[پارت صد و چهارده]
نگاهم به گوشیاش بود که روی میز جلوی مبل گذاشته بود. نمیخواستم کاری کنم که بعد تر از دوربین هایی که نمیدانستم وجود دارند یا نه، را چک کرد متوجه چیزی شود.
صدایش را از آشپزخانه شنیدم: از فردا میری باشگاه دیگه؟!
جواب دادم: آره گفت برم..
دستم را روی پشتی مبل گذاشتم و چرخیدم سمت آشپزخانه. گفتم: حرفت خیلی برو داره ها!
سینی را برداشت و آمد سمت من. سینی را روی میز گذاشت. گفت: شوهر یکی از دوستای قدیمی دانشگاهمه مدیر اون باشگاه. دیگه حرفمو زمین ننداختن.
با چشم اشاره به فنجان های پر از آب جوش کرد و گفت: شرمنده چایی دمی نداریم! نسکافه باز کنم برات یا لیپتون؟!
خوب بلد بود بحث را عوض کند، اما نه برای منی که حالا گذاشته بودمش زیر ذره بینم. گفتم: فرقی نداره. یه چایی!
چای کیسه ای را چند بار توی آب جوش فرو کرد و وقتی از رنگش مطمئن شد، انداختش توی فنجان خودش.
تکیه داده بود به مبل و نگاهم میکرد. در جایم جا به جا شدم.
_تو هم اعتقاد داری که آدم چیزیو که سهمشه به دست میاره؟!
نگاهش کردم.
تکیه اش را از مبل برداشت و گفت: من دارم بهش ایمان میارم!
لب هایم را دادم پایین و گفتم: اینکه واقعا سهمت باشه یا خیال کنی سهمته هم مهمه!
لبخندش جمع شد. فنجانش را برداشت و گفت: سهممه!
صدای پیام گوشی اش که بلند شد، برش داشت و جواب داد. اما گوشی را نگذاشت روی زمین. همانجا روی پایش گذاشته بود و آرام از فنجانش چای میخورد.
از روی مبل بلند شدم و گفتم: میتونم برم بالکن؟ میخوام یه سیگار بکشم!
گفت: چرا بالکن؟! همینجا بکش.. من از دودش بدم نمیاد!
سر بالا انداختم و سمت آشپز خانه رفتم. گفتم: نه. اینطوری راحت ترم. رسیدم وسط آشپزخانه.
نگاهش کردم. گفتم: البته اگه اشکالی نداره!
سر تکان داد و آرام گفت: راحت باش..
خودم را انداختم توی بالکن و سیگار را آتش زدم. یک کام عمیق گرفتم و نفسم را حبس کردم. سینه ام سوخت. دودش را آرام ها کردم توی هوا. سیگار دومم به وسط رسیده بود که صدای در کشویی بالکن را شنیدم. خواستم سرم را برگردانم که گرمای پتوی مسافرتی را دورم حس کردم. لبه های پتو را با یک دست گرفتم و آرام گفتم: ممنون.
خودش همان تیشرت تنش بود.
سیگار نیم سوخته ام را از بین انگشت هایم گرفت و گذاشت بین لب هایش.
اولین پک را که زد سرفه اش گرفت.
اول ترسیده نگاهش کردم و بعد خنده ام گرفت. خودش هم خندید. بین سرفه ها میخندید! سیگار را روی لبه ی دیوار کوتاه بالکن چلاند و خاموش کرد. گفتم: خواستی سیس بگیری؟
تک سرفه ای کرد و گفت: بگی نگی! جو سنگین بود گفتم تکمیلش کنم!
خندیدم و سر تکان دادم.
لبخندش را جمع کرد. گفت: چیشدی یهو؟! فازت تغییر کرد.
سر بالا انداختم و گفتم: اکی ام، چیزی نشده. میخواستم یه سیگار بکشم که کشیدم! ولی شما دیگه به سیگار دست نزنیا خانوم کوچولو!
خندید و از روی چهارپایه بلند شد. گفت: عوضش تو قلیون حریف میطلبم! هستی؟!
با ابروهای بالا رفته گفتم: اون که دودش بدتره!
شانه بالا انداخت و گفت: اونو اکی ام!
و به سمت خانه رفت. پشت سرش رفتم.
