eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت صد و پنج] ماندنم آن اطراف اصلا جایز نبود. باید علی را پیدا می‌کردم، اما مطمئن بودم کیا یا اطرافیانش، آن حوالی، دنبال همراهان علی می‌گردند. رفتم سمت خانه و در راه به سرهنگ اطلاع دادم. میدانستم به این راحتی ها دست از سر علی برنمی‌دارند. توی تاریکی نشستم روی زمین. علی همیشه محتاط بود. امکان نداشت بی دقتی کرده باشد یا به هر طریقی در خانه، باعث جلب توجه شده باشد. میدانستم آرام و بی صدا وارد شده و چراغی روشن نکرده. اما با تمام این ها، با فاصله‌ی کوتاهی از ورودش، گیر افتاده بود. گوشی را برداشتم و دوباره شماره‌ی سرهنگ را گرفتم. گفتم: آقا ببخشید دوباره مزاحمتون شدم. راجع به ساختمون کیا. میخوام استعلام واحد های طبقه‌ی کیا رو داشته باشم. ممکنه؟ مکث کوتاهی کرد و گفت: نمیتونم بسپارم به کسی، خصوصا الان که علی نیست. تا نیم ساعت دیگه بر‌میگردم اداره. خودم بهت میگم. تشکر کردم و منتظر ماندم. هنوز نیم ساعتی که وعده داده بود کامل نشده بود که اطلاعات ساختمان برایم ارسال شد. دو واحد در طبقه‌ی کیا خالی از سکنه بود و فقط، واحد رو به رویی اش، پُر بود! گفتم: خودشه! گوشی ام زنگ خورد. سرهنگ بود. جواب دادم و گفت: چی شد ستوده؟! چیزی پیدا کردی؟ گفتم: بله آقا! طبقه خالیه، فقط کیا میشینه و واحد رو به روییش. احتمال میدم یا سنسور چراغ های راهرو به یه آلارمی وصل بوده، یا طبقه هفتِ آسانسور. این احتمال هم هست که از چشمی چک کنه. اما خیلی بعید و سخته براش. من احتمال قویم اینه چراغ های راهرو‌ی طبقه هفت، که با حرکت روشن میشه، یه آلارمی بهش داده و فهمیده کسی تو طبقه‌س. بعدم که دیده رفته خونه‌ی کیا و ادامه‌ی ماجرا. جواب داد: الان کاملا حساس شدن ستوده. حواست باشه به همه چی. _حواسم هست آقا. دوباره گفت: از امینی مطمئن نباش حتی اگه مطمئنی! بنا رو بزار رو اینکه حرف زده. تا وقتی اطلاعات بیشتری ازش گیرت نیومده، ریسک نکن. و تماس را قطع کردیم. دوباره نگاهی به اطلاعاتی که سرهنگ ارسال کرده بود انداختم. تصویر صاحب خانه‌ی رو به رویی و اسمش؛ غلامرضا محمدی. سی‌وچهار ساله. دو دوره قهرمان پرورش اندام و مربی یک باشگاه در همان حوالی خانه‌اش. آدرس را برداشتم و با ماشین به سمت باشگاه ورزشی راه افتادم. ماشین را کمی عقب تر و زیر درخت پارک کردم. شیشه‌های ماشین از داخل بخارگرفته بود. با دست کشیدم روی شیشه و نگاه کردم. ساعت نزدیکی های دو بامداد بود و کوچه ساکت. خواستم ماشین را روشن کنم و برگردم، که احساس کردم در تاریکی، در باشگاه باز شد. از دور چهره‌اش دیده نمی‌شد. اما من‌مطمئن بودم خود غلامرضاست. هیکل درشت و عضلانی اش زیر نور چراغ دیده شد، اما هنوز چهره اش را ندیده بودم. سوار ماشین شد و راه افتاد. ماشین را روشن کردم و با فاصله پشت سرش حرکت کردم. خیابان اول را طبق پیش‌بینی ام رفت اما خیابان بعدی را پیچید به راست. سمتی که از خانه‌ی کیا دور می‌شد. خیابان ها خلوت بودند