[پارت صد و شانزده]
همه را برای سرهنگ تعریف کردم. مو به مو. جزء به جزء. به جز احساس متقابلی که نسبت به آهو در دلم شکل گرفته بود. احساس متقابلی که هنوز، با وجود اینکه فهمیده بودم کیست، از دلم بیرون نرفته بود و همین بیشتر عذابم میداد.
دلم میخواست از او متنفر شده باشم، اما نبودم. به خونش تشنته باشم اما نبودم! یک چیزی توی ذهنم مدام میخواست توجیهش کند اما اجازهی خود نمایی نمیدادم و همانجا توی ذهنم خفهاش میکردم.
بودن علی توی خانهی بهشتی ها کافی بود. خیالم که از بابت تعقیب نشدنش راحت شد، از آنجا کشیدمش بیرون و فرستادمش اداره. شد مسئول شنود خانه و گوشی آهو.
خودم اما، دنبال کار دیگری افتاده بودم. رفتم سراغ روانپزشک آهو. شب بود. توی ماشین منتظر مانده بودم. منشی اش که از در بیرون آمد و چراغ های روشن مطب که کم شد، پیاده شدم.
پله ها را دوتا یکی بالا رفتم و رسیدم به مطب.
پشتش به من بود و داشت در میبست.
پا تند کردم و دستم را گذاشتم لای در.
هین بلندی کشید و برگشت سمتم. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: آقا شعور داری؟ چرا اینطوری میکنی؟ قلبم ایستاد!
گفتم: یه لحظه کارتون دارم آقای دکتر، یه لحظه تشریف بیارید داخل.
دستش را از زیر دستم کشید و گفت: نمیبینی مگه دارم درو میبندم؟ برو زنگ بزن فردا از منشی
بین کلامش بود که در را با خودش هل دادم و هردو رفتیم داخل. ترسیده بود. سریع کلید را از آن طرف در برداشتم و در را قفل کردم.
خواست داد بزند که گفتن: هیسس! کولی بازی در نیار کاریت ندارم. یه پرونده میخوام فقط.
اخم ریزی کرد. یک قدم جلو امد و گفت: تو.. تو همون نیستی که..
گفتم: آره همونم که تلکهش کردی واسه دوتا دونه جمله. پروندهی زنمو میخوام.
دهانش را باز کرد چیزی بگوید که گفتم: بی حرف بری بیاریش که دمت گرم، میگیرم میرم نه خانی اومده نه خانی رفته. بخوای بازی دربیاری میرم با پلیس و شکایت زنم برمیگردم، ببینم قیافهت وقتی پروانه طبابتت باطل میشه چه شکلیه! بلاخره کم کاری نکردی که، سر کیسه رو که شل دیدی همه اطلاعات مریضتو ریختی رو دایره.
نفس نفس میزد. دستش را برد سمت گردنش و گره کرواتش را شُل کرد. گفت: تو که به زور اومدی تو مطب خفت گیری میکنی رو پلیس کاری نداره؟
شانه بالا انداختم. خودم را انداختم روی کاناپهی چرمی و گفتم: من حاضرم واسه کنفت کردن توی پیری توون بدم، ولی تو حاضری واسه گوش مالی دادن به من، قید پروانه طبابتتو بزنی؟!
از لای دندانهایش غرید: کثافت!
و آرام به سمت اتاق رفت.
بلندش شدم و پشت سرش رفتم که ایستاد. گفتم: نکنه فک کردی تنها تنها میزارم بری تو؟! درسته میخوامش!
زیر لب بد و بیراهی گفت و در اتاق بایگانی را باز کرد.
پرونده را که از زونکن بیرون آورد، از دستش کشیدم و بازش کردم. بعد داخل زونکن را هم وارسی کردم. بقیه پرونده ها، برای افراد دیگری بودند.
صدایش در آمد: شَرّت و بکن. بقیهش به تو مربوط نیست!
