[پارت نود و ششم]
بعد از چند بوق گوشی را برداشت: کاوه مادری!
چشم بستم و قطرهی اشک از چشم چپم افتاد.
چند وقت بود کسی کاوه صدایم نکرده بود. گفتم: جانِ کاوه مادری. خوبی قربونت برم؟
_زنگ نمیزنم میگم کار داری.. کاری که نمیدونم چیه و کی تموم میشه! منتظر میمونم ببینم کِی طاقت دلت تموم میشه خودت یادمون کنی.
با آستین لباسم کشیدم به بینی. گفتم: یادتونم هر دقیقه و هر ثانیه. هم یاد شما حاج خانوم، هم یاد اون همشیرهی محترمهی بیمعرفتم! و تلخ خندیدم.
مامان هم با همان طعم خندید. بین گریه.
بعد از بابا باید ده برابر بیشتر پیشش میماندم و حالا معلوم نبود کجایم!
گفت: همشیرهت که فعلا عاقِت کرده؛ گیرت بیاره تیکه بزرگهت گوشته!
خندیدیم. گفتم: خوبه حالش؟ حامد؟ گلار؟!
نفس عمیقی کشید و گفت: خوبن همه.. خداروشکر. حامد بچهم خیلی کمکه. خدا خیرش بده.
_خدا خیرش بده.. میام حسابی از خجالتتون در میام خدا بخواد.
من من کرد و گفت: حالا حالاها هستی مادری؟
گفتم: تو دعا کنی زود میام.. دعا کن تموم شه کارم.
_همهش دعا میکنم برات.. مراقب خودت باش خیلی.
صدای بوق پشت خطی پیچید در گوشم. گوشی را فاصله دادم و نگاه کردم. علی بود. گفتم: قربونت برم مامان. شمام مواظب خودتون باشید، کاری ندارید؟!
و شب بخیر گفتیم و خداحافظی کردیم.
تماس علی را جواب دادم: بگو علی.
_سلام آقا، چک کردید ایمیل رو، اکی بود؟!
گفتم: آره دستت درد نکنه خیلی خوب بود. اون عکسی که برات فرستادم رو هم چک میکنی؟ و کیارش مستوفی رو. اینا رو زود میخوام فقط.
جواب داد: چشم رئیس در اولین فرصت رو سیستمونه! کاری ندارید با من؟!
مکث کردم. گفتم: میدونم تو اداره به اندازه کافی شلوغیا.. اضافه کاری نخورده داری اضافه کاری میکنی. برگردم جبران میکنم!
تک خنده ای کرد و گفت: نگید رئیس! جدای وظیفه و اینا، خودمم دوست دارم کمکتون کنم!
لبخند زدم. گفتم: دستت درد نکنه. نه کاری ندارم باهات. شبت بخیر باشه.
_شب شمام بخیر. مراقب خودتون باشید.
دکمه قطع تماس را زدم و گوشی را گذاشتم کنار.
برگهی اطلاعات آهو را دوباره نگاه کردم. برش داشتم. با چشم های براقش از عکس سه در چهار زُل زده بود به من. گفتم: تو کی هستی واقعا..؟!
باید تهش را در میآوردم. باید میفهمیدم آهو برای کیا و مهرداد و باقی کار میکند، یا یک آدم اتفاقیست. باید سر از کار الیاس الیاس گفتن هایش در میآوردم.
گوشی را برداشتم. رفتم توی پیام ها. این بار راحت تر از قبل. برایش نوشتم: بهتر شدی بهم پیام بده. و ارسال کردم.
[پارت نود و هفت]
منتظر پیامش بودم اما تا فردا چیزی نگفت. فردا نزدیکی های ظهر بود که پیام داد: خوبم بهترم. شام دعوتی اینجا بیا!
و لوکیشن فرستاده بود.
احتمال دادم خانهاش باشد چون نوشت: سوگندم پیشمه، همون دوستم که تو بیمارستان دیدیش.
روی خوشم را که دیده بود حسابی خودمانی شده بود!
برایش یک ok خشک و خالی فرستادم.
از غروب آفتاب که گذشت، شروع کردم به آماده شدن. از حمام که آمدم، شلوار کتان مشکی و پیراهن آزادی را پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و موهایم را این بار به جای اینکه از پشت ببندم، باز گذاشتم. کمی ژل توی دستم برداشتم و انگشت هایم را مالیدم به هم و بعد به موهایم. چَنگشان کردم. موج افتاد بینشان. شبیه موهای الیاس! یک طرفی توی آینه خندیدم. منطقم دنبال پیدا کردن جزئیات و نقاط مخفی پرونده بود اما احساسم هی آن وسط سوسه میآمد: داری خودتو شبیه الیاس میکنی که دلشو ببری!؟
غریدم: خفه شو!
