eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت صد و هفت] سمت خانه رفتم. علی حالا توی مشتشان بود. علی را برای پیدا کردن روابطش آزاد کرده بودند و احتمالا حالا حالا ها زیر نظرش داشتند. تا شب صبر کردم. شب لباس هایم را عوض کردم. لنز های یخی را بیرون آوردم و صورتم را شستم. ته ریش هایم را کامل زدم. با تیغ وسط ابروی چپم را یک خط انداختم. با وسایل گریم، پوست صورتم را سبزه تر کردم و لنز سبز را توی چشمم گذاشتم. کلاه کاموایی نازکی را هم روی سرم کشیدم و کاپشن کمر کشی را هم تنم کردم و از خانه رفتم بیرون. هوا سرد بود. برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سمت بازار رفتم. من و علی، یک خانه‌ی بهشتی ها بیشتر نمیشناختیم. در یکی از عملیات ها آنجا را شناسایی کرده بودیم. یک خانه‌ی بزرگ و قدیمی، که به یک گرمخانه‌ی غیر اوقافی تبدیل شده بود. نزدیک خانه، از ماشین پیاده شدم و از کوچه پس کوچه ها خودم را به خانه رساندم. در پیش بود. وارد شدم. تابلو های خطاطی دست نویس بدو ورود به چشم میخورد. با قرمز نوشته شده بود : دودِ مجاز فقط سیگار! مردی که اورکتش را روی شانه هایش انداخته بود جلو امد و گفت: سلام بفرمایین!؟ دست هایم را به هم مالیدم و گفتم: شنفتم میشه اینجا شب و صبح کرد! نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: کی معرفیت کرده؟! از پشت سرش حیاط را پاییدم. سقف پلاستیک کشی شده بود و مرد ها، توی حیاط هم خوابیده بودند. گفتم: بچه های قهوه خونه خان بابا گفتن. گفت: کارت ملی داری؟؟ سر تکان دادم و کارت ملی که برای همین کار همراهم اورده بودم را سمتش گرفتم. نگاهش کرد و گفت: آقا سعید درسته؟! سر تکان دادم. جلو آمد و دست هایش را نزدیک بدنم گرفت و گفت: جسارتا میشه؟ اخه اینجا تیزی و مواد و زهر ماری ممنوعه! گفتم اره اره. و دست هایم را از هم باز کردم تا من را بگردد. دستش را به پشتم زد و گفت: از قفسه پتو بالش بردار. داخل فک نکنم جا باشه. ولی حیاطم گرم و موکت شده‌س. گفتم: مشتی هستی! و از کنترش رد شدم و رفتم داخل. حیاط، به جز راه کوچکی که به ساختمان میرفت، تماما موکت شده بود. بخاری های ایستاده‌ی بزرگی روشن بود و هوای حیاط را گرم میکرد. چشم چرخواندم و دنبال علی گشتم. ندیدمش. مردی میانسال که کتاب قطوری دستش گرفته بود دست بلند کرد و گفت: اینجا جا هست! فضای پشت باغچه تقریبا خلوت بود. رفتم سمتش. تشکر کردم و نشستم همانجا. عینک کوچکی روی بینی اش بود و از بالایش نگاهم می‌کرد. روی کتاب توی دستش نوشته بود "مثنوی معنوی" . گفت: پول اگه همراهت داری بزار تو لباست بعد بخواب. سر تکان دادم و زیر لب گفتم: ممنون. رویش را برگرداند و مشغول خواندن کتاب شد. کنار در، اتاقک کوچکی بود که انگار ساندویچ و مواد غذایی می‌فروخت. یک بندری خریدم و دوباره برگشتم سر جایم. گاز اول را که زدم، تن صدای علی را شنیدم. آرام سر بلند کردم. کنار در ساختمان ایستاده بود و با همان مردی که کارتم را گرفته بود حرف می‌زد. میگفت: بابا داخل دم داره حاجی. ناموسا یه هواکشی، عرق کشی چیزی