eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت نود و هفت] منتظر پیامش بودم اما تا فردا چیزی نگفت. فردا نزدیکی های ظهر بود که پیام داد: خوبم بهترم. شام دعوتی اینجا بیا! و لوکیشن فرستاده بود. احتمال دادم خانه‌اش باشد چون نوشت: سوگندم پیشمه، همون دوستم که تو بیمارستان دیدیش. روی خوشم را که دیده بود حسابی خودمانی‌ شده بود! برایش یک ok خشک و خالی فرستادم. از غروب آفتاب که گذشت، شروع کردم به آماده شدن. از حمام که آمدم، شلوار کتان مشکی و پیراهن آزادی را پوشیدم. جلوی آینه ایستادم و موهایم را این بار به جای اینکه از پشت ببندم، باز گذاشتم. کمی ژل توی دستم برداشتم و انگشت هایم را مالیدم به هم و بعد به موهایم. چَنگشان کردم. موج افتاد بینشان. شبیه موهای الیاس! یک طرفی توی آینه خندیدم. منطقم دنبال پیدا کردن جزئیات و نقاط مخفی پرونده بود اما احساسم هی آن وسط سوسه می‌آمد: داری خودتو شبیه الیاس می‌کنی که دلشو ببری!؟ غریدم: خفه شو! نَشُد: شایدم حِرصی شدی الیاس داداشش نیست، میخوای بهش نشون بدی چقدر میتونی شبیهش باشی، بعدم پُشت پا بزنی بهش! چشم هایم را بستم. یک آن خواستم کش را بردارم و موهایم را محکم از عقب ببندم. اما صبر ‌کردم. توی آینه خیره شدم به خودم. نفس عمیق کشیدم. گفتم: این بازی رو خودش شروع کرده. الانم من باید سر از کارش در بیارم. لبخند زورکی را توی آینه تمرین کردم، کیف کوچکی را برداشتم و از در بیرون رفتم. نزدیکی خانه اش، یک جعبه شکلات خریدم مسیر را ادامه دادم. رسیدم به جایی که گفته بود. یک آپارتمان پنج طبقه. صدایم را صاف کردم و زنگ آیفون تصویری را زدم. چند ثانیه گذشت که در باز شد و صدایی گفت: بفرمایید! رفتم تو. با آسانسور رفتم بالا. در راهرو مردد بین واحد پنج و شش مانده بودم که در واحد پنج باز شد. خودش پشت در بود. لبخند پهنی زد و گفت: بفرمایید! به سمتش رفتم. سلام کردم. کنار رفت تا بروم تو. با همان لبخند های تمرینی، جعبه‌ی شکلات را دادم دستش و رفتم داخل. انگار خودش تنها بود. با چشم دنبال دوستش گشتم که گفت: سوگی اتاقه الان میاد! بشین. و با دست به سمت مبل ها گرفت. یک چیزی شبیه دامن یا شلوار خیلی گشاد پوشیده بود با بولیز آستین بلند. شالش را هم پیچ داده بود دور سرش و مدل دار همان بالا بسته بود. هنوز بدنم مبل ها را لمس نکرده بود که صدای هینِ بلندی توجهم را به رو به رو جلب کرد. همان دختری که توی بیمارستان دیده بودم در راهرو ایستاده بود و دستش را روی دهانش گرفته بود. با تعجب نگاهش کردم که گفت: آهو اینکه خودشه! مگه میشه انقد شباهت! تو بیمارستان که موهاشو بسته بود و گفتی، اصلا به نظرم شبیه نیومد! آهو لبخندی زد. شکلات را روی اوپن آشپزخانه گذاشت و گفت: آره. خیلی شبیه داداش الیاسه. و روی کلمه‌ی داداش تاکید کرد. شاید هم نکرد و من فقط حساس شده بودم! روی مبل ننشسته بلند شدم و رو به دختر گفتم: سلام! جلو آمد و گفت: اِوا ببخشید من سلام نکردم! آخه آهو از شما گفته بود، بعد من دیروز تو بیمارستان انقد ترسیده بودم اصن حواسم به شما نبود، بعد دیگه الان یهو دیدمتون شوک شدم، بعد.. بعد همین دیگه! و نخودی خندید! سر تکان دادم و گفتم: خوشبختم از آشناییتون. و لبخندی تحویلش دادم. گفت: منم همینطور! و مثل پرنسس های کارتون ها، گوشه های پیراهنی که تنش بود را گرفت بالا و کمی زانو هایش را خم کرد و رفت آشپزخانه، پیش آهو.
