📪 پیام جدید
بدون محمد؟؟؟؟؟؟؟؟نه نه دیگه این یکی رو نمیشه تحمل کرد.
من با همین پارت هفتاد و هشت دارم گریه میکنم دیگه خواهش میکنم
#دایگو
📪 پیام جدید
دیگه نمیتونم ی ساعت نشونم بدن بگن این تنها چیزیه ک از برادرت مونده،،
چقد درد داشت این حرف...
#دایگو
📪 پیام جدید
اخ که چقدر دلم سبک شد ... انگار خستگی و ناراحتی که از پارت های پنجاه تا الان تو تنم بود با این پارت از بین رفت ... چه دیداری داشتن
#دایگو
📪 پیام جدید
اون بار دستور دادم بهت! گفتم درش نيار.. درآوردي.. اين بار خواهش ميکنم ازت..! جان محمد درش نيار از دستت.. ديگه نميتونم يه ساعت نشونم بدن بگن اين تنها چيزيه که از برادرت مونده..!
نمیدونی تصور کنی این جمله ها باهام چیکار کرد..
هموطن تو بینظیری واقعا این پارت عالی بود تموم جمله ها و دیالوگاش
#دایگو
📪 پیام جدید
همیشه رویارویی رسول و محمد سنگینه پر از حرفه همیشه گریم میگیره آخرین دیدارشون تو فرودگاه بود و الان دوباره تو کلبه . . .
#دایگو
📪 پیام جدید
وای تو آخه چرا اینقدر بامعرفتی؟ میدونستی واسه امتحان فردا تمرکز ندارم پارت دادی مغزم آروم شه؟
هموطن تو تکی...
هرچند دیگه از بس فرضیاتمان به دیوار خورده و دیگه نمیتونم فرضیه ای داشته باشم یا میتونم فرضیه های وحشتناک داشته باشم. مثلا بعد از رفتن محمد از کلبه رسول به رحمت ایزدی بپیوندد و ...
و آهان اینکه دوستان نوشتن بدون محمد برگشتم، احیانا خود محمد نیست که میگه بدون محمد برگشتم و محمد رو پیش رسول جا گذاشتم؟؟
میدونم خیلی قاطی پاطی بود حرفام. از فشار آدرنالین پارت جدیده....
#دایگو
📪 پیام جدید
با توجه به اون دیالوگ که میگه بدون محمد از هواپیما پیاده شدم
شاید بچه ها به دنبال جی پی اس توی ساعت محمد میان و رسول رو پیدا میکنن و به تهران بر مبگردونن اما دیگه کسی از محمد خبری پیدا نمیکنه
شاااااید به احتمال خیلی خیلی کم دیگه محمد پیدا نشه و بعد این زخم رو رسول بهش زده باشه. چون محمد به خاطر رسول این کارو کرد
#دایگو
📪 پیام جدید
اون بار دستور دادم بهت ! گفتم درش نیار .. درآوردی.. این بار خواهش میکنم ازت..! جان محمد درش نیار از دستت.. دیگه نمیتونم یه ساعت نشونم بدن بگن این تنها چیزیه که از برادرت مونده..!
عمق دلتنگی و نگرانی و غم و اندوه و دوست داشتن و برادری محمد رو من توی این جمله فهمیدم ... خواهش کردنش ... قسم دادنش ... و جمله اخرش ... این جمله رو بیشتر از صد بار خوندم و توی مغزم پین شده ... و دوباره بیشترین سختی و درد برای محمده ... ولی کاش قبلش رسول بهش میگفت اگه از در بری بیرون و بیای تو دوباره نمیشناسمت ... هر چند اینجوری برای محمد سخت تر بود ... محمدی که حتی برای تموم شد اسپری رسول هم نگران بود قطعا با دونستن همچین چیزی رفتن سخت تر میشد براش ... ولی من توی این چند پارت دلم خیلی برای محمد سوخت ..بیشتر از رسول
#دایگو
📪 پیام جدید
من نخوندم رمان رو تا حالا کامل ، ولی این چیزایی که بچه ها می گن یه حدس عجیب تو سرم اومد ، بدون محمد اومدن رسول ..ماجرای مصطفی ... یعنی محمد اسیر میشه👀 واااای نههه:/
#دایگو