eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت نود و سوم] میخواستم شنود خط کیا را بگیرم اما سرهنگ گفته بود فعلا نمی‌تواند کاری کند. رئیس پلیس ماموریت خارج از کشور بود و سرهنگ نمیخواست مجوز شنود را از کس دیگری بگیرد. هیچ درخواست و نامه ای در رابطه با خط کیا نباید در اداره رد و بدل می‌شد. از طرف دیگر، احتمال می‌دادم کیا روابط مهم خود را در بستر هایی که احتمال هک کمتری داشت مثل شبکه های اجتماعی خارجی برقرار کند و از تماس با خط تلفنش پرهیز کند. هر چه که بود، فعلا این امکان فراهم نبود و باید چند روزی صبر می‌کردم. امکان دزدیدن گوشی هم بود ولی ریسک بالایی داشت و گذاشته بودمش در ردیف گزینه های آخر! گوشی‌او علاوه بر اینکه احتمالا سیستم امنیتی بالایی داشت، میتوانست ردیاب، شنود و سیستم های دیگری داشته باشد که کار را بر رویش سخت می‌‌کرد. هر چه که بود، کنار آمده بودم و با روش‌های سنتی از سوژه‌ی مورد نظر مراقبت می‌کردم! یک روز وقتی مطمئن شده بودم به باشگاه ورزشی رفته، با تغییر قیافه سری به لابی ساختمانش زدم و سعی کردم نگاهی به اطراف بیاندازم. نگهبان پشت میز ایستاده بود و با مرد میانسالی حرف می‌زد. جلو رفتم و منتظر ماندم صحبتشان تمام شود. بحث درباره‌ی شارژ و هزینه‌های ساختمان بود. نگهبان که من را منتظر دید، کلافه از حرف زدن با مرد، نگاهم کرد و گفت: بفرما بابا جون! گفتم: کار آقا رو راه بندازید من منتظر می‌مونم! مرد دوباره صحبت هایش را از سر گرفت و گفت: بابا من که نمی‌گم نمیدم! میگم تو نگاه کن. سه ماه خونه ی من خالی بوده! سه ماه پول آب واسه خونه‌ی خالی رو بدم؟! نگهبان پوفی کرد و همانطور که به سمت پشت پیش‌خوان می‌رفت گفت: حقا که بیست سال تو بازار بودی.. پدر منو دراوردی! و هر دو با هم خندیدند. دفتر بزرگی را باز کرد و با انگشت از اول گرفت و ردیف به ردیف آمد پایین. چشم بستم. سریع توی ذهنم حساب کردم اگر توی هر طبقه چهار واحد باشد، واحد کیا میشود بیست‌وپنج، بیست‌وشش، بیست‌وهفت یا بیست‌‌وهشت! دفتر را نگاه کردم. هی تکانش می‌داد و نمیتوانستم خوب ببینم. گفت: حاجی اذیت نکن پسرت هفته‌ای یه بار اومده‌. طبق قانون ساختمون یه روز حضور در ماهم اون ماه رو پُر می‌کنه! و خواست صفحه را ببندد که جلوی واحد بیست‌وشش را خواندم: کیارش مستوفی! دوباره رو به من گفت: کار حاجی تمومه، شما بگو بابا جان! این پا و آن پا کردم و گفتم: دنبال آپارتمان خالی‌ام این اطراف. گفتن تو ساختمون شما هست. اومدم واسه پرس و جو. نگهبان دستی به صورت استخوانی‌اش کشید و گفت: والا به من که چیزی نسپردن. این املاکی سر خیابون بری بهتر کارت راه میفته. سری تکان دادم و گفتم: خیلی خب.. ممنون! و راهم را گرفتم رفتم بیرون. هنوز به در خروجی ساختمان نرسیده بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. نگاه کردم. تلفن ثابت از تهران. اخم ریزی کردم و همانطور که بیرون می‌رفتم جواب دادم: بله؟! صدای ظریف و اکو داری پیچید توی گوشی: سلام وقتتون بخیر. از بیمارستان تماس می‌گیرم باهاتون. شما خانوم هویدا می‌شناسید؟
