eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت صد و دوازده] مسیر خانه‌ی بهشتی ها تا خانه را پیاده رفتم. سرما در مغز استخوانم نفوذ کرده بود اما انگار به این شوک نیاز داشتم. شب به نیمه رسیده بود که رسیدم خانه. صدای نوتیفیکیشن گوشی ام را شنیدم. پیام از آهو. از وقتی رفته بودیم کافه، دوباره پیام هایش شروع شده بود. دندان هایم را به هم فشردم و پیامش را باز کردم. نمیدانستم صیدم، یا شکارچی. قلابم یا قلاب به دهان خودم گیر کرده! گاهی احساس میکردم هر دویمان شکار شده ایم توسط دیگری و گاهی احساس میکردم هردویمان منتظر دریدنیم! پیامش را باز کردم. از این پیام های عاشقانه با عکس یک دختر و پسر خارجی که کنار پنجره‌ی قطار ایستاده اند. گوشی را بستم و انداختم کنار. کلافه دستم را به صورتم کشیدم. دشت دراز کردم و دوباره گوشی را برداشتم. برایش نوشتم: هنوز روی حرفت هستی؟! سریع جواب داد: کدوم حرف؟! نوشتم: همین که گفتی تو باشگاه برام کار پیدا میکنی! به ثانیه نکشید که زنگ زد! جواب دادم و نگذاشت چیزی بگویم. صدای پر انرژی‌اش پیچید توی گوشی: بلاخره تسلیم شدی، آره؟! از همون اول میگم حرف گوش کن گوش نمیدی که! بلند شدم و رفتم جلوی پنجره. هوا سرد بود اما پنجره را باز کردم و ایستادم کنارش. گفتم: گاهی وقتا لازمه آدم سرش به سنگ بخوره بعد برگرده! مکث کرد. گفت: صدات گرفته‌س چرا!؟ خوبی؟ جواب دادم: هوم. خوبم. کارام گره خورده بهم یکم. برا اون ذهنم شلوغه. تک خنده ای کرد و گفت: میری سر کار ذهنتم خلوت میشه! نفس عمیقی کشیدم. تنم به وضوح از سرما میلرزید. کنار نرفتم. گفتم: من مدرک ندارما.. کارم خوبه، ولی مدرک ندارم. مشکلی نیست. _درستش میکنیم نگران نباش. برات یه ادرس میفرستم، صبح حوالی ۹، ۱۰ اونجا باش. خب؟! من کاراشو ردیف میکنم. چراغ های برج میلاد از بین دود و ابر چشمک میزد. گفتم: ممنون. گفت: خواهش شب بخیر! بعد از شنیدن صدای بوق آرام گفتم: شب بخیر! و گوشی را پایین آوردم و منتظر پیامش ماندم. گوشی توی دستم لرزید و خط اول پیامش از بالا باز شد. اسم خیابان را که دیدم گوشی را توی مشتم گرفتم و چشم هایم را محکم فشار دادم روی هم. زیر لب، از لای دندان هایم نالیدم: لعنت بهت.. نفس های عمیق میکشیدم. چشم هایم را محکم بسته بودم و جرات نداشتم بازشان کنم تا قطره اشکی که میدانستم پشت پلکم منتظر ایستاده بیرون بیاید. فکم درد گرفته بود آنقدر دندان هایم را روی هم فشار داده بودم. خیابان، همان خیابان بود. مطمئن بودم خودش است. همان باشگاهی که کیا انجا کار می‌کرد. همه چیز برایم واضح و روشن شده بود. حالا معنی آن جاسوییچی را فهمیده بودم. آهو هم، یکی از آنها بود. پیامش را باز کردم و کامل خواندم. باشگاه ورزشی کاسپین! حالا تمام رفتارهایش برایم معنی پیدا کرده بود. آن روزی که آویز آینه‌ی ماشین را دید و از فردایش اصرار کرد تا از کارخانه بروم بیرون! آهو مرا نمی‌شناخت! فقط دلش نمیخواست توی آن باند کار کنم! شاید نمیخواست کسی که دوستش دارد، آن حوالی باشد. شاید هم میترسید سر از کارش در بیاورم! هرچه که بود، آهو یکی از آنها بود! سوز باد صورتم را میسوزاند. سینه‌ام سنگین بود. یقه ام را چنگ زدم و دکمه ی پیراهن زیر پولیورم را باز کردم. همانجا کنار پنجره سر خوردم و روی زمین نشستم. آرزو کردم کاش هیچوقت آهو را نشناخته بودم! دلم نمیخواست پرونده را از این راه ادامه بدهم. حاضر بودم لقمه را ده دور بپیچم دور دهانم، هزار بار گیر پرویز بیفتم و هزار شب توی پنج دری از بوی گند عرق و کثافت و تریاک بیخوابی بکشم اما این راه را ادامه ندهم. رسیدن به حل پرونده، از راه آهو، که حالا تنها راهم بود برایم جز عذاب چیزی نداشت. پیام بعدی اش هم رسید: آدرس اومد؟! هماهنگ شد کارت. شما فردا ساعت ده برو اونجا. بقیه‌ش هماهنگه. برایش نوشتم: چشم. خیلی ممنون خانوم. حال خوبی نداشتم. دستم را روی زمین گذاشتم و بلند شدم. برای فردا، برای رو به رو شدن احتمالی با کیایی که یک بار دیده بودمش، ذهن آرامتری میخواستم. حوله ام را از ساک ‌کشیدم بیرون و خودم را انداختم در حمام.