و من، هر چقدر با فاصله پشتش حرکت می‌کردم، باز هم دیده می‌شدم. در چهار راه، پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. شالم را تا روی بینی ام کشیده بودم. به فاصله‌ی دو ماشین کنارش ایستاده بودم. هر دو صف اول بودیم و نمیتوانستم منتظر بمانم تا پشت سرش بروم. از طرفی، احساس می‌کردم این چپ و راست رفتن ها و دور شدن ها از خانه‌اش، عمدی‌ست. احساس می‌کردم شک کرده. ده ثانیه مانده بود تا سبز شدن چراغ. نفس عمیقی کشیدم. چراغ که سبز شد مستقیم حرکت کردم. از آینه دیدمش. هنوز ایستاده بود. میخواست مطمئن شود من زودتر راه می‌افتم! از دیدش که خارج شدم، اولین کوچه را پیچیدم و رفتم به سمت خانه‌ی کیا. با سرعت حرکت می‌کردم. ماشین را انتهای کوچه پارک کردم. با چراغ های خاموش منتظر ماندم. چند دقیقه بیشتر نگذشت که نور چراغ‌هایش افتاد توی کوچه و بعد خودش پیدایش شد. از آینه بغل میدیدمش. وارد پارکینگ که شد، من هم ماشین را روشن کردم و از آن طرف کوچه رفتم بیرون.
_ پارت صد و پنج خدمت شما🌿
[پارت صد و شش] تا صبح راه های مختلف و افراد مختلف را بررسی کردم.تمام داره‌ی اطلاعاتم را بالا و پایین کردم. اما هیچ راهی نبود. هیچکسی نبود تا بتوانم از او کمک بگیرم. پیمان گوشه‌ی لیست بود اما، نمیتوانستم ریسک کنم و در همچین مرحله ای، از او کمک بگیرم. بعد از ظهر شده بود. بعد از کلی بالا و پایین کردم، تصمیم گرفته بودم حضوری بروم باشگاه. غلامرضا چهره ام را ندیده بود و حتی اگر هم دیده بود، فکر نمیکردم با آن تغییرات، در خاطرش بیاید. در آینه به خودم نگاه کردم. موهای بلندم را در اسکارف ورزشی که طرح های رنگی و درهم داشت پوشانده بودم. با واکس مو، ابروهایم را صاف کردم و از حالت طبیعی‌اش در اوردم. لنز آبی یخی به تنهایی چهره ام را عوض کرده بود اما رنگ حنایی موقتی که به ته ریشم و ابروهایم زده بودم بودم، کار را تمام کرده بود. ساک ورزشی را برداشتم و به سمت باشگاه رفتم. توی پاگرد، صدای آهنگ بیس دار قبل از هرچیزی میخورد توی صورت آدم. در نیمه باز را هل دادم و رفتم تو. زیر چشمی اطراف را پاییدم. ساک را روی دوشم جا به جا کردم و به سمت میزی گوشه‌ی سالن کنار بوفه بود رفتم. کسی پشتش نبود. اطراف را نگاه کردم که پسر جوانی دستش را بلند کرد و دوید سمتم. لاغر اندام بود اما عضلات تنیده در هم سینه اش، از زیر رکابی استرج نایکش مشخص بود. گفت: در خدمتم داداش، بفرما. اطراف را نگاه کردم و گفتم: مخلصیم! تازگیا اسباب کشیدیم این سمت، همسایه مون تعریف باشگاه شما رو میکرد، گفت مربیای درجه یکی داره. سر تکان داد و گفت: خوش اومدی! کیه همسایه تون؟! ما اینجا بچه هامون درجه یک و دائمین. میشناسیم همه رو. خنده‌ی کوتاهی کردم و سوالش را نشنیده گرفتم. گفتم: میتونم برم داخل دیگه الان؟! سررسید روی میز را که پر از برگه و پول نقد بود باز کرد و گفت: بله حتما، جسارتا شهریه رو پرداخت کنید از همین الان میتونید مشغول شید. سر تکان دادم و ساکم را از