نگاهش کردم و گفتم: عه، بی ادب نشو دیگه آقا دکتر. زشته به پرستیژت نمیاد.
بعد پرونده را برداشتم و از مطب بیرون زدم.
[پارت صد و هفده]
توی گوشی ام گشتم و شمارهاش را آوردم. آخرین ارتباطم با او میشد برای چند ماه پیش وقتی برای تسلیت گفتن ایمیل داده بود و گفته بود خطم خاموش است. شماره اش را آوردم و نوشتم: سلام سهیل، کاوهم کی میتونم بیام پیشت، کارت دارم.
پنج دقیقه نشد که زنگ زد. حال و احوال کرد و بعد از اینکع حسابی مرا به بی معرفتی محکوم کرد اجازه داد حرفم را بزنم. برای فردا بعد از ظهر قرار گذاشتیم.
و فردا، پرونده را برداشتم و رفتم مطبش. گفته بود مریض ها را تا ظهر ویزیت میکند و عصر میرود بیمارستان. مطبش خالی بود.
با هم رفتیم توی اتاق. چشمانش از تیپ و قیافهی جدیدم حسابی گرد شده بود. نشستیم روی صندلیهای جلوی میز بزرگش، پروندهی آهو را گذاشتم وسط و گفتم: این پروندهشه.
پوشه را برداشت و رویش را خواند: آتنا جهانگیری.
تمام دیشب را بیدار بودم و اسم ها را توی پرونده عوض کرده بودم و دوباره پرینت گرفته بودم.
نگاهم کرد و گفت: آشناس یا غریبه؟ برا کارای ادارهس؟
سر بالا انداختم: نه، اداره فعلا تعلیقم.
به سمت جلو متمایل شد و ارنج هایش را گذاشت روی زانویش و گفت: تعلیق چرا؟ سر همون قضیه؟ که دادگاه میرفتی براش؟!
سر تکان دادم. پوفی کرد و پرونده را باز کرد. اخم ریزی کرد و شروع کرد به ورق زدن پرونده.
تکیه داد به مبل و دوباره پرسید: نگفتی؟ آشناس یا غریبه؟
گفتم: چه فرقی میکنه؟! غریبهس راحت حرف بزن. میخوام بدونم دقیق چی به چیه؟!
سرش را تکان داد و عینک کائوچویی شکلاتی اش را روی موهای فرش گذاشت. گفت: این شخص، یه دورهی تقریبا چندین ماهه دچار اختلال خود معشوق پنداری یا روانپریشی عاشقانه بوده. اینطور افراد احساس میکنن که از طرف یک فرد دوست داشته میشن! و درواقع معشوق یکی هستن. ایشون برای این اختلال دارو مصرف میکرده. البته برای عوارض این اختلال.. مثل افسردگی و اضطراب و..
موارد دیگه هم تو ماه هایی که ایشون تحت درمان بودن ذکر شده، مثل اختلال شخصیت وابسته، یا حتی اسکیزویید. طبق دوز داروها میگم، اوایل به درمات پاسخ داده ولی ماه های بعد شرایط بدتر شده و داروها قوی تر شدن.
لب هایم را جمع کردم و همزمان پوست داخلی لُپم را گاز گاز کردم. گفتم: اینا چقدر میتونن آسیب زننده باشن؟ برای خودش، دیگران.
پرونده را روی میز گذاشت و گفت: ببین کاوه، بیماری های حوزهی روان اگه درمان نشن، میتونن به هم نزدیو بشن و همپوشانی بدن. افسردگی و اضطراب دوتا از مهمترین بازتابای این اختلال هایی هستن که گفتم، که خودشون میتونن مشکلات بزرگتری رو داشته باشن، و باعث بشن فرد به خودش و به اطرافیانش آسیب بزنه. تو پرونده جیزی راجع به تشخصی اختلال بایپولار ننوشته، اما از داروهای دورهی اخرش میگم، که احتمالا اختلال دوقطبیش هم تشخیص داده شده، اما خب دیگه تاریخچه ای نداره و نمیتونم قطعی بگم.