_ پارت نود و سه خدمت شما🌿
[پارت نود و چهارم] اخم ریزی کردم و گفتم: بله. اتفاقی افتاده؟ جواب داد: خیر جناب نگران نشید. مشکل خاصی نیست. فقط همراه ندارن ایشون، تلفن همراهشون هم قفله. فقط شماره شما رو تو کیفشون پیدا کردیم. می‌گفت حالش خوب است و جای نگرانی نیست. اما میخواستند از تلفنش شماره بردارند و این یعنی خودش هوشیاری نداشت! صحبت پای تلفن نمی‌توانست اطلاعات کافی بدهد! گفتم: بله بله. کدوم بیمارستان؟ کجا باید بیام؟؟ اسم و آدرس بیمارستان را گفت. سریع حرکت کردم سمت بیمارستان. وارد ساختمان شدم و پا تند کردم سمت پذیرش‌. گفتم: ببخشید تماس گرفتن با من. خانوم هویدا اینجا بسترین؟! آهو هویدا. پرستار گفت: چند لحظه اجازه بدید. پرستار دیگری که آن سمت بود و مکالمات ما را شنید این سمت آمد و گفت: بله من تماس گرفته بودم باهاتون. حال بیمارتون خوبه‌. به هوش اومدن. نگاهم را بین هر دویشان رد و بدل کردم و گفتم: مشکلشون چی بوده؟ چی شده که بی‌هوش بودن. پرستار تخته‌شاسی روی پیشخوان را برداشت و دور زد و گفت: شما نسبتتون چیه باهاشون؟ و به سمت راهرو حرکت کرد. راه افتادم پشت سرش. قطره قطره اطلاعات می‌داد! گفتم: من همکارشون هستم. برگشت و مشکوک با لبخند نصفه نیمه نگاهم کرد. پا تند کردم تا برسم کنارش. با قدم های بلند و پی‌در‌پی راه می‌رفت. گفت: چیز مهمی نیست، یه مسمومیت دارویی بوده، دارو نساخته بهشون. خوبن الان. و پیچید توی یک راهرو که بالا‌یش تابلو خورده بود "اورژانس". پرده‌ی اتاقک را کنار زد و گفت: بفرمایید. آهو روی تختِ نیمه خوابیده دراز کشیده بود. شال روی سرش بی قید رها شده بود و موهای خرمایی‌اش که انتهایشان روشن بود روی شانه اش بهم ریخته بود. پرستار جلو رفت و سرم را تنظیم کرد. گفت: بهتری؟! آهو خسته سر تکان داد و گفت: هوم. پرستار بی حرف از اتاق رفت بیرون. نگاهش کردم. برایم عجیب بود چرا وقتی خودش به هوش آمده، باز هم من اینجایم! حالا که خودش هوشیار بود، می‌توانست شماره‌ی همراه را بدهد. چیزی نگفتم. بالای تختش را نگاه کردم. روی تابلوی وایت برد کوچکی، اسمش را نوشته بودند. بی حال پلک می‌زد. نگران بودم. نمی‌دانستم مسمومیت دارویی دقیقا یعنی چه!؟ اور دوز با دارو یا چیز دیگر! گفتم: خوبه حالت؟! با سر جواب مثبت داد. پرسیدم: چی شده بود؟ اصلا چطور شده بود؟ فقط زنگ زدن به من گفتن بیام‌.. دستش را حائل بدنش کرد و نشست. بیرون بودم. تو ماشین حالم بد شد و گویا اوردنم اینجا.. دکتر گفت داروهامو با هم خوردم نساخته. ببخشید تو هم افتادی تو دردسر. دستم را توی جیبم گذاشتم و گفتم: نه بابا دردسر چیه.. خداروشکر بهتری. زنگ زدی خانواده‌ت بیان؟ لبخند زد و چیزی نگفت. منتظر نگاهش کردم که جواب داد: کسیو ندارم اینجا. مامان و بابا که تو این دنیا نیستن. الیاسم اینجا نیست. تو حال خودم نبودم وگرنه نمیزاشتم زنگ بزنن بهت. قبل آزمایشا ترسیدن، خواستن کسیو پیدا کنن که اگه مردم جنازه‌مو بزارن رو دستش. اخم کردم و گفتم: دور از جون.. عه. سرمش را نگاه کردم. کم مانده بود تمام شود. گفتم: الان باید چیکار کنی؟ باید بمونی..؟ _دکتر گفت امشب بمونم ولی اگه از اینجا خوشم نمیاد. دلم‌می‌گیره. به دوستم زنگ زدم گفتم بیاد پیشم. تو دیگه برو. مرسی اومدی.. نفس عمیقی کشیدم. قطره های سرم آرام آرام می‌ریختند پایین. تکیه ام را دادم به تختش و گفتم: خداروشکر که بهتری. صبر می‌کنم دوستت بیاد بعد می‌رم. لبخند کوچکی زد. پلک روی هم گذاشت و دراز کشید. آستین دستش تا بالای آرنج بالا بود و آنژیوکت چسبیده بود به دستش. روی بازویش تتو شده بود "آهو" و انگار نوشته یا شکلی در ادامه‌اش کشیده شده بود که زیر آستین تا شده اش مخفی مانده بود. گوشی ام را تنظیم کردم روی فیلم و طوری توی جیبم گذاشتم که دوربینش پیدا باشد. نیم ساعت نگذشته بود که دختری همسن و سال خودش دستپاچه وارد اتاق شد. انگشتم را روی بینی‌ام گذاشتم و لب زدم: خوابه! و بعد آرام از اتاقک بیرون رفتم.
_ پارت نود و چهار خدمت شما🌿
[پارت نود و پنجم] به محض اینکه از بیمارستان بیرون رفتم، فیلم را نگاه کردم. از چهره‌ی دوست آهو شات گرفتم و فرستادم برای علی و زیرش نوشتم "احراز هویت". سریع تماس گرفت. برای تاکسی دست بلند کردم. سوار شدم وجواب دادم: بگو علی. _سلام رئیس. این عکس با سیستم اداره احراز هویت بشه یا شخصی؟! نفس عمیقی کشیدم. پچ پچ کنان غریدم: علی تو این موقعیت کار اداری دارم من با تو؟؟ چند ثانیه سکوت شد و گفت: ببخشید. آها راستی! اون اسمی که برام فرستادید رو هم پیشینه‌ش رو درآوردم. بفرستم براتون؟! دلم ریخت! گفتم: بفرست.. ممنون! و گوشی را آوردم پایین و گذاشتم روی پایم. یکی دو جا مسیرم را تغییر دادم و بعد رفتم خانه. لباس هایم را عوض کردم. دست هایم را شستم و بطری آب را یک نفس سر کشیدم. ناخوداگاه میخواستم لِفت بدهم و نَرَوم سر سیستم! دست های سردم را کشیدم به هم و نشستم جلوی لپ‌تاپ. روشنش کردم. انگار صد سال طول کشید تا ویندوزش بالا بیاید! حالا عجول شده بودم و صدای ضربان قلبم را میشنیدم. رفتم توی ایمیل ها. صندوق ورودی. روی "Aliamini94" کلیک کردم. فایل پی‌دی‌اف که برایم فرستاده بود را باز کردم. همانطور که چشمم به صفحه بود با دست روی زمین کشیدم تا عینک مطالعه‌ای که گه‌گاه استفاده‌اش می‌کردم را از روی زمین بردارم. اسمش بالای صفحه نوشته شده بود و عکسی پرسنلی کنار "آهو هویدا شهسواری". چشمم دنبال اطلاعات درست می‌گشت! اطلاعاتی که قبلا شنیده بودم. دنبال اسم الیاس. اما نبود. جلوی اسم خواهر و برادر یک خط تیره‌ی سیاه بود. کنترلP را گرفتم و چند بار تند تند اینتر را زدم. عینک را از روی چشمم برداشتم و انداختم کنار. ماژیک هایلایت آبی را از روی زمین چنگ زدم و برگه‌ی پرینت شده را از دستگاه برداشتم. در ماژیک را کندم و روی اسمش کشیدم. دوباره دنبال اسم الیاس گشتم. خط به خط. کلمه به کلمه. نبود! تا انتهای برگه رفتم و دوباره برگشتم! چند باره برگشتم. هیچ اثری از اسم الیاس دیده نمی‌شد. بطری آب کنار دستم را دوباره برداشتم و سر کشیدم. معده‌ام