بزن این تو. و زیر چشمی مرا نگاه کرد. مرد گفت: خب بیا بیرون بخواب پسرم اینجا سرد تر هست ولی هواش بهتره. علی بالشش را زیر بغل زده بود و همانطور که پتوی قدیمی اش را کشان کشان با خود میکشید گفت: اگه جا پیدا کنم! و آمد وسط حیاط و اطراف را نگاه کرد. پیرمرد کتابخوان بغل دستی ام، دوباره دستش را برد بالا و علی را صدا کرد. نگفتم: نچ و بلندتر ادامه دادم: مهمون دعوت نکن دیگه عمو جون! یه ذره جا داریما. لبخندی زد و گفت: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادیث اینجا به پناه آمده ایم. سخت نگیر جوون! زیر لب غرولوند کردم و بین خودم و پیرمرد برای علی جا باز کردم. حالا خودم کاملا چسبیده بودم به دیوار. علی بیمان آمد و گفت: بکش کنار دیگه فس فس میکنه. با اخم نگاهش کردم. با پا پتویم را پرت کرد کنار و طاق باز دراز کشید روی زمین و دو دستش را گذاشت زیر سرش. ساندویچم را نصفه خوردم و من هم دراز کشیدم. گوشی ام را بیرون اردم و مشغول کار کردن شدم. علی سرش را با پتو کشیده بود. صدای بمش از زیر پتو، به گوشم رسید: بهشون گفتم برای دزدی رفته بودم. اول باور نکردن اما بعد خیلی یهویی گفتن میتونم برم. مطمئنم الان همینجاهان. خیلی ترسیده بودن. اینکه منو برد تو اون باشگاه و جاشو دیدم، و الان ازادم دو حالت بیشتر نداره. یا فک کرده خیلی پپه‌م و واقعا برا دزدی رفته بودم. یا منتظره ارتباطمو پیدا کنه بعد دخلمو بیاره. جز همون‌ گولاخه که تو باشگاه کار میکنه کسیو ندیدم. فقط همون دیشب یه دختره اومد اونجا. ندیدمش فقط صداشو شنیدم. نفهمیدم کی بود. ولی فکر کنم از طرف مهرداد بود. مکث کوتاهی کرد و گفت: همه‌ی اطلاعاتم همینه.
گوشی را کنار گذاشتم و چشم هایم را بستم. بینی ام به بوی عرق و سیگار عادت نمی‌کرد. توی گوشی برای علی نوشتم که شب ها همانجا بماند و روز ها به چیزیکه تظاهر میکند ادامه دهد. مقداری پول هم برایش گذاشتم که یک گوشی بخرد تا بتوانم راحت تر با او ارتباط بگیرم. با ترسی که از حضور علی داشتند، نمیشد فعلا کاری کرد. حساس شده بودند. اما اگر خیالشان از علی راحت میشد، دوباره می‌توانستم به آنها نزدیک شوم‌.
_ پارت صد و هفت خدمت شما🌿
[پارت صد و هشتم] از کیا فاصله گرفته بودم. میدانستم اینهمه احتیاطشان یعنی به مرکز نزدیک شده ام. همه چیز پیچیده شده بود. سوال های زیادی در سرم چرخ میخورد و برایش جوابی نداشتم. حالا که علی گیر افتاده بود و برایش مراقب گذاشته بودند تا سر از کارش در بیاورد، سوال هایم بیشتر شده بود. اخراج بی دلیلم از کارخانه، حالا برایم عجیب تر شده بود. اگر به من شک کرده بودند بعد از اخراج باید اتفاقات دیگری می افتاد اما انگار صرفا قطع پای من از کارخانه برایشان کفایت میکرد و این عادی نبود! حالا که میدیدم برای علی، که به اعتراف خودش، برای دزدی وارد خانه ی کیا شده، مراقب گذاشته اند، بیرون انداختنم از کارخانه و قطع ارتباط مهرداد پرویز با من، عادی به نظر نمی‌رسید. پنجشنبه شب بود. دو پاکت سیگار خارجی خریدم و رفتم سمت پنج دری. تنظیم کرده بودم بعد از پرویز برسم. از