_ پارت صد و دوازده خدمت شما🌿
عکس های تازه منتشر شده از محمد گاندو رو دیدی👀؟! بیا چنل زیر گذاشته🥲👇 https://rubika.ir/gaanndoo/BAHBGIHBGFDCHGFB عکس های وحید رهبانی در کنار الناز شاکردوست هم داخل چنل زیر هست بیا ببین😍👇 https://rubika.ir/gaanndoo/BAGCIIFAJGFHBGFB
[پارت صد و سیزده] لباس مرتبی پوشیدم و به سمت باشگاه کیا رفتم. همانطور که آهو گفته بود، با کسی به اسم امیر ملاقات داشتم و کار های پذیرفتنم در آن باشگاه آنچنانی به راحتی انجام شد! همه چیز خیلی روی روال بود. حتی کیا را هم آنجا ندیدم. انگار حواسشان به این بود که من نباید او را آنجا ببینم. سوال های زیادی توی سرم چرخ میخورد. آهو چطور تمام این کار ها را انجام میداد؟ مگر چاقوی یک عضو ساده‌ی گروه چقدر میبُرید که میتواست مرا در باشگاه مشغول به کار کند و از آن طرف، کیا را دور میکرد؟! تمام این ها فقط در این صورت ممکن بود که آهو، مهره‌ی برنده تری از کیا باشد! و این امکان نداشت! با گرفتن یک کمی کارت ملی و شناسنامه که آن هم میدانستم فرمالیته است و قول یک چک کارمندی به همین راحتی کلاس روز های زوجشان را در اخیتارم گذاشتند! هنوز پایم را از باشگاه نگذاشته بودم بیرون که آهو زنگ زد. از کار جدیدم ابراز خوشحالی میکرد. اصلا انگار چیزی را که چند وقت بود میخواست به دست آورده بود. حالا روی رفتار هایش دقیق شده بودم. خوشحالی های عمیق، محبت های عمیق تر. شتر شواری دولا دولا نمیشد! حالا که میخواستم تا انتهای مسیر بروم، باید ترس را میگذاشتم کنار. بین صحبت ها و تعارف تکه پاره کردن ها، دعوت شامش را قبول کردم. اما نه توی آن رستوران های آنچنانی. حرف هایم را با خنده قاطی کردم و گفتم: شام و پایه‌م! ولی از اون شامی که اونشب تو خونه بهم دادی! نه غذاهای بیرون! خندید و کشیده گفت: چشم! قدمتون سر چشم! چی میل دارید؟! جواب دادم: انتخابو میذارم به عهده خود سراشپز. _خیلی خب! پس زود بیا که لازانیای سراشپز منتظرته! و خداحافظی کرد. رفتم خانه و تا شب، لوازمی که احتیاج داشتم را جمع کردم. لوازم دیگر را هم سرهنگ توسط یک پیک غذا به دستم رساند. عجیب بود اما قلبم تند تند میزد. عملیات های سخت تر از این را پشت سر گذاشته بودم اما هیچکدام، حال آن موقع را نداشتم. از جعبه‌ی قرص ها، دوتا پروپرانول برداشتم و بدون آب قورت دادم. وسیله ها را توی جیب مخفی کاپشنم گذاشتم و به سمت خانه‌ی آهو راه افتادم. زنگ آیفون را زدم و رفتم داخل. توی راهرو بوی سوختگی بدی می‌آمد. زنگ واحد را زدم و در باز شد. آهو همانطور که بین دود و مه ایستاده بود و حوله ای را توی هوا میچرخواند در چهارچوب دیده شد. یک قدم جلو رفتم و گفتم: خوبی آهو؟ چیشده؟ تک سرفه ای کرد و گفت: لازانیای مخصوص سراشپز تبدیل شد به گدازه های کوه نیاگارا. بیا اینو بگیر من برم از پیک پیتزا رو بگیرم و بیام. و حوله را گرفت سمتم. گفتم: نمیخواد تو برو داخل من‌ میگیرم میام. دستم را گرفت و قبل از اینکه کاری کنم کشید تو و خودش رفت بیرون سر جای من ایستاد. حوله را گذاشت توی دستم و گفت: اینو تو هوا بچرخون از خودت پذیرایی کن تا بیام! و خودش را اتداخت توی آسانسور و در را بست. کفش هایم را کندم و رفتم داخل. هوا دود رقیقی داشت که هرچه به سمت آشپزخانه میرفت غلیظ تر میشد. رفتم آشپزخانه. ظرف مربع شکلی توی سینک افتاده بود و داخلش تماما سیاه بود! در بالکن آشپزخانه باز بود. رفتم توی پذیرایی و پنجره‌های کشویی را هم باز کردم. با حوله مشغول بیرون فرستادن دود بودم که در سالن باز شد. آهو بسته های پیتزا را روی میز گذاشت و جلو آمد. همانطور که لبخند میزد گفت: ببخشید توروخدا. و جلو آمد و حوله‌ی نم دار را از دستم گرفت. روی مبل نشستم و گفتم: اون آبشار بود. سرش را چرخواند سمتم و گفت: هوم؟! از توی ظرف میوه‌ی روی میز یک سیب برداشتم و گاز زدم. گفتم: نیاگارا، کوه نیست آبشاره! چپ چپ نگاهم کرد و گفت: حالا یکی از همین اسما دیگه! هوا کمی بهتر شده بود. حوله را انداخت روی دسته‌ی مبل و دستش را به کمر زد و اطراف را نگاه کرد. گفت: بهتر شد، نه؟! سری تکان دادم و گفتم: اِی بد نیست! شالش را از روی سرش برداشت و مانتویی که دکمه هایش باز بود را از تنش بیرون آورد. روی مبل انداختشان و گفت: پس در بالکنو میبندم. خیلی سرد شد! بر خلاف آن روز که به خانه اش آمده بودم، خیلی راحت بود! شلوار جینی تنش بود و یک تیشرت گشاد رویش پوشیده بود. گفت: درار تو هم کاپشنتو. راحت باش! سر تکان دادم. خودش مشغول چیدن میز شده بود. نمیدانستم خانه اش دوربین دارد یا نه. کاپشن را از تنم بیرون آوردم و گذاشتم کنارم. همانطور که داشتم گوشی ام را از جیبش بیرون می‌آوردم، شنود های عدسی شکل را هم آوردم بیرون و گذاشتم توی جای مخفی آستینم. میز را چید و صدایم کرد. دست هایش را قفل کرده بود توی هم و ایستاده بود کنار میز. موهایش را بالا بسته بود و بعد مابقی را بافته بود. رفتم کنار میز. گفت: قرار بود لازانیای مخصوص خونگی داشته باشیم که شد پیتزا پپرونی اونم بیرونی! ببخشید!
