📪 پیام جدید
و البته چند پارتی رو بدون عضویت خوندم
اگر ایراد داشته حلال کنید
نیت بدی نداشتم
_مشکلی نیست🌱
ناشناس هموطن
اونطرف پست ممنوعه، اینجا یه آنچه خواهید خواند براتون میگذارم😌
《نشستیم توی پذیرایی. دور میز شام. امیرحسین ظرف سالاد را گذاشت روی میز و گفت: چیزی لازم ندارید بابا؟
محمد میز را نگاه کرد و گفت: نه پسرم دستت درد نکنه.
امیرحسین گفت: منم بشینم پیش شما؟
محمد توحید را نگاه کرد. توحید گفت: عمو جون ما الان میخوایم راجع به کارای اداره صحبت کنیم. شما پیش مامان شامتو بخوری راحت تری.
امیرحسین سر تکان داد: چشم عمو. و دوید توی آشپزخانه.
محمد به ظرف من اشاره کرد: بکش یادمان.
صدای توحید مدام میپیچید توی گوشم: تو اولین نفر از بچههای ادارهای که محمد آوردتش خونهها!》
آنچه خیلی بعد خواهید خواند🌱
📪 پیام جدید
چایی عطری رسوله رو یاد یه ماجرایی میندازه...
ان شاءالله بهش میرسیم☺️😎
#دایگو
📪 پیام جدید
خب تشنه اش نبوده نخورده
اینکه چیز عجیبی نیست
البته شاید اعصابش از این خورد شده که محمد بهش گفته باید بری پیش خوانواده ات
خلاصه که ما سر در نمیاریم از این پسره😂
#دایگو
📪 پیام جدید
وای باورم نمیشه محمد؟
یادمان و اورده خونه
_آره.. ولی خب حالا مونده تا به این پارت برسیم..!
📪 پیام جدید
یه نفرم بود که برای اولین بار محمد رو داداش صدا زد
چقدر شبیه اند این دو تا بهم
_ شبیه.. آره! انگار تو دو تا دنیا.. از این شبیه بودنه بازم میخونیم...!!
📪 پیام جدید
احتمالا محمد دیده بچه خواب و خوراک نداره شام دعوتش کرده
_باید ببینیم!
📪 پیام جدید
در آخرین طعامی که با فرستاده تناول شد، از او سوال شد که اي نورِ دیده از چه نالانی؟ ستوده را نگریست
و به او پاسخ داد..
سفیرِ ما را بگویید آن چیز که از سایرین گله داشت، از ما به دور است..!"
_ :)))))
آنچه از سایرین گله داشت از ما به دور است!