشکوک با لبخند نصفه نیمه نگاهم کرد. پا تند کردم تا برسم کنارش. با قدم های بلند و پیدرپی راه میرفت. گفت: چیز مهمی نیست، یه مسمومیت دارویی بوده، دارو نساخته بهشون. خوبن الان.
و پیچید توی یک راهرو که بالایش تابلو خورده بود "اورژانس".
پردهی اتاقک را کنار زد و گفت: بفرمایید.
آهو روی تختِ نیمه خوابیده دراز کشیده بود. شال روی سرش بی قید رها شده بود و موهای خرماییاش که انتهایشان روشن بود روی شانه اش بهم ریخته بود. پرستار جلو رفت و سرم را تنظیم کرد. گفت: بهتری؟!
آهو خسته سر تکان داد و گفت: هوم.
پرستار بی حرف از اتاق رفت بیرون.
نگاهش کردم. برایم عجیب بود چرا وقتی خودش به هوش آمده، باز هم من اینجایم! حالا که خودش هوشیار بود، میتوانست شمارهی همراه را بدهد.
چیزی نگفتم. بالای تختش را نگاه کردم. روی تابلوی وایت برد کوچکی، اسمش را نوشته بودند.
بی حال پلک میزد. نگران بودم. نمیدانستم مسمومیت دارویی دقیقا یعنی چه!؟ اور دوز با دارو یا چیز دیگر!
گفتم: خوبه حالت؟!
با سر جواب مثبت داد. پرسیدم: چی شده بود؟ اصلا چطور شده بود؟ فقط زنگ زدن به من گفتن بیام..
دستش را حائل بدنش کرد و نشست. بیرون بودم. تو ماشین حالم بد شد و گویا اوردنم اینجا.. دکتر گفت داروهامو با هم خوردم نساخته. ببخشید تو هم افتادی تو دردسر.
دستم را توی جیبم گذاشتم و گفتم: نه بابا دردسر چیه.. خداروشکر بهتری. زنگ زدی خانوادهت بیان؟
لبخند زد و چیزی نگفت. منتظر نگاهش کردم که جواب داد: کسیو ندارم اینجا. مامان و بابا که تو این دنیا نیستن. الیاسم اینجا نیست. تو حال خودم نبودم وگرنه نمیزاشتم زنگ بزنن بهت. قبل آزمایشا ترسیدن، خواستن کسیو پیدا کنن که اگه مردم جنازهمو بزارن رو دستش.
اخم کردم و گفتم: دور از جون.. عه.
سرمش را نگاه کردم. کم مانده بود تمام شود. گفتم: الان باید چیکار کنی؟ باید بمونی..؟
_دکتر گفت امشب بمونم ولی اگه از اینجا خوشم نمیاد. دلممیگیره. به دوستم زنگ زدم گفتم بیاد پیشم. تو دیگه برو. مرسی اومدی..
نفس عمیقی کشیدم. قطره های سرم آرام آرام میریختند پایین. تکیه ام را دادم به تختش و گفتم: خداروشکر که بهتری. صبر میکنم دوستت بیاد بعد میرم. لبخند کوچکی زد. پلک روی هم گذاشت و دراز کشید. آستین دستش تا بالای آرنج بالا بود و آنژیوکت چسبیده بود به دستش.
روی بازویش تتو شده بود "آهو" و انگار نوشته یا شکلی در ادامهاش کشیده شده بود که زیر آستین تا شده اش مخفی مانده بود.
گوشی ام را تنظیم کردم روی فیلم و طوری توی جیبم گذاشتم که دوربینش پیدا باشد.
نیم ساعت نگذشته بود که دختری همسن و سال خودش دستپاچه وارد اتاق شد. انگشتم را روی بینیام گذاشتم و لب زدم: خوابه!
و بعد آرام از اتاقک بیرون رفتم.
[پارت نود و پنجم]
به محض اینکه از بیمارستان بیرون رفتم، فیلم را نگاه کردم. از چهرهی دوست آهو شات گرفتم و فرستادم برای علی و زیرش نوشتم "احراز هویت".
سریع تماس گرفت. برای تاکسی دست بلند کردم. سوار شدم وجواب دادم: بگو علی.