گونه هایش سرخ شد و شینِ ببخشید سین ادا شد! صندلی را کشیدم جلو و نشستم. گفتم: خب بگو ببینم! حالا چیشد که سوزوندیش!؟ ببینم میتونم چشم پوشی کنم یا نه! حالم از خودم بهم میخورد! از اینکه تلاش میکردم وانمود کنم به آهو نزدیک شده ام. از لبخندش، از خجالتش، از گونه های سرخ شده اش، از موهای خرمایی اش که نیمه ی پایینش بلوند بود، از میکی‌ماوس بزرگ روی تیشرت مشکی اش که نشان از راحتی با من داشت حالم بهم میخورد. دلم میخواست همانجا، قبل از اینکه بیشتر با من صمیمی شود دستبند را دربیاورم و قید بالا سری هایش را بزنم، و ببندم به مچ دستش و همه چیز تمام شود. هر چقدر بیشتر میرفتم جلو، برایم سخت تر میشد. هر چقدر بیشتر از آهو صمیمیت و اعتماد و اطمینان میدیدم، حالم بد تر میشد. نشست روبه‌رویم. در پیتزای رویی را باز کرد و گذاشت جلویم. گفتم: ممنون. پیتزای خودش را هم کشید جلو و گفت: جونم برات بگه که، هیچی، لازانیای مامانیِ خوشمزه آهوپز آماده شده بود، که آهو خانوم گفت تا بیست دقیقه بگذره چشاشو رو هم بذاره. چشم رو هم گذاشتن همانا، خواب هفت پادشاه رفتن همانا! از بوی سوختگی بیدار شدم، وگرنه میومدی در میزدی میدیدی خونه آتیش گرفته! و تکه ای پیتزا برداشت و گاز زد. با سس تک نفره درگیر بودم. گفتم: پس حسابی خسته بودی اومدم مزاحمت شدم. سرش را به طرفین تکان داد و گفت: خسته بودم، الان نیستم ولی! لبخند زورکی زدم. چند ثانیه خیره شدم به چشم هایش. اسمش کاملا برازنده اش بود. آهو! نگاهم را گرفتم و آب دهانم را قورت دادم. همانجا کنار میز اولین شنود را چسباندم به زیر میز، کنار یکی از میخ ها. سه چهار تکه از پیتزا را به زور خوردم و بعد نوشابه زیاد خوردن و اشتها کور شدن را بهانه کردم و کنار کشیدم. فضای خانه برایم تنگ بود. دلم نمیخواست آنطور ادامه بدهم. من، آن لحظه، نمود انسانیِ واژه ی بی‌چاره بودم! بدونِ هیچ چاره ای. بی آنکه بتوانم یک قدم عقب بروم یا یک قدم اضافه‌تر جلو. توی یک جاده‌ی یک طرفه‌ی تنگ و تاریک گیر افتاده بودم. نور آخر جاده را می‌دیدم اما، خار هایی که از زمین و دیوار ها توی دست و پا و قلب و چشمم فرو میرفت، راه را برایم سخت میکرد. تنها چیزی که در همه‌ی آن لحظه ها، به چشم و دست و زبانم برای ادامه دادن قدرت میداد، همه چیزی که کمکم می‌کرد حتی از آهو، برای پیشرفت پرونده کمک بگیرم، یادآوری چشم های بسته و تن بی جان بچه‌هایی بود که عکس هایشان را توی پرونده دیده بودم‌. یادآوری لرزش آن دختربچه‌ای بود که توی ون کنارم نشسته بود. با هرچه که بود، تن زخمی ام را جمع کردم و کار شنود ها را تمام کردم. دوتای دیگر را به زیر کابینت آشپزخانه و عسلی مبل چسباندم. و فقط، مانده بود نرم افزار شنودی که روی گوشی خودش نصب کنم.
_ پارت صد و سیزده خدمت شما🌿
بگیر تخت بخواب، ما بیداریم.. :) چه کوهایی نذاشتن، رو سر این خونه خاکستر بباره.. ☄