سر تکان دادم. گفتم: آره تا همینجاش رو دارم.
_هر کی هست، باید تحت نظر باشه. خصوصا با توجه به سابقهی بستری و داروهایی که مصرف میکرد، باید تحت نظر باشه. ممکنه مشکل ساز بشه براش.
نفس عمیق کشیدم.
پرونده را از روی میز جمع کردن و گفتم: دمت گرم. تونستم هماهنگ میکنم با خودت یه جای خوب معرفی کنی بگم بفرستنش..
سر تکان داد و گفت: حتما. پیش خودم اگه بیاد اکیه، استادمم هست، کیس سنگینی بود زیر نظر اون میبرمش جلو.
سر تکان دادن و بلند شدم. به پایم بلند شد و گفت: چرا پاشدی؟! بعد قرنی اومدی سُک سُک کردی بری؟
دستم را جلویش گرفتم و گفتم: دمت گرمه.. ایشالا میام پیشت. خیلی تهران نیستم. مشغول یه کاری شدم فعلا میرم و میام. جبران میکنم!
لبخند زد و دستم را محکم فشرد. کوتاه بغلش کردم و از مطبش بیرون رفتم.
پیامک هایی که توی مطب از علی رسیده بود را باز کردم. میخواست مرا ببیند. نوشتم: بیا خونه. و خودم هم به سمت خانه حرکت کردم.
[پارت صد و هجده]
رسیدم خانه و کتری را پر کردم و روی گاز گذاشتم. همزمان با علی رسیده بودم. در یخچال را باز کردم. جز سه چهار تا سیب زرد با پوست های چروک شده توی پلاستیک، چیزی برای پذیرایی نبود. چای را توی فلاسک دم کردم و توی سینی گذاشتم. یک بسته بیسکوییت هایبای از کابینت برداشتم. باز کردم و توی پیشدستی ریختم و گذاشتم توی سینی. رفتم توی هال و سینی را گذاشتم زمین و خودم هم کنار علی نشستم. هدفون روی گوشش بود و با اخم زُل زده بود به نقطهای گوشهی دیوار و با دقت گوش میداد. متوجه من که شد، هدفون را روی گردنش گذاشت و گفت: زحمت نکشین رئیس.
سینی را هُل دادم وسط و گفتم: دیگه نهایت امکانات پذیرایی من همینقدره ببخشید.
اشاره کردم به لپ تاپ و گفتم: ریکورد میشن؟ حواست هست بهشون؟
سر تکان داد و گفت: بله آقا خیالتون راحت. تا قبل اینکه بیام رو مو به مو گوش دادم، اینام ریکورد میشن، برم خونه تا صبح اکی میکنمشون. یه سری کلیدواژهم دادم به نرمافزار. آلارم میزنه اگه استفاده شه.
سر تکان دادم و گفتم: خب. و منتظر نگاهش کردم.
لپ تاپ را چرخواند سمتم و خودش هم چرخید. صدا را انداخت روی اسپیکر های خود لپ تاپ و فایلی را باز کرد و یک صوت را پلی کرد. صدای مکالمهی آهو بود. با کیا. علی را نگاه کردم.
آهو داشت با کیا صحبت میکرد. اما صحبت کردنی شبیه به یک زیردست، چیزی که با اطلاعات من مغایرت داشت. اخم کردم. کیا داشت دربارهی اتفاق بزرگی که یکم ماه آینده رخ میداد با آهو صحبت میکرد و از او میخواست چند نفری از رانندههای کارخانه را برای ایاب و ذهاب مهمانان آماده کند. منظورش را از مهمان میدانستم. اما اینکه چرا برخلاف تصورم آهو، از کیا دستور میگیرد، تعجبم را برانگیخته بود.
