eitaa logo
ناشناس هموطن
110 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
7 ویدیو
0 فایل
لینک ناشناس💕 https://daigo.ir/secret/11217115919
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/hamvatanunknown/2549 بنظرم اونقدراهم دل خوش نباشین. شاید این ارامش قبل از طوفان باشه🫢
📪 پیام جدید عزیزم خوبی؟!یکم کم پیدا شدی _خوب و شلوغ🥲😁🤏
📪 پیام جدید از بین رمان هایی که خوندم بهترین و کامل ترین رمان گاندویی هست وهمه چی قویه چیز ضعیفی نیست داخل این رمان البته هموطن یک نخوندم
📪 پیام جدید می‌دونم واست شرایطش فراهم نیستا ولی میشه پارت بیشتر بزاری چون موضوع هیجانی شده نمیشه مناظر موند
📪 پیام جدید -خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش...بنماند هیچش اِلا هوس قمار دیگر- یادی کنیم...میدونید دیگه...اونایی که هموطن رو خوندن با این تیکه یه یادگاری دردناک اما زیبا دارن...🥲
📪 پیام جدید همیشه تو تنهایی هامون بهش می گفتم :آقای مرادی اگه تو گزینش می فهمید اینقدر اشکت دم مشکته استخدامت نمی کرد و اونم همیشه با حاضر جوابی می گفت :من اولین نظامی دل گنجشکی تاریخم .دیالوگی از پارت های آینده
📪 پیام جدید سلام عزیزم خوندمش بالاخره با اینکه عصر رمان فرستادی ولی تمامش خوندم چقدر گریه کردم ولی ارزشش داشت
📪 پیام جدید https://eitaa.com/hamvatanunknown/328 الان دیگه معنی اون :)))))))) رو میفهمم..
📪 پیام جدید امشب دوباره هوس کردم پارت های اخر فصل اول رو بخونم ... جالب بود برام که تشابه های عجیبی با پارت های این چند وقت داشتن... بوی خون ... احساس جسم فلزی داغی که رسول توی بدنش حس میکرد ... مثلا اون لحظه که رسول حالش بد بود و داود با تقلا سعی داشت بره تو اتاق منو یاد اون اتفاق انداخت ... وقتی داود فکر میکرد رسول توی ون بوده و سعی کرد بره ... رسول جانی که محمد وقتی از ماموریت برگشت و توی پیام براش فرستاد و الان موقعی که فکرش رو نمیکرد ببینتش ... چشمی که رسول به محمد گفت ... وقتی محمد ازش خواست دوباره تنها سعی نکنه کوه جابه جا کنه ... اقا رسولم که حالا چقدر راه رو تنها رفته و چه کوهی رو تکون داده بود... حتی اینبار هم رسول سعی داشت محمد رو از گلوله ی امید نجات بده ... حس جالبیه خیلیی
📪 پیام جدید حتی بارون اونشب هم بارون میومد ... و محمد و رسول بعد از مدت ها همو زیر بارون دیدن ... تعجبی که محمد داشت از دیدن رسول توی شب زیر بارون ... و دلتنگی که رسول داشت ... نگرانی رسول حتی بعد از تیر خوردنش برای محمد ... حتی خوابنما شدن رسول توی فصل قبل و داود توی این فصل که هر کدومشون دلتنگی باعثش شده بودخوابنما بشن ... دیگه از تقلاهای زیاد محمد برای کمک به رسول نگم که خودتون بهتر میدونید ... کلی بگم که ... دمت گرم هموطن جان که باعث شدی این حس رو تجربه کنیم ... حتی اگر همین داستان بود بازم اگر قلم تو نبود انقدر زیبا نمیشد ... چند باری گفتید که فصل قبل یکم هندی بازی داشت ... به نظرم اگر این فیلم بود میتونستیم بگیم ... اما رمانه و همین چیزاشه که جذابش میکنه ... حتی همین به قول شما هندی بازی هاش ...
📪 پیام جدید تو دو تا پیام سعی کردم کل موضوع رو بگم ... دوتاشون هم تا حرف اخری که جا بود پر کردم ... شرمنده دیگه زیاد شد ... فقط امیدوارم حق مطلب ادا شده باشه ... کم و کاستی ها رو به بزرگی خودتون ببخشید!!!
📪 پیام جدید حقیقتا از سناریویی که نوی ذهنمه خیلی میترسم ... امیدوارم بگی ادامه داستام انقدر که تو فکر میکنی ترسناک نیست اروم باش!