کابینت بالای آشپزخانه را باز کرده بود. روی پنجهی پا ایستاده بود و سعی داشت شیشهی قلیان را از طبقهی بالا بردارد. جلو رفتم و خواستم کمکش کنم.
دستش را کش داده بود و همچنان تلاش میکرد.
آستین تیشرتش رفته بود پایین تر و دستش پیدا تر بود. تتوی روی بازویش حالا کامل معلوم بود.
چرخیدم به سمت چپش و دستم را بردم بالا تا شیشهی قلیان را بردارم. همزمان با گوشهی چشم دستش را نگاه کردم تا تتو را ببینم. با خط شکسته، پررنگ نوشته شده بود " آهو سلطان جنگل است"!
[پارت صد و پانزده]
نگاهم روی "سلطان" خیره مانده بود. هنوز تقلا میکرد دستش را به شیشهی قلیان برساند که به خودم آمدم و شیشه را برداشتم. لبخند زد و گفت: مرسی!
فاصله ام با او کم بود. خیره شده بودم به چشم هایش. لب هایم را از هم باز کردم و گفتم: خواهش میکنم!
چیزی که روی دستش دیده بودم فقط یک معنا داشت! هر چقدر هم ذهن شکاکم بالا و پایین میرفت و دلیل میآورد و از اتفاق و تصادف و تشابه میگفت، فایده نداشت. توی همان چند صدم ثانیه، تا تهش رفته بودم. ته تهش. حتی اگر طور دیگری هم بود، من آن لحظه نمیخواستم باور کنم که هست! به چیزی رسیده بودم که اظهر من الشمس بود و دلم نمیخواست با اما و اگر های احتمالی خرابش کنم. خواست شیشه را از دستم بگیرد که محکم گرفتمش. گفتم: زغال رو بزار همینجا. خودم درستش میکنم تو برو بشین.
نمیدانم چطور و با چه لحنی گفتم که بی چون و چرا قبول کرد. زغال را توی بالکن گذاشتم روی اجاق چهارپایه کوچک تا سرخ شود. تنباکوی پرتقالی را باز کردم ریختمش توی سر قلیان. یک تکه فویل را هم گذاشتم سرش و خوب چفتش کردم. بعد با نوک چاقو چند سوراغ روی فویل ایجاد کردم.
یاد قلیان هایی که برای بابا چاق میکردم افتادم. کم میکشید و وقتی هوس میکرد، هیچ چیز جلودارش نبود. گاهی وقت ها میخواستم قلیانش را آماده کنم که میگفت تو دل به کار نمیدهی! میگفت تو بدت میاید من قلیان بکشم و همینطور الابختکی سرهمش میکنی که به جانم نَشیند و نَکشم! همیشه دلش میخواست مامان قلیانش را آماده کند.
نگاهم به اجاق بود. زغال ها که داغ شد با انبر یکی یکی چیدمشان و قلیان را سرهم شد. صدای قرچ قرچ دندان هایم که حین کار کردن روی هم سابیده میشد را میشنیدم. نمیدانستم اگر بهانهی چاق کردن قلیان را نداشتم چه واکنشی نشان میدادم و هیجانم چطور کنترل میشد.
همانجا توی بالکن چند پک عمیق زدم و وقتی مطمئن شدن خوب گرفته، برش داشتم و رفتم داخل.
آهو جلوی تلویزیون نشسته بود. صدای در را که شنید برگشت سمتم. لبخند زد و گفت: بابا دم شما گرم!
قلیان را گذاشتم روی میز و لوله را گرفتم سمتش.
چپق قلیان را دادم دستش. دم عمیقی گرفت و فوت کرد توی هوا. یک طرفی لبخند زد و گفت: مممم خوبه! بلدی!
تکیه ام را دادم به مبل. زل زدم در چشم هایش که پشت هالهی دود بود. گفتم: اگه بدونی چیا بلدم! یه جاهایی بودم که مار خوردم افعی شدم! این یه مورد خوب خوبشه!
در ثانیه اخم کرد. خودش احتمالا همه را میدانست. بُراق شد توی چشم هایم و گفت: بودی که بودی. مهم جاییه که الان هستی!
به زور لبخند زدم و سر تکان دادم.
هنوز اخم داشت. گفت: تو مال اونجاها نبودی. خوبه اومدی بیرون!
توی ذهنم چرخید: تو فرستادیم بیرون!