_ پارت نود و هفت خدمت شما🌿
[پارت نود و هشت] طولی نکشید که نامزد سوگند هم به جمع اضافه شد. پسری با قد متوسط و خوش مشرب که سوگند نیما صدایش می‌کرد و آهو رابِر! همه‌چیز خیلی عادی بود، انگار که آنها ماه هاست من را می‌شناسند. من هم سعی می‌کردم مثل آن ها رفتار کنم اما نمی‌دانم چقدر موفق بودم! بی آنکه بخواهم، از آهو دلخور بودم! نمیتوانستم در چشم هایش نگاه کنم. ذهنم دیوانه شده بود و دیگر نمی‌دانست کجا باید فیلم بازی کند و کجا احساسات واقعی اش را بروز بدهد. کجا کاوه باشد و کجا شاهین. سرم مشغول این افکار و دستم مشغول خلالی کردن پوست پرتغال بود که آهو صدایم کرد: بفرمایید سر میز. نگاهش کردم. پیش‌بند آشپزخانه دور گردنش بود و دستش را تکیه داده بود به اوپن و نگاهم می‌کرد. سر تکان دادم و رفتم سر میز چهارنفره. نیما رو به روی سوگند و من، رو به روی آهو نشستم. نیما دیس باقالی پلو را برداشت و گرفت سمتم و گفت: شما همیشه انقد آرومی یا هنوز یخت باز نشده؟! کفگیر را برداشتم و کمی برنج توی بشقابم ریختم و گفتم: ممنون. آهو را نگاه کردم. همیشه داشت نگاهم می‌کرد! عمیق و با لبخند. آب دهانم را قورت دادم و خواستم چیزی بگویم که آهو با همان لبخند ملیح گفت: یخش باز نشده! دستش را از زیر چانه برداشت، مشغول ریختن سالاد توی پیش‌دستی اش شد و گفت: شایدم اینجا سرد بوده یخ زده! اینکه نمی‌دانستم آهو کیست شرایط را برایم خیلی سخت می‌کرد! داشتم دیوانه می‌شدم. هر جمله اش مثل میخ فرو می‌رفت توی سرم. اینکه نمی‌دانستم او هم داخل این بازی‌ست، یا نه، قدرت را از من گرفته بود. هر کاری میخواستم بکنم و هر جوابی می‌خواستم بدهم، یک اگر، نکند، شاید می‌آمد توی ذهنم و همه چیز را خراب می‌کرد. میخواستم مثل یک غریبه، با او آشنا شوم و صحبت کنم و سر از کارش و دروغی که درباره ی الیاس گفته بود در بیاورم که چیزی توی وجودم داد می‌زد: اگه از اعضای باند باشه چی؟ اگه داره باهات بازی میکنه چی؟ شاید میخواد تو رو بکشه سمت خودش تا کارشون رو راحت کنه! و هر وقت میخواستم سرد و سخت و جدی با او رفتار کنم، نیمه‌ی دیگر وجودم فریاد می‌کشید: اگه از همه جا بی‌خبر باشه چی؟! اگه با احساساتش بازی کنی چی؟! و همین ها داشت توانم را می‌گرفت و مثل موریانه اعصابم را می‌جوید. داشتم خراب می‌کردم. هر چه که بود، آهو هر کدام از آن دو گزینه که بود، این سکوت و بی دست و پایی من، جایش آنجا نبود. لبخند زورکی زدم و گفتم: یکم تو راه باد خورد به پیشونیم، سردرد گرفتم. بعد شام اگه میزبان یه چایی بهمون بده خوب میشم! سوگند و نیما خندیدند و آهو چشمِ کش داری گفت. در سکوت شروع به خوردن غذا کردیم. چند دقیقه که گذشت آهو رو به نیما گفت: رابر اون سُس رو میدی این سمت!؟ نیما ظرف سس را جلوی آهو گذاشت و گفت: بسه دیگه تو ام هی رابر رابر! آهو باز‌هم خندید. نگاه گنگم را بینشان چرخواندم. نیما گفت: کن یو اسپیک انگلیش!؟ رابر، میشد دزد! اما شاهین انگلیسی بلد نبود! پس خنده‌ی خجولی کردم و گفتم: متوجه نمیشم! آهو گفت: منو نگا کن اونو ولش، رابر میشه دزد. ایشونم از وقتی با سوگی ازدواج کرده من رابر صداش میکنم! چند پر کاهو را در چنگالم گیر انداختم و گفتم: آها! و توی دهانم گذاشتمشان. خنده و کل کل بینشان بالا گرفته بود. گفتم: احتمالا باید خیلی رفیق باشید با هم! و به سوگند و اشاره کردم. سوگند گفت: از ترم اول دانشگاه. ترم اول چیه! روز اول، ثانیه ی اول! سر اولین کلاس اومد گفت میشه کیفتونو بردارید بشینم رو این صندلی؟! و نشست ورِ دل من تا همین حالا! لبخند زدم. گفتم: پس سابقه‌ی چندین ساله دارید. آهو گفت: ۸ سال! سوگند گفت: ۸ سال و دو ماه! و دوتایی خندیدند. حضور سوگند آنجا، همراه نیما، میتوانست حرف های مهمی داشته باشد. اگر ارتباطشان با هم همان چیزی بود که خودشان گفته اند، میشد خیلی چیز ها را فهمید و اگر این هم دروغ بود، خیلی چیز ها روشن می‌شد. عکس سوگند را داده بودم علی. اگر اسم و رسمش را در می آورد، میتوانستم بهتر تصمیم بگیرم. تا آخر شب سعی کردم بیشتر روی خودم مسلط باشم و در جمعشان و حرف هایشان شرکت کنم. بعد از شام و خوردن چای و خوردن شیرینی به اصرار های آهو، نزدیکی ‌های ساعت ده با سردرد عجیبی از خانه‌اش بیرون رفتم.
_ پارت نود و هشت خدمت شما🌿
[پارت نود و نُهم] از خانه‌اش که بیرون رفتم، برای علی تاکید کردم اطلاعات عکسی که برایش فرستاده ام را سریعتر می‌خواهم و اگر ازدواج کرده، مشخصات همسرش را هم میخواهم. گفت صبح برایم می‌فرستد. بعد از چند ماه، اولین شبی بود که غذای خانگی می‌خوردم. در آن هفته اصلا اولین شبی بود که شام می‌‌خوردم! باقی شب ها را با میوه و تکه کیک یا بیسکوییت می‌گذراندم. رسیدم خانه. خسته بودم و سردرد اذیتم می‌کرد اما قبل خواب یک بار حدسیات خودم و واقعیات را نوشتم و بعد خوابیدم. صبح با صدای پیامک علی که گفته بود فایل‌هایی که میخواستم را برایم فرستاده بیدار شدم. همانجا توی رخت خواب لپ تاپ را کشیدم سمت خودم و روشنش کردم. فایل را باز کردم. سوگند معریان. بیست‌وهشت ساله. فارغ التحصیل علوم آزمایشگاهی از دانشگاه تهران. مشغول به کار در آزمایشگاه تشخیص طبی در یک بیمارستان دولتی. بدون سو پیشینه و بدون حاشیه. نام همسر نیما عزیزی. شاغل در حوزه‌ی طلا. همه‌چیز همانطور بود که وانمود شده بود، به‌جز الیاس! دیشب بین صحبت ها، با بهانه‌ی اینکه نگران سلامتی آهو هستم شماره‌ی سوگند را توی جمع و جلوی چشم های آهو گرفته بودم. شماره را با چیزی که علی فرستاده بود چک کردم. برای سوگند دو خط تلفن ثبت شده بود و یکی همانی بود که خودش به من داده بود. ساعت هفت صبح بود. تا ظهر خودم را سرگرم دسته بندی اطلاعات و وارد کردنشان توی ورد کردم و بعد شماره‌ی سوگند را گرفتم. بعد از چند بوق صدای متعجبش پیچید توی گوشی: الو؟! گفتم: سلام سوگند خانوم. خوبید؟! با لحنی که اصلا مثل دیشب گرم نبود گفت: خوبم، بفرمایید! فهمیدم چه فکری درباره ام کرده. سریع رفتم سر اصل مطلب. گفتم: من میشه ببینمتون؟ یه مسئله ای هست راجع به آهو. باید باهاتون حرف بزنم. فقط خودش اصلا نباید چیزی بدونه. بدتر شد. سکوت کرد! سریع اضافه کردم: اگر به آقا نیما میخواید بگید مشکلی نیست. ولی آهو نباید بدونه. انگار آرام شد! گفت: چیزی شده آقا شاهین؟! _نه چیزی که.. هنوز نشده. ولی باید کمکم کنید. باید ببینمتون! _آخه من نمیدونم چیه که آهو نباید بدونه! گفتم: ببینید من مشکلم رو گفتم و میخواستم با کمک شما حل کنم. اگر بعدا اتفاقاتی افتاد که باعث شد آهو از شما هم ناراحت بشه گله نکنیدا! خدانگهدار! سریع گفت: وایسین خب! وایسین! عه! نمیشه الان یکمشو بگید! استرس گرفتم! _چیزی نیست.. نگران نشید. اگه میاید، بیاید به این آدرسی که براتون می‌فرستم. یه کافه‌س. مکث کوتاهی کرد. گفت: میشه با نیما بیام؟! لبخند زدم! گفتم: شما با هرکی جز آهو بیاید مشکلی نداره! فقط قبلش مطمئن باشید فاش شدن راز های دوست صمیمیتون پیشش، مشکلی نداشته باشه. خدانگهدار! و تماس را قطع کردم.
_ پارت نود و نه خدمت شما🌿
[پارت صدم] توی کافه نشسته بودم که دستپاچه وارد شد. از همان دم در من را دید و سریع آمد سمت میز. روی تک صندلی خالی نشست و گفت: چیشده آقا شاهین؟! لبخند زدم. گفتم: یه قهوه سفارش بدیم گرم شین؟! سر تکان داد و گفت: اول بگید چی شده. مردم از نگرانی تا اینجا. نفس عمیقی کشیدم و لبخندم را جمع کردم. گفتم: یه سوال دارم ازتون. و یه خواهش. ساکت نگاه می‌کرد. گفتم: خواهشم اینه یا جواب سوالمو راست بدید، یا بلند شید برید بیرون. سر تکان داد. دست هایش را در هم گره کرده بود و مدام به هم پیچ می‌داد. گفتم: الیاس کیه؟! چهره‌اش ریخت! نفس حبس شده اش را رها کرد. انقباض عضلاتش آنچنان ناگهانی از بین رفت که بیحالی تنش را می‌دیدم. لبش را با زبان تر کرد. آب دهانش را قورت داد و گفت: الیاس.. الیاس مگه آهو بهتون‌ نگفته کیه؟! خُب الیاس.. خیره شدم در چشم هایش و در خروجی کافه را نشانش دادم. ادامه‌ی حرفش را خورد. گفتم: اون عشقی که تو چشمای آهوئه، وقتی از اون حرف می‌زنه یا عکسش رو می‌بینه، عشق یه خواهر به برادرش نیست. من اینو میفهمم سوگند. چانه اش لرزید. گیر افتاده بود در سه کنج و هیچ راه فراری نداشت. گفت: چرا از خودش نمی‌پرسید؟ ابروهایم را بالا دادم و گفتم: به نظرت خودش بهم میگه؟! اگه می‌خواست بگه دروغ می‌گفت؟! بُراق شد توی چشم هایم و گفت: کی گفته دروغ گفته؟! لبخند زدم. دست به سینه تکیه دادم به صندلی و فقط نگاهش کردم. از کیف دستی اش دستمال کاغذی بیرون آورد و کشید به بینی و چشم هایش. گفت: بخدا آهو خیلی دوستتون داره. خودش گفته خیلی نمیشناستتون اما ازتون حس خوبی میگیره.. حس اعتماد. آهو دروغگو نیست.. فقط میترسه از دستتون بده.. مثل.. مثل.. گفتم: مثل الیاس! سرش را پایین انداخت. گفتم: کی بوده؟ نفس عمیقی کشید. گفت: بزارید خودش بهتون بگه.. از من خیلی دلخور می‌شه اینطوری. تای ابرویم را دادم بالا و گفتم: ولی اگه من دیگه جوابشو ندم بخاطر دروغی که گفته، ممکنه بیشتر ناراحت بشه. نه؟! با چشم هایش داشت هرچه ناسزا توی دلش بود می‌گفت! اشک هایش را پاک کرد. گارسون آمد و خواست سفارش بگیرد. دوتا قهوه سفارش دادیم. برای سوگند یک آب هم خواستم. کمی از بطری آب خورد و گفت: سال سوم دانشگاه بودیم. الیاس سال بالاییمون بود. آهو خیلی دوستش داشت. اونم داشت. هر دوشون شاگرد اول دانشکده بودن. قرار مدار بورسیه و مهاجرت رو با هم گذاشته بودن. من یه ترم بخاطر تصادف و عمل های بعدش مرخصی گرفتم و نرفتم دانشگاه. تو اون مدت هم کمتر با آهو در ارتباط بودم. بیشتر تو خودش بود و به من می‌گفت داره درس می‌خونه. منم پاپیش نمیشدم. تا اینکه رفتم دانشگاه و دیدم ارتباطش با الیاس شکرآبه. الیاس با یکی از دخترای هم ترم خودشون جور شده بود. هرچی گفتم و از آهو خواستم برام بگه چی‌شده نگفت. گفت عذابش می‌ده. فقط فهمیدم دیگه باهم نیستن. بغض نگذاشت بیشتر حرف بزند. گارسون قهوه ها را آورد و گذاشت روی میز. تلخ و داغ سر کشیدمش. گفتم: بعد از اینهمه سال، یهو یکی رو دید شبیه الیاس و خواست جای خالیشو با اون پر کنه، آره؟! تند سر تکان داد و گفت: نه نه! بخدا نه.. شما رو بخاطر خودتون می‌خواد نه الیاس. شباهتتون به هم فقط براش جالبه! همین. از اون فداکاری و درگیر شدنتون با مزاحما برام گفته، از نجابتتون.. از همه‌چی. آقا شاهین! آهو دختر خوبیه. تو این دنیا فقط خودش رو داره و تنهایی وایساده پای همه‌چی. تنهاش نذارید.. تلخی قهوه‌ی هنوز زیر زبانم بود. گفتم: چرا بستری بود اون روز بیمارستان؟ چرا مسمومیت دارویی داشت؟ در سکوت نگاهم کرد. محکم کوبیدم روی میز و گفتم: بگو! فضا ساکت شد. چشم هایم را بستم و آرام گفتم: ببخشید. بگو لطفا. هنوز ساکت بود. گفتم: من میخوام کمکش کنم. اگر ندونم داره چی میگذره دور و برم، نمیتونم درست رفتار کنم! نمیتونم کمکش کنم. بریده دم گرفت و گفت: شما هیچوقت بهش نمیگید که من بهتون گفتم..؟ سر تکان دادم و گفتم: اصلا! کمی از قهوه‌اش خورد. گفت: بعد از قضیه الیاس، آهو خیلی حالش بد شد. به هیچکس هم چیزی نمی‌گفت و می‌ریخت تو خودش. آهو بورسیه شده بود برا دانمارک! ولی نرفت.. باورتون میشه؟! خونه نشین شده بود.. بعد تر هم فهمیدم میره مشاور و روانپزشک. یه سال که گذشت اما، حالش بهتر شد. از خونه فاصله گرفت. هنوز کم می‌دیدمش اما میدونستم حالش بهتر شده. اون روز که رفت بیمارستان، بخاطر این بود که بعد از کلی وقت دوباره احساس بدی داشته، رفته سراغ داروهای قبلنش. انگاری زیاد و بدون دستور خورده که بهش نساخته. الان خوبه.. خوبه خوبه واقعا. اگه.. اگه شما هواشو داشته باشید بهترم می‌شه.. دارید مگه نه..؟ نفس عمیقی کشیدم. دلم برای خودم میسوخت. شاید برای آهو میسوخت. گفتم: ممنون که اومدید. من به هیچکس از این دیدارمون حرفی نمی‌زنم. و از پشت میز بلند شدم. هزینه‌‌ی قهوه ها را حساب کردم و از کافه رفتم بیرون.