نَشُد: شایدم حِرصی شدی الیاس داداشش نیست، میخوای بهش نشون بدی چقدر میتونی شبیهش باشی، بعدم پُشت پا بزنی بهش!
چشم هایم را بستم. یک آن خواستم کش را بردارم و موهایم را محکم از عقب ببندم. اما صبر کردم. توی آینه خیره شدم به خودم. نفس عمیق کشیدم. گفتم: این بازی رو خودش شروع کرده. الانم من باید سر از کارش در بیارم. لبخند زورکی را توی آینه تمرین کردم، کیف کوچکی را برداشتم و از در بیرون رفتم.
نزدیکی خانه اش، یک جعبه شکلات خریدم مسیر را ادامه دادم. رسیدم به جایی که گفته بود. یک آپارتمان پنج طبقه. صدایم را صاف کردم و زنگ آیفون تصویری را زدم. چند ثانیه گذشت که در باز شد و صدایی گفت: بفرمایید!
رفتم تو. با آسانسور رفتم بالا. در راهرو مردد بین واحد پنج و شش مانده بودم که در واحد پنج باز شد. خودش پشت در بود. لبخند پهنی زد و گفت: بفرمایید!
به سمتش رفتم. سلام کردم. کنار رفت تا بروم تو. با همان لبخند های تمرینی، جعبهی شکلات را دادم دستش و رفتم داخل. انگار خودش تنها بود. با چشم دنبال دوستش گشتم که گفت: سوگی اتاقه الان میاد!
بشین. و با دست به سمت مبل ها گرفت. یک چیزی شبیه دامن یا شلوار خیلی گشاد پوشیده بود با بولیز آستین بلند. شالش را هم پیچ داده بود دور سرش و مدل دار همان بالا بسته بود. هنوز بدنم مبل ها را لمس نکرده بود که صدای هینِ بلندی توجهم را به رو به رو جلب کرد. همان دختری که توی بیمارستان دیده بودم در راهرو ایستاده بود و دستش را روی دهانش گرفته بود. با تعجب نگاهش کردم که گفت: آهو اینکه خودشه! مگه میشه انقد شباهت! تو بیمارستان که موهاشو بسته بود و گفتی، اصلا به نظرم شبیه نیومد!
آهو لبخندی زد. شکلات را روی اوپن آشپزخانه گذاشت و گفت: آره. خیلی شبیه داداش الیاسه. و روی کلمهی داداش تاکید کرد. شاید هم نکرد و من فقط حساس شده بودم!
روی مبل ننشسته بلند شدم و رو به دختر گفتم: سلام!
جلو آمد و گفت: اِوا ببخشید من سلام نکردم! آخه آهو از شما گفته بود، بعد من دیروز تو بیمارستان انقد ترسیده بودم اصن حواسم به شما نبود، بعد دیگه الان یهو دیدمتون شوک شدم، بعد.. بعد همین دیگه!
و نخودی خندید!
سر تکان دادم و گفتم: خوشبختم از آشناییتون. و لبخندی تحویلش دادم.
گفت: منم همینطور! و مثل پرنسس های کارتون ها، گوشه های پیراهنی که تنش بود را گرفت بالا و کمی زانو هایش را خم کرد و رفت آشپزخانه، پیش آهو.
[پارت نود و هشت]
طولی نکشید که نامزد سوگند هم به جمع اضافه شد. پسری با قد متوسط و خوش مشرب که سوگند نیما صدایش میکرد و آهو رابِر!
همهچیز خیلی عادی بود، انگار که آنها ماه هاست من را میشناسند. من هم سعی میکردم مثل آن ها رفتار کنم اما نمیدانم چقدر موفق بودم!
بی آنکه بخواهم، از آهو دلخور بودم! نمیتوانستم در چشم هایش نگاه کنم. ذهنم دیوانه شده بود و دیگر نمیدانست کجا باید فیلم بازی کند و کجا احساسات واقعی اش را بروز بدهد. کجا کاوه باشد و کجا شاهین.
سرم مشغول این افکار و دستم مشغول خلالی کردن پوست پرتغال بود که آهو صدایم کرد: بفرمایید سر میز.