حالا خیلی چیز ها برایم شفاف شده بود و خیلی چیز ها گُنگ تر!
حالا دلیل اخراجم از کارخانه روشن شده بود. آهو میخواست. احتمالا علاقهاش به من، اجازه نمیداد بگذارد آنجا کار کنم. یا شاید دلش نمیخواست آنجا بمانم و نزدیکش شوم و شخصیت واقعی اش را بشناسم.
اما جای پر ابهام ماجرا، الیاس بود. نمیتوانستم عشق آهو را نسبت به خودم، به آن شدت، قبول کنم. حداقل حالا که فهمیده بودم کیست، نمیتوانستم! آهو، یعنی این آهویی که توی آن نیم ساعت شناخته بودمش، به این راحتی ها دل به کسی نمیداد. آهو مرا به جای الیاس پیدا کرده بود و به جای الیاس میپرستید!
در گیر و دار صحبت کردن با آهو، همانجا روی مبل، کابل را وصل کرده بودم به گوشیاش و نرم افزار شنود خودکار نصب شده بود روی گوشی.
بعد هم کمی نشستم و بد مسیری خانه را بهانه کردم و مهمانی را تمام کردم.
قبل از هر چیزی، باید همه چیز را برای سرهنگ میگفتم و بعد، میرفتم سراغ چیز هایی که هنوز، کامل، برایم روشن نشده بود.
[پارت صد و شانزده]
همه را برای سرهنگ تعریف کردم. مو به مو. جزء به جزء. به جز احساس متقابلی که نسبت به آهو در دلم شکل گرفته بود. احساس متقابلی که هنوز، با وجود اینکه فهمیده بودم کیست، از دلم بیرون نرفته بود و همین بیشتر عذابم میداد.
دلم میخواست از او متنفر شده باشم، اما نبودم. به خونش تشنته باشم اما نبودم! یک چیزی توی ذهنم مدام میخواست توجیهش کند اما اجازهی خود نمایی نمیدادم و همانجا توی ذهنم خفهاش میکردم.
بودن علی توی خانهی بهشتی ها کافی بود. خیالم که از بابت تعقیب نشدنش راحت شد، از آنجا کشیدمش بیرون و فرستادمش اداره. شد مسئول شنود خانه و گوشی آهو.
خودم اما، دنبال کار دیگری افتاده بودم. رفتم سراغ روانپزشک آهو. شب بود. توی ماشین منتظر مانده بودم. منشی اش که از در بیرون آمد و چراغ های روشن مطب که کم شد، پیاده شدم.
پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و رسیدم به مطب.
پشتش به من بود و داشت در میبست.
پا تند کردم و دستم را گذاشتم لای در.
هین بلندی کشید و برگشت سمتم. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: آقا شعور داری؟ چرا اینطوری میکنی؟ قلبم ایستاد!
گفتم: یه لحظه کارتون دارم آقای دکتر، یه لحظه تشریف بیارید داخل.
دستش را از زیر دستم کشید و گفت: نمیبینی مگه دارم درو میبندم؟ برو زنگ بزن فردا از منشی
بین کلامش بود که در را با خودش هل دادم و هردو رفتیم داخل. ترسیده بود. سریع کلید را از آن طرف در برداشتم و در را قفل کردم.
خواست داد بزند که گفتن: هیسس! کولی بازی در نیار کاریت ندارم. یه پرونده میخوام فقط.
اخم ریزی کرد. یک قدم جلو امد و گفت: تو.. تو همون نیستی که..
گفتم: آره همونم که تلکهش کردی واسه دوتا دونه جمله. پروندهی زنمو میخوام.
دهانش را باز کرد چیزی بگوید که گفتم: بی حرف بری بیاریش که دمت گرم، میگیرم میرم نه خانی اومده نه خانی رفته. بخوای بازی دربیاری میرم با پلیس و شکایت زنم برمیگردم، ببینم قیافهت وقتی پروانه طبابتت باطل میشه چه شکلیه! بلاخره کم کاری نکردی که، سر کیسه رو که شل دیدی همه اطلاعات مریضتو ریختی رو دایره.
نفس نفس میزد. دستش را برد سمت گردنش و گره کرواتش را شُل کرد. گفت: تو که به زور اومدی تو مطب خفت گیری میکنی رو پلیس کاری نداره؟
شانه بالا انداختم. خودم را انداختم روی کاناپهی چرمی و گفتم: من حاضرم واسه کنفت کردن توی پیری توون بدم، ولی تو حاضری واسه گوش مالی دادن به من، قید پروانه طبابتتو بزنی؟!