همان راهی که همیشه با پیمان میرفتیم، رفتم داخل. از راهروی خانه پشتی رد شدم و رسیدم به حیاط. جمع همیشگی جمع بود و مرد ها با کمر های خم و صورت هایی که با ظرف یکبار مصرف فاصله ای نداشت مشغول خوردن کباب بودند. پرویز تنها کسی بود که صدای پایم را شنید و سربلند کرد. ترسید! نیم خیز که شد گفتم: منم آقا پرویز، شاهینم! اخم غلیظی کرد و خودش را روی چهارپایه ول کرد و گفت: مادرمُرده چه غلطی میکنی تو تاریکی؟! در جای خالی کنارش نشستم و گفتم: شما که یاد ما نمیکنی ما اومدیم یاد شما کنیم! اخمش غلیظ تر شد و گفت: کی گفت بیای اینجا؟ مگه خونه خاله‌س سر یابو رو کج کردی اومدی اینجا؟ هُتله؟! یکی از ظرف های جلویش را کشیدم سمت خودم و درش را باز کردم. با قاشق پلاستیکی یک قاشق پر برنج گذاشتم توی دهانم و یک تکه کباب لاستیکی هم رویش خوردم. با دهان نیمه پر گفتم: دستم تنگه خداوکیلی. اقا مهرداد که سوت شد رفت هوا. تازه داشت کارم میگرفت! مگه چیکار کردم گفت دیگه نرم کارخونه؟! شمام که نمیزاری بیام اینجا! این رسمه؟! پشت سرم را نگاه کردم. چراغ اتاق آخر خاموش بود. گفتم: پیمانِ بی معرفتم یه حالی نمیپرسه از آدم! نفس عمیق می‌کشید. ظرف غذایش را ول کرد روی زمین و بلند شد. از بازویم گرفت و کشید. گفتم: عه چیکار میکنی، همه غذا ریخت! کشان کشان بردم سمت حوض. هلم داد تا نشستم. خودش هم نشست. سرش را اورد نزدیک گوشم و گفت: نمیدونی کجایی نه؟ نفهمیدی کجایی هنوز؟ یکی اینجا یه زری میزنه ینی باید انجامش بدی، میفهمی؟ مهرداد بهت گفت گمشو از کارخونه بیرون ینی گمشو بیرون! من گفتم گمشو اینجا نیا ینی گمشو اینجا نیا! نگاهم را بین چشم هایش چرخواندم. ترسیده بود! گفتم: مگه من کار اشتباهی کردم! بخدا اگه شاخ و شونه میکشیدم واسه شما، از جوونیم بود به دل نگیر. شما بزار من بیام اصن نوکرتم! و دو طرف صورتش را بوسیدم! هولم داد عقب و گفت: تو کاری نکردی. به ما گفتن نباشی گفتیم چشم! تو هم انقد پیگیر نباش بچه. همه مثل من نیستن بپیچی به پاشون هیچی بهت نگن! اخم ریزی کردم. گفتم: مهرداد گفته نباشم؟ داد زد: نه! مرد های وسط حیاط برگشتند سمتمان. پرویز از ترس همسایه ها هیچوقت توی پنج‌دری بلند حرف نمی‌زد! نفس عمیقی کشید. صدایش را پایین تر اورد و گفت: نمیدونم چرا، قیافت تابیل شده، گند زدی تو کار، باهات عشق نمیکنن، نمیدونم! گفتن بفرستیمت رد کارت مام فرستادیم. بخوای بیشتر فضولی کنی برات بد میشه. دمتو بزار رو کولت و برو رد کارت. سر تکان دادم. انگشت اشاره اش را گفت رو به رویم و گفت: دیگه‌م اینطرفا پیدات نمیشه ها! شیرفهم؟! دوباره سر تکان دادم. داد پرویز انقدر بلند بود که به اتاق اخر برسد. با چشم اشاره کردم و گفتم: پیمانم رد کردید بره؟ چینی به بینی اش انداخت و گفت: خر پیرو باید ول کنی تو بیابون بمیره. پسره آویزون! مهرداد میخواست ازش به یکی از ادمایی که بهش نارو زد برسه، اونم مفت میخورد میخوابید راه نشون نمیداد. ردش کرد رفت بلاخره نکبتو! دستم را روی زانو گذاشتم و بلند شدم. یک نفر توی ذهنم بود که باید خیلی زود می‌دیدمش.