نگاهش کردم. پیشبند آشپزخانه دور گردنش بود و دستش را تکیه داده بود به اوپن و نگاهم میکرد. سر تکان دادم و رفتم سر میز چهارنفره. نیما رو به روی سوگند و من، رو به روی آهو نشستم.
نیما دیس باقالی پلو را برداشت و گرفت سمتم و گفت: شما همیشه انقد آرومی یا هنوز یخت باز نشده؟!
کفگیر را برداشتم و کمی برنج توی بشقابم ریختم و گفتم: ممنون. آهو را نگاه کردم. همیشه داشت نگاهم میکرد! عمیق و با لبخند. آب دهانم را قورت دادم و خواستم چیزی بگویم که آهو با همان لبخند ملیح گفت: یخش باز نشده!
دستش را از زیر چانه برداشت، مشغول ریختن سالاد توی پیشدستی اش شد و گفت: شایدم اینجا سرد بوده یخ زده!
اینکه نمیدانستم آهو کیست شرایط را برایم خیلی سخت میکرد! داشتم دیوانه میشدم. هر جمله اش مثل میخ فرو میرفت توی سرم. اینکه نمیدانستم او هم داخل این بازیست، یا نه، قدرت را از من گرفته بود.
هر کاری میخواستم بکنم و هر جوابی میخواستم بدهم، یک اگر، نکند، شاید میآمد توی ذهنم و همه چیز را خراب میکرد. میخواستم مثل یک غریبه، با او آشنا شوم و صحبت کنم و سر از کارش و دروغی که درباره ی الیاس گفته بود در بیاورم که چیزی توی وجودم داد میزد: اگه از اعضای باند باشه چی؟ اگه داره باهات بازی میکنه چی؟ شاید میخواد تو رو بکشه سمت خودش تا کارشون رو راحت کنه!
و هر وقت میخواستم سرد و سخت و جدی با او رفتار کنم، نیمهی دیگر وجودم فریاد میکشید: اگه از همه جا بیخبر باشه چی؟! اگه با احساساتش بازی کنی چی؟!
و همین ها داشت توانم را میگرفت و مثل موریانه اعصابم را میجوید.
داشتم خراب میکردم. هر چه که بود، آهو هر کدام از آن دو گزینه که بود، این سکوت و بی دست و پایی من، جایش آنجا نبود.
لبخند زورکی زدم و گفتم: یکم تو راه باد خورد به پیشونیم، سردرد گرفتم. بعد شام اگه میزبان یه چایی بهمون بده خوب میشم!
سوگند و نیما خندیدند و آهو چشمِ کش داری گفت.
در سکوت شروع به خوردن غذا کردیم. چند دقیقه که گذشت آهو رو به نیما گفت: رابر اون سُس رو میدی این سمت!؟
نیما ظرف سس را جلوی آهو گذاشت و گفت: بسه دیگه تو ام هی رابر رابر!
آهو بازهم خندید. نگاه گنگم را بینشان چرخواندم. نیما گفت: کن یو اسپیک انگلیش!؟
رابر، میشد دزد! اما شاهین انگلیسی بلد نبود! پس خندهی خجولی کردم و گفتم: متوجه نمیشم!
آهو گفت: منو نگا کن اونو ولش، رابر میشه دزد. ایشونم از وقتی با سوگی ازدواج کرده من رابر صداش میکنم!
چند پر کاهو را در چنگالم گیر انداختم و گفتم: آها! و توی دهانم گذاشتمشان.
خنده و کل کل بینشان بالا گرفته بود. گفتم: احتمالا باید خیلی رفیق باشید با هم!
و به سوگند و اشاره کردم. سوگند گفت: از ترم اول دانشگاه. ترم اول چیه! روز اول، ثانیه ی اول!
سر اولین کلاس اومد گفت میشه کیفتونو بردارید بشینم رو این صندلی؟! و نشست ورِ دل من تا همین حالا!
لبخند زدم. گفتم: پس سابقهی چندین ساله دارید.
آهو گفت: ۸ سال!
سوگند گفت: ۸ سال و دو ماه!
و دوتایی خندیدند.
حضور سوگند آنجا، همراه نیما، میتوانست حرف های مهمی داشته باشد. اگر ارتباطشان با هم همان چیزی بود که خودشان گفته اند، میشد خیلی چیز ها را فهمید و اگر این هم دروغ بود، خیلی چیز ها روشن میشد.
عکس سوگند را داده بودم علی. اگر اسم و رسمش را در می آورد، میتوانستم بهتر تصمیم بگیرم.