از لای دندانهایش غرید: کثافت!
و آرام به سمت اتاق رفت.
بلندش شدم و پشت سرش رفتم که ایستاد. گفتم: نکنه فک کردی تنها تنها میزارم بری تو؟! درسته میخوامش!
زیر لب بد و بیراهی گفت و در اتاق بایگانی را باز کرد.
پرونده را که از زونکن بیرون آورد، از دستش کشیدم و بازش کردم. بعد داخل زونکن را هم وارسی کردم. بقیه پرونده ها، برای افراد دیگری بودند.
صدایش در آمد: شَرّت و بکن. بقیهش به تو مربوط نیست!
نگاهش کردم و گفتم: عه، بی ادب نشو دیگه آقا دکتر. زشته به پرستیژت نمیاد.
بعد پرونده را برداشتم و از مطب بیرون زدم.
[پارت صد و هفده]
توی گوشی ام گشتم و شمارهاش را آوردم. آخرین ارتباطم با او میشد برای چند ماه پیش وقتی برای تسلیت گفتن ایمیل داده بود و گفته بود خطم خاموش است. شماره اش را آوردم و نوشتم: سلام سهیل، کاوهم کی میتونم بیام پیشت، کارت دارم.
پنج دقیقه نشد که زنگ زد. حال و احوال کرد و بعد از اینکع حسابی مرا به بی معرفتی محکوم کرد اجازه داد حرفم را بزنم. برای فردا بعد از ظهر قرار گذاشتیم.
و فردا، پرونده را برداشتم و رفتم مطبش. گفته بود مریض ها را تا ظهر ویزیت میکند و عصر میرود بیمارستان. مطبش خالی بود.
با هم رفتیم توی اتاق. چشمانش از تیپ و قیافهی جدیدم حسابی گرد شده بود. نشستیم روی صندلیهای جلوی میز بزرگش، پروندهی آهو را گذاشتم وسط و گفتم: این پروندهشه.
پوشه را برداشت و رویش را خواند: آتنا جهانگیری.
تمام دیشب را بیدار بودم و اسم ها را توی پرونده عوض کرده بودم و دوباره پرینت گرفته بودم.
نگاهم کرد و گفت: آشناس یا غریبه؟ برا کارای ادارهس؟
سر بالا انداختم: نه، اداره فعلا تعلیقم.
به سمت جلو متمایل شد و ارنج هایش را گذاشت روی زانویش و گفت: تعلیق چرا؟ سر همون قضیه؟ که دادگاه میرفتی براش؟!
سر تکان دادم. پوفی کرد و پرونده را باز کرد. اخم ریزی کرد و شروع کرد به ورق زدن پرونده.
تکیه داد به مبل و دوباره پرسید: نگفتی؟ آشناس یا غریبه؟
گفتم: چه فرقی میکنه؟! غریبهس راحت حرف بزن. میخوام بدونم دقیق چی به چیه؟!
سرش را تکان داد و عینک کائوچویی شکلاتی اش را روی موهای فرش گذاشت. گفت: این شخص، یه دورهی تقریبا چندین ماهه دچار اختلال خود معشوق پنداری یا روانپریشی عاشقانه بوده. اینطور افراد احساس میکنن که از طرف یک فرد دوست داشته میشن! و درواقع معشوق یکی هستن. ایشون برای این اختلال دارو مصرف میکرده. البته برای عوارض این اختلال.. مثل افسردگی و اضطراب و..
موارد دیگه هم تو ماه هایی که ایشون تحت درمان بودن ذکر شده، مثل اختلال شخصیت وابسته، یا حتی اسکیزویید. طبق دوز داروها میگم، اوایل به درمات پاسخ داده ولی ماه های بعد شرایط بدتر شده و داروها قوی تر شدن.
لب هایم را جمع کردم و همزمان پوست داخلی لُپم را گاز گاز کردم. گفتم: اینا چقدر میتونن آسیب زننده باشن؟ برای خودش، دیگران.
