eitaa logo
ناشناس هموطن
111 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
7 ویدیو
0 فایل
لینک ناشناس💕 https://daigo.ir/secret/11217115919
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/hamvatanunknown/3436 ؟!؟؟!!!
📪 پیام جدید https://eitaa.com/hamvatanunknown/3436 همه چیز از اینجا شروع شد !!! ....
📪 پیام جدید اون پیام که پایینش نوشتی نه این حقیقت ندارد و نفهمیدم توضیح میدی؟ _یه تیکه از داستان هموطن بود..
📪 پیام جدید سلام.. میگم‌ میشه داستان هموطن و ذخیره کرد؟ برای خودم میخام چون گفته بودین شاید حذفش کنین میخاستم داشته باشم دوباره بخونمش؟ _سلام نه عزیزم، داخل کانال میتونید بخونید🌱
📪 پیام جدید https://eitaa.com/hamvatanunknown/3423 نه احتمالا خرداد ماهیه مثل من کاملا مودی😂😌
📪 پیام جدید https://eitaa.com/hamvatanunknown/3436 آقا توروخدا نکنید اینکارا رو ، خب من دوباره دلم هوای هموطن میکنه 🥺
📪 پیام جدید هموطن جان شما تو تلگرام چنل نداری؟ _بله ولی فعالیتی داخلش ندارم فعلا🌱
📪 پیام جدید سلام وقتتون بخیر رمانتو خیلی جالبه راستش من متاسفانه شرایط عضویت ندارم اگر امکانش هست بدون عضوت رمان رو دنبال کنم _سلام، عضویت شما حمایت از نویسنده‌ست، ولی اگر نمیتونید مشکلی نداره🌱
📪 پیام جدید و البته چند پارتی رو بدون عضویت خوندم اگر ایراد داشته حلال کنید نیت بدی نداشتم _مشکلی نیست🌱
اونطرف پست ممنوعه، اینجا یه آنچه خواهید خواند براتون میگذارم😌
ناشناس هموطن
اونطرف پست ممنوعه، اینجا یه آنچه خواهید خواند براتون میگذارم😌
《نشستیم توی پذیرایی. دور میز شام. امیرحسین ظرف سالاد را گذاشت روی میز و گفت: چیزی لازم ندارید بابا؟ محمد میز را نگاه کرد و گفت: نه پسرم دستت درد نکنه. امیرحسین گفت: منم بشینم پیش شما؟ محمد توحید را نگاه کرد. توحید گفت: عمو جون ما الان میخوایم راجع به کارای اداره صحبت کنیم. شما پیش مامان شامتو بخوری راحت تری. امیرحسین سر تکان داد: چشم عمو. و دوید توی آشپزخانه. محمد به ظرف من اشاره کرد: بکش یادمان. صدای توحید مدام میپیچید توی گوشم: تو اولین نفر از بچه‌های اداره‌ای که محمد آوردتش خونه‌ها!》 آنچه خیلی بعد خواهید خواند🌱
📪 پیام جدید چایی عطری رسوله رو یاد یه ماجرایی میندازه... ان شاءالله بهش میرسیم☺️😎