روی دوشم، گذاشتم روی میز. زیپش را باز کردم که صدای باز شدن در آهنی پشت میز، از لا به لای آهنگ بلند توی سالن به گوش رسید. در باز شد. علی و پشت سرش غلامرضا آمدند بیرون. غلامرضا مستقیم سمت سالن رفت. علی اول همانجا ایستاد‌. انگار که چشم هایش به نور عادت نداشته باشند، چشم هایش را بسته بود. دستش را روی چشم هایش کشید و آرام بازشان کرد. چشم در چشم نگاهم می کرد. چشم های نیمه بسته اش را که ناگهان کامل باز کرد، فهمیدم مرا شناخته. پسر پشت میز منتظر نگاهم می‌کرد. دستم را توی جیب ساک بردم و داخل کشیدم. زیر لب گفتم: نچ. و زیپ را بستم و زیپ دیگر را باز کردم. دوباره گشتم. سر تکان دادم و گفتم: جا گذاشتم کارتمو فک کنم! پسر نگاهش را بین من و ساک رد و بدل میکرد. گوشه های لبش را پایین داد و گفت: عب نداره جلسه دیگه اکیش میکنی. برو داخل. علی از من رد شده بود. پشت سرم را نگاه کردم و درحالیکع سعی میکردم طوری وانمود کنم که انگار دنبال کارتم روی زمین میگردم گفتم: نه اخه نمیشه اینطوری. کارتم کو! علی رفته بود سمت در. دلشت می‌رفت بیرون. رو به پسر گفتم: نه، نه! اورده بودمش. از مغازه چیزی خریدم. برم ببینم جا نمونده باشه این سوپری سر کوچه! و بی انکه منتظر بمانم از باشگاه زدم بیرون. علی پیاده رو را گرفته بود و با قدم های خیلی آرام به سمت خیابان میرفت. احساس کردم از عمد ارام‌ میرود تا من به او برسم. به بهانه‌ی بستن بند کفش ایستاد و نگاه کرد. بعد که مطمئن شد پشت سرش هستم، پا تند کرد و سمت خیابان رفت. پای چپش می‌لنگید. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده اما با فاصله پشت سرش حرکت می‌کردم. وقتی علی آشنایی نمیداد، یعنی کسی داشت ما را نگاه می‌کرد. روز زمین را نگاه میکردم و دنبال کارتِ خیالی میگشتم! رسید سر خیابان. رفت سمت ایستگاه اتوبوس. قبل از اینکه سمت ایستگاه بروم. وارد مغازه شدم و سرسری سراغ کارت را گرفتم و بعد سمت ایستگاه رفتم. شلوغ بود. علی نشسته بود و من ایستاده بودم. سیگارم را از جیبم دراوردم و به مرد بغلی ام گفتم: داداش آتیش داری؟! سر تکان داد. علی را نگاه کردم. سیگارم را نشان دادم و گفتم: آتیش داری داداش؟ دستش را روی جیب های شلوارش زد و گفت: هیچی ندارم داداش! با مکث نگاهم را از او گرفتم. چند دقیقه گذشت که اتوبوس آمد و سوار شدیم. شلوغ بود. هر دو وسط اتوبوس ایستاده بودیم.رو به روی هم. خودش را کشید عقب و طوری ایستاد که پشت سر من قرار بگیرد. کنار گوشم پچ پچ کرد: گفتم برا دزدی بوده. ولم‌کردن ولی حتما دنبالمن چون محاله باور کرده باشن. کجا برم؟ و بعد کشید عقب و تکیه داد به میله. از دیشب که قرار بود علی بگوید برای دزدی رفته بوده، با خودم فکر میکردم چطور ممکن است کسی باور کند علی با آن کت چرمی و کفش های واکس خورده اش برای دزدی رفته باشد، اما حالا که سویشرت مشکی و شلوار جین رنگ و رو رفته را پایش میدیدم، فهمیدم علی خیلی بیشتر از چیزی که من خیال میکردم، حواسش به همه چیز است.