_سلام رئیس. این عکس با سیستم اداره احراز هویت بشه یا شخصی؟!
نفس عمیقی کشیدم. پچ پچ کنان غریدم: علی تو این موقعیت کار اداری دارم من با تو؟؟
چند ثانیه سکوت شد و گفت: ببخشید. آها راستی! اون اسمی که برام فرستادید رو هم پیشینهش رو درآوردم. بفرستم براتون؟!
دلم ریخت! گفتم: بفرست.. ممنون! و گوشی را آوردم پایین و گذاشتم روی پایم.
یکی دو جا مسیرم را تغییر دادم و بعد رفتم خانه.
لباس هایم را عوض کردم. دست هایم را شستم و بطری آب را یک نفس سر کشیدم. ناخوداگاه میخواستم لِفت بدهم و نَرَوم سر سیستم!
دست های سردم را کشیدم به هم و نشستم جلوی لپتاپ.
روشنش کردم. انگار صد سال طول کشید تا ویندوزش بالا بیاید! حالا عجول شده بودم و صدای ضربان قلبم را میشنیدم. رفتم توی ایمیل ها. صندوق ورودی. روی "Aliamini94" کلیک کردم. فایل پیدیاف که برایم فرستاده بود را باز کردم.
همانطور که چشمم به صفحه بود با دست روی زمین کشیدم تا عینک مطالعهای که گهگاه استفادهاش میکردم را از روی زمین بردارم.
اسمش بالای صفحه نوشته شده بود و عکسی پرسنلی کنار "آهو هویدا شهسواری".
چشمم دنبال اطلاعات درست میگشت! اطلاعاتی که قبلا شنیده بودم. دنبال اسم الیاس. اما نبود. جلوی اسم خواهر و برادر یک خط تیرهی سیاه بود.
کنترلP را گرفتم و چند بار تند تند اینتر را زدم. عینک را از روی چشمم برداشتم و انداختم کنار. ماژیک هایلایت آبی را از روی زمین چنگ زدم و برگهی پرینت شده را از دستگاه برداشتم. در ماژیک را کندم و روی اسمش کشیدم. دوباره دنبال اسم الیاس گشتم. خط به خط. کلمه به کلمه. نبود! تا انتهای برگه رفتم و دوباره برگشتم! چند باره برگشتم. هیچ اثری از اسم الیاس دیده نمیشد. بطری آب کنار دستم را دوباره برداشتم و سر کشیدم. معدهام تیر کشید. چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. یک بار. دو بار. ده بار. آخرین دم را آرام و با فوت فرستادم بیرون و بعد چشم هایم را باز کردم. ماژیک را محکم تر گرفتم توی دستم و با صدای بلند شروع کردم به خواندم: فارغالتحصیل رشتهی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه علوم پزشکی تهران. بورسیه شده برای کارشناسی ارشد در دانشگاه کپنهاگ دانمارک و انصراف از شرکت در آن. مشغول به کار در بخش کنترل کیفیت در کارخانه تولید غذاهای آماده به مدت ۶ سال.
پوست لب هایم را جویدم. بقیه اطلاعات را خواندم. دربارهی زندگی آرام و بی حاشیهاش و اقوام و دوستان و ارتباطاتش. و یک پروندهی پزشکی در بیمارستان اعصاب و روان حدود پنج، شش سال پیش.
همه چیز تقریبا عادی بود. همه چیز به جز نبود اسم الیاس توی آن برگه!
نمیدانستم او دارد با من بازی میکند یا من با او!
بعید بود من را شناخته باشد. اگر چیزی دربارهی من فهمیده بود، باید میدانست که میتوانم پیشینهاش را به دست بیاورم و از دروغش با خبر شوم.
صدایی توی ذهنم گفت: شاید همینم جزو بازیشه!
سرم را تکان دادم. به صدای ذهنم جواب دادم: ولی شاید هیچی نمیدونه! شاید من دارم اشتباه میکنم! چیمدونم شاید الیاس برادر ناتنیش باشه.. یکی که تو این پروندهی لعنتی اسمش نیست!
صدای توی ذهنم ساکت شده بود. ایستاده بود یک گوشه و تکیهاش را داده بود به ستون و در سکوت فقط نیشخند میزد!