تیر کشید. چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم. یک بار. دو بار. ده بار. آخرین دم را آرام و با فوت فرستادم بیرون و بعد چشم هایم را باز کردم. ماژیک را محکم تر گرفتم توی دستم و با صدای بلند شروع کردم به خواندم: فارغ‌التحصیل رشته‌ی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه علوم پزشکی تهران. بورسیه شده‌ برای کارشناسی ارشد در دانشگاه کپنهاگ دانمارک و انصراف از شرکت در آن. مشغول به کار در بخش کنترل کیفیت در کارخانه تولید غذا‌های آماده به مدت ۶ سال. پوست لب هایم را جویدم. بقیه اطلاعات را خواندم. درباره‌ی زندگی آرام و بی حاشیه‌اش و اقوام و دوستان و ارتباطاتش. و یک پرونده‌ی پزشکی در بیمارستان اعصاب و روان حدود پنج، شش سال پیش. همه چیز تقریبا عادی بود. همه چیز به جز نبود اسم الیاس توی آن برگه! نمی‌دانستم او دارد با من بازی می‌کند یا من با او! بعید بود من را شناخته باشد. اگر چیزی درباره‌ی من‌ فهمیده بود، باید می‌دانست که می‌توانم پیشینه‌اش را به دست بیاورم و از دروغش با خبر شوم. صدایی توی ذهنم گفت: شاید همینم جزو بازیشه! سرم را تکان دادم. به صدای ذهنم جواب دادم: ولی شاید هیچی نمیدونه! شاید من دارم اشتباه می‌کنم! چیمدونم شاید الیاس برادر ناتنی‌ش باشه.. یکی که تو این پرونده‌ی لعنتی اسمش نیست! صدای توی ذهنم ساکت شده بود. ایستاده بود یک گوشه و تکیه‌اش را داده بود به ستون و در سکوت فقط نیشخند می‌زد! برگه را انداختم کنار و طاق باز وسط اتاق دراز کشیدم. سرم را چرخواندم سمت چپ. گوشی‌ام کنارم روی زمین بود. دستم را دراز کردم و کشیدمش سمت خودم. دستم را حائل بدنم کردم و نشستم. خودم را کشیدم توی سه کنج دیوار و زانوهایم را بغل کردم توی شکمم. گوشی را آوردم بالا. روی اسمش مکث کردم. زیر لب گفتم "مامان". و دکمه‌ی تماس را زدم. شاید آن لحظه، فقط صحبت کردن با او می‌توانست ذهنم را آرام‌تر کند.
_ پارت نود و پنج خدمت شما🌿
[پارت نود و ششم] بعد از چند بوق گوشی را برداشت: کاوه مادری! چشم بستم و قطره‌ی اشک از چشم چپم افتاد. چند وقت بود کسی کاوه صدایم نکرده بود. گفتم: جانِ کاوه مادری. خوبی قربونت برم؟ _زنگ نمی‌زنم میگم کار داری.. کاری که نمیدونم چیه و کی تموم میشه! منتظر میمونم ببینم کِی طاقت دلت تموم میشه خودت یادمون کنی. با آستین لباسم کشیدم به بینی‌. گفتم: یادتونم هر دقیقه و هر ثانیه. هم یاد شما حاج خانوم، هم یاد اون همشیره‌ی محترمه‌ی بیمعرفتم! و تلخ خندیدم. مامان هم با همان طعم خندید. بین گریه. بعد از بابا باید ده برابر بیشتر پیشش می‌ماندم و حالا معلوم نبود کجایم! گفت: همشیره‌ت که فعلا عاقِت کرده؛ گیرت بیاره تیکه بزرگه‌ت گوشته! خندیدیم. گفتم: خوبه حالش؟ حامد؟ گلار؟! نفس عمیقی کشید و گفت: خوبن همه.. خداروشکر. حامد بچه‌م خیلی کمکه. خدا خیرش بده. _خدا خیرش بده.. میام حسابی از خجالتتون در میام خدا بخواد. من من کرد و گفت: حالا حالاها هستی مادری؟ گفتم: تو دعا کنی زود میام.. دعا کن تموم شه کارم. _همه‌ش دعا می‌کنم برات.. مراقب خودت باش خیلی. صدای بوق پشت خطی پیچید در گوشم. گوشی را فاصله دادم و نگاه کردم. علی بود. گفتم: قربونت برم مامان. شمام مواظب خودتون باشید، کاری ندارید؟! و شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم. تماس علی را جواب دادم: بگو علی. _سلام آقا، چک کردید ایمیل رو، اکی بود؟! گفتم: آره دستت درد نکنه خیلی خوب بود. اون عکسی که برات فرستادم رو هم چک می‌کنی؟ و کیارش مستوفی رو. اینا رو زود میخوام فقط. جواب داد: چشم رئیس در اولین فرصت رو سیستمونه! کاری ندارید با من؟! مکث کردم. گفتم: میدونم تو اداره به اندازه کافی شلوغیا.. اضافه کاری نخورده داری اضافه کاری میکنی. برگردم جبران میکنم! تک خنده ای کرد و گفت: نگید رئیس! جدای وظیفه و اینا، خودمم دوست دارم کمکتون کنم! لبخند زدم. گفتم: دستت درد نکنه. نه کاری ندارم باهات. شبت بخیر باشه. _شب شمام بخیر. مراقب خودتون باشید. دکمه قطع تماس را زدم و گوشی را گذاشتم کنار. برگه‌ی اطلاعات آهو را دوباره نگاه کردم. برش داشتم. با چشم های براقش از عکس سه در چهار زُل زده بود به من. گفتم: تو کی هستی واقعا..؟! باید تهش را در می‌آوردم. باید می‌فهمیدم آهو برای کیا و مهرداد و باقی کار می‌کند، یا یک آدم اتفاقیست. باید سر از کار الیاس الیاس گفتن هایش در می‌آوردم. گوشی را برداشتم. رفتم توی پیام ها. این بار راحت تر از قبل. برایش نوشتم: بهتر شدی بهم پیام بده. و ارسال کردم.
_ پارت نود و شش خدمت شما🌿
[پارت نود و هفت] منتظر پیامش بودم اما تا فردا چیزی نگفت. فردا نزدیکی های ظهر بود که پیام داد: خوبم بهترم. شام دعوتی اینجا بیا! و لوکیشن فرستاده بود. احتمال دادم خانه‌اش باشد چون نوشت: سوگندم پیشمه، همون دوستم که تو بیمارستان دیدیش. روی خوشم را که دیده بود حسابی خودمانی‌ شده بود! برایش یک ok خشک و خالی فرستادم. از غروب آفتاب که گذشت، شروع کردم به آماده شدن. از حمام که آمدم، شلوار کتان مشکی و پیراهن آزادی را پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و موهایم را این بار به جای اینکه از پشت ببندم، باز گذاشتم. کمی ژل توی دستم برداشتم و انگشت هایم را مالیدم به هم و بعد به موهایم. چَنگشان کردم. موج افتاد بینشان. شبیه موهای الیاس! یک طرفی توی آینه خندیدم. منطقم دنبال پیدا کردن جزئیات و نقاط مخفی پرونده بود اما احساسم هی آن وسط سوسه می‌آمد: داری خودتو شبیه الیاس می‌کنی که دلشو ببری!؟ غریدم: خفه شو! نَشُد: شایدم حِرصی شدی الیاس داداشش نیست، میخوای بهش نشون بدی چقدر میتونی شبیهش باشی، بعدم پُشت پا بزنی بهش! چشم هایم را بستم. یک آن خواستم کش را بردارم و موهایم را محکم از عقب ببندم. اما صبر ‌کردم. توی آینه خیره شدم به خودم. نفس عمیق کشیدم. گفتم: این بازی رو خودش شروع کرده. الانم من باید سر از کارش در بیارم. لبخند زورکی را توی آینه تمرین کردم، کیف کوچکی را برداشتم و از در بیرون رفتم. نزدیکی خانه اش، یک جعبه شکلات خریدم مسیر را ادامه دادم. رسیدم به جایی که گفته بود. یک