علی را نگاه کردم. صوت را متوقف کرد و گفت: آقا تو این صوت یه طوریه که انگار آهو از کیا دستور میگیره.
اینکه دغدغه ام را میدانست، خوب بود! تند سر تکان دادم. ادامه داد: سیستم شنود روی گوشیش طوریه که حتی اگر تماس هم گرفته نشه، میتونه صداهای اطراف رو ریکورد کنه. اما این رو گوش بدید. و صوت بعدی را پلی کرد. صدای ناواضحی از آهو بود.
دو صوت دیگر هم همینطور. صداهایی از صحبت کردن آهو، اما ناواضح و نا مشخص.
نگاهش کردم. گفت: آقا تمام شنود هایی که شما گذاشتید، و همچنین شنود گوشیش، نتونستن این صوت رو واضح ثبت کنن.
پرسیدم: تو اتاق بوده؟
سر تکان داد: اینکه بله، احتمالا تو اتاق بوده. با وحود حساسیت بالای سنسور ها، صدا واضح نیست. اما نکنه اینه که، داره با کی صحبت میکنه!؟
همونطور که شما گفتی رئیس، تلفن ثابت تو پذیراییه و شما نزدیکش شنود ثبت کردی، تلفن همراهشم شنود داره. اگر با این دوتا وسیله صحبت میکرد صداش باید واضح میبود!
نگاهش کردم و گفتم: ینی یا با یه تلفن دیگه داره صحبت میکنه، یا کسی اومده تو خونه..
سر بالا انداخت و گفت: مورد اول آقا. اگه کسی اومده بود تو خونه، بلاخره موقع ورود صداشو داشتم. قطعا داره با یه تلفن دیگه صحبت میکنه. و مکالمات اون تلفن باید خیلی مهم باشه. چرا باید همچنین مکالمهی طولانی رو داشته باشه؟ اقا از حدودای ۹ شب، تا ۹ و ربع داشت صحبت میکرد. البته تو بازه های کوتاه چند دقیقه ای.
_ینی با چند نفر متفاوت؟
جواب داد: یحتمل!
گفتم: میخوام مکالماتشو علی. امکان نداره بشه صدا رو با کیفیت کنی از توش یه چیزی در بیاری؟
سر تکان داد و گفت: با کیفیتش کردم شده این. قبلش کلا خش خش بود.
نفسم را فوت کردم بیرون دستم را قفل کردم دور زانوهایم. گفتم: نمیتونم ریسک کنم واسه شنود گذاری تو اتاقش. هیچ اطلاعی راجع به اینکه خونهش دوربین داره یا نه نداریم. همینطوریشم طرف زرنگ باشه، دوربینا رو چک کنه، فهمیدنش خیلی سخت نیست.
گفت: چند روز بهم فرصت میدین رئیس؟
نگاهش کردم. ادامه داد: این اطلاعات از یه روز شنود دستم اومده. قطعا از اون اتاق میاد بیرون. فکر نمیکنم تلفن ثابتی باشه اونطرف. احتمالا یه خط و یه گوشی دیگهس. که اتفاقی این بار اونطرف صحبت کرده. یکی دو روز بهم فرصت بدید رو اینم سوار میشم.
انگار تردید را در چشم هایم دید که گفت: خیالتون راحت باشه. قول میدم!
نفس عمیقی کشیدن و سر تکان دادم. چاره ای نبود. سینی چای را کشیدم جلو و لیوان ها را پر کردم. چایِ کف کرده و کمرنگی لیوان های دسته دار را لب به لب پر کرد. سینی را هُل دادم جلویش و گفتم: بعد جایی های ممد آقا فک میکردی لول پایین تری هم داشته باشیم؟!
خندید و گفت: نه رئیس، خوبن خدایی! اینو حداقل میدونیم تازه دمه، چایی سه هفته پیشو ننداختید بهم!
با ابروهای بالا رفته گفتم: مطمئنی؟!
خندید.