برگه را انداختم کنار و طاق باز وسط اتاق دراز کشیدم.
سرم را چرخواندم سمت چپ. گوشیام کنارم روی زمین بود. دستم را دراز کردم و کشیدمش سمت خودم. دستم را حائل بدنم کردم و نشستم. خودم را کشیدم توی سه کنج دیوار و زانوهایم را بغل کردم توی شکمم. گوشی را آوردم بالا. روی اسمش مکث کردم. زیر لب گفتم "مامان". و دکمهی تماس را زدم. شاید آن لحظه، فقط صحبت کردن با او میتوانست ذهنم را آرامتر کند.
[پارت نود و ششم]
بعد از چند بوق گوشی را برداشت: کاوه مادری!
چشم بستم و قطرهی اشک از چشم چپم افتاد.
چند وقت بود کسی کاوه صدایم نکرده بود. گفتم: جانِ کاوه مادری. خوبی قربونت برم؟
_زنگ نمیزنم میگم کار داری.. کاری که نمیدونم چیه و کی تموم میشه! منتظر میمونم ببینم کِی طاقت دلت تموم میشه خودت یادمون کنی.
با آستین لباسم کشیدم به بینی. گفتم: یادتونم هر دقیقه و هر ثانیه. هم یاد شما حاج خانوم، هم یاد اون همشیرهی محترمهی بیمعرفتم! و تلخ خندیدم.
مامان هم با همان طعم خندید. بین گریه.
بعد از بابا باید ده برابر بیشتر پیشش میماندم و حالا معلوم نبود کجایم!
گفت: همشیرهت که فعلا عاقِت کرده؛ گیرت بیاره تیکه بزرگهت گوشته!
خندیدیم. گفتم: خوبه حالش؟ حامد؟ گلار؟!
نفس عمیقی کشید و گفت: خوبن همه.. خداروشکر. حامد بچهم خیلی کمکه. خدا خیرش بده.
_خدا خیرش بده.. میام حسابی از خجالتتون در میام خدا بخواد.
من من کرد و گفت: حالا حالاها هستی مادری؟
گفتم: تو دعا کنی زود میام.. دعا کن تموم شه کارم.
_همهش دعا میکنم برات.. مراقب خودت باش خیلی.
صدای بوق پشت خطی پیچید در گوشم. گوشی را فاصله دادم و نگاه کردم. علی بود. گفتم: قربونت برم مامان. شمام مواظب خودتون باشید، کاری ندارید؟!
و شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم.
تماس علی را جواب دادم: بگو علی.
_سلام آقا، چک کردید ایمیل رو، اکی بود؟!
گفتم: آره دستت درد نکنه خیلی خوب بود. اون عکسی که برات فرستادم رو هم چک میکنی؟ و کیارش مستوفی رو. اینا رو زود میخوام فقط.
جواب داد: چشم رئیس در اولین فرصت رو سیستمونه! کاری ندارید با من؟!
مکث کردم. گفتم: میدونم تو اداره به اندازه کافی شلوغیا.. اضافه کاری نخورده داری اضافه کاری میکنی. برگردم جبران میکنم!
تک خنده ای کرد و گفت: نگید رئیس! جدای وظیفه و اینا، خودمم دوست دارم کمکتون کنم!
لبخند زدم. گفتم: دستت درد نکنه. نه کاری ندارم باهات. شبت بخیر باشه.
_شب شمام بخیر. مراقب خودتون باشید.
دکمه قطع تماس را زدم و گوشی را گذاشتم کنار.
برگهی اطلاعات آهو را دوباره نگاه کردم. برش داشتم. با چشم های براقش از عکس سه در چهار زُل زده بود به من. گفتم: تو کی هستی واقعا..؟!
باید تهش را در میآوردم. باید میفهمیدم آهو برای کیا و مهرداد و باقی کار میکند، یا یک آدم اتفاقیست. باید سر از کار الیاس الیاس گفتن هایش در میآوردم.
گوشی را برداشتم. رفتم توی پیام ها. این بار راحت تر از قبل. برایش نوشتم: بهتر شدی بهم پیام بده. و ارسال کردم.