نگاهش کردم. زیر چشمش، روی استخوان گونه نامحسوس سرخ بود و گوشه‌ی لبش پاره. آرام از زیپ ساک، چند تراول بیرون اوردم و تا کرده، چپاندم توی دستش. گوشی ام را گذاشتم کنار گوشم و گفتم: الو ایمان؟! کجایی تو پس؟ چرا هرچی میگیرم جواب نمیدی؟! برو خونه بهشتیا منم میام. نه میام تو برو! وقت کنم کارام اکی شه بهت سر میزنم. قربونت. و گوشی را اوردم پایین. علی را نگاه کردم. چشم روی هم گذاشت. صدای فس فس باز شدن در اتوبوس را شنیدم. کنار گوش علی گفتم: به راننده پول ندی الان. و از اتوبوس پیاده شدم.
_ پارت صد و شش خدمت شما🌿
[پارت صد و هفت] سمت خانه رفتم. علی حالا توی مشتشان بود. علی را برای پیدا کردن روابطش آزاد کرده بودند و احتمالا حالا حالا ها زیر نظرش داشتند. تا شب صبر کردم. شب لباس هایم را عوض کردم. لنز های یخی را بیرون آوردم و صورتم را شستم. ته ریش هایم را کامل زدم. با تیغ وسط ابروی چپم را یک خط انداختم. با وسایل گریم، پوست صورتم را سبزه تر کردم و لنز سبز را توی چشمم گذاشتم. کلاه کاموایی نازکی را هم روی سرم کشیدم و کاپشن کمر کشی را هم تنم کردم و از خانه رفتم بیرون. هوا سرد بود. برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سمت بازار رفتم. من و علی، یک خانه‌ی بهشتی ها بیشتر نمیشناختیم. در یکی از عملیات ها آنجا را شناسایی کرده بودیم. یک خانه‌ی بزرگ و قدیمی، که به یک گرمخانه‌ی غیر اوقافی تبدیل شده بود. نزدیک خانه، از ماشین پیاده شدم و از کوچه پس کوچه ها خودم را به خانه رساندم. در پیش بود. وارد شدم. تابلو های خطاطی دست نویس بدو ورود به چشم میخورد. با قرمز نوشته شده بود : دودِ مجاز فقط سیگار! مردی که اورکتش را روی شانه هایش انداخته بود جلو امد و گفت: سلام بفرمایین!؟ دست هایم را به هم مالیدم و گفتم: شنفتم میشه اینجا شب و صبح کرد! نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: کی معرفیت کرده؟! از پشت سرش حیاط را پاییدم. سقف پلاستیک کشی شده بود و مرد ها، توی حیاط هم خوابیده بودند. گفتم: بچه های قهوه خونه خان بابا گفتن. گفت: کارت ملی داری؟؟ سر تکان دادم و کارت ملی که برای همین کار همراهم اورده بودم را سمتش گرفتم. نگاهش کرد و گفت: آقا سعید درسته؟! سر تکان دادم. جلو آمد و دست هایش را نزدیک بدنم گرفت و گفت: جسارتا میشه؟ اخه اینجا تیزی و مواد و زهر ماری ممنوعه! گفتم اره اره. و دست هایم را از هم باز کردم تا من را بگردد. دستش را به پشتم زد و گفت: از قفسه پتو بالش بردار. داخل فک نکنم جا باشه. ولی حیاطم گرم و موکت شده‌س. گفتم: مشتی هستی! و از کنترش رد شدم و رفتم داخل. حیاط، به جز راه کوچکی که به ساختمان میرفت، تماما موکت شده بود. بخاری های ایستاده‌ی بزرگی روشن بود و هوای حیاط را گرم میکرد. چشم چرخواندم و دنبال علی گشتم. ندیدمش. مردی میانسال که کتاب قطوری دستش گرفته بود دست بلند کرد و