یک بیسکوییت برداشتم و فرو کردم توی لیوان. دوثانیه بعد درش آوردم و گذاشتمش توی دهانم.
به مهمانی بزرگ اول ماه فکر میکردم. به اینکه قرار بود چند نفر را در آن روز سلاخی کنند. ارتباط آهو با کیا، آنطور که فکر میکردم نبود، اما این وسط چیز هایی وجود داشت که هنوز از آنها بی خبر بودم.
[پارت صد و نوزده]
علی از خانه رفت. کنار بساط چای نشسته بودم و به پرینت شنود فکر میکردم.
دو راه بیشتر نداشت. آهو با کیا تماس گرفته بود و اطلاعات یک پروژهی جدید را داده بود. آهو یا این اطلاعات را از بالاتر گرفته بود و یا خودش، مسئول آنها بود!
سینی چای را هل دادم سمت دیوار و همانجا خوابیدم.
صبح روز بعد، وسایلم را جمع کردم و به سمت باشگاه ورزشی کیا رفتم. برخلاف رفت و آمد ضبط شدهی کیا، بعد از حضور من، اصلا در باشگاه و اطرافش دیده نشده بود.
هیچ رفتار و مکالمهی عجیبی نمیدیدم. بین زمان کلاسها، سمت بوفهی باشگاه رفتم و روی صندلی نشسم و مشغول کار با گوشی شدم که علی یک پیام تبلیغاتی از یک شماره فرستاد. میخواست اگر سرم خلوت است با او تماس بگیرم.
شماره اش را گرفتم و جواب داد: الو رئیس؟!
گفتم: جانم بگو میشنوم.
گفت: رئیس من با کمک بچههای کامپیوتر صدای خونهی دختره رو آنالیز کردم، ینی نه اینکه با کمکشون، فقط نرم افزار و ازشون گرفتم، سکرته همه چی خودم انجام دادم.
گفتم: خب، بعد؟!
جواب داد: آقا یه چیزایی فهمیدم، ینی فکر میکنم فهمیده باشم! میتونم ببینمتون؟!
ساعت بزرگ روی دیوار را نگاه کردم. هنوز تا ظهر مانده بود. گفتم: روز اول نمیتونم زودتر بیام. دوساعت دیگه برو سمت خونه، منم میام. برو داخل تا برسم.
چشمی گفت و تماس را قطع کردیم. تا اول ماه و زمانی که آهو به کیا داده بود، دو هفته باقی بود.
بعد از باشگاه که خانه رفتم، علی رسیده بود و لپتاپش آماده جلویش باز بود. در حال بلند شدن بود که سمت اتاق رفتم و گفتم: بشین علی، یه دوشِ دو دقیقه ای بگیرم اومدم.
تند تند دوش گرفتم و لباسهایم را عوض کردم و به سالن رفتم. حولهی کوچکی را انداخته بودم روی سرم موهایم را خشک میکردم. علی سفرهی یکبار مصرف را باز کرده بود. ظرف های یکبار مصرف غذا روی سفره بود. بوی غذا گرسنه ترم کرد. گفتم: داشتم میمردم از گشتگی!
لبخند زد و گفت: حدس زدم بعد باشگاه عجله ای بیاید، دیگه غذا گرفتم.
ظرف را کشیدم سمت خودم و گفتم: خب پس بخوریم بعد بگو.
بعد از غذا، بلافاصله سمت سیستمش رفت و صوتهای بهبود داده شده را پخش کرد. دومکالمهی کوتاه از آهو، در یک زمان. در هر دو با فردی به اسم کلانی صحبت میکرد. در صوت اول با لحنی دستوری، به کلانی خبر اجرای پروژهی اول ماه را داده بود و در صوت دوم با لحنی ملایم همین خبر را از او گرفته بود.
علی را نگاه کردم. سریع گفت: آقا طرف نمیدونه این دوتا یه نفرن مگه نه؟!