آپارتمان پنج طبقه. صدایم را صاف کردم و زنگ آیفون تصویری را زدم. چند ثانیه گذشت که در باز شد و صدایی گفت: بفرمایید! رفتم تو. با آسانسور رفتم بالا. در راهرو مردد بین واحد پنج و شش مانده بودم که در واحد پنج باز شد. خودش پشت در بود. لبخند پهنی زد و گفت: بفرمایید! به سمتش رفتم. سلام کردم. کنار رفت تا بروم تو. با همان لبخند های تمرینی، جعبه‌ی شکلات را دادم دستش و رفتم داخل. انگار خودش تنها بود. با چشم دنبال دوستش گشتم که گفت: سوگی اتاقه الان میاد! بشین. و با دست به سمت مبل ها گرفت. یک چیزی شبیه دامن یا شلوار خیلی گشاد پوشیده بود با بولیز آستین بلند. شالش را هم پیچ داده بود دور سرش و مدل دار همان بالا بسته بود. هنوز بدنم مبل ها را لمس نکرده بود که صدای هینِ بلندی توجهم را به رو به رو جلب کرد. همان دختری که توی بیمارستان دیده بودم در راهرو ایستاده بود و دستش را روی دهانش گرفته بود. با تعجب نگاهش کردم که گفت: آهو اینکه خودشه! مگه میشه انقد شباهت! تو بیمارستان که موهاشو بسته بود و گفتی، اصلا به نظرم شبیه نیومد! آهو لبخندی زد. شکلات را روی اوپن آشپزخانه گذاشت و گفت: آره. خیلی شبیه داداش الیاسه. و روی کلمه‌ی داداش تاکید کرد. شاید هم نکرد و من فقط حساس شده بودم! روی مبل ننشسته بلند شدم و رو به دختر گفتم: سلام! جلو آمد و گفت: اِوا ببخشید من سلام نکردم! آخه آهو از شما گفته بود، بعد من دیروز تو بیمارستان انقد ترسیده بودم اصن حواسم به شما نبود، بعد دیگه الان یهو دیدمتون شوک شدم، بعد.. بعد همین دیگه! و نخودی خندید! سر تکان دادم و گفتم: خوشبختم از آشناییتون. و لبخندی تحویلش دادم. گفت: منم همینطور! و مثل پرنسس های کارتون ها، گوشه های پیراهنی که تنش بود را گرفت بالا و کمی زانو هایش را خم کرد و رفت آشپزخانه، پیش آهو.
_ پارت نود و هفت خدمت شما🌿
[پارت نود و هشت] طولی نکشید که نامزد سوگند هم به جمع اضافه شد. پسری با قد متوسط و خوش مشرب که سوگند نیما صدایش می‌کرد و آهو رابِر! همه‌چیز خیلی عادی بود، انگار که آنها ماه هاست من را می‌شناسند. من هم سعی می‌کردم مثل آن ها رفتار کنم اما نمی‌دانم چقدر موفق بودم! بی آنکه بخواهم، از آهو دلخور بودم! نمیتوانستم در چشم هایش نگاه کنم. ذهنم دیوانه شده بود و دیگر نمی‌دانست کجا باید فیلم بازی کند و کجا احساسات واقعی اش را بروز بدهد. کجا کاوه باشد و کجا شاهین. سرم مشغول این افکار و دستم مشغول خلالی کردن پوست پرتغال بود که آهو صدایم کرد: بفرمایید سر میز. نگاهش کردم. پیش‌بند آشپزخانه دور گردنش بود و دستش را تکیه داده بود به اوپن و نگاهم می‌کرد. سر تکان دادم و رفتم سر میز چهارنفره. نیما رو به روی سوگند و من، رو به روی آهو نشستم. نیما دیس باقالی پلو را برداشت و گرفت سمتم و گفت: شما همیشه انقد آرومی یا هنوز یخت باز نشده؟! کفگیر را برداشتم و کمی برنج توی بشقابم ریختم و گفتم: ممنون. آهو را نگاه کردم. همیشه داشت نگاهم می‌کرد! عمیق و با لبخند. آب دهانم را قورت دادم و خواستم چیزی بگویم که آهو با همان