گفت: اینجا جا هست! فضای پشت باغچه تقریبا خلوت بود. رفتم سمتش. تشکر کردم و نشستم همانجا. عینک کوچکی روی بینی اش بود و از بالایش نگاهم می‌کرد. روی کتاب توی دستش نوشته بود "مثنوی معنوی" . گفت: پول اگه همراهت داری بزار تو لباست بعد بخواب. سر تکان دادم و زیر لب گفتم: ممنون. رویش را برگرداند و مشغول خواندن کتاب شد. کنار در، اتاقک کوچکی بود که انگار ساندویچ و مواد غذایی می‌فروخت. یک بندری خریدم و دوباره برگشتم سر جایم. گاز اول را که زدم، تن صدای علی را شنیدم. آرام سر بلند کردم. کنار در ساختمان ایستاده بود و با همان مردی که کارتم را گرفته بود حرف می‌زد. میگفت: بابا داخل دم داره حاجی. ناموسا یه هواکشی، عرق کشی چیزی بزن این تو. و زیر چشمی مرا نگاه کرد. مرد گفت: خب بیا بیرون بخواب پسرم اینجا سرد تر هست ولی هواش بهتره. علی بالشش را زیر بغل زده بود و همانطور که پتوی قدیمی اش را کشان کشان با خود میکشید گفت: اگه جا پیدا کنم! و آمد وسط حیاط و اطراف را نگاه کرد. پیرمرد کتابخوان بغل دستی ام، دوباره دستش را برد بالا و علی را صدا کرد. نگفتم: نچ و بلندتر ادامه دادم: مهمون دعوت نکن دیگه عمو جون! یه ذره جا داریما. لبخندی زد و گفت: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادیث اینجا به پناه آمده ایم. سخت نگیر جوون! زیر لب غرولوند کردم و بین خودم و پیرمرد برای علی جا باز کردم. حالا خودم کاملا چسبیده بودم به دیوار. علی بیمان آمد و گفت: بکش کنار دیگه فس فس میکنه. با اخم نگاهش کردم. با پا پتویم را پرت کرد کنار و طاق باز دراز کشید روی زمین و دو دستش را گذاشت زیر سرش. ساندویچم را نصفه خوردم و من هم دراز کشیدم. گوشی ام را بیرون اردم و مشغول کار کردن شدم. علی سرش را با پتو کشیده بود. صدای بمش از زیر پتو، به گوشم رسید: بهشون گفتم برای دزدی رفته بودم. اول باور نکردن اما بعد خیلی یهویی گفتن میتونم برم. مطمئنم الان همینجاهان. خیلی ترسیده بودن. اینکه منو برد تو اون باشگاه و جاشو دیدم، و الان ازادم دو حالت بیشتر نداره. یا فک کرده خیلی پپه‌م و واقعا برا دزدی رفته بودم. یا منتظره ارتباطمو پیدا کنه بعد دخلمو بیاره. جز همون‌ گولاخه که تو باشگاه کار میکنه کسیو ندیدم. فقط همون دیشب یه دختره اومد اونجا. ندیدمش فقط صداشو شنیدم. نفهمیدم کی بود. ولی فکر کنم از طرف مهرداد بود. مکث کوتاهی کرد و گفت: همه‌ی اطلاعاتم همینه.
گوشی را کنار گذاشتم و چشم هایم را بستم. بینی ام به بوی عرق و سیگار عادت نمی‌کرد. توی گوشی برای علی نوشتم که شب ها همانجا بماند و روز ها به چیزیکه تظاهر میکند ادامه دهد. مقداری پول هم برایش گذاشتم که یک گوشی بخرد تا بتوانم راحت تر با او ارتباط بگیرم. با ترسی که از حضور علی داشتند، نمیشد فعلا کاری کرد. حساس شده بودند. اما اگر خیالشان از علی راحت میشد، دوباره می‌توانستم به آنها نزدیک شوم‌.