پرونده را روی میز گذاشت و گفت: ببین کاوه، بیماری های حوزهی روان اگه درمان نشن، میتونن به هم نزدیو بشن و همپوشانی بدن. افسردگی و اضطراب دوتا از مهمترین بازتابای این اختلال هایی هستن که گفتم، که خودشون میتونن مشکلات بزرگتری رو داشته باشن، و باعث بشن فرد به خودش و به اطرافیانش آسیب بزنه. تو پرونده جیزی راجع به تشخصی اختلال بایپولار ننوشته، اما از داروهای دورهی اخرش میگم، که احتمالا اختلال دوقطبیش هم تشخیص داده شده، اما خب دیگه تاریخچه ای نداره و نمیتونم قطعی بگم.
سر تکان دادم. گفتم: آره تا همینجاش رو دارم.
_هر کی هست، باید تحت نظر باشه. خصوصا با توجه به سابقهی بستری و داروهایی که مصرف میکرد، باید تحت نظر باشه. ممکنه مشکل ساز بشه براش.
نفس عمیق کشیدم.
پرونده را از روی میز جمع کردن و گفتم: دمت گرم. تونستم هماهنگ میکنم با خودت یه جای خوب معرفی کنی بگم بفرستنش..
سر تکان داد و گفت: حتما. پیش خودم اگه بیاد اکیه، استادمم هست، کیس سنگینی بود زیر نظر اون میبرمش جلو.
سر تکان دادن و بلند شدم. به پایم بلند شد و گفت: چرا پاشدی؟! بعد قرنی اومدی سُک سُک کردی بری؟
دستم را جلویش گرفتم و گفتم: دمت گرمه.. ایشالا میام پیشت. خیلی تهران نیستم. مشغول یه کاری شدم فعلا میرم و میام. جبران میکنم!
لبخند زد و دستم را محکم فشرد. کوتاه بغلش کردم و از مطبش بیرون رفتم.
پیامک هایی که توی مطب از علی رسیده بود را باز کردم. میخواست مرا ببیند. نوشتم: بیا خونه. و خودم هم به سمت خانه حرکت کردم.
[پارت صد و هجده]
رسیدم خانه و کتری را پر کردم و روی گاز گذاشتم. همزمان با علی رسیده بودم. در یخچال را باز کردم. جز سه چهار تا سیب زرد با پوست های چروک شده توی پلاستیک، چیزی برای پذیرایی نبود. چای را توی فلاسک دم کردم و توی سینی گذاشتم. یک بسته بیسکوییت هایبای از کابینت برداشتم. باز کردم و توی پیشدستی ریختم و گذاشتم توی سینی. رفتم توی هال و سینی را گذاشتم زمین و خودم هم کنار علی نشستم. هدفون روی گوشش بود و با اخم زُل زده بود به نقطهای گوشهی دیوار و با دقت گوش میداد. متوجه من که شد، هدفون را روی گردنش گذاشت و گفت: زحمت نکشین رئیس.
سینی را هُل دادم وسط و گفتم: دیگه نهایت امکانات پذیرایی من همینقدره ببخشید.
اشاره کردم به لپ تاپ و گفتم: ریکورد میشن؟ حواست هست بهشون؟
سر تکان داد و گفت: بله آقا خیالتون راحت. تا قبل اینکه بیام رو مو به مو گوش دادم، اینام ریکورد میشن، برم خونه تا صبح اکی میکنمشون. یه سری کلیدواژهم دادم به نرمافزار. آلارم میزنه اگه استفاده شه.
سر تکان دادم و گفتم: خب. و منتظر نگاهش کردم.
لپ تاپ را چرخواند سمتم و خودش هم چرخید. صدا را انداخت روی اسپیکر های خود لپ تاپ و فایلی را باز کرد و یک صوت را پلی کرد. صدای مکالمهی آهو بود. با کیا. علی را نگاه کردم.
آهو داشت با کیا صحبت میکرد. اما صحبت کردنی شبیه به یک زیردست، چیزی که با اطلاعات من مغایرت داشت. اخم کردم. کیا داشت دربارهی اتفاق بزرگی که یکم ماه آینده رخ میداد با آهو صحبت میکرد و از او میخواست چند نفری از رانندههای کارخانه را برای ایاب و ذهاب مهمانان آماده کند. منظورش را از مهمان میدانستم. اما اینکه چرا برخلاف تصورم آهو، از کیا دستور میگیرد، تعجبم را برانگیخته بود.
