eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
شبتون بخیر عزیزان🌸🌱 و خوش اومد میگم به دوستانی که جدیدا به جمعمون اضافه شدن ❤
حقیقت اینه که، پارت های زیادی تا آخر محرمانه نموندن، و تقققریبا رسیدیم آخرای داستان
فکر میکنم نهایتا ۲۰ پارت دیگه، با محرمانه همراه باشیم.
طبق نظر سنجی که خودتون بهش جواب دادید، بعد از محرمانه میریم سراغ پارت گذاری فصل اول رمان هموطن. رمان "هموطن" یه فن‌فیکشن گاندویی هست.
یعنی رمانی که، شخصیت‌های اون از سریال گاندو گرفته شدن، و وقایعی رو روایت میکنه که بعد از گاندو ۲ اتفاق افتاده. [البته که این رمان ساخته ذهن نویسنده‌ست و ارتباطی به سریال گاندو نداره.]
بچه هایی که قبلا میخوندن، خیلی استقبال کردن و لطف داشتن به داستان، امیدوارم شما هم دوسش داشته باشید. پارت گذاریش هم مثل رمان محرمانه، هست ان‌شاءالله.
اما مسئله‌ای که خواستم اینجا باهاتون مطرح کنم، اینه که pdf رمان هموطن موجوده. و شما میتونید اون رو تهیه کنید و به طور کامل داشته باشید. هزینه‌ی pdf کامل فصل یک رمان هموطن ۵۰ هزار تومان هست. که برای کمک به جبهه‌ی مقاومت، کل هزینه تقدیم میشه. و شما اگر فایل کامل رمان رو خواستید، کافیه مبلغ رو به شماره حساب پویش "ایران همدل" واریز کنید. و فیش واریزیش رو برای من ارسال کنید تا رمان در اختیارتون قرار بگیره.❤🌱😌 یا از درگاه مستقیم صفحه‌ی آقای خامنه‌ای: https://farsi.khamenei.ir/irane-hamdel/ و یا از شماره کارت ایران همدل
6037998200000007
بزنید روی شماره کارت کپی میشه😌 ❌اتمام مهلت پرداخت❌
[پارت صد و یازده] از مطب دکتر که رفتم بیرون، اول رفتم خانه و ظاهرم را تغییر دادم و بعد، رفتم پیش علی. مسئول خانه‌ی بهشتی ها، که حافظه‌ی خوبی هم داشت من را شناخت و بعد از تحویل گرفتن کارت ملی ام اجازه داد بروم داخل. حیاط خلوت تر از دیشب بود‌. چشم چرخواندم ولی علی را ندیدم. در همین فکر ها بودم که صدای مرد میانسالی را شنیدم: داخل جا هستا! نگاهم کردم. کاپشن شلوار ورزشی قدیمی تنش بود و گوشه‌ی حیاط سیگار میکشید. سر تکان دادم و رفتم داخل. نور زرد دلگیری در سالن ها و اتاق های داخل روشن بود. هوا گرم تر، اما گرفته بود. علی را آنجا هم پیدا نکردم. به سمت بخاری گازی گوشه‌ی اتاق رفتم و کنارش نشستم. بیشتری ها خواب بودند و بعضی دیگر که بیدار بودند، گوشه‌ی اتاق پاسور و شطرنج بازی می‌کردند. خودم را بغل کرده بودم و پاهایم را توی شکمم جمع کرده بودم. خیره شده بودم به بازی چند نفره‌ی گوشه‌ی اتاق که کسی کنارم نشست. نگاه کردم. علی بود.دستش را روی شانه ام زد و گفت: بخاری دوس داری نه؟! اگه بدت نمیاد بکش اینور مام گرم شیم! جا به جا شدم و علی خودش را کشید کنار بخاری! پلاستیک جلویش را کشید سمتش و گفت: شام خوردی؟! و یک ساندویچ از داخل پلاستیک بیرون آورد. آرام کنار گوشم گفت: امنه. نگاهش کردم. گاز بزرگی به ساندویچش زد و گفت: دیشب یکی اینجا بود که روم زوم بود رئیس. بیرونم رفتم حس میکردم دنبالمن. ولی از صبح اینجا نیست. حواسم به همه بود‌. بعید میدونم باشن و من نفهمیده باشم. ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه رئیس. پچ پچ که میکرد میشدم رئیس و وقتی بلند حرف میزد لاتی اش را پُر میکرد. ریز سر تکان دادم. با سر به ساندویچ ها اشاره کردم و گفتم: بد نگذره حالا! چند تا چند تا؟! چشم هایش را بسته بود و لقمه‌ی توی دهانش را میجوید. خنده ام گرفت. گفتم: چند وقته چیزی نخوردی؟! چشم هایش را باز کرد و گفت: ساندویچای اینجا مزه‌ی تفاله چاییِ مونده میده. اینا رو از سر خیابون خریدم. از صب گشنه ام! رفته بودم پارکای اطراف می‌چرخیدم که تابلو نباشه موندنم اینجا. بخور شمام! سر بالا انداختم. گوشی ام را برداشتم و ویسی که توی کافه ضبط کرده بودم را اوردم. نگاهش کردم و منتظر ماندم تا لقمه اش را قورا بدهد. ویس را پلی کردم و ایرپاد را گذاشتم کنار پایش. آرام برش داشت و گذاشت توی گوشش. اخم هایش رفت در هم‌‌. خیره شده بود به پلاستیک ساندویچ و با دقت گوش میداد. استپ زدم. نگاهم کرد. گفتم: خودش بود؟ آرام سر تکان داد و ایرپاد را گذاشت زمین. ساندویچش را گذاشت توی پلاستیک و دستی به دهانش کشید. گفت: روش سوارید؟ لب هایم را بهم فشار دادم و گفتم: نمیدونم.. منتظر نگاهم میکرد. ادامه دادم: بعید نیست اون روم سوار باشه! و نگاهش کردم. گفت: ینی.. ینی چی!؟ پاهایم را دراز کردم. اتاق داشت کم کم شلوغ میشد. یکی از لامپ ها را خاموش کرده بودند و اتاق تاریک و روشن بود. گفتن: نمیدونم علی. اصلا نمیدونم اوضاع چطوریه! نمیدونم من دارم باهاش بازی میکنم یا اون با من! تا امروز هیچ جایی تو این پرونده نداشت. ولی امروز .. نمیدونم اصلا میدونه یا اونم مثل من گیج شده! سرم را تکیه دادم به دیوار و چشم هایم را بستم. علی آرام پرسید: حالا.. حالا قراره چیکار کنید؟ با چشم های بسته گفتم: بعید میدونم شناخته باشه منو.. چیزی جا نزاشتم توی راه. میرم جلو تو بازیش ببینم به چی میرسم. نگران گفت: آقا.. چشم هایم را باز کردم و با اخم گفتم: هیس! در جایش جا به جا شد و زیر لب گفت: ببخشید. یک گوشی ساده از جیبم بیرون آوردم و گذاشتم پشت پلاستیک. گفتم: این گوشی و سیمکارت. کار واجبی داشتی ارتباط بگیر باهام. باید چند روزی اینجا بمونی. گوش به زنگ باش شاید نیازت داشته باشم. و بعد بلند شدم، و از اتاق بیرون رفتم.
_ پارت صد و یازده خدمت شما🌿
[پارت صد و دوازده] مسیر خانه‌ی بهشتی ها تا خانه را پیاده رفتم. سرما در مغز استخوانم نفوذ کرده بود اما انگار به این شوک نیاز داشتم. شب به نیمه رسیده بود که رسیدم خانه. صدای نوتیفیکیشن گوشی ام را شنیدم. پیام از آهو. از وقتی رفته بودیم کافه، دوباره پیام هایش شروع شده بود. دندان هایم را به هم فشردم و پیامش را باز کردم. نمیدانستم صیدم، یا شکارچی. قلابم یا قلاب به دهان خودم گیر کرده! گاهی احساس میکردم هر دویمان شکار شده ایم توسط دیگری و گاهی احساس میکردم هردویمان منتظر دریدنیم! پیامش را باز کردم. از این پیام های عاشقانه با عکس یک دختر و پسر خارجی که کنار پنجره‌ی قطار ایستاده اند. گوشی را بستم و انداختم کنار. کلافه دستم را به صورتم کشیدم. دشت دراز کردم و دوباره گوشی را برداشتم. برایش نوشتم: هنوز روی حرفت هستی؟! سریع جواب داد: کدوم حرف؟! نوشتم: همین که گفتی تو باشگاه برام کار پیدا میکنی! به ثانیه نکشید که زنگ زد! جواب دادم و نگذاشت چیزی بگویم. صدای پر انرژی‌اش پیچید توی گوشی: بلاخره تسلیم شدی، آره؟! از همون اول میگم حرف گوش کن گوش نمیدی که! بلند شدم و رفتم جلوی پنجره. هوا سرد بود اما پنجره را باز کردم و ایستادم کنارش. گفتم: گاهی وقتا لازمه آدم سرش به سنگ بخوره بعد برگرده! مکث کرد. گفت: صدات گرفته‌س چرا!؟ خوبی؟ جواب دادم: هوم. خوبم. کارام گره خورده بهم یکم. برا اون ذهنم شلوغه. تک خنده ای کرد و گفت: میری سر کار ذهنتم خلوت میشه! نفس عمیقی کشیدم. تنم به وضوح از سرما میلرزید. کنار نرفتم. گفتم: من مدرک ندارما.. کارم خوبه، ولی مدرک ندارم. مشکلی نیست. _درستش میکنیم نگران نباش. برات یه ادرس میفرستم، صبح حوالی ۹، ۱۰ اونجا باش. خب؟! من کاراشو ردیف میکنم. چراغ های برج میلاد از بین دود و ابر چشمک میزد. گفتم: ممنون. گفت: خواهش شب بخیر! بعد از شنیدن صدای بوق آرام گفتم: شب بخیر! و گوشی را پایین آوردم و منتظر پیامش ماندم. گوشی توی دستم لرزید و خط اول پیامش از بالا باز شد. اسم خیابان را که دیدم گوشی را توی مشتم گرفتم و چشم هایم را محکم فشار دادم روی هم. زیر لب، از لای دندان هایم نالیدم: لعنت بهت.. نفس های عمیق میکشیدم. چشم هایم را محکم بسته بودم و جرات نداشتم بازشان کنم تا قطره اشکی که میدانستم پشت پلکم منتظر ایستاده بیرون بیاید. فکم درد گرفته بود آنقدر دندان هایم را روی هم فشار داده بودم. خیابان، همان خیابان بود. مطمئن بودم خودش است. همان باشگاهی که کیا انجا کار می‌کرد. همه چیز برایم واضح و روشن شده بود. حالا معنی آن جاسوییچی را فهمیده بودم. آهو هم، یکی از آنها بود. پیامش را باز کردم و کامل خواندم. باشگاه ورزشی کاسپین! حالا تمام رفتارهایش برایم معنی پیدا کرده بود. آن روزی که آویز آینه‌ی ماشین را دید و از فردایش اصرار کرد تا از کارخانه بروم بیرون! آهو مرا نمی‌شناخت! فقط دلش نمیخواست توی آن باند کار کنم! شاید نمیخواست کسی که دوستش دارد، آن حوالی باشد. شاید هم میترسید سر از کارش در بیاورم! هرچه که بود، آهو یکی از آنها بود! سوز باد صورتم را میسوزاند. سینه‌ام سنگین بود. یقه ام را چنگ زدم و دکمه ی پیراهن زیر پولیورم را باز کردم. همانجا کنار پنجره سر خوردم و روی زمین نشستم. آرزو کردم کاش هیچوقت آهو را نشناخته بودم! دلم نمیخواست پرونده را از این راه ادامه بدهم. حاضر بودم لقمه را ده دور بپیچم دور دهانم، هزار بار گیر پرویز بیفتم و هزار شب توی پنج دری از بوی گند عرق و کثافت و تریاک بیخوابی بکشم اما این راه را ادامه ندهم. رسیدن به حل پرونده، از راه آهو، که حالا تنها راهم بود برایم جز عذاب چیزی نداشت. پیام بعدی اش هم رسید: آدرس اومد؟! هماهنگ شد کارت. شما فردا ساعت ده برو اونجا. بقیه‌ش هماهنگه. برایش نوشتم: چشم. خیلی ممنون خانوم. حال خوبی نداشتم. دستم را روی زمین گذاشتم و بلند شدم. برای فردا، برای رو به رو شدن احتمالی با کیایی که یک بار دیده بودمش، ذهن آرامتری میخواستم. حوله ام را از ساک ‌کشیدم بیرون و خودم را انداختم در حمام.
_ پارت صد و دوازده خدمت شما🌿