_ پارت صد و هشت خدمت شما🌿
[پارت صد و نهم] نمیدانستم دستور اخراج من از کارخانه، و حضور نداشتنم توی پنج دری از طرف چه کسی بود. حتی دلیلش را هم نمیدانستم! اما اشتراکی آن لحظه توی ذهنم پدید آمده بود، صحبت های آهو بود. اصرارش برای پیدا کردن یک شغل بهتر و رفتن از کارخانه. آن لحظه جز همین یک نشانه، هیچ چیز دیگری برای پیگیری نداشتم. من یک بار آهو را زیر ذره بین گذاشته بودم و به آخر رسیده بودم. اما این بار، شکم، به ماجرای دیگری بود. فکر نمیکردم آهو جزیی از باند یا گروهشان باشد، اما حدس میزدم کسی از او خواسته باشد تا مرا به خروج از کارخانه دعوت کند! ولی نمیدانستم چرا! جای تعجب برانگیز ماجرا این بود که اگر به من شک کرده بودند، چرا فقط به اخراج از کارخانه کفایت کرده بودند. چرا مثل سه مامور قبلی پرونده، کارشان را با خشونت پیش نبرده بودند و اگر شک نکرده بودند، پس قضیه از چه قرار بود! به آهو گفته بودم میروم شهرستان. برای همین، وقتی با او تماس گرفتم و گفتم تهرانم و میخواهم ببینمش، تعجب کرد. گفت سر کار است و از همان طرف میآید دنبالم. باید با او حرف میزدم. شاید میتوانست کمکم کند، شاید میتوانستم بفهمم چه کسی از طریق آهو میخواسته مرا از کارخانه بیرون بفرستد. کنار خیابان منتظرش بودم. دویست و شش سفیدش کنار پایم ایستاد و تک بوقی زد. سوار شدم. هوای گرم داخل ماشین عضلات جمع شده ام را باز کرد. گفتم: سلام. روی صندلی اش چرخیده بود سمتم. گفت: سلام! بعد با لهجه‌ی شمالی ادامه داد: برار جان، اینجایی که هنوز! نرفتی بیجار مگه! لبخند زدم و گفتم: این گیلکه، ما مازنی ایم! چانه اش را بالا داد و فکر کرد. گفت: همینو بلدم فقط! خندیدیم. راه افتاد و گفت: خب آفتاب از کدوم سمت در اومده شما به طور خود جوش افتخار دادی؟! گفتم: میخواستم حرف بزنم باهات.. دنده را عوض کرد و گفت: راجع به؟! گفتم: میگم بهت حالا.. یه جایی میتونی وایسی؟ کافه ای، رستورانی جایی؟ نگاهش کردم و ادامه دادم: البته همین وسط شهر باشه دخل و خرجم به هم بخوره! خندید و خیابان فرعی را پیچید. کنار یک کافه‌ی کوچک ایستاد و گفت: خوبه؟! لبخند زدم: خوبه! پیاده شدیم. ماشین را کج و بافاصله از جدول پارک کرده بود. خودش گفت: خیلی بد شد؟! همانطور که لبخند میزدم شانه بالا انداختم. کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و گفت: هیچوقت دوبل و یاد نگرفتم. ینی که چی بری جلو بعد عقب عقبی پارک کنی! دستم را سمتش دراز کردم و گفتم: سوییچتو بده من درستش میکنم. تو برو تو سرده! سر تکان داد و سوییچ را گذاشت کف دستم. سوار شدم و صاف پارک کردم. ماشین را خاموش کردم و سوییچ را اوردم بیرون. دستم را بردم به دستگیره‌ی در، که نگاهم خورد به جاسوییچی آهو. اخم ریزی کردم. جاسوییچی را توی دستم جا به جا کردم. یک دست بود! یک دست عروسکی که از مفصل کتف جدا شده بود. چیز عجیبی نبود. شبیهش را قبلا دیده بودم. از این طور چیز ها همه جا وجود داشت. اما چیزی که توهجم را جلب کرده بود، شباهت جنسش به کله‌ی عروسکی بود که سوییچ ون به آن وصل شده بود. دست کشیدم روی دست. با