لبخند ملیح گفت: یخش باز نشده! دستش را از زیر چانه برداشت، مشغول ریختن سالاد توی پیش‌دستی اش شد و گفت: شایدم اینجا سرد بوده یخ زده! اینکه نمی‌دانستم آهو کیست شرایط را برایم خیلی سخت می‌کرد! داشتم دیوانه می‌شدم. هر جمله اش مثل میخ فرو می‌رفت توی سرم. اینکه نمی‌دانستم او هم داخل این بازی‌ست، یا نه، قدرت را از من گرفته بود. هر کاری میخواستم بکنم و هر جوابی می‌خواستم بدهم، یک اگر، نکند، شاید می‌آمد توی ذهنم و همه چیز را خراب می‌کرد. میخواستم مثل یک غریبه، با او آشنا شوم و صحبت کنم و سر از کارش و دروغی که درباره ی الیاس گفته بود در بیاورم که چیزی توی وجودم داد می‌زد: اگه از اعضای باند باشه چی؟ اگه داره باهات بازی میکنه چی؟ شاید میخواد تو رو بکشه سمت خودش تا کارشون رو راحت کنه! و هر وقت میخواستم سرد و سخت و جدی با او رفتار کنم، نیمه‌ی دیگر وجودم فریاد می‌کشید: اگه از همه جا بی‌خبر باشه چی؟! اگه با احساساتش بازی کنی چی؟! و همین ها داشت توانم را می‌گرفت و مثل موریانه اعصابم را می‌جوید. داشتم خراب می‌کردم. هر چه که بود، آهو هر کدام از آن دو گزینه که بود، این سکوت و بی دست و پایی من، جایش آنجا نبود. لبخند زورکی زدم و گفتم: یکم تو راه باد خورد به پیشونیم، سردرد گرفتم. بعد شام اگه میزبان یه چایی بهمون بده خوب میشم! سوگند و نیما خندیدند و آهو چشمِ کش داری گفت. در سکوت شروع به خوردن غذا کردیم. چند دقیقه که گذشت آهو رو به نیما گفت: رابر اون سُس رو میدی این سمت!؟ نیما ظرف سس را جلوی آهو گذاشت و گفت: بسه دیگه تو ام هی رابر رابر! آهو باز‌هم خندید. نگاه گنگم را بینشان چرخواندم. نیما گفت: کن یو اسپیک انگلیش!؟ رابر، میشد دزد! اما شاهین انگلیسی بلد نبود! پس خنده‌ی خجولی کردم و گفتم: متوجه نمیشم! آهو گفت: منو نگا کن اونو ولش، رابر میشه دزد. ایشونم از وقتی با سوگی ازدواج کرده من رابر صداش میکنم! چند پر کاهو را در چنگالم گیر انداختم و گفتم: آها! و توی دهانم گذاشتمشان. خنده و کل کل بینشان بالا گرفته بود. گفتم: احتمالا باید خیلی رفیق باشید با هم! و به سوگند و اشاره کردم. سوگند گفت: از ترم اول دانشگاه. ترم اول چیه! روز اول، ثانیه ی اول! سر اولین کلاس اومد گفت میشه کیفتونو بردارید بشینم رو این صندلی؟! و نشست ورِ دل من تا همین حالا! لبخند زدم. گفتم: پس سابقه‌ی چندین ساله دارید. آهو گفت: ۸ سال! سوگند گفت: ۸ سال و دو ماه! و دوتایی خندیدند. حضور سوگند آنجا، همراه نیما، میتوانست حرف های مهمی داشته باشد. اگر ارتباطشان با هم همان چیزی بود که خودشان گفته اند، میشد خیلی چیز ها را فهمید و اگر این هم دروغ بود، خیلی چیز ها روشن می‌شد. عکس سوگند را داده بودم علی. اگر اسم و رسمش را در می آورد، میتوانستم بهتر تصمیم بگیرم. تا آخر شب سعی کردم بیشتر روی خودم مسلط باشم و در جمعشان و حرف هایشان شرکت کنم. بعد از شام و خوردن چای و خوردن شیرینی به اصرار های آهو، نزدیکی ‌های ساعت ده با سردرد عجیبی از خانه‌اش بیرون رفتم.
_ پارت نود و هشت خدمت شما🌿