تا آخر شب سعی کردم بیشتر روی خودم مسلط باشم و در جمعشان و حرف هایشان شرکت کنم. بعد از شام و خوردن چای و خوردن شیرینی به اصرار های آهو، نزدیکی های ساعت ده با سردرد عجیبی از خانهاش بیرون رفتم.
[پارت نود و نُهم]
از خانهاش که بیرون رفتم، برای علی تاکید کردم اطلاعات عکسی که برایش فرستاده ام را سریعتر میخواهم و اگر ازدواج کرده، مشخصات همسرش را هم میخواهم. گفت صبح برایم میفرستد.
بعد از چند ماه، اولین شبی بود که غذای خانگی میخوردم. در آن هفته اصلا اولین شبی بود که شام میخوردم! باقی شب ها را با میوه و تکه کیک یا بیسکوییت میگذراندم.
رسیدم خانه. خسته بودم و سردرد اذیتم میکرد اما قبل خواب یک بار حدسیات خودم و واقعیات را نوشتم و بعد خوابیدم.
صبح با صدای پیامک علی که گفته بود فایلهایی که میخواستم را برایم فرستاده بیدار شدم. همانجا توی رخت خواب لپ تاپ را کشیدم سمت خودم و روشنش کردم. فایل را باز کردم. سوگند معریان. بیستوهشت ساله. فارغ التحصیل علوم آزمایشگاهی از دانشگاه تهران. مشغول به کار در آزمایشگاه تشخیص طبی در یک بیمارستان دولتی. بدون سو پیشینه و بدون حاشیه. نام همسر نیما عزیزی. شاغل در حوزهی طلا.
همهچیز همانطور بود که وانمود شده بود، بهجز الیاس!
دیشب بین صحبت ها، با بهانهی اینکه نگران سلامتی آهو هستم شمارهی سوگند را توی جمع و جلوی چشم های آهو گرفته بودم. شماره را با چیزی که علی فرستاده بود چک کردم. برای سوگند دو خط تلفن ثبت شده بود و یکی همانی بود که خودش به من داده بود.
ساعت هفت صبح بود. تا ظهر خودم را سرگرم دسته بندی اطلاعات و وارد کردنشان توی ورد کردم و بعد شمارهی سوگند را گرفتم. بعد از چند بوق صدای متعجبش پیچید توی گوشی: الو؟!
گفتم: سلام سوگند خانوم. خوبید؟!
با لحنی که اصلا مثل دیشب گرم نبود گفت: خوبم، بفرمایید!
فهمیدم چه فکری درباره ام کرده. سریع رفتم سر اصل مطلب. گفتم: من میشه ببینمتون؟ یه مسئله ای هست راجع به آهو. باید باهاتون حرف بزنم. فقط خودش اصلا نباید چیزی بدونه.
بدتر شد. سکوت کرد! سریع اضافه کردم: اگر به آقا نیما میخواید بگید مشکلی نیست. ولی آهو نباید بدونه.
انگار آرام شد! گفت: چیزی شده آقا شاهین؟!
_نه چیزی که.. هنوز نشده. ولی باید کمکم کنید. باید ببینمتون!
_آخه من نمیدونم چیه که آهو نباید بدونه!
گفتم: ببینید من مشکلم رو گفتم و میخواستم با کمک شما حل کنم. اگر بعدا اتفاقاتی افتاد که باعث شد آهو از شما هم ناراحت بشه گله نکنیدا! خدانگهدار!
سریع گفت: وایسین خب! وایسین! عه! نمیشه الان یکمشو بگید! استرس گرفتم!
_چیزی نیست.. نگران نشید. اگه میاید، بیاید به این آدرسی که براتون میفرستم. یه کافهس.
مکث کوتاهی کرد. گفت: میشه با نیما بیام؟!
لبخند زدم! گفتم: شما با هرکی جز آهو بیاید مشکلی نداره! فقط قبلش مطمئن باشید فاش شدن راز های دوست صمیمیتون پیشش، مشکلی نداشته باشه. خدانگهدار!
و تماس را قطع کردم.
[پارت صدم]
توی کافه نشسته بودم که دستپاچه وارد شد. از همان دم در من را دید و سریع آمد سمت میز. روی تک صندلی خالی نشست و گفت: چیشده آقا شاهین؟!
لبخند زدم. گفتم: یه قهوه سفارش بدیم گرم شین؟!
سر تکان داد و گفت: اول بگید چی شده. مردم از نگرانی تا اینجا.