گوشی یک عکس از رویش گرفتم و پیاده شدم. بدنم از سرمای هوا نه، اما یخ کرده بود. وارد کافه شدم. دستش را بلند کرد و جایش را نشان داد. روی تنها صندلی خالی رو به رویش نشستم و سوییچ را گذاشتم روی میز. لبخند زورکی زدم و گفتم: صاف صاف شد! گفت: مرسی! چی بخوریم؟! از چی حرف بزنیم؟! حرف هایی که قصد داشتم به او بزنم را برگرداندم و به جایش گفتم: حتما حالا باید چیز خاصی بگیم؟! نمیشه شما رو ببینیم فقط!؟ خون دوید توی صورتش! یک آن از خودم بدم آمد. سرش را پایین انداخت و ندید که من هم سرم را پایین انداختم. دستم را مشت کردم. خجالتش را کنار زد و با همان بی پروایی همیشه گفت: خب چی بخوریم در حالیکه داریم منو میبینیم؟! گوشه های لبم کش آمد. پسرک کافه چی که آمد هر دو نسکافه و کیک سفارش دادیم. نفهمیدم چطور تکه های کیک را به زور نسکافه پایین دادم و از چه حرف زدیم. فقط منتظر بودم آن قرار تمام شود تا بروم خانه. وقتی رسیدم مستقیم رفتم سمت لپ تاپ. عکس آویز آینه‌ی ون را که انداخته بودم از سیستم آوردم. همیشه از تمام جزئیات عکس میگرفتم و تا پایان پرونده نگه میداشتم. عکس جاسوییچی اهو را هم در گوشی ام باز کردم. عکس ها را گرفتم کنار هم. رنگ و ظاهرشان مو نمیزد. انگار که هر دو، از یک عروسک کنده شده باشند. آب دهانم را قورت دادم. نمیخواستم باور کنم آهو، جزئی از این باند است! شاید هنوز چیز هایی بود که من از آنها بی خبر بودم. شاید همه چیز، زیر سر آن کارخانه بود!
_ پارت صد و نه خدمت شما🌿
[پارت صد و دهم] صفحه‌ی عکس را بستم و پرونده‌ی پزشکی آهو را آوردم. اسم دکترش را برداشتم و توی اینترنت، دنبال مطبش گشتم. هوا هنوز روشن بود. بدون اینکه صبر کنم، شماره‌ی مطب را گرفتم. بعد از چند بوق صدای دختر جوانی پیچید توی گوشی: مطب دکتر فرهود بفرمایید! اب دهانم را قورت دادم. گفتم: سلام وقت بخیر، یه نوبت میخواستم! _شماره پرونده‌تون؟! _قبلا مراجعه نداشتم. جواب داد: شرمنده جناب دکتر فقط آرام‌جو های قبلی خودشون رو ویزیت میکنن! توی ذهنم داشتم "آرام‌جو" را حلاجی میکردم که صدای بوق اشغال حواسم را سر جایش آورد. ماندن را جایز ندانستم. سریع از خانه بیرون رفتم و با یک دربستی، خودم را رساندم به مطب. ساختمان پزشکان چهار طبقه را نگاه کردم. تابلوهای جلوی در را یکی یکی نگاه کردم تا رسیدم به اسم دکتر رضا فرهود، متخصص اعصاب و روان، طبقه سوم. آسانسور طبقه‌ی چهارم بود. با پله، سه طبقه را دوتا یکی رفتم بالا. در نیمه باز بود. وارد شدم. در سالن کوچک انتظار، چند نفر نشسته بودند. سمت میز منشی رفتم و آرام گفتم: سلام! سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. گفت: بفرمایید؟! لبخند کوچکی زدم و گفتم: تماس گرفتم باهاتون. کار فکری داشتم با آقای دکتر.. انگار که صدایم را شناخته باشد، گفت: آهان شما همون آقایید که زنگ زدید!؟ گفتم که دکتر.. بین کلامش پریدم و گفتم: خانومم از مراجعینشون بودن قبلا. یه مساله‌ی مهمه.. باید حتما ببینم آقای دکتر رو. نُچی کرد و ساعت دیواری را نگاه کرد. گفت: آخه اگرم بتونم اجازه بدم برید داخل امروز نمیشه! هنوز چهار تا مریض مونده. دکتر ساعت هشت میره! دست هایم را گذاشتم روی میز و گفتم: توروخدا یه کاریش بکنید! اخرین نفر میرم تو اصلا! اگه مساله‌ی مرگ و زندگی نبود نمیگفتم.. صدایم را آوردم پایین و گفتم: چند روز پیش واسه اوردوز دارو برده بودنش بیمارستان. خودشم از خر شیطون پیاده نمیشه بیاد دکتر. نفسش را با فوت بیرون فرستاد و گفت: باید منتظر بمونید. اونم قول نمیدما! گفتم: چشم، مشکلی نیست من میشینم تا هر وقت که شد! و سمت مبل های کوچک چرمی رفتم و نشستم. ساعت از هشت هم گذشته بود که آخرین بیمار هم از اتاق بیرون آمد و رفت. منشی نگاهم کرد. گفتم: برم داخل!؟ سر تکان داد. تقه‌ای به در زدم و رفتم داخل. بر خلاف تصورم، پیرمردی ۶۵، ۷۰ ساله پشت میز نشسته بود. کتش را روی تکیه گاه صندلی آویز کرده بود و با پیراهن طوسی و کروات سفید و مشکی روی صندلی چرخوانش نشسته بود. جلو رفتم و گفتم: سلام. همانطوری که برگه های روی میزش را مرتب می‌کرد گفت: سلام. بفرمایید بشینید! روی مبلی که شبیه مبل های سالن انتظار بود رو به رویش نشستم. برگه های دسته بندی شده اش را کنار گذاشت. دست هایش را توی هم قفل کرد و گفت: یه شرح حال مختصر ازتون گفتن، فامیلی خانوم چی هست؟! روی صندلی جا به جا شدم و گفتم: راستش آقای دکتر، من نتونستم به خانم منشی حقیقت رو بگم، چون راهم نمیدادن! اما گن خیلی مصر بودم ببینم شما رو. حقیقتا ایشون خانومم نیست، ولی قراره بشه! من یه سری اطلاعات از پرونده پزشکیشون داشتم، میدونستم میومدن پیش شما. اما خیلی از جزییات بیماریشون اطلاع نداشتم. اومدم اگه میشه شما کمکم کنید! تای ابرویش را داد بالا. موهای سفید دم اسبی اش را چنان محکم بسته بود که هر لحظه احساس میکردم الان چند تار مو از شقیقه اش کنده میشود. گفت: اومدی اطلاعات شخصی مردمو بهت بدم؟ خنده‌ی کوتاهی کردم و گفتم: من میخوام بتونم کمکش کنم! _اگه خودش بخواد کمکش کنی بهت میگه! اگه نمیشه ینی نمیخواد! کمی به جلو متمایل شدم و گفتم: زندگی من به کمک شما بستگی داره آقای دکتر. چند روز پیش بخاطر اوردوز دارو بستری شد بیمارستان، انگار سرترالین مصرف کرده بوده. ولی اصلا فکر درمان نیست. به منم چیزی نمیگه، من باید بدونم چی بوده که بتونم کمکش کنم! نفس عمیقی کشید. فک منقبض شده اش را باز کرد و گفت: اسمش چیه؟ سریع گفتم: آهو، آهو هویدا، شماره پرونده شم سی و دو، چهارصد و پنجاه و شش. اخم ریزی کرد و گفت: این شماره که برای خیلی وقت پیشه! حداقل ۵ سال پیش! سر تکان دادم و گفتم: بله میدونم.. ولی خیلی برام مهمه.. اگر هزینه‌ای داره هم من تقدیم میکنم. برام مهمه بتونم پرونده‌ش رو بخونم. به صندلی تکیه داد و گفت: هزینه که قطعا داره! باید از بایگانی براتون بیاریمش! گفتم: من از خجالت شما در میام حتما.. فقط کارم راه بیفته! تقه‌ای به در خورد و باز شد. منشی در حالیکه کیف دوشی بزرگی را روی ساعدش نگه میداشت گفت: کاری با من ندارید آقای دکتر؟! دکتر گفت: این پرونده رو بیار برام از بایگانی بعد برو. و شماره پرونده را دوباره از من پرسید، روی کاغذ نوشت و به دست دختر داد.