سر تکان دادم. گفت: آقا همین دختره خودش خبر اولو داد درسته؟!
باز هم سر تکان دادم. دست کشیدم روی صورتم و گفتم: ینی داره با دوتا شخصیت با بقیه ارتباط میگیره؟
و علی را نگاه کردم. گفت: آقا غیر این نمیتونه باشه. حتم دارم، ینی ۹۰ درصد داره با نرم افزار تغییر صدا اینکارو انجام میده.
گفتم: و شخصیت اصلیش..
همزمان گفتیم: دومیه!
مکث کردم. ویس ها را دوباره گوش دادم. علی گفت: آقا ینی اینهمه مدت اصل کاری خودش بوده؟! و حتی ادمای پرونده هم نمیدونن کیه؟
سر تکان دادم و گفتم: اوضاع اینو نشون میده علی. ولی خب هنوز باید خیلی چیزا رو بدونیم.
باید کلانیو پیدا کنم اگه بشه. احتمالا تو چارت خودشون کلانی از اهو و اهو از کیا بالاتره. شاید به یه سرنخایی برسیم.
تو کامل رو صوتا سوار باش. تا اول ماه، باید کلک این ماجرا کنده بشه. اگه برسن پروژه اول ماهو اجرا کنن خیلی ضرر کردیم.
[پارت صد و بیست]
مجبور بودم صبح ها بروم باشگاه. نمیشد به این زودی ها ولش کرد یا جا زد. هم برای جذب اعتماد آهو و هم برای سر در اوردن از اتفاقات احتمالی که ممکن بود بیفتد. صبح ها تا ظهر درگیر بودم. ظهر از باشگاه میرفتم خانه، موتور را برمیداشتم و میرفتم سمت کارخانه. آهو هنوز آنجا بود. شنود خانه و یکی از تلفنهایش برقرار بود اما نباید چیزی از رفت و آمد هایش را از دست میدادیم. بعد از ظهر روز سوم که از کارخانه بیرون رفت، برخلاف روزهای قبل از خروجی اتوبان که به سمت خانهاش میرفت نپیچید و سمت خانهی کیا رفت. با فاصله دنبالش میرفتم. شمارهی علی را گرفتم و سپردم شنود خانه را روی حالت ضبط بگذارد و تمام توجهش را بگذارد روی شنود گوشی آهو. موتور را تا انتهای کوچه بردم و همانجا زیر درخت ایستادم. علی شنود گوشی را آنلاین وصل کرد برایم. هندزفری ام را گذاشتم توی گوشم و دقت کردم. اهو تازه رفته بود داخل. صدای سلام و احوال پرسیاش با کیا شنیده میشد. در بین صحبت هایشان، چند باری اسم کلانی شنیده شد و آهو حرف هایی را که خودش به کلانی گفته بود را از قول او برای کیا تعریف کرد. صحبت از یک محمولهی بزرگی بود که قبل از پروژهی اول ماه باید رد و بدل میشد. اهو تاکید داشت کار خوب و دقیق پیش برود و برای این تاکید، مدام از سفارشهایی که کلانی کرده بود حرف میزد و سعی داشت با توجه به قدرت و نفوذ احتمالی که کلانی روی کیا داشت، کار را پیش ببرد. و در آخر از کیا خواست حواسش به روز جمعه باشد و زود تر از باقی در باغ حاضر شود.
مکالمات و حضورش در خانهی کیا کوتاه بود اما، در همان حضور کوتاه قرار جمعه را با او، در باغی که نمیدانستم کجاست گذاشت و بعد هم مستقیم به خانهاش رفت.