[پارت صد و چهارده] نگاهم به گوشی‌اش بود که روی میز جلوی مبل گذاشته بود. نمیخواستم کاری کنم که بعد تر از دوربین هایی که نمیدانستم وجود دارند یا نه، را چک کرد متوجه چیزی شود. صدایش را از آشپزخانه شنیدم: از فردا میری باشگاه دیگه؟! جواب دادم: آره گفت برم.. دستم را روی پشتی مبل گذاشتم و چرخیدم سمت آشپزخانه. گفتم: حرفت خیلی برو داره ها! سینی را برداشت و آمد سمت من. سینی را روی میز گذاشت. گفت: شوهر یکی از دوستای قدیمی دانشگاهمه مدیر اون باشگاه. دیگه حرفمو زمین ننداختن. با چشم اشاره به فنجان های پر از آب جوش کرد و گفت: شرمنده چایی دمی نداریم! نسکافه باز کنم برات یا لیپتون؟! خوب بلد بود بحث را عوض کند، اما نه برای منی که حالا گذاشته بودمش زیر ذره بینم. گفتم: فرقی نداره. یه چایی! چای کیسه ای را چند بار توی آب جوش فرو کرد و وقتی از رنگش مطمئن شد، انداختش توی فنجان خودش. تکیه داده بود به مبل و نگاهم میکرد. در جایم جا به جا شدم. _تو هم اعتقاد داری که آدم چیزیو که سهمشه به دست میاره؟! نگاهش کردم. تکیه اش را از مبل برداشت و گفت: من دارم بهش ایمان میارم! لب هایم را دادم پایین و گفتم: اینکه واقعا سهمت باشه یا خیال کنی سهمته هم مهمه! لبخندش جمع شد. فنجانش را برداشت و گفت: سهممه! صدای پیام گوشی اش که بلند شد، برش داشت و جواب داد. اما گوشی را نگذاشت روی زمین. همانجا روی پایش گذاشته بود و آرام از فنجانش چای میخورد. از روی مبل بلند شدم و گفتم: میتونم برم بالکن؟ میخوام یه سیگار بکشم! گفت: چرا بالکن؟! همینجا بکش.. من از دودش بدم نمیاد! سر بالا انداختم و سمت آشپز خانه رفتم‌. گفتم: نه. اینطوری راحت ترم. رسیدم وسط آشپزخانه. نگاهش کردم. گفتم: البته اگه اشکالی نداره! سر تکان داد و آرام گفت: راحت باش.. خودم را انداختم توی بالکن و سیگار را آتش زدم. یک کام عمیق گرفتم و نفسم را حبس کردم. سینه ام سوخت. دودش را آرام ها کردم توی هوا. سیگار دومم به وسط رسیده بود که صدای در کشویی بالکن را شنیدم. خواستم سرم را برگردانم که گرمای پتوی مسافرتی را دورم حس کردم. لبه های پتو را با یک دست گرفتم و آرام گفتم: ممنون. خودش همان تیشرت تنش بود. سیگار نیم سوخته ام را از بین انگشت هایم گرفت و گذاشت بین لب هایش. اولین پک را که زد سرفه اش گرفت. اول ترسیده نگاهش کردم و بعد خنده ام گرفت. خودش هم خندید. بین سرفه ها میخندید! سیگار را روی لبه ی دیوار کوتاه بالکن چلاند و خاموش کرد. گفتم: خواستی سیس بگیری؟ تک سرفه‌ ای کرد و گفت: بگی نگی! جو سنگین بود گفتم تکمیلش کنم! خندیدم و سر تکان دادم. لبخندش را جمع کرد. گفت: چیشدی یهو؟! فازت تغییر کرد. سر بالا انداختم و گفتم: اکی ام، چیزی نشده. میخواستم یه سیگار بکشم که کشیدم! ولی شما دیگه به سیگار دست نزنیا خانوم کوچولو! خندید و از روی چهارپایه بلند شد. گفت: عوضش تو قلیون حریف می‌طلبم! هستی؟! با ابروهای بالا رفته گفتم: اون که دودش بدتره! شانه بالا انداخت و گفت: اونو اکی ام! و به سمت خانه رفت. پشت سرش رفتم. کابینت بالای آشپزخانه را باز کرده بود. روی پنجه‌ی پا ایستاده بود و سعی داشت شیشه‌ی قلیان را از طبقه‌ی بالا بردارد. جلو رفتم و خواستم کمکش کنم. دستش را کش داده بود و همچنان تلاش میکرد. آستین تیشرتش رفته بود پایین تر و دستش پیدا تر بود. تتوی روی بازویش حالا کامل معلوم بود. چرخیدم به سمت چپش و دستم را بردم بالا تا شیشه‌ی قلیان را بردارم. همزمان با گوشه‌ی چشم دستش را نگاه کردم تا تتو را ببینم. با خط شکسته، پررنگ نوشته شده بود " آهو سلطان جنگل است"!