نفس عمیقی کشیدم و لبخندم را جمع کردم. گفتم: یه سوال دارم ازتون. و یه خواهش.
ساکت نگاه میکرد.
گفتم: خواهشم اینه یا جواب سوالمو راست بدید، یا بلند شید برید بیرون.
سر تکان داد. دست هایش را در هم گره کرده بود و مدام به هم پیچ میداد. گفتم: الیاس کیه؟!
چهرهاش ریخت! نفس حبس شده اش را رها کرد. انقباض عضلاتش آنچنان ناگهانی از بین رفت که بیحالی تنش را میدیدم.
لبش را با زبان تر کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: الیاس.. الیاس مگه آهو بهتون نگفته کیه؟! خُب الیاس..
خیره شدم در چشم هایش و در خروجی کافه را نشانش دادم. ادامهی حرفش را خورد.
گفتم: اون عشقی که تو چشمای آهوئه، وقتی از اون حرف میزنه یا عکسش رو میبینه، عشق یه خواهر به برادرش نیست. من اینو میفهمم سوگند.
چانه اش لرزید. گیر افتاده بود در سه کنج و هیچ راه فراری نداشت. گفت: چرا از خودش نمیپرسید؟
ابروهایم را بالا دادم و گفتم: به نظرت خودش بهم میگه؟! اگه میخواست بگه دروغ میگفت؟!
بُراق شد توی چشم هایم و گفت: کی گفته دروغ گفته؟!
لبخند زدم. دست به سینه تکیه دادم به صندلی و فقط نگاهش کردم. از کیف دستی اش دستمال کاغذی بیرون آورد و کشید به بینی و چشم هایش. گفت: بخدا آهو خیلی دوستتون داره. خودش گفته خیلی نمیشناستتون اما ازتون حس خوبی میگیره.. حس اعتماد. آهو دروغگو نیست.. فقط میترسه از دستتون بده.. مثل.. مثل..
گفتم: مثل الیاس!
سرش را پایین انداخت. گفتم: کی بوده؟
نفس عمیقی کشید. گفت: بزارید خودش بهتون بگه.. از من خیلی دلخور میشه اینطوری.
تای ابرویم را دادم بالا و گفتم: ولی اگه من دیگه جوابشو ندم بخاطر دروغی که گفته، ممکنه بیشتر ناراحت بشه. نه؟!
با چشم هایش داشت هرچه ناسزا توی دلش بود میگفت! اشک هایش را پاک کرد.
گارسون آمد و خواست سفارش بگیرد. دوتا قهوه سفارش دادیم. برای سوگند یک آب هم خواستم. کمی از بطری آب خورد و گفت: سال سوم دانشگاه بودیم. الیاس سال بالاییمون بود. آهو خیلی دوستش داشت. اونم داشت. هر دوشون شاگرد اول دانشکده بودن. قرار مدار بورسیه و مهاجرت رو با هم گذاشته بودن. من یه ترم بخاطر تصادف و عمل های بعدش مرخصی گرفتم و نرفتم دانشگاه. تو اون مدت هم کمتر با آهو در ارتباط بودم. بیشتر تو خودش بود و به من میگفت داره درس میخونه. منم پاپیش نمیشدم. تا اینکه رفتم دانشگاه و دیدم ارتباطش با الیاس شکرآبه. الیاس با یکی از دخترای هم ترم خودشون جور شده بود. هرچی گفتم و از آهو خواستم برام بگه چیشده نگفت. گفت عذابش میده. فقط فهمیدم دیگه باهم نیستن.
بغض نگذاشت بیشتر حرف بزند.
گارسون قهوه ها را آورد و گذاشت روی میز. تلخ و داغ سر کشیدمش. گفتم: بعد از اینهمه سال، یهو یکی رو دید شبیه الیاس و خواست جای خالیشو با اون پر کنه، آره؟!
تند سر تکان داد و گفت: نه نه! بخدا نه.. شما رو بخاطر خودتون میخواد نه الیاس. شباهتتون به هم فقط براش جالبه! همین. از اون فداکاری و درگیر شدنتون با مزاحما برام گفته، از نجابتتون.. از همهچی. آقا شاهین! آهو دختر خوبیه. تو این دنیا فقط خودش رو داره و تنهایی وایساده پای همهچی. تنهاش نذارید..
تلخی قهوهی هنوز زیر زبانم بود. گفتم: چرا بستری بود اون روز بیمارستان؟ چرا مسمومیت دارویی داشت؟
در سکوت نگاهم کرد. محکم کوبیدم روی میز و گفتم: بگو!