[پارت صد و بیست و یکم]
نمیدانستم قرار روز جمعه کجاست و چه زمانیست. اما هرچه که بود، باید از آن سر در میآوردیم. با علی هماهنگ کردم و از پنجشنبه شب، مراقبت از خانهی کیا و آهو را شروع کردیم. علی بهتر بود حوالی خانهی کیا دیده نشود و من، حوالی خانهی آهو! من رفتم سراغ کیا و علی، سراغ آهو. جمعه تا ظهر کیا از خانه بیرون نیامد و آهو، تا یک مجتمع ورزشی رفته و برگشته بود خانه. آفتاب تازه غروب کرده بود که علی تماس گرفت و گفت آهو دو مرتبه از خانه بیرون رفته. مدت زیادی نگذشت که کیا هم ماشینش را از پارکینگ آورد بیرون. با فاصله افتادم دنبالش.سعی کرده بودیم چهرههایمان را تغییر دهیم تا در یک نگاه شناخته نشویم اما بازهم جای خطر کردن نبود. محتاط پشت سرش میرفتم. سمت لواسان میرفت. با علی ارتباط گرفتم. او هم در همان مسیر بود. به خیابان های فرعی رسیده بودیم. خلوتی خیابان ها باعث میشد نتوانم به کیا نزدیک شوم. با فاصله پشت سرش حرکت میکردم و از روی تغییر نور ماشینش مسیر را تشخیص میدادم.
اخرین کوچه را که پیچیدم، ایستاده بود کنار یک ویلا. سریع گاز دادم و از کوچه رد شدم. موتور را خاموش کردم و گذاشتمش در کوچه باغ تنگی و خودم هم همانجا ایستادم. در ویلا باز شد و کیا ماشین را برد داخل. هنوز در بسته نشده بود که سر و کله ی دویست و شش سفید آهو هم پیدا شد. علی را نمیدیدم. روی خط بود. گفتم: رسیدی علی؟
جواب داد: بله رئیس رسیدم رفت تو یه ویلا.
گفتم: اره میبینم. کجایی.
_ نپیچیدم تو کوچه. ولی دارمش.
دیوار های بلند ویلا حصار داشت و نور قرمز دوربین های مدار بسته، بالای در دیده میشد.
گفتم: علی حواست به اوضاع باشه من برم کوچه پشتی ببینم راه داره.
_چشم.
موتور را کاملا بردم داخل کوچه باغ و خودم از همان راه رفتم به سمت کوچهی عقبی. کوچه تنگ و تاریک بود و چشم چشم را نمیدید. پشت ویلا خبری از کوچه نبود و یک زمین خاکی بزرگ بود. جلو نرفتم. خم شدم و از لا به لای درخت ها دیوار را نگاه کردم. یک در بزرگ وجود داشت و نردههای بالای دیوار کوتاه تر بودند اما گُله به گُله دوربین مدار بسته وجود داشت. نفس عمیقی کشیدم. چشمم به در بود که چیزی توجهم را جلب کرد. زیر نور کمی که از تیر برق به زمین خاکی میتابید، بخار سفیدی توی تاریکی دیده شد. آرام جلوتر رفتم. فاصله ام با دیوار کم شده بود اما هنوز پنهان بودم. مطمئن بودم کسی کنار دیوار ایستاده. رد نفس هایش را در هوا میدیدم. آرام کنار دیوار حرکت میکرد. انگار از دوربین ها مطمئن بود که آنطور چسبیده به دیوار میرفت جلو. همانجا ایستادم. آرام خودش را روی دیوار میکشید و جلو میرفت. رسید به نبش دیوار. جای که دو دوربین، دو سمت را پوشش میدادند و یک فضای نیم متری نقطهی کور بود. از دیوار فاصله گرفت. توی تاریک و روشنی دیدمش! چهرهاش پوشیده بود. قد بلند خمیده اش را از دیوار جدا کرد. چشم هایم را ریز کردم. پرش کوتاهی کرد و دستش را به میلهی گاز رساند.
دستم را چسباندم روی گوشیام و گفتم: علی سریع بیا کنج جنوبی غربی، همه جا دوربینه با فاصله بیا، چهرهتم بپوشون.
و به سمت مرد آویز بین زمین و آسمان دویدم.