چند دقیقه بعد، پرونده‌ی مقوایی قدیمی و قطوری، روی میز دکتر بود. وقتی حسابی سبیلش را چرب کردم و به او اطمینان دادم که فروختن اطلاعات آرام جو هایش، برایش بیشتر از درامد میلیونی روزانه اش سود دارد، گفت: پرونده‌ی این خانوم میکسه. دست من بوده و دکتر کریمی. و با انگشت به طبقه‌ی بالا اشاره کرد. ادامه داد: ایشون تراپیستشون بودن. کیس هر دومون بوده. من داروهاشون رو تجویز میکردم. خیلی تو خاطرم نیست، دکتر کریمی الان هلندن، اگه ایشون بودن احتمالا یادشون بود. چون بیشتر از من با بیمارا ارتباط دارن. ولی خب همینطوری از روی پرونده هم میتونیم علت مراجعه رو بفهمیم. چند دقیقه ای در سکوت پرونده را خواند. عینک مطالعه اش را دراورد و گفت: علت مراجعه ایشون افسردگی شدید بوده. و علت افسردگی هم ارتباط نا تمام احساسی عنوان شده. از روی صندلی بلند شدم و نزدیکتر نشستم. گفتم: خب؟! من من کرد و گفت: خب همین دیگه.. گفتم: میخوام کامل بدونم آقای دکتر. مسئله ای نیست! نفس عمیقی کشید و گفت: برای ایشون اختلال شخصیت وابسته، عشق وسواسی، و اختلال وسواس اجباری تشخیص داده شده بوده. علاقه شدید به همون فردی که بهش علاقه داشتن، که بعد از پس زده شدن توسط اون فرد اوج گرفته و باعث افسردگی و آسیب های دیگه شده. که خوشبختانه طبق پرونده‌شون درمان شدن. البته.. اخرین مراجعه شون بهشون گفته شده برای حفظ حال روحیشون، مجدد مراجعه داشته باشن، اما خب دیگه ویزیتی ثبت نشده! الان، گفتید سرترالین مصرف میکنن؟! پیش دکتر دیگه ای میرن؟! سر تکان دادم و گفتم: نه. گویا خودسر دوباره رفته سراغ دارو! مکث کوتاهی کرد. دستی به ریش پرفسوری اش کشید و گفت: اتفاقی توی زندگیشون نیفتاده که باعث این عدم تعادل بشه؟ دیدن دوباره‌ی اون فرد، یا چیزی شبیه این؟! لبم را با زبان تر کردم. گفتم: نه. گفت: متقاعدش کن بیارش اینجا. جای دکتر کریمی، هستن. هرچی زود تر ببیننش بهتره. سر تکان دادم. تشکر کردم و مبلغی که خودش اسمش را گذاشته بود شیرینی ازدواج را برایش کارت به کارت کردم، و از مطب بیرون رفتم.
_ پارت صد و ده خدمت شما🌿
شبتون بخیر عزیزان🌸🌱 و خوش اومد میگم به دوستانی که جدیدا به جمعمون اضافه شدن ❤
حقیقت اینه که، پارت های زیادی تا آخر محرمانه نموندن، و تقققریبا رسیدیم آخرای داستان