_ پارت صد و چهارده خدمت شما🌿
[پارت صد و پانزده] نگاهم روی "سلطان" خیره مانده بود. هنوز تقلا می‌کرد دستش را به شیشه‌ی قلیان برساند که به خودم آمدم و شیشه را برداشتم. لبخند زد و گفت: مرسی! فاصله ام با او کم بود. خیره شده بودم به چشم هایش. لب هایم را از هم باز کردم و گفتم: خواهش می‌کنم! چیزی که روی دستش دیده بودم فقط یک معنا داشت! هر چقدر هم ذهن شکاکم بالا و پایین میرفت و دلیل می‌آورد و از اتفاق و تصادف و تشابه می‌گفت، فایده نداشت. توی همان چند صدم ثانیه، تا تهش رفته بودم. ته تهش. حتی اگر طور دیگری هم بود، من آن لحظه نمیخواستم باور کنم که هست! به چیزی رسیده بودم که اظهر من الشمس بود و دلم نمیخواست با اما و اگر های احتمالی خرابش کنم. خواست شیشه را از دستم بگیرد که محکم گرفتمش. گفتم: زغال رو بزار همینجا. خودم درستش میکنم‌ تو برو بشین. نمیدانم چطور و با چه لحنی گفتم که بی چون و چرا قبول کرد. زغال را توی بالکن گذاشتم روی اجاق چهارپایه کوچک تا سرخ شود. تنباکوی پرتقالی را باز کردم ریختمش توی سر قلیان. یک تکه فویل را هم گذاشتم سرش و خوب چفتش کردم. بعد با نوک چاقو چند سوراغ روی فویل ایجاد کردم. یاد قلیان هایی که برای بابا چاق می‌کردم افتادم. کم می‌کشید و وقتی هوس میکرد، هیچ چیز جلودارش نبود. گاهی وقت ها میخواستم قلیانش را آماده کنم که میگفت تو دل به کار نمی‌دهی! میگفت تو بدت میاید من قلیان بکشم و همینطور الابختکی سرهمش میکنی که به جانم نَشیند و نَکشم! همیشه دلش میخواست مامان قلیانش را آماده کند. نگاهم به اجاق بود. زغال ها که داغ شد با انبر یکی یکی چیدمشان و قلیان را سرهم شد. صدای قرچ قرچ دندان هایم که حین کار کردن روی هم سابیده میشد را می‌شنیدم. نمیدانستم اگر بهانه‌ی چاق کردن قلیان را نداشتم چه واکنشی نشان میدادم و هیجانم چطور کنترل می‌شد. همانجا توی بالکن چند پک عمیق زدم و وقتی مطمئن شدن خوب گرفته، برش داشتم و رفتم داخل. آهو جلوی تلویزیون نشسته بود. صدای در را که شنید برگشت سمتم‌. لبخند زد و گفت: بابا دم شما گرم! قلیان را گذاشتم روی میز و لوله‌ را گرفتم سمتش. چپق قلیان را دادم دستش. دم عمیقی گرفت و فوت کرد توی هوا. یک طرفی لبخند زد و گفت: مممم خوبه! بلدی! تکیه ام را دادم به مبل. زل زدم در چشم هایش که پشت هاله‌ی دود بود. گفتم: اگه بدونی چیا بلدم! یه جاهایی بودم که مار خوردم افعی شدم! این یه مورد خوب خوبشه! در ثانیه اخم کرد. خودش احتمالا همه را می‌دانست. بُراق شد توی چشم هایم و گفت: بودی که بودی. مهم جاییه که الان هستی! به زور لبخند زدم و سر تکان دادم. هنوز اخم داشت. گفت: تو مال اونجاها نبودی. خوبه اومدی بیرون! توی ذهنم چرخید: تو فرستادیم بیرون! حالا خیلی چیز ها برایم شفاف شده بود و خیلی چیز ها گُنگ تر! حالا دلیل اخراجم از کارخانه روشن شده بود. آهو میخواست. احتمالا علاقه‌اش به من، اجازه نمیداد بگذارد آنجا کار کنم. یا شاید دلش نمیخواست آنجا بمانم و نزدیکش شوم و شخصیت واقعی اش را بشناسم. اما جای پر ابهام ماجرا، الیاس بود. نمیتوانستم عشق آهو را نسبت به خودم، به آن شدت، قبول کنم. حداقل حالا که فهمیده بودم کیست، نمیتوانستم! آهو، یعنی این آهویی که توی آن نیم ساعت شناخته بودمش، به این راحتی ها دل به کسی نمیداد. آهو مرا به جای الیاس پیدا کرده بود و به جای الیاس میپرستید! در گیر و دار صحبت کردن با آهو، همانجا روی مبل، کابل را وصل کرده بودم به گوشی‌اش و نرم افزار شنود خودکار نصب شده بود روی گوشی. بعد هم کمی نشستم و بد مسیری خانه را بهانه کردم و مهمانی را تمام کردم. قبل از هر چیزی، باید همه چیز را برای سرهنگ میگفتم و بعد، میرفتم سراغ چیز هایی که هنوز، کامل، برایم روشن نشده بود.
