📪 پیام جدید
وای باورم نمیشه محمد؟
یادمان و اورده خونه
_آره.. ولی خب حالا مونده تا به این پارت برسیم..!
📪 پیام جدید
یه نفرم بود که برای اولین بار محمد رو داداش صدا زد
چقدر شبیه اند این دو تا بهم
_ شبیه.. آره! انگار تو دو تا دنیا.. از این شبیه بودنه بازم میخونیم...!!
📪 پیام جدید
احتمالا محمد دیده بچه خواب و خوراک نداره شام دعوتش کرده
_باید ببینیم!
📪 پیام جدید
در آخرین طعامی که با فرستاده تناول شد، از او سوال شد که اي نورِ دیده از چه نالانی؟ ستوده را نگریست
و به او پاسخ داد..
سفیرِ ما را بگویید آن چیز که از سایرین گله داشت، از ما به دور است..!"
_ :)))))
آنچه از سایرین گله داشت از ما به دور است!
📪 پیام جدید
حس خانواده بودن
یادمان بعد مدت ها توی یه خانواده خواهد بود
درسته با رییسش اما با رییسی که اولین بار یه نفر از بچههای اداره رو آورده خونه
یعنی یادمان فرق میکنه
با کسی که انگار داداششه
🥲
_هوم..!
📪 پیام جدید
من حس میکنم تا اخر رمان قراره توحید نمک بریزه رو زخم یادمان
_نمک رو زخم یادمان؟! چرا توحید؟!
📪 پیام جدید
ولی یادمان انگار یه پسر فرفریه
رسول انگار خیلی عاقل تره
_فرفریا عاقل نیستن؟!
📪 پیام جدید
هموطن نمیشه این رمانت رو خرید؟پی دی افش ر
_درحال تایپه پی دی اف نداره🌱