📪 پیام جدید
یه لحظه یاد اون سکانسی افتادم که مصطفی برگشت ایران و داود و رسول رفتن دنبالش ... بعد رسول دستش رو گذاشت رو چشماش تا حدس بزنه کیه ... یه لحظه با خودم گفتم مثلا وقتی رسول برگرده و داود یا یک از بچه ها دستش رو بزاره رو چشمای رسول تا حدس بزنه ... که یادم افتاد رسول حتی اگه جلوش بایستن هم اونا رو نمیشناسه نیازی نداره کسی چشماش رو بگیره ... خیلی سخته خیلیی
#دایگو
📪 پیام جدید
دارم به این فکر میکنم رسول چجوری میخواد ماجرای مشکلش رو برای بچه ها توضیح بده و اونا چجوری میخوان درک کنن موضوع رو ....
#دایگو
📪 پیام جدید
رسول ... قراره بلای دیگه ای سرش بیاد؟! کاش بیاد ... بد و بیراه نگین بهم 😂 ولی به نظرم نیازه!!
#دایگو
📪 پیام جدید
من پارت میخوام .. میشه؟!🥺
من حساب کردم اگر یه پارت ما رو مهمون کنی یا برای هدیه بدی ، دقیقا روز عید سید قربان پارت صدم رو میفرستی و والسلام ... بهتر نیست؟! یکی بده دیگه!!!
#دایگو
📪 پیام جدید
دارم فکر میکنم بعد از هموطن چقدرررر دلم براش تنگ میشه ... چقدر دلم برای قلمت تنگ میشه ... البته که امیدوارم دوباره با رمان های جذابت چشمامون رو اکلیلی کنی ولی هموطن یه چیز دیگه بود ... کاش حداقل چاپ میکردی دو فصلش رو هم ... من میخوام برای همیشه نگهش دارم!!!
_🥲🫂❤️🤏
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/hamvatanunknown/1975 الان یعنی نگم *****
_نه نگو🤏
📪 پیام جدید
{گفت: بفرستش رو حساب رسول..
و بعد به سمت ميزش رفت. ميزي که هنوز صاحبِ مشخصي نداشت و بچه ها هر کدوم کار هاي متفرقهشون رو روش انجام ميدادن. اما اسمش مونده بود میزِ رسول!
در حقيقت قرار بود علي تا وقتي رسول برگرده پشت اون ميز بشينه اما وقتي مشخص شده بود رسول ديگه برنميگرده، حتي يک لحظه اونجا نمونده بود.}
تا ابد که قرار نیست این میز خالی بمونه، بالاخره یه روزی یکی روشمیشینه! اما اون نفر کسی جز خودِ رسول نخواهد بود
#دایگو
📪 پیام جدید
من یه حسی بخم میگه راوی پارت بعدی محمده ، بعد دقت کردم دیدم که راوی پارت شصت و چهارم هر دو فصل هموطن رسول بوده و راوی پارت شصت و سوم هر دو هموطن محمد ، و دیدم پارت شصت و ششم فصل قبلی محمد راوی بوده حدس میزنم درست باشه!!! یعنی ممکنه تو پارت بعدی متوجه زنده بودن رسول از زبون محمد باشیم!!!
#دایگو
📪 پیام جدید
هیچ رمانی منو جذب نمیکرد ، تا اینکه با هموطن آشنا شدم و خب قلمت عالی بود.
#دایگو