_ پارت صد خدمت شما🌿
[پارت صد و یک] از کافه که رفتم بیرون، راه افتادم به سمت خانه. قبل از هرکاری پیگیر اطلاعاتی که سوگند از الیاس داده بود شدم. تماما درست بود. اسم ها، تاریخ ها و اطلاعات همگی درست و بی‌نقص گفته شده بودند. حتی سال تشکیل پرونده‌‌ی پزشکی آهو، با گفته های سوگند هماهنگ بود. هیچ چیز برای جستجو باقی نمانده بود. همه‌چیز مشخص بود. اما آنچه که از همه چیز واضح تر بود، این بود که من با هویت شاهین، نباید با آهو ارتباطی داشته باشم. نمی‌دانستم احساس آهو برای من است یا برای الیاس، اما هرچه که بود، این مَنی که او می‌دید، حقیقتا من نبودم! نمیخواستم بگذارم یک بار دیگر آسیب ببیند. عجیب بود اما بعد از شنیدن حرف های سوگند، از دروغی که آهو گفته بود ناراحت نبودم. وضعیت روحی و ذهنی اش، به من اجازه‌ی ناراحت شدن نمی‌داد. دنبال کشف احساس خودم نسبت آهو نبودم. یعنی دیگر نبودم! فقط میخواستم آسیب بیشتری نبیند. روز های بعد که زنگ زد و پیام داد، گفتم قرار است برای مدت طولانی بروم بابُل پیش خانواده و ممکن است نتوانم ببینمش. برای خانه‌ی کیا دوباره با علی شیفت مراقبت تنظیم کرده بودیم. جز همان دختری که دیده بودیم، کسی به خانه‌اش رفت و آمد نمی‌کرد. همه چیز ظاهرا آرام بود اما مطمئن بودم بلاخره با کسی ارتباط می‌گیرد یا جایی می‌رود. توی ماشین، نزدیک خانه‌اش نشسته بودم. ماشین را سرهنگ در اختیار علی گذاشته بود و علی هم در اختیار من. دختر هم در خانه اش بود. برخلاف همیشه که شب ها به خانه‌اش می‌رفت، صبح آمده بود و تا حالا که ظهر بود، مانده بود آنجا. از پشت شیشه های نیمه دودی ماشین خیره شده بودم به ساختمان و به ساندویچ کالباسی که از دیشب مانده بود گاز می‌زدم. علی از دیشب اداره بود و هنوز برای تحویل شیفت نیامده بود. در کرکره ای پارکینگ ساختمان رفت بالا ماشین کیا پیدا شد. شیشه‌های ماشین او کاملا دودی بود و نمی‌شد بفهمم دختر هم همراهش آمده یا نه. ساندویچ نصفه را انداختم روی صندلی شاگرد و ماشین را روشن کردم و پشت سرشان حرکت کردم.
_ پارت صد و یک خدمت شما🌿
[پارت صد و دو] پشت سر سانتافه‌ی مشکی حرکت می‌کردم. هنوز نمی‌دانستم تنهاست یا نه. شماره‌ی علی را گرفتم. تماس وصل بود به بلندگو‌های ماشین. جواب داد: سلام رئیس، جانم؟ بی مکث گفتم: علی کجایی؟ _اداره‌م، طوری شده آقا؟! _ علی کارت تموم شد اصلا معطل نکن، برو سمت خونه‌ی کیا. خودش از خونه رفته بیرون من دنبالشم. جواب داد: چشم چشم، الان یه چهره نگاری رو باید تطبیق بدم بعد دیگه کاری ندارم، خودمو می‌رسونم. ماشین سرعتش را بیشتر کرد و رفت سمت اتوبان کرج. با فاصله پشت سرش رفتم. نزدیکی‌های آبیک بود که کنار یک سوپرمارکت ایستاد. کنار خیابان پارک کردم. خودش و همان دختر از ماشین پیاده شدند و از سوپرمارکت خرید کردند. زیر لب گفتم: میرن شمال.. و شماره‌ی علی را گرفتم. هماهنگ کردم که یک ماشین نزدیکی های قزوین به من برساند تا با ماشینم تعویض کنم. فکر هایی توی سرم بود اما باید