علی را نگاه کردم. صوت را متوقف کرد و گفت: آقا تو این صوت یه طوریه که انگار آهو از کیا دستور میگیره.
اینکه دغدغه ام را میدانست، خوب بود! تند سر تکان دادم. ادامه داد: سیستم شنود روی گوشیش طوریه که حتی اگر تماس هم گرفته نشه، میتونه صداهای اطراف رو ریکورد کنه. اما این رو گوش بدید. و صوت بعدی را پلی کرد. صدای ناواضحی از آهو بود.
دو صوت دیگر هم همینطور. صداهایی از صحبت کردن آهو، اما ناواضح و نا مشخص.
نگاهش کردم. گفت: آقا تمام شنود هایی که شما گذاشتید، و همچنین شنود گوشیش، نتونستن این صوت رو واضح ثبت کنن.
پرسیدم: تو اتاق بوده؟
سر تکان داد: اینکه بله، احتمالا تو اتاق بوده. با وحود حساسیت بالای سنسور ها، صدا واضح نیست. اما نکنه اینه که، داره با کی صحبت میکنه!؟
همونطور که شما گفتی رئیس، تلفن ثابت تو پذیراییه و شما نزدیکش شنود ثبت کردی، تلفن همراهشم شنود داره. اگر با این دوتا وسیله صحبت میکرد صداش باید واضح میبود!
نگاهش کردم و گفتم: ینی یا با یه تلفن دیگه داره صحبت میکنه، یا کسی اومده تو خونه..
سر بالا انداخت و گفت: مورد اول آقا. اگه کسی اومده بود تو خونه، بلاخره موقع ورود صداشو داشتم. قطعا داره با یه تلفن دیگه صحبت میکنه. و مکالمات اون تلفن باید خیلی مهم باشه. چرا باید همچنین مکالمهی طولانی رو داشته باشه؟ اقا از حدودای ۹ شب، تا ۹ و ربع داشت صحبت میکرد. البته تو بازه های کوتاه چند دقیقه ای.
_ینی با چند نفر متفاوت؟
جواب داد: یحتمل!
گفتم: میخوام مکالماتشو علی. امکان نداره بشه صدا رو با کیفیت کنی از توش یه چیزی در بیاری؟
سر تکان داد و گفت: با کیفیتش کردم شده این. قبلش کلا خش خش بود.
نفسم را فوت کردم بیرون دستم را قفل کردم دور زانوهایم. گفتم: نمیتونم ریسک کنم واسه شنود گذاری تو اتاقش. هیچ اطلاعی راجع به اینکه خونهش دوربین داره یا نه نداریم. همینطوریشم طرف زرنگ باشه، دوربینا رو چک کنه، فهمیدنش خیلی سخت نیست.
گفت: چند روز بهم فرصت میدین رئیس؟
نگاهش کردم. ادامه داد: این اطلاعات از یه روز شنود دستم اومده. قطعا از اون اتاق میاد بیرون. فکر نمیکنم تلفن ثابتی باشه اونطرف. احتمالا یه خط و یه گوشی دیگهس. که اتفاقی این بار اونطرف صحبت کرده. یکی دو روز بهم فرصت بدید رو اینم سوار میشم.
انگار تردید را در چشم هایم دید که گفت: خیالتون راحت باشه. قول میدم!
نفس عمیقی کشیدن و سر تکان دادم. چاره ای نبود. سینی چای را کشیدم جلو و لیوان ها را پر کردم. چایِ کف کرده و کمرنگی لیوان های دسته دار را لب به لب پر کرد. سینی را هُل دادم جلویش و گفتم: بعد جایی های ممد آقا فک میکردی لول پایین تری هم داشته باشیم؟!
خندید و گفت: نه رئیس، خوبن خدایی! اینو حداقل میدونیم تازه دمه، چایی سه هفته پیشو ننداختید بهم!
با ابروهای بالا رفته گفتم: مطمئنی؟!
خندید.
یک بیسکوییت برداشتم و فرو کردم توی لیوان. دوثانیه بعد درش آوردم و گذاشتمش توی دهانم.
به مهمانی بزرگ اول ماه فکر میکردم. به اینکه قرار بود چند نفر را در آن روز سلاخی کنند. ارتباط آهو با کیا، آنطور که فکر میکردم نبود، اما این وسط چیز هایی وجود داشت که هنوز از آنها بی خبر بودم.