فضا ساکت شد. چشم هایم را بستم و آرام گفتم: ببخشید. بگو لطفا.
هنوز ساکت بود. گفتم: من میخوام کمکش کنم. اگر ندونم داره چی میگذره دور و برم، نمیتونم درست رفتار کنم! نمیتونم کمکش کنم.
بریده دم گرفت و گفت: شما هیچوقت بهش نمیگید که من بهتون گفتم..؟
سر تکان دادم و گفتم: اصلا!
کمی از قهوهاش خورد. گفت: بعد از قضیه الیاس، آهو خیلی حالش بد شد. به هیچکس هم چیزی نمیگفت و میریخت تو خودش. آهو بورسیه شده بود برا دانمارک! ولی نرفت.. باورتون میشه؟! خونه نشین شده بود.. بعد تر هم فهمیدم میره مشاور و روانپزشک. یه سال که گذشت اما، حالش بهتر شد. از خونه فاصله گرفت. هنوز کم میدیدمش اما میدونستم حالش بهتر شده. اون روز که رفت بیمارستان، بخاطر این بود که بعد از کلی وقت دوباره احساس بدی داشته، رفته سراغ داروهای قبلنش. انگاری زیاد و بدون دستور خورده که بهش نساخته.
الان خوبه.. خوبه خوبه واقعا. اگه.. اگه شما هواشو داشته باشید بهترم میشه.. دارید مگه نه..؟
نفس عمیقی کشیدم. دلم برای خودم میسوخت. شاید برای آهو میسوخت. گفتم: ممنون که اومدید. من به هیچکس از این دیدارمون حرفی نمیزنم. و از پشت میز بلند شدم. هزینهی قهوه ها را حساب کردم و از کافه رفتم بیرون.
[پارت صد و یک]
از کافه که رفتم بیرون، راه افتادم به سمت خانه. قبل از هرکاری پیگیر اطلاعاتی که سوگند از الیاس داده بود شدم. تماما درست بود. اسم ها، تاریخ ها و اطلاعات همگی درست و بینقص گفته شده بودند. حتی سال تشکیل پروندهی پزشکی آهو، با گفته های سوگند هماهنگ بود. هیچ چیز برای جستجو باقی نمانده بود. همهچیز مشخص بود. اما آنچه که از همه چیز واضح تر بود، این بود که من با هویت شاهین، نباید با آهو ارتباطی داشته باشم.
نمیدانستم احساس آهو برای من است یا برای الیاس، اما هرچه که بود، این مَنی که او میدید، حقیقتا من نبودم! نمیخواستم بگذارم یک بار دیگر آسیب ببیند. عجیب بود اما بعد از شنیدن حرف های سوگند، از دروغی که آهو گفته بود ناراحت نبودم. وضعیت روحی و ذهنی اش، به من اجازهی ناراحت شدن نمیداد. دنبال کشف احساس خودم نسبت آهو نبودم. یعنی دیگر نبودم! فقط میخواستم آسیب بیشتری نبیند.
روز های بعد که زنگ زد و پیام داد، گفتم قرار است برای مدت طولانی بروم بابُل پیش خانواده و ممکن است نتوانم ببینمش.
برای خانهی کیا دوباره با علی شیفت مراقبت تنظیم کرده بودیم. جز همان دختری که دیده بودیم، کسی به خانهاش رفت و آمد نمیکرد. همه چیز ظاهرا آرام بود اما مطمئن بودم بلاخره با کسی ارتباط میگیرد یا جایی میرود.
توی ماشین، نزدیک خانهاش نشسته بودم. ماشین را سرهنگ در اختیار علی گذاشته بود و علی هم در اختیار من. دختر هم در خانه اش بود. برخلاف همیشه که شب ها به خانهاش میرفت، صبح آمده بود و تا حالا که ظهر بود، مانده بود آنجا. از پشت شیشه های نیمه دودی ماشین خیره شده بودم به ساختمان و به ساندویچ کالباسی که از دیشب مانده بود گاز میزدم. علی از دیشب اداره بود و هنوز برای تحویل شیفت نیامده بود.
در کرکره ای پارکینگ ساختمان رفت بالا ماشین کیا پیدا شد. شیشههای ماشین او کاملا دودی بود و نمیشد بفهمم دختر هم همراهش آمده یا نه. ساندویچ نصفه را انداختم روی صندلی شاگرد و ماشین را روشن کردم و پشت سرشان حرکت کردم.