از دور شندنش از تهران مطمئن می‌شدم. ماشین را در قزوین عوض کردم. نزدیکی های غروب آفتاب بود که رسیدیم به رشت. تا نزدیکی های یکی از شهرک ها دنبالش رفتم اما نتوانستم جلوتر بروم. جاده‌ی باریک و خلوتی بود و نمیشد جلوتر رفت. پسر‌بچه‌ی ده، یازده ساله‌ای کنار جاده ایستاده بود و کارتن نوشته‌ی "ویلا" را تکان می‌داد. چند بار بوق و نوربالا زدم، تا در صدای ماشین ها توجهش به من جلب شد و سمتم دوید. قطره های آب از کلاه بارانی نایلونی که از روی کاپشنش پوشیده بود میرخت. شیشه را دادم پایین و گفتم: این سمتم ویلا داری؟ و ورودی شهرک را نشانش دادم. تند سر تکان داد و با لهجه‌، تند تند گفت: بله دارم سوار شم؟ سر تکان دادم و با وزن زیادش به سختی ماشین را دور زد و سوار شد. آرام حرکت می‌کردم و سعی می‌کردم به همه‌ی ماشین های پارک شده در گوشه‌ی راه و حیاط ویلاهایی که به بیرون دید داشت نگاه کنم. انقدر آرام میرفتم که صدای پسر درامد: عمو جان ماشینت نوئه؟ خب گاز بده دیگه! نگاهش کردم. پوست سفیدش از سرما سرخ شده بود. ماشین کیا را که دیدم سرعتم را بیشتر کردم. خیلی از خانه اش دور نشده بودم که گفت: یکیش همینجاس، یکیشم کوچه بالایی. و با دست ویلای کوچکی را نشان داد. سرعتم را کم کردم و گفتم: یه سوپرمارکت این بالا دیدم، بزار اول همینو ببینیم. و کنار ویلا ایستادم. از پنجره ی ویلا که ماشین کیا را دیدم، کافی بود تا اجاره‌اش کنم. نمی‌دانستم برای سفر شخصی آمده یا قرار است با کسی ملاقات کند، اما باید از او مراقبت می‌کردم. شماره‌ی رستوران را که صاحب خانه روی یخچال چسبانده بود برداشتم و غذا سفارش دادم. ساعت نزدیکی‌های هشت بود. نشسته بودم روی صندلی و ماشین کیا را می‌پاییدم که فکری به ذهنم رسید. گوشی‌ام را از روی میز تلویزیون برداشتم و شماره‌ی علی را گرفتم. در حال مراقبت از خانه‌ی کیا بود. گفتم: علی هر دوشون اینجان. هم کیا هم دختره. گفت: آره آقا چراغ ساختمونشونم خاموشه. نفس عمیقی کشیدم‌. همین را می‌خواستم بشنوم. گفتم: میخوام بری داخل علی. بعید می‌دونم این سفر براش کاری باشه، ولی میتونیم تو خونه‌ش یه چیزایی پیدا کنیم. مکثی کرد و گفت: باشه رئیس.‌ فقط، با پوشش برم؟ چشم هایم را بستم و لب هایم را غنچه کردم. عادت کیمیا بود. وقتی از حرص دلش می‌خواست من را بزند این کار را می‌کرد! گفتم: آره برو کارتتو نشون بده، چراغ گردونتم بزار رو سقف ماشین بیو بیو کنه. صدای آرامش را شنیدم: نه خب ینی گفتم بپرسم بهتره.. چشم هایم را باز کردم. گفتم: برو داخل، تو لابی فقط سمت چپ راه پله نقطه کور دوربیناس، بقیه‌ی جاها کامل دید داره. بی سر و صدا برو و برگرد. فقط مهمه علی که بتونی یه چیزی پیدا کنی. یه چیزی که به درد بخوره. متوجهی؟ جواب داد: چشم رئیس. بله مفهومه، فقط زمانم چقدره؟ بازتاب نور ماه روی سقف براق ماشین کیا را نگاه کردم. گفتم: وقت داری. حداقل یک ساعت. اما سعی کن سریعتر تمومش کنی. گفت: چشم رئیس. و تماس را قطع کردیم.
_ پارت صد و دو خدمت شما🌿