_ پارت صد و پانزده خدمت شما🌿
[پارت صد و شانزده] همه را برای سرهنگ تعریف کردم. مو به مو. جزء به جزء. به جز احساس متقابلی که نسبت به آهو در دلم شکل گرفته بود. احساس متقابلی که هنوز، با وجود اینکه فهمیده بودم کیست، از دلم بیرون نرفته بود و همین بیشتر عذابم میداد. دلم میخواست از او متنفر شده باشم، اما نبودم. به خونش تشنته باشم اما نبودم! یک چیزی توی ذهنم مدام میخواست توجیهش کند اما اجازه‌ی خود نمایی نمیدادم و همانجا توی ذهنم خفه‌اش می‌کردم. بودن علی توی خانه‌ی بهشتی ها کافی بود. خیالم که از بابت تعقیب نشدنش راحت شد، از آنجا کشیدمش بیرون و فرستادمش اداره. شد مسئول شنود خانه و گوشی آهو. خودم اما، دنبال کار دیگری افتاده بودم. رفتم سراغ روانپزشک آهو. شب بود. توی ماشین منتظر مانده بودم. منشی اش که از در بیرون آمد و چراغ های روشن مطب که کم شد، پیاده شدم. پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و رسیدم به مطب. پشتش به من بود و داشت در میبست. پا تند کردم و دستم را گذاشتم لای در. هین بلندی کشید و برگشت سمتم. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: آقا شعور داری؟ چرا اینطوری میکنی؟ قلبم ایستاد! گفتم: یه لحظه کارتون دارم آقای دکتر، یه لحظه تشریف بیارید داخل. دستش را از زیر دستم کشید و گفت: نمیبینی مگه دارم درو میبندم؟ برو زنگ بزن فردا از منشی بین کلامش بود که در را با خودش هل دادم و هردو رفتیم داخل. ترسیده بود. سریع کلید را از آن طرف در برداشتم و در را قفل کردم. خواست داد بزند که گفتن: هیسس! کولی بازی در نیار کاریت ندارم. یه پرونده میخوام فقط. اخم ریزی کرد. یک قدم جلو امد و گفت: تو.. تو همون نیستی که.. گفتم: آره همونم که تلکه‌ش کردی واسه دوتا دونه جمله. پرونده‌ی زنمو میخوام‌. دهانش را باز کرد چیزی بگوید که گفتم: بی حرف بری بیاریش که دمت گرم، میگیرم میرم نه خانی اومده نه خانی رفته. بخوای بازی دربیاری میرم با پلیس و شکایت زنم برمیگردم، ببینم قیافه‌ت وقتی پروانه طبابتت باطل میشه چه شکلیه! بلاخره کم کاری نکردی که، سر کیسه رو که شل دیدی همه اطلاعات مریضتو ریختی رو دایره. نفس نفس میزد. دستش را برد سمت گردنش و گره کرواتش را شُل کرد. گفت: تو که به زور اومدی تو مطب خفت گیری میکنی رو پلیس کاری نداره؟ شانه بالا انداختم. خودم را انداختم روی کاناپه‌ی چرمی و گفتم: من حاضرم واسه کنفت کردن توی پیری توون بدم، ولی تو حاضری واسه گوش مالی دادن به من، قید پروانه طبابتتو بزنی؟! از لای دندان‌هایش غرید: کثافت! و آرام به سمت اتاق رفت. بلندش شدم و پشت سرش رفتم که ایستاد. گفتم: نکنه فک کردی تنها تنها میزارم بری تو؟! درسته میخوامش! زیر لب بد و بیراهی گفت و در اتاق بایگانی را باز کرد. پرونده را که از زونکن بیرون آورد، از دستش کشیدم و بازش کردم. بعد داخل زونکن را هم وارسی کردم. بقیه پرونده ها، برای افراد دیگری بودند. صدایش در آمد: شَرّت و بکن. بقیه‌ش به تو مربوط نیست! نگاهش کردم و گفتم: عه، بی ادب نشو دیگه آقا دکتر. زشته به پرستیژت نمیاد. بعد پرونده را برداشتم و از مطب بیرون زدم.