📪 پیام جدید
سلام..
میگم میشه داستان هموطن و ذخیره کرد؟
برای خودم میخام چون گفته بودین شاید حذفش کنین میخاستم داشته باشم دوباره بخونمش؟
_سلام نه عزیزم، داخل کانال میتونید بخونید🌱
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/hamvatanunknown/3423
نه احتمالا خرداد ماهیه مثل من کاملا مودی😂😌
#دایگو
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/hamvatanunknown/3436
آقا توروخدا نکنید اینکارا رو ، خب من دوباره دلم هوای هموطن میکنه 🥺
#دایگو
📪 پیام جدید
هموطن جان شما تو تلگرام چنل نداری؟
_بله ولی فعالیتی داخلش ندارم فعلا🌱
📪 پیام جدید
سلام وقتتون بخیر
رمانتو خیلی جالبه
راستش من متاسفانه شرایط عضویت ندارم
اگر امکانش هست بدون عضوت رمان رو دنبال کنم
_سلام، عضویت شما حمایت از نویسندهست، ولی اگر نمیتونید مشکلی نداره🌱
📪 پیام جدید
و البته چند پارتی رو بدون عضویت خوندم
اگر ایراد داشته حلال کنید
نیت بدی نداشتم
_مشکلی نیست🌱
ناشناس هموطن
اونطرف پست ممنوعه، اینجا یه آنچه خواهید خواند براتون میگذارم😌
《نشستیم توی پذیرایی. دور میز شام. امیرحسین ظرف سالاد را گذاشت روی میز و گفت: چیزی لازم ندارید بابا؟
محمد میز را نگاه کرد و گفت: نه پسرم دستت درد نکنه.
امیرحسین گفت: منم بشینم پیش شما؟
محمد توحید را نگاه کرد. توحید گفت: عمو جون ما الان میخوایم راجع به کارای اداره صحبت کنیم. شما پیش مامان شامتو بخوری راحت تری.
امیرحسین سر تکان داد: چشم عمو. و دوید توی آشپزخانه.
محمد به ظرف من اشاره کرد: بکش یادمان.
صدای توحید مدام میپیچید توی گوشم: تو اولین نفر از بچههای ادارهای که محمد آوردتش خونهها!》
آنچه خیلی بعد خواهید خواند🌱
📪 پیام جدید
چایی عطری رسوله رو یاد یه ماجرایی میندازه...
ان شاءالله بهش میرسیم☺️😎
#دایگو
📪 پیام جدید
خب تشنه اش نبوده نخورده
اینکه چیز عجیبی نیست
البته شاید اعصابش از این خورد شده که محمد بهش گفته باید بری پیش خوانواده ات
خلاصه که ما سر در نمیاریم از این پسره😂
#دایگو
📪 پیام جدید
وای باورم نمیشه محمد؟
یادمان و اورده خونه
_آره.. ولی خب حالا مونده تا به این پارت برسیم..!