_ پارت صد و هفت خدمت شما🌿
[پارت صد و هشتم] از کیا فاصله گرفته بودم. میدانستم اینهمه احتیاطشان یعنی به مرکز نزدیک شده ام. همه چیز پیچیده شده بود. سوال های زیادی در سرم چرخ میخورد و برایش جوابی نداشتم. حالا که علی گیر افتاده بود و برایش مراقب گذاشته بودند تا سر از کارش در بیاورد، سوال هایم بیشتر شده بود. اخراج بی دلیلم از کارخانه، حالا برایم عجیب تر شده بود. اگر به من شک کرده بودند بعد از اخراج باید اتفاقات دیگری می افتاد اما انگار صرفا قطع پای من از کارخانه برایشان کفایت میکرد و این عادی نبود! حالا که میدیدم برای علی، که به اعتراف خودش، برای دزدی وارد خانه ی کیا شده، مراقب گذاشته اند، بیرون انداختنم از کارخانه و قطع ارتباط مهرداد پرویز با من، عادی به نظر نمی‌رسید. پنجشنبه شب بود. دو پاکت سیگار خارجی خریدم و رفتم سمت پنج دری. تنظیم کرده بودم بعد از پرویز برسم. از همان راهی که همیشه با پیمان میرفتیم، رفتم داخل. از راهروی خانه پشتی رد شدم و رسیدم به حیاط. جمع همیشگی جمع بود و مرد ها با کمر های خم و صورت هایی که با ظرف یکبار مصرف فاصله ای نداشت مشغول خوردن کباب بودند. پرویز تنها کسی بود که صدای پایم را شنید و سربلند کرد. ترسید! نیم خیز که شد گفتم: منم آقا پرویز، شاهینم! اخم غلیظی کرد و خودش را روی چهارپایه ول کرد و گفت: مادرمُرده چه غلطی میکنی تو تاریکی؟! در جای خالی کنارش نشستم و گفتم: شما که یاد ما نمیکنی ما اومدیم یاد شما کنیم! اخمش غلیظ تر شد و گفت: کی گفت بیای اینجا؟ مگه خونه خاله‌س سر یابو رو کج کردی اومدی اینجا؟ هُتله؟! یکی از ظرف های جلویش را کشیدم سمت خودم و درش را باز کردم. با قاشق پلاستیکی یک قاشق پر برنج گذاشتم توی دهانم و یک تکه کباب لاستیکی هم رویش خوردم. با دهان نیمه پر گفتم: دستم تنگه خداوکیلی. اقا مهرداد که سوت شد رفت هوا. تازه داشت کارم میگرفت! مگه چیکار کردم گفت دیگه نرم کارخونه؟! شمام که نمیزاری بیام اینجا! این رسمه؟! پشت سرم را نگاه کردم. چراغ اتاق آخر خاموش بود. گفتم: پیمانِ بی معرفتم یه حالی نمیپرسه از آدم! نفس عمیق می‌کشید. ظرف غذایش را ول کرد روی زمین و بلند شد. از بازویم گرفت و کشید. گفتم: عه چیکار میکنی، همه غذا ریخت! کشان کشان بردم سمت حوض. هلم داد تا نشستم. خودش هم نشست. سرش را اورد نزدیک گوشم و گفت: نمیدونی کجایی نه؟ نفهمیدی کجایی هنوز؟ یکی اینجا یه زری میزنه ینی باید انجامش بدی، میفهمی؟ مهرداد بهت گفت گمشو از کارخونه بیرون ینی گمشو بیرون! من گفتم گمشو اینجا نیا ینی گمشو اینجا نیا! نگاهم را بین چشم هایش چرخواندم. ترسیده بود! گفتم: مگه من کار اشتباهی کردم! بخدا اگه شاخ و شونه میکشیدم واسه شما، از جوونیم بود به دل نگیر. شما بزار من بیام اصن نوکرتم! و دو طرف صورتش را بوسیدم! هولم داد عقب و گفت: تو کاری نکردی. به ما گفتن نباشی گفتیم چشم! تو هم انقد پیگیر نباش بچه. همه مثل من نیستن بپیچی به پاشون هیچی بهت نگن! اخم ریزی کردم. گفتم: مهرداد گفته نباشم؟ داد زد: نه! مرد های وسط حیاط برگشتند سمتمان. پرویز از ترس همسایه ها هیچوقت توی پنج‌دری بلند حرف نمی‌زد! نفس عمیقی کشید. صدایش را پایین تر اورد و گفت: نمیدونم چرا، قیافت تابیل شده، گند زدی تو کار، باهات عشق نمیکنن، نمیدونم! گفتن بفرستیمت رد کارت مام فرستادیم. بخوای بیشتر فضولی کنی برات بد میشه. دمتو بزار رو کولت و برو رد کارت. سر تکان دادم. انگشت اشاره اش را گفت رو به رویم و گفت: دیگه‌م اینطرفا پیدات نمیشه ها! شیرفهم؟! دوباره سر تکان دادم. داد پرویز انقدر بلند بود که به اتاق اخر برسد. با چشم اشاره کردم و گفتم: پیمانم رد کردید بره؟ چینی به بینی اش انداخت و گفت: خر پیرو باید ول کنی تو بیابون بمیره. پسره آویزون! مهرداد میخواست ازش به یکی از ادمایی که بهش نارو زد برسه، اونم مفت میخورد میخوابید راه نشون نمیداد. ردش کرد رفت بلاخره نکبتو! دستم را روی زانو گذاشتم و بلند شدم. یک نفر توی ذهنم بود که باید خیلی زود می‌دیدمش.
_ پارت صد و هشت خدمت شما🌿
[پارت صد و نهم] نمیدانستم دستور اخراج من از کارخانه، و حضور نداشتنم توی پنج دری از طرف چه کسی بود. حتی دلیلش را هم نمیدانستم! اما اشتراکی آن لحظه توی ذهنم پدید آمده بود، صحبت های آهو بود. اصرارش برای پیدا کردن یک شغل بهتر و رفتن از کارخانه. آن لحظه جز همین یک نشانه، هیچ چیز دیگری برای پیگیری نداشتم. من یک بار آهو را زیر ذره بین گذاشته بودم و به آخر رسیده بودم. اما این بار، شکم، به ماجرای دیگری بود. فکر نمیکردم آهو جزیی از باند یا گروهشان باشد، اما حدس میزدم کسی از او خواسته باشد تا مرا به خروج از کارخانه دعوت کند! ولی نمیدانستم چرا! جای تعجب برانگیز ماجرا این بود که اگر به من شک کرده بودند، چرا فقط به اخراج از کارخانه کفایت کرده بودند. چرا مثل سه مامور قبلی پرونده، کارشان را با خشونت پیش نبرده بودند و اگر شک نکرده بودند، پس قضیه از چه قرار بود! به آهو گفته بودم میروم شهرستان. برای همین، وقتی با او تماس گرفتم و گفتم تهرانم و میخواهم ببینمش، تعجب کرد. گفت سر کار است و از همان طرف میآید دنبالم. باید با او حرف میزدم. شاید میتوانست کمکم کند، شاید میتوانستم بفهمم چه کسی از طریق آهو میخواسته مرا از کارخانه بیرون بفرستد. کنار خیابان منتظرش بودم. دویست و شش سفیدش کنار پایم ایستاد و تک بوقی زد. سوار شدم. هوای گرم داخل ماشین عضلات جمع شده ام را باز کرد. گفتم: سلام. روی صندلی اش چرخیده بود سمتم. گفت: سلام! بعد با لهجه‌ی شمالی ادامه داد: برار جان، اینجایی که هنوز! نرفتی بیجار مگه! لبخند زدم و گفتم: این گیلکه، ما مازنی ایم! چانه اش را بالا داد و فکر کرد. گفت: همینو بلدم فقط! خندیدیم. راه افتاد و گفت: خب آفتاب از کدوم سمت در اومده شما به طور خود جوش افتخار دادی؟! گفتم: میخواستم حرف بزنم باهات.. دنده را عوض کرد و گفت: راجع به؟! گفتم: میگم بهت حالا.. یه جایی میتونی وایسی؟ کافه ای، رستورانی جایی؟ نگاهش کردم و ادامه دادم: البته همین وسط شهر باشه دخل و خرجم به هم بخوره! خندید و خیابان فرعی را پیچید. کنار یک کافه‌ی کوچک ایستاد و گفت: خوبه؟! لبخند زدم: خوبه! پیاده شدیم. ماشین را کج و بافاصله از جدول پارک کرده بود. خودش گفت: خیلی بد شد؟! همانطور که لبخند میزدم شانه بالا انداختم. کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و گفت: هیچوقت دوبل و یاد نگرفتم. ینی که چی بری جلو بعد عقب عقبی پارک کنی! دستم را سمتش دراز کردم و گفتم: سوییچتو بده من درستش میکنم. تو برو تو سرده! سر تکان داد و سوییچ را گذاشت کف دستم. سوار شدم و صاف پارک کردم. ماشین را خاموش کردم و سوییچ را اوردم بیرون. دستم را بردم به دستگیره‌ی در، که نگاهم خورد به جاسوییچی آهو. اخم ریزی کردم. جاسوییچی را توی دستم جا به جا کردم. یک دست بود! یک دست عروسکی که از مفصل کتف جدا شده بود. چیز عجیبی نبود. شبیهش را قبلا دیده بودم. از این طور چیز ها همه جا وجود داشت. اما چیزی که توهجم را جلب کرده بود، شباهت جنسش به کله‌ی عروسکی بود که سوییچ ون به آن وصل شده بود. دست کشیدم روی دست. با گوشی یک عکس از رویش گرفتم و پیاده شدم. بدنم از سرمای هوا نه، اما یخ کرده بود. وارد کافه شدم. دستش را بلند کرد و جایش را نشان داد. روی تنها صندلی خالی رو به رویش نشستم و سوییچ را گذاشتم روی میز. لبخند زورکی زدم و گفتم: صاف صاف شد! گفت: مرسی! چی بخوریم؟! از چی حرف بزنیم؟! حرف هایی که قصد داشتم به او بزنم را برگرداندم و به جایش گفتم: حتما حالا باید چیز خاصی بگیم؟! نمیشه شما رو ببینیم فقط!؟ خون دوید توی صورتش! یک آن از خودم بدم آمد. سرش را پایین انداخت و ندید که من هم سرم را پایین انداختم. دستم را مشت کردم. خجالتش را کنار زد و با همان بی پروایی همیشه گفت: خب چی بخوریم در حالیکه داریم منو میبینیم؟! گوشه های لبم کش آمد. پسرک کافه چی که آمد هر دو نسکافه و کیک سفارش دادیم. نفهمیدم چطور تکه های کیک را به زور نسکافه پایین دادم و از چه حرف زدیم. فقط منتظر بودم آن قرار تمام شود تا بروم خانه. وقتی رسیدم مستقیم رفتم سمت لپ تاپ. عکس آویز آینه‌ی ون را که انداخته بودم از سیستم آوردم. همیشه از تمام جزئیات عکس میگرفتم و تا پایان پرونده نگه میداشتم. عکس جاسوییچی اهو را هم در گوشی ام باز کردم. عکس ها را گرفتم کنار هم. رنگ و ظاهرشان مو نمیزد. انگار که هر دو، از یک عروسک کنده شده باشند. آب دهانم را قورت دادم. نمیخواستم باور کنم آهو، جزئی از این باند است! شاید هنوز چیز هایی بود که من از آنها بی خبر بودم. شاید همه چیز، زیر سر آن کارخانه بود!